گزارشی از یک اصلاح طلب بازداشت شده ، به ملت ایران – احمد قابل

متنی که در پی می آید، به صورت امانت در اختیار برخی دوستان قرار داده بودم تا پس از بازداشت من توسط نیروهای امنیتی و قضایی، منتشر گردد. ارزش این کار را در آن می دیدم که نتیجه ی بازداشت امثال من برای حاکمیت، چیزی جز شکست و نومیدی نباشد و انتشار این مطلب پس از بازداشت، می توانست نشانگر شکست پروژه ی بازداشت باشد.

در بازجویی های پس از بازداشت ۲۹ آذر ۸۸ نسبت به این متن نیز مورد پرس و جو قرار گرفتم(چرا که در هارد کامپیوترم موجود بود) ولی نتوانستم بدانم که آیا منتشر شده یا خیر؟ پس از آزادی بود که متوجه شدم برای مراعات حال من، از انتشار آن پرهیز کرده اند!! و کاش مراعات حالم را نمی کردند!!
اکنون که با قید وثیقه آزاد شده ام و منتظر ادامه ی محاکمه هستم، دلیلی نمی بینم چیزی را که بازجویی اش را پس داده ام، منتشر نشود. به عبارتی؛ «آش نخورده و دهان سوخته» که نمی شود، پس آش را بخورم تا سوزش دهانش طبیعی باشد!!
البته متن اردیبهشت ۱۳۸۷ را با فضای تیرماه ۱۳۸۹ خواندن، کمی دشواری دارد، چرا که اتفاقات پس از این نوشتار، فضای نقد را بسیار پیش برده است و حقایق بی شماری آشکار گردیده است که اگر امروز می خواستم این متن را بنویسم، مطمئنا گسترده تر و مستند تر از پیش عرضه می شد. ولی بازگشت به دو سال و اندی قبل، خالی از لطف نیست. اینک این شما و این «آش دهان سوز»؛

Continue reading گزارشی از یک اصلاح طلب بازداشت شده ، به ملت ایران – احمد قابل

باغبانا ز خزان بی‌‌خبرت می‌بينم

حرٌ زمانه وهنرمند دلیر و آزاده، محمد نوری‌زاد، باب نقد ناصحانه و نصح ناقدانه رهبری را گشوده است و از اصحاب قلم و اجتهاد خواسته است تا دعوت او را لبیک گویند و به نوبه خود ادای تکلیف و امر به معروف کنند و دفتر انتقاد را کلان‌تر سازند، مگر این آواهای نازک ناقدانه بدل به فریاد شود و پرده گوشی و صفحه وجدانی را بلرزاند و گره از کار فروبسته خلقی بگشاید. 
آقای سید علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران،
صاحب این قلم چند بار با شما با عتاب و درشتی سخن گفته و مذمّت‌ها و ملامت‌ها بر شما باریده و قلم را بر سیاهی‌ها و تباهی‌ها گریانده است اما اینک بر آن است تا خشم خود را فرو خورد و قلم را به جانب دیگر بگرداند و از در ارشاد و نصیحت و انذار و موعظت در آید. و اگر چه به عین الیقین پایان دولت سحر مدت شما را نزدیک می‌بیند، راه نکونامی و نیک‌ سرانجامی را به شما نشان دهد، مگر به جاروب انصاف خانه قدرت را از خاشاک ستم بپیرایید و از خدا و خلق آمرزش و پوزش بطلبید و بند از پای عدالت و آزادی بردارید و زندانیا‌ن استبداد را آزاد و استبداد را (که اعظم منکرات عالم است) زندانی کنید و آب حکمت را به جوی حکومت بازگردانید و بازی سیاست را به قاعده کنید و جامه ریاست را به اندازه ببرید و بقیه دوران زعامت را به توبه و تدارک سپری کنید تا سپید روی به دیدار خدا روید. 
زین کاروان سرای بسی‌ کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی‌ شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
می‌دانم که آزموده را می‌ آزمایم و ‌ای بسا که جز ملامت و خذلان نصیب نبرم، اما با خود می‌‌گویم «نور او نوشد که باشد شعله‌خوار». در گفتن فایده‌ها هست که در نگفتن نیست: گزاردن تکلیف، آگاهانیدن خلایق، عذر تقصیر به پیشگاه خالق، جنبانیدن وجدان مخاطب، گشودن راه آزدگی و شکستن قفل غمناکی و غلامی وافسانه نیک‌ شدن در تاریخ. پس «بیم خسران و خسروانم نیست».
گر چو فرهادم به تلخی‌ جان بر آید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
آقای خامنه‌ای: 
این تجربه نخستین من در گفتگوی نرم با شما نیست. سال‌ها پیش وقتی‌ در نوشته‌یی از روحانیت انتقاد کردم که چرا سقف معیشت را بر ستون شریعت زده‌اند، با عتاب شما رو به رو شدم که در خطابه‌یی بر آن نوشته خرده گرفتید و چون پاسخ آن خرده‌گیری را با کمال ادب و فروتنی در مجله کیان دادم و از فتح باب دیالوگ با رهبری ابراز شادمانی کردم و عتاب تلخ شما را با قند تحمل فرو خوردم که «جور از حبیب خوش‌تر کز مدعی رعایت»، شما در خطابه یی دیگر چنان درشتی کردید و این باب نیم‌باز مخاطبه را چنان غضب‌ناکانه به هم کوفتید که گویی دنده‌ها و دندان‌های مرا می‌شکنید تا به من و دیگران حالی‌ کنید که «شاه با تو گر نشیند بر زمین/ خویشتن ب‌شناس و نیکو‌تر نشین».
رفتار‌های هراس‌آور وزارت اطلاعات از آن پس شروع شد و آنان به بهانه اینکه «تو صدای آقا را هم در آورده‌ای» بر من تنگ‌تر گرفتند و اشتلم‌ها کردند و دشنام‌ها دادند و محرومیت‌ها پیش آورد‌ند و «زور عریان» را که از آستین انصار حزب الله بیرون می‌‌آمد، حوالت من کردند و صریحاً گفتند که تکه‌تکه‌ات می‌کنند و آتشت می‌زنند که تا امروز هم آن گستاخی‌ها ادامه دارد. چندی پیش بود که فرزند مرا، که تنها گناهش فرزندی منست، صدا زدند و به قتل تهدیدش کردند و گفتند آماده شهادت باش چون ممکن است «اسرائیلی‌ها» کارت را بسازند و خونت را به گردن حکومت بیندازند. ممنوع‌التدریس و ممنوع‌الخطابه و ممنوع‌الخروج بودن و سپس اخراج شغلی و کتک خوردن‌ها در تهران و قم ومشهد و اصفهان و خرم آباد و… به جای خود، که از جنس «خشونت نرم»‌اند و از فرط نرمی و نعومت بی‌‌آزار می‌‌نمایند! رنج‌نامه‌های من به هاشمی رفسنجانی مطلقاً بی‌پاسخ ماند. از آن پس زبان در کام بردم و رسم مخاطبه پر مخاطره را فرو نهادم. این‌ها همه در زمستان استخوان سوز انسداد بود. 
خاتمی که آمد گفتم فاتحت است نه خاتمت. باب گفتگو باید گشوده بماند که ضمان حرّیت است و نشان مدنیت. 
او هشت سال رئیس جمهور بود و ما یکدیگر را ندیدیم. از مکر ماکران و طعن‌ طاعنان می‌‌ترسید. به قم رفت و همه‌جا رفت، اما به ملاقات اعظم و افقه فقیهان، آیت الله منتظری رحمة الله نرفت. دست و پایش چنان به زنجیر احتیاط بسته بود که پیوندش با احباب گسسته بود. با این همه من به او نامه‌های گشاده و سر گشاده نوشتم و نقد‌های چالاک کردم و او را از سرهنگی‌های فرهنگی‌ با انگیزه‌های چنگیزی بیم دادم که: «اگر ایران است، اگر ایمان است، اگر کرامت انسان است، اگر عقل و برهان است، اگر عشق و عرفان است، همه دستخوش تاراج و طوفان است. کجاست شیر دلی‌ کز بلا نپرهیزد».
پاسخی نداد، گر چه پاسخی واژگون هم نداد. حکایت حافظ بود و شاه یزد: 
شاه هرموزم ندید و بی‌ سخن صد لطف کرد
شاه یزدم دید و مدحش گفتم و هیچم نداد
به همین دلخوش بودم که اگر رهبری کلاه گوشه به آستین دلبری می‌‌شکند و بر‌تر از سلیمان می‌‌نشیند و با موران سخن نمی‌‌گوید، رئیس جمهوری هست که آشکارا نقد می‌‌شنود و بر نمی‌‌آشوبد و به «آئین گفتگو» روی خوش نشان می‌دهد و به جوانان می‌‌آموزد که نقد آشکار حاکمان هم ممکن است و هم مطلوب. دریغا که او سپر بلای رهبری بود و در نقض پیمان با مردم تا آنجا پیش رفت که «ترک کام خود گرفت تا بر آید کام دوست».
احمدی‌نژاد که به جای خاتمی نشست «ز تاب جعد مشکینش چه خون افتا د در دل‌ها». این بار حتا وسوسه‌یی خرد دل مرا نگزید که نامه یی به وی بنویسم و با او رازی‌ بگشایم. بلی، «ز منجیق فلک سنگ فتنه می‌‌بارید» و کجروی‌ها و بی‌ رسمی‌‌ها طوفان می‌کرد، اما «کی‌ شعر‌تر انگیزد خاطر که حزین باشد» چه جای مکاتبه است با دولتمردی بی‌ تدبیر و دولتی خرافه‌گستر و سفاهت‌پرور که از چاه‌های نفت بر می‌دارد و در چاه‌های جمکران می‌ریزد؟ و قایق خرد خیالات خام خود را با پاروی تائیدات رهبری در دریای مخاطرات بین المللی به یمین و یسار می‌‌راند و به توهم «ظهوری» و فتح الفتوحی قریب الوقوع، انگشت تحریک در چشم خونریز جهان خواران جنگ طلب می‌کند و باکی از ویرانی خاک ایران ندارد. 
***
ایام می‌گذشت و خود را برای نقد و نصیحت رهبری آماده می‌کردم که قصّۀ «وحی و نبوّت» پیش آمد وتهمت تکفیرو غوغای عنیفی که بر سر آن بر آورد‌ند. دست نگاه داشتم و نخواستم شهد کلام را به زهر سیاست بر آمیزم و پا از کفش فقاهت بر نیاورده در کفش ولایت کنم. انتقادات عالمانه را پاسخ گفتم و به قدر مقدور شوخ‌های شبهه را از رخسار رسالت زدودم و حقیقت کلام خدا را که‌‌ همان کلام محمد (ص) ست باز نمودم. غبار آن مناقشات که فرو نشست، برق انتخابات از افق سیاست دمید و چشم‌ها را خیره و دل‌ها را فریفته کرد. امید‌ها زنده و جان‌ها تازه شد. همه جوشیدند و گفتند نوبت آزمودن بخت است و نشاندن عدالت بر تخت. کسی‌ نمی‌دانست که درون پرده چه فتنه‌ها می‌رود و شاخ گستاخ استبداد چشم عدالت را چه زود کورخواهد کرد. نتایج که ازپرده برون افتاد، آشکار شد که دست خیانت در صندوق امانت مردم برده‌اند و دیوی را دوباره بر تخت سلیمان نشانده‌اند و دامادی دروغین را به حجله حکومت فرستاده‌اند و غنیمتی را به غارت ربوده‌اند و پای اهانت بر شرافت مردم نهاده‌اند. خوشبختانه غیرت ملت بر غارت شورید و شیرینی‌ سرقت را در کام راهزنان تلخ کرد. 
مردم «زوال استبداد دینی» را جشن می‌گرفتند و باد و آتش در کار برکندن خیمه استبداد وسوختن ریشه بیداد بودند که مزدوران و شقاوت پیشگان فرمان یافتند تا قتل و شکنجه و شرارت و تجاوز و تطاول را به اوج رسانند و عَلَم شقاوت را بر قلٌه قساوت بر افرازند. گورستان‌ها را پر کردند و زندان‌ها را پر‌تر. اما جنبش فرو ننشست.
دانستید که کار از گلوله پیش نمی‌رود. به تحبیب پرداختید. هر روز به بهانه‌ای جمعی‌ را فرا خواندید و با آنان به سخن نشستید. حتی شاعران شعر به مزد را، مگر آب رفته را به جوی بازگردانید. اما شعار‌های ستم رسیدگان نشان داد که شعورشان بسی‌ بیشتر از این هاست و نارضائی آنان فرا‌تر از آن است که به نوازشی فرو بنشیند. شعار «مرگ بر دیکتاتور» نشان آن بود که جز زوال استبداد و مرگ دیکتاتوری راضی‌شان نخواهد کرد. 
در هنگامه این بیداد و استبداد و در یکی از مجالس لطف و عتاب رهبری بود که جوانی دلیری کرد و وام شجاعت بگزارد و شما را به شنودن انتقاد دعوت و سفارش کرد (محمود حمیدنیا). شما هم خشک و خنک پاسخ دادید که: بلی ما مخالف انتقاد نیستیم، همین و بس. پیدا بود که لغتنامه تنگ رهبری از شرح و بسط واژه انتقاد سخت تهی است و ذهن خو کرده به ستا یش‌ها و نوازش‌های مداحان، تحمل ورود این مفهوم ویرانگر را ندارد. 
آشکار بود و رفته‌رفته آشکار‌تر شد که رهبری هواهای دیگر در سر دارد. نه مشتا ق نقد است نه مشوق ناقدان و خوی نکوهیده استبداد چنان در دماغش متمکن شده است که سیاهی در حبش و سرخی درآتش. 
حدیث تلخ حوادث ایام بعد را چگونه می‌توان نوشت که قلم را نسوزاند؟ اعظم مصائب آن بود که مزرع سبز جنبش را به خون سرخ جوانان آلودید و شمس و قمرِ آن را در بند کردید وآن دوشیر بیشه شجاعت را به زنجیر ستم بستید وآن دوچراغ راه آزادی را در تاریکخانه اسارت نشاندید بدین امید که جنبش فرونشیند و بیداری فرو خسبد و اینک نیز مبتهج و مفتخرید که به عنایت ولی‌ّ عصر فتنه‌گران را محبوس کرده‌اید و بد خواهان را مأیوس و «به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد». جمعی از بهترین فرزندان این آب و خاک اکنون در سیاه چال و زندان‌اند و رنجه و شکنجه می‌‌شوند و تاوان نیک‌خواهی‌‌ها و حق طلبی‌های خود را می‌‌دهند و نجاست و خباثت سفلگان و سفّاکان را به جان می‌کشند تا ردای ریاست و هاله قداست شما آسیب نبیند. 
 بس کنم گر این سخن افزون شود
خود جگر چبود؟ که خارا خون شود 
همین قدر بگویم کاری کرده‌اید که اینک کوچک‌ترین اصلاح به یک انقلاب می‌‌ماند، آیا هنر و حسن تدبیر این نبود که هاضمه مدیریت را، چنانکه هنر همه دموکراسی‌هاست، چندان فراخ و نیرومند کنید که حرکات انقلابی بدل به اصلاح شود؟ 
آیا از ضعف بصیرت و سوء سیاست نبود که با دروغزنی کم‌خرد و فریبکار چون محمود احمدی‌نژاد ابتدا به مغازله پرداختید ودولت او را فخر امت و شرف سیاست وا نمودید وحاشیه‌نشینان درگاه رهبری هم امام زمان را دعا خوان وپشتیبان او دانستند، لکن همینکه رفتار اورا حمل به نافرمانی کردید فرمان حمله به او را صادر کردید؟ جنٌ و انس جمع شدند و به شما گفتند: 
بر تو می‌لرزد دلم زاندیشه یی‌‌
با چنین خرسی مرو در بیشه یی
وشمااز سر رعونت گوش نکردید تا آنجا که: 
سنگ روی خفته را خشخاش کرد
این مثل بر جمله عالم فاش کرد
مهر ابله مهر خرس آمد یقین
کین او مهرست و مهر اوست کین
باری از پس نامه‌نگاری‌های نورانی نوری‌زاد، بجستجو در پایگاه الکترونیکی‌ و دفتر خطابه‌های پیشین شما برآمدم و ازبخت نیک این جملات نادر را یافتم که درین فضای ملول وعبوس، مصلحت اقتضا می‌کند حقیقت انگاشته شود: «البته نباید با مسئولان مبارزه و دشمنی کرد، اما این حرف به معنای‌ انتقاد نکردن و مطالبه نکردن از مسئولان متخلف از جمله رهبری نیست، چرا که می‌‌توان در عین صفا و دوستی‌ انتقاد هم کرد.» (۱۷ مهر ماه ۱۳۸۶ – پایگاه اطلاع رسانی دفتررهبری)
آقای خامنه‌ای،
حالا من از همین سخن ساده و کم جان شما می‌خواهم قلم را جان دهم تا با شما سخنان جانانه بگوید که: 
نه هر کس حق تواند گفت گستاخ
سخن ملکی است سعدی را مسلٌم
سال‌ها پیش دیدم که بر کنگرهٔ ایوان، آنجا که مهمانان را می‌پذیرید کتیبه‌یی نهاده‌اند و این سخنان امام علی‌ را به خط خوش بر آن کنده‌اند: «من نصب نفسه للناس اماما فلیبدأ بتادیب نفسه قبل تأدیب غیره……»: «هر کس بر مسند رهبری می‌‌نشیند، نخست به تأدیب خود بپردازد و سپس به تأدیب دیگران، که معلم خویشتن احترامش بیشتر از معلم دیگران است».
من می‌خواهم شما را در این تادیب کمک کنم.
باور کنید من بر شما رقت بسیار می‌برم که چگونه می‌توانید از گرداب مداحی‌ها طاهر و سالم بیرون بجهید؟ ناز پرورده مدح نرم مداحان آیا طاقت نقد سخت نقادان را خواهد داشت؟ 
نیک‌‌خواهان دهند پند و لیک‌
نیک‌‌بختان بوند پند پذیر
پند من گر چه نیکخواه توأم
می‌‌کند در تو سنگدل تاثیر؟ 
بر رعایایی چون خود و نوری زاد و… هم رحمت می‌برم که چه مایه ناکامی کشیده‌اند و ناراستی دیده‌اند که اکنون کلماتی‌ کم جان را که با کراهت ادا شده‌اند باید به منزله کرامتی آسمانی بر گیرند و در پناه آن خطر کنند و‌ای بسا که ترک جان و سر کنند. غریبا! واعظ مسجد کرامت مشهد را چه افتاده است که خود وعظ کسی‌ را نمی‌‌شنود و قدرت مطلقه ولایت در گوش او چه خوانده است که ناشنوا مانده است؟ 
ای صاحب کرامت! شکرانه سلامت
روزی تفقّدی کن درویش بی‌نوا را
شما که کراراً در خطابه‌های خود برای اعیان حضرت و ارکان دولت به ویژه سفیران و رایزنان و مبلغّان می‌گویید «پیام اسلام را به همه جا برسانید. ما برای جهانیان حرف‌های گفتنی بسیار داریم» آیا نمی‌دانید که سخن بدون مجال نقد، نه گفتنی می‌شود و نه ماندنی. شما و همراهانتان که همیشه یک سو‌یه سخن می‌گوئید و سخن دیگران را نه از نزدیک و نه از دور نمی‌شنوید و اصلا لایق شنیدن نمی‌دانید، کدام حرف گفتنی برایتان باقی‌ مانده است؟ چهار صد سال است که جهان تئوری نقد آزاد و عمل آزادانه نقد را می‌‌آزماید و از برکاتش بهره‌مند می‌‌شود. حالا از شما چه بشنود که ز این بانگ جرس چهار صد سال است پس مانده آید و هنوز سخنان آب ندیده و نقد نشنیده خود را علاج درد‌های جهانیان می‌دانید؟ 
ای کاش نقد‌ها را فقط نشنیده می‌‌نهادید و ناقدان را این همه فرو نمی‌‌کوفتید. 
کارنامه شما در پاسخگو کردن خویش و شنیدن نقد دیگران به هیچ روی درخشان نیست. جوانان و نیکخواهان توصیه‌های شما را بکدام پیشینه و پشتوانه جدی بگیرند؟ در آغاز رهبری که دماغ مرجعیت می‌پختید، فقیهی دلیر مشفقانه و عالمانه شما را پند داد که فروتنی کنید و جامه افتاء بر تن مکنید که «من افتی بغیر علم فلیتبوّأ مقعده من النّار»، صاعقه عذاب چنان بر او نازل شد که دیگر مراجع از بیم سر‌ها در گلیم کشیدند وخائفانه در کنج خاموشی خزیدند. آنچه ولایتی‌ها با آن فقیه اهل بیت کردند ناصبی‌ها با علی واهل بیت نکردند. این پیمانه کوچک تحمل که به نیم‌قطره مخالفت پر می‌شود با سیلاب بی‌امان نقد چه خواهد کرد؟ 
البته در این میان فقیهی زیرک قد علم کرد وسر قدم کرد وجوهر در قلم کردو رساله یی در ولایت مطلقه شما فراهم کرد. مقام رهبری هم کرم کردو اورا به ریاست قوه قضاییه مفتخر ومکرّم کرد. 
از سعیدی سیرجانی نمی‌گویم که او را از جان سیر کردید و به دست «سعید» شقی اسیر کردید و یک چند او را در غل و زنجیر کردید و عاقبت او را هم سرنوشت امیرکبیر کردید، و چون او بسی بسیار، از فروهر‌ها گرفته تا پوینده و سهرابی و تفضلی و زیدآبادی و احمدقابل و… ودریغ از یک جمله توضیح یا استغفار. 
چرا با ناقدان و مخالفان چنین می‌کنید؟ از مقید شدن قدرت مطلقه می‌ترسید؟ مگر آنان جز این می‌‌گویند که بازی‌ سیاست را به قاعده کنید و جامه ریاست را به اندازه ببرید؟ می‌ترسید که دیگر نتوانید با اشاره انگشتی دفتر حیات کسی را ببندید؟ این همه که مردم را در خطابه‌ها به تقوا دعوت می‌کنید، آیا می‌‌شود به انتقاد هم دعوت کنید؟ نقد، تقوای سیاست است و بی‌ انتقاد و مطالبه، تقوا طبلی‌ تو خالی‌ است. مگر علی‌ با مردم خود نگفت: «لا تکفٌو عن مشورة بعدل او مقولة بحق فانی فی نفسی لست بفوق آن نخطی:» از مشورت دادن و حق گفتن با من دریغ نکنید که من بر‌تر از خطا نیست».

 در این روزگار چه حاجت به انوری‌پروری است که چنین با شاعران شب نشینی می‌کنید؟ آیا حافظان زمانه هم راهی‌ به مجالس شما دارند؟ آیا اصلا حافظ‌صفتانی باقی‌ گذشته‌اید؟ شاعران پر گوی دم‌سرد و فصاحت‌فروشان بی‌درد کم نبوده‌اند و نیستند. حافظ را دلیری نقد فقیهان و صوفیان و ریاکاران و تزویرگران و خرقه‌پوشان و زهدفروشان و محتسبان و اوقاف‌خواران و قارونان و گران‌جانان و عبوسان و شحنه‌شناسان، یعنی نقد جامعه دینی زمان، حافظ کرد نه حدیث سرو و گل و لاله و وصف چشم و ابرو و خال و گیسوی نازک‌بدنان و سیمین‌ذقنان.
شما هم بگذارید تا جامعه، حافظان دلیر و نقاد و تزویر ستیز خود را بپرورد حتی اگر در روی شما بایستند و به درشتی بگویند: 
گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
گویید مجلس خبرگان و خبرگان مجلس هستند و «عرایض لازم را به استحضار می‌رسانند». آنان مفلسان منقادند نه مخلصان نقّاد:
 از دلق پوش صومعه نقد طلب مجو
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
دیانت را چرا بهانه خشونت کرده‌اید؟ گفته‌اید «اسلام تازیانه هم دارد» ولی آیا فقط تازیانه دارد؟ عسل‌فروشی چه عیب داشت که سرکه‌فروشی اسلامی دائر کرده‌اید؟ می‌دانم به حافظ ارادتی دارید. پس «ارادتی بنما تا سعادتی ببری». جامعه حافظی به پا کنید: بی‌ریا و پر لبخند. هم کسوتان حلوا خوردۀ خود را بنگرید که کشوری را در ماتم وخرافه و ریا و گزافه غرق کرده‌اند، لبخند را از لب‌ها، معرفت را از مغز‌ها ودلیری را از دل‌ها ربوده‌اند، جلوه می‌فروشند و عشوه می‌خرند، آب می‌دهند و گلاب می‌گیرند، درس غلامی و غمناکی به مردم می‌دهند و تخم تقلید و تزویر می‌پراکنند. 
بنگاه بانگ و رنگ هم اینک خادم طنازی‌ها و گزافه‌پردازی‌ها و شعبده بازی‌های آنان شده است: مدرسه‌ای برای نادانی و مصطبه‌ای برای ثناخوانی و قهوه‌خانه‌ای برای نقّالی و سخنرانی و دغل‌سرائی برای آبروسوزی و حیثیّت‌ستانی. صندوق صوت و صورت را بنگرید که سرای زاغ و زغن و خانۀ تزویر و دغل شده است و از آن جز بانگ تملّق و رنگ تزویر به چشم و گوش نمی‌رسد. نه صدائی از مدارا درآن هست نه سیمائی از مروّت، نه نقدی نه مطالبه‌ای، نه سؤالی نه محاسبه‌ای. درس غلامی می‌دهند و نقد دلیری می‌ستانند. آبرو‌ها می‌برند و دروغ‌ها می‌پراکنند. نیم‌خرده بر خشونت نمی‌گیرند ولی صد آفت در آزادی می‌بینند. از ریختن آبروئی چندان بیم ندارند که نمودن تار موئی. 
 تا بداند مؤمن و گبر و یهود
کاندراین صندوق جز لعنت نبود
خدا را بر رعیّت رحمت آورید و جای این نرم‌تنان گزافه‌گوی را به سخت‌رویان بدهید که با شما درشتی کنند و با خلایق نرمی. با شما سردی کنند و با خلایق گرمی.
آن قدر ارتفاع بگیرید که تیغ تصرف‌تان جامۀ قوای سه‌گانه را چاک نکند اما آن قدر ارتفاع نگیرید که گوش‌تان فریاد مظلومان و صدای ناقدان را ادراک نکند. به شما زبانی توانا داده‌اند تا حق را بگویید و دستی نا‌توان یعنی که دراز دستی نکنید. 
مجلس و دستگاه قضا را به خدمت نگیرید واز آن‌ها رأی و حکم بر وفق مزاج خود طلب نکنید. دستگاه قضا باید پنجه در پنجه رهبری بیفکند و او را در سوء معاملاتش مؤاخذه کند. با این مجلس ذلیل و قضای زبون کدام دادگری و کدام مردم‌سالاری ممکن است؟ و انتخابات چه گرهی از کار ملت خواهد گشود؟ مثلث زر و زور و تزویر یعنی سه برادران لاریجانی را گماشته‌اید تا شما را از شر قضا و قانون وحقوق بشر برهانند؟ خلایق رااز نحوست این تثلیث برهانید وبی‌خطر بر خط راست برانید. چهره قضا وقانون را به آب عزت از غبار ذلت بشویید و از اسب انتخابات فرود آیید و زمامش را بدست مردم بسپارید. 
آقای خامنه‌ای،
ولایت فقیه البته نه شرعاً اعتبار دارد نه عقلاً و کثیری از فقها وعقلا با آن مخالفند اما هرچه هست به معنای ولایت سیاسی ست نه ولایت معنوی، و مفهومی جز ریاست و زعامت فقیه ندارد. امتحان کنید و همین را آشکارا بیان کنید «کافرم گر جوی زیان بینی». تا نا‌آشنایان، «ولایت فقیه» را دیگر عین ولایت باطنی و قداست معنوی نشمارند. دکان این مغالطه را خودتان ببندید. ریاست و سیاست را رنگ قدسی و آسمانی نزنید. صادقانه و آمرانه به صدا و سیما بگوئید تا ازین پس از زعامت فقیه سخن بگوید نه از ولایت او. تا هیچ مؤمنی به هوس ذوب شدن سر در تنور ولایت نکند و در آرزوی شفا یافتن، نیم خورده «ولیّ خدا» را نخورد و «بر زمینی که نشان کف پای توبود» بوسه نزند و برای انتقاد کردن وجدان و ایمانش نلرزد. 
این مغالطۀ کلان را خود از اذهان پاک کنید تا آنچه را به جبر تاریخ یا به سوء اختیار یا از بلندی بخت در دامن ایرانیان افتاده نیکو‌تر بشناسند. 
سخنان شما اگر حجت باشد در عرصه سیاست ست نه در عرصه معرفت، ودیگرچه معنا دارد درباره همه چیز سخن راندن و فقیهان و فیلسوفان و عالمان و مدیران و اقتصاددانان و هنرمندان و دانشجویان و روحانیان و شاعران و فیلمسازان و… را مخاطب قرار دادن و بهمه درس دادن؟» خویش را کامل ندیدن خود کمال دیگر است «مگر نه؟ از همه شگفت‌تر حدیث علوم انسانی و رهنمودهای ناروای شماست که عین نارسایی آگاهی و نا‌پارسایی اندیشه ست. تقوای سیاست که نقد است وتقوای اندیشه که سکوت است وتقوای عمل که مدارا و مروت است از گفتار و کردار و پندار شما غایب است. در سیاست فرا‌تر از نقد می‌نشینید و در خطابه فزون‌تر از دانشتان سخن می‌گویید و در عمل از حریفان ذلت و تسلیم می‌طلبید. 
چه شب‌ها نشستم درین سیر، گم
که دهشت گرفت آستینم که قم
 آقای خامنه‌ای،
با خود می‌اندیشیدم که تفاوت من با شما در کجاست. هر دو ایرانی و مسلمانیم و در دعوی متابعت از پیامبر عزیز اسلام همداستانیم و خیانت به وطن و هلاک حرث و نسل را اعظم گناهان می‌دانیم. فراستِ چندان نمی‌خواست که ببینم اختلاف عمیق در آنجاست که من به قبح ذاتی استبداد معتقد و ملتزمم اما شما استبداد را اگر به خاطر دین و در خدمت نشرو بسط آن باشد، می‌پسندید و می‌پرورید وبا دینداری قابل جمع می‌دانید. بلی نقطه افتراق همین‌جاست و همه رفتار حاکمانه شما بر آن گواست (سخن از وسوسه ثروت و قدرت نمی‌گویم و انگیزه‌های شما را به پرسش نمی‌کشم و بینش سید قطبی شما از دین را هم در شمار نمی‌آورم). بی‌جهت نیست که‌ گاه با یک سخنرانی جان و مال و آبروی کسی را به خطر می‌افکنید (و من خود از قربانیان این صلاح‌اندیشی مستبدانه‌ام و چون من بسی بسیار)، در انتخابات دخالت وتقلب می‌کنید، مجلس را در رایزنی‌های مهم سر جای خود می‌نشانید، اجازۀ تظاهرات آزاد به هیچ گروهی و حزبی نمی‌دهید، به نام دفع تهاجم فرهنگی به روزنامه‌ها تهاجم می‌کنید، قوّۀ قضائیه را معلّق می‌گذارید و بی‌التفات به آن، مخالفان را مجازات و در حصر و حبس می‌کنید، حتی با درویشان که «وفا کنند و ملامت کشند و خوش باشند» وفا نمی‌کنید، به احدی اجازه نقد رهبری را نمی‌دهید، سپاهیان را به عرصه سیاست و اقتصاد می‌کشید، صدا و سیما را مهار می‌زنید، فرهنگ و دانشگاه را امنیتی نظامی می‌کنید، حوزه‌های علمیه دینی و مساجد ومنابر را حکومتی می‌کنید، ناقدان را حتی اگر از مراجع باشند فرو می‌کوبید، زور عریان را به خانه‌ها و خیابان‌ها می‌برید و انصار حزب‌الها را بر‌تر از قانون می‌نشانید و مصونیت قضائی می‌بخشید و…
آخر اگر روزی این آب و خاک به مخمصه‌یی و مهلکه‌یی بیفتد و بیگانگان دست طمع در آن دراز کنند از مجلسیان ذلیل، از دانشگاهیان مظلوم، از نویسندگان شکسته‌دل وشکسته‌قلم، از عالمان بسته‌دهان، از احزاب اخته و مرعوب، از سیاست‌پیشگان بله‌قربان‌گو، از مدیران ناکارآمد، از صدا و سیمای دروغگو، از روحانیان خونین‌دل، از کارگران فقیر، از نوکیسه‌گان فاسد انتظار چه معجزه‌ای می‌توان داشت؟ 
می‌گویید سپاه پاسداران هست، بلی «هیچ شهی چون تو این سپاه ندارد»  ولی کشور پادگان نیست، و همه کارش به قوای قهریه بر نمی‌آید. چه حسنی وهنری دارد تابع الگوی سوریه و لیبی شدن و کشور را به نیروهای نظامی و امنیتی و فراقانونی و… سپردن و در حصاری از عسکریان و لشکریان نشستن و به «نصر بالرعب» دل خوش داشتن؟ 
باور کنید که استبداد ذاتا قبیح است و با دینداری غیر قابل جمع ست و شرّش از هر شرّ دیگری فزون‌تر است. این رذیلت را با فضیلت دفع کنید نه با رذیلت دیگر. «ادفع بالّتی هی احسن السیئة».
به نقد تن دهید. «بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد». استبداد را بکشید و خلقی را زنده کنید. نقد رهبری مقدمه آشتی ملی و نشانه نیرومندی و فروتنی است. آغاز ورود به عرصه مدنیّت و مدرنیّت، و تمرین دلیری و حریّت و نفی غلام‌پروری و عبودیّت است. چیزی را که چندین برکت در آن است چرا از رعیّت دریغ می‌دارید؟
زیرکان اطلاع و اطمینان دارند که همه زجر‌ها و زنجیر‌ها و تجاوز‌ها و تطاول‌ها به علم و رضا و اذن و اشراف شما و لذا گناهش به گردن شماست و به قول سعدی: 
 که گفت ار نه سلطان اشارت کند
که را زهره باشد که غارت کند؟ 
خبر خباثت‌ها و قساوت‌های قصابان شما به توا‌تر رسیده است. آیا تاوان این همه جنایت را می‌توانید بپردازید؟ اگر همه خوبی‌های مملکت محصول رهبری‌های داهیانه و پیامبرگونه شماست چرا زشتی‌های‌اش نباشد؟ قدرت مطلقه مسؤولیت مطلقه می‌آورد. 
مورٌخان آورده‌اند که آغا محمد خان قاجار هم موسیقی می‌نواخت هم زیارت عاشورای‌اش ترک نمی‌شد هم به دستان نامبارک خود سر می‌برید و چشم در می‌آورد. چرا رفتار و کردار شما باید یادآور احوال وی باشد؟ از فقه صفوی آموخته‌اید که با «باغیان ویاغیان» چنین قساوت‌مندانه عمل کنید؟ بد نیست آن فقه را کمی هم به اخلاق بیامیزید و جان و مال و آبروی آدمیان را حرمت بگذارید. زندان‌های شما خبر از خدایی خونخوار می‌دهند که از قتل و تجاوز باکی ندارد و پرده ناموس بندگان را می‌درد. از چنین خدایی به خدای عادل رحیم پناه برید و بر این بی‌رحمی‌ها و جنایات نقطه پایان بگذارید.
 ***
می‌بینم که وام از غزالی و سعدی می‌گیرم و نصیحة الملوک دیگر می‌نویسم و از سلطان تقاضای عدل ورحمت برای رعیت می‌کنم و چه جای شگفتی است؟ نه نظام ما نظامی مردم سالار است نه مردم ما شهروندان حقّ‌مدار. بل همچنان سلطانی داریم و رعیتی. «اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی».
سعدی گفت: «دو چیز حاصل عمر است: نام نیک و ثواب». شما هم برای نام نیک این جهان و پاداش کلان آن جهان، در این «نصیحةالملوک» به عین عنایت بنگرید. ابراهیم نبی از خدا نام نیک می‌خواست: «و اجعل لی لسان صدقٍ فی الآخرین» شما هم که از نام نیک نمی‌گریزید. از صحبت دوستی برنجید که بد را حَسَن و خار را سمن و عیب را کمال و زشتی را جمال می‌نماید.
 کو دشمن شوخ چشم چالاک
تا عیب مرا به من نماید؟ 
من دشمن چالاک شما نیستم اما ناقد بی‌باک شما هستم و در کار شما عیوب بسیار می‌بینم که اگر بنویسم مثنوی هفتاد بل هفتصد من کاغذ می‌شود. من در این مخاطبۀ پر مخاطره آبروی فقر و قناعت را می‌خرم و نام نیک و ثواب می‌طلبم. پروای حقیقت و مصلحت مرا به این خطر می‌خواند که به جای شربت شیرین مدح، داروی تلخ نقد را در کام شما بچشانم. 
 زان حدیث تلخ می‌گویم ترا
تا ز تلخی‌ها فروشویم ترا
بر این رعیّت فرشته‌فطرت رحمت آورید که در چنگال دیو استبداد همچنان اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه ایمان در دل نه نان در سفره، نه دانش در دفتر، نه نشاط عیشی نه درمان دلی. محتسبان لبخندشان را ربوده‌اند و واعظان شحنه‌شناس ایمان‌شان را. مفسدان نان‌شان را بریده‌اند و جاهلان دفتر معرفت‌شان را دریده‌اند. نه رنگ دادگری را می‌بینند نه چهره آزادی را. گران از تکالیف و تهی ازحقوق. 
رهبران‌شان شب و روز ارجوزۀ عدالت می‌خوانند و به دنیا درس مهر و کرامت می‌دهند. اما خود زندان‌ها را از قساوت انباشته‌اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته‌اند. درس غلامی به مردم می‌آموزند و رشته بندگی بر آنان می‌آویزند و در «رسم ناقدکشی و شیوه شهر آشوبی» استادند. صد خرده بر دیگران می‌گیرند و اما خرده‌ای انتقاد بر خود را نمی‌پذیرند. خدا و دیانت را سپر بی‌کفایتی‌های خود نموده‌اند و خود راقوم برگزیده و ولیّ مقرب خدا وانموده‌اند. یحسبون کل صیحة علیهم. هر نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را نوای اهریمن می‌دانند. کار‌شناسان مقدس تراشی‌اند و مهندسان خبره زنجیربافی. قاتلان بی‌باک مروت و سارقان چالاک حریّت. 
بر این بندگان بندی رحمت آورید که چون غلامان غمگین در اسارت ولایت شمایند تا زنجیر غلامی و قفل غمناکیشان بشکند و برق دلیری و شادمانی در چشمان نمناکشان بشکفد.
«یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم»، قومی جامه و نان و جان و جوان‌شان را دادند اما به آنان اجازه یک انتقاد و اعتراض ساده ندادند و جواب مطالبات‌شان را با داغ و درفش آبداده دادند؟ 
«با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل» جواب مراجع را هم با سنگ داد؟ و به همه ناقدان اعلام جنگ داد؟ 
آن کو تو را به سنگدلی گشت رهنمون
‌ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
آقای خامنه‌ای،
حرف جدّی من با شما این است که حرف خود را جدّی بگیرید. حالا که صحبت از نقد می‌کنید، نسیه‌اش نگذارید، آنرا نقد کنید «چون‌که آن را کاشتی آبش بده». تا رعیّت به صداقت شما شهاد ت دهند و از برکات‌اش فایدت برند. از چه می‌ترسید؟ مبادا حشمت و جلالت شما بشکند؟ مگر دل است که شکستنش گناه باشد؟ تازه «از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟» درآن شکستن صد برکت هست: سلامت میهن، سعادت رعیّت، پالایش فرهنگ، نام نیک، شکستن طلسم غلامی و دمیدن روح دلیری، تعدیل انحرافات و تقویم اعوجاجات و تصحیح اشتباهات… از این بیشتر چه می‌خواهید؟ 
 من و دل گرفدا شویم چه باک؟
غرض اندر میان سلامت اوست
از مولوی بیاموزید و چهره متبسّم اسلام باشید، نگذارید نام‌تان در زمرۀ بانیان و حامیان قراءت فاشیستی از اسلام رقم بخورد. «ذاک دعوای و‌ها انت وتلک الایام».
من از نوشتن این نامۀ مشفقانه تنها فتح باب نقد را امید می‌برم و بس و گرنه آنچه باید بر سبیل نقد گفته شود چندان است «که گرصد نامه بنویسم حکایت همچنان آید». دیگران باید از راه برسند و از شما بپرسند دیوار وطن چرا خم شده است و جویبار فرهنگ چرا آلوده است و آسمان آزادی چرا ابری ست و چهرۀ دین چرا عبوس است و کمر عدالت چرا شکسته است وچشم هنر چرا گریان است و دل دانش چرا پریشان است و جان و آبرو چرا این‌همه ارزان است و داعیان شعار نه شرقی و نه غربی چرا در هوس پی افکندن یک «شوروی» دیگرند و هوای سیاست چرا مرگ‌زاست و شکم اقتصاد چرا فربه از اختلاس وحرام است؟ کشتی انقلاب چرا کژ مژ می‌رود و ترکیۀ سکولار چرا از ایران دین‌دار بیشتر دل می‌برد؟ 
و چرا
 جاهلان سرور شدستند و ز بیم
اقلان سر‌ها کشیده درگلیم
می‌توانستم این نامه را نهانی روانه کنم تا «به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد» به دست شما برسد اما روا‌تر دیدم که طبل زیر گلیم نکوبم و صفا را به خفا نپوشم بل بلاغ مبین کنم و بر سر مناره فغان برآورم و «به پیش شحنه بگویم که صوفیان مستند».
به قدر طاقت خشم خود را فرو می‌خورم و با دلواپسی عمیق از آینده کشور و بی‌کفایتی‌های ویرانگر و ایران سوز، صبورانه سرکشی‌های قلم را مهار می‌کنم و درست‌گویی را به درشت‌گویی نمی‌آمیزم و خطاب بی‌عتاب می‌کنم، و سخن به نرمی و آزرم می‌گویم تا دلی را به نصیحت گرم کنم و سلطانی را از سوء سیاست برهانم. 
 پست می‌گویم به اندازۀ عقول
عیب نبود، این بود کار رسول
 نرم گو لیکن مگو غیر صواب
وسوسه مفروش در لین الخطاب
رهبری حق شما باشد یا نباشد، نقد رهبری بی‌شبهه حق مردم است و گوش کردن به نقد آنان تکلیف شما. آنهم در علن نه در خفا. صد محفل و مجلس برای تائید ولایت فقیه بر پا می‌کنید یکی‌ هم برای نقد و آسیب شناسی‌اش بر پا کنید. صد مداح و ثناخوان در روزنامه و صدا و سیما دارید، یک نقاد را هم تحمل کنید. نه فقط تحمل که تشویق کنید تا عیب شما را آشکارا بگویند. زیان نمی‌کنید. خشونت نقد را بچشید، خاصیت‌ها دارد. دانشگاه‌ها را بگذارید حقیقتاً دانش‌گاه و دارالعلم باشند. راضی‌ مشوید که حرامیان و راهزنان دهان و استخوان دانشجویان را بشکنند و چشم‌شان را در آورند. دشنه را به مصاف دلیل نفرستید. بگذارید افکار شاخ یکدیگر را بشکنند. از زوال ایمان جوانان نهراسید. دشمن‌ترین دشمنان ایمان، مستبدان‌اند نه نقادان. به مغرب زمین نگاه کنید. سه‌ قرن است گزنده‌ترین و کوبنده‌ترین مخالفت‌ها و دشمنی‌ها را با دین کرده و می‌کنند، اما دین‌داری معرفت‌اندیش همچنان بالنده و باقی‌مانده است. کلیسا‌ها چراغ‌شان روشن است. کتاب‌های محققانه در تاریخ و فلسفه و علم و دین، بهتر و بیشتر از کشور ما به بازار می‌آیند. عاقبت ماندنی‌ها می‌‌مانند و رفتنی‌ها چون کفی بر آب می‌‌روند. 
دشمنان با انبیا بر می‌‌تنند
پس ملایک رب سلٌم می‌‌زنند
کاین چراغی را که هست او نوردار
از دم و پف‌های دزدان دوردار
آنقدر جامعه را چون کودکی‌تر و خشک نکنید و پستانک ولایت به دهان‌اش نگذارید. خدایی نکنید بل خدا را در میان آورید! هر جا عدالت و خلاقیت و رحمت و حرّیت هست، خدا هم هست. خدایی که ما می‌شناسیم و می‌‌پرستیم موصوف به این او صاف است. جامعه را لبریز از عدالت و رحمت و خلاقیت کنید، خدایی می‌‌شود. به قشور و ظواهر دل شاد مکنید و حقیقت را به مجاز نفروشید. 
«غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد».
آقای خامنه‌ای،
من و شما افسانه می‌‌شویم، اما این نامه‌ها جاودان می‌‌ماند، چون پنجره‌ای به روی آینده و چون آینهِ یی برای آینده گان که چهره ریاست شما را می‌‌نماید و قصه زعامت شما را می‌‌خواند. 
 باری چو فسانه می‌شوی ‌ای بخرد
افسانه نیک‌ شو نه افسانه بد
به منزل نخستین قدم بگذارید و به منزله‌ نخستین قدم، بگذارید این نامه را همگان بخوانند، آن هم به فراغت نه به تشویش، در روزنامه‌ها نه در شب نامه‌ها، در علن نه در خفا. با رعیت فتح باب گفتگو کنید و به آنان جواب علنی بدهید و از «استبداد دینی‌تان» دفاع کنید. این نامه را خود بر مردم بخوانید وگر نه مردم بر شما خواهند خواند که: «من نام لم ینم عنه». از کثرت این گونه نقد‌ها و نامه‌ها نترسید. اگر رشته عدالت محکم شود، عده این نامه‌ها هم کم می‌شود. اگر هم نشد، آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟ کمترین حرمت به حقوق رعیت آن است که سخن‌اش شنیده و سنجیده شود. این باب را گشاده نگاه دارید که صد گشایش در آن است. قدر این قلم‌های بی‌ طمع را بدانید و تا سیلی روزگار در نرسیده حلوای نقد رایگان را نوش جان کنید. 
نه فخری است برای جمهوری اسلامی و نه نام نیکی‌ برای شما که ناصحان نا‌امن باشند. اما اگر باری به صاعقه غیرت یا به سائقه مصلحت، کارگردانان دیوان قضا فرمان یافتند تا صاحبان این قلم‌ها را در بند کنند، بسپارید تا جرم دیگری برای‌شان نتراشند و بر گناه ناکرده‌شان نام گناه دیگر ننهند و برای‌شان جامه تنگ جاسوسی ندوزند و نامه ننگ ناموسی ننویسند. خویشاوندان‌شان را نیز آزار مکنید و همسران و فرزندان‌شان را به سیاه‌چال‌ها مبرید ودر سردخانه‌ها منشانید و دست تجاوز و تطاول در شرافت‌شان دراز مکنید. جوانمردی را به جوانمرگی می‌فکنید. آیا می‌پسندید با فرزندان‌تان چنین کنند؟ 
در پایان، باز هم وامدار گفتمان مهربان سعدی هستم که رعیت‌وار باب نصیحت را با سلطان می‌‌گشود: 
شهی که پاس رعیت نگاه می‌‌دارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانی است 
وگر، نه راعی خلق است زهر مارش باد
که هر چه می‌‌خورد او جزیت مسلمانی ست 
قل اطیعوالله واطیعوا الرٌسول. فان تولٌوا فانما علیه ما حمٌل وعلیکم ما حمٌلتم. وان تطیعوه تهتدوا و ما علی الرٌسول الا البلاغ المبین. هذا بلاغ للنٌاس ولینذروا به ولیعلموا انما هو اله واحد. ولیذٌکٌر اولواالالباب. 
 
اوّل دیماه۱۳۹۰ 
عبدالکریم سروش

گزارش فرزندان رهنورد و میرحسین به ملت از ملاقات سه شنبه با پدر و مادر

دوستان، هم اندیشان و یاران عزیز ما

پیش از هرچیز نگرانی، دلسوزی همراهی و پرس و جوهای شما را قدر می‌دانیم و سپاسگزار مهربانی و بزرگواری‌های شماییم.

اکنون که این نامه را به شما می‌نگاریم از حصر والدین ما نزدیک به یک ماه می‌گذرد. در این یک ماه برای ما مشخص نبود که آنها روزگار خود را کجا وچگونه می‌گذرانند. اکنون هم برایمان مهم نیست آنها زندانی خانه بن بست اختر در پاستورند یا در حشمتیه، یا در خانه امنی در دماوند یا هرجای دیگر. مهمتر این است که زندان مختصات و تعریفاتی دارد و آن قطع ارتباط کامل اسیر از فضای بیرون است، زندان را نیروهای مسلح در دست دارند.

پس از هفته‌ها بی‌خبری مطلق، روز سه شنبه مورخ ۸۹/۱۲/۱۷ طی تماس های جداگانه تلفنی مقامهای امنیتی با خاله و عمویمان، آنها جهت توضیحات احضار شدند. اتفاقی مشابه برای تنها یکی از ما دختران نیز افتاد. در این ملاقاتهای امنیتی، گفته شد که امکان دیدار با والدین برای تنها او ممکن شده است. به خاله و عمو نیز این پشنهاد ارائه می‌شود که مورد قبول قرار نمی‌گیرد. پیشنهادی، هم شک‌برانگیز بود و هم خوشایند. به راستی بعد از اینهمه شایعات دردناک کدام دختریست که بتواند پس از اینهمه تلخی فراق از پدر و مادر در برابر این پیشنهاد هرچند مشکوک مقاومت نماید. گل هم با اصرار آنها خریده شد وعازم دیدن پدر و مادر شدیم.

بعد از گرفتن قول و قرار و تأکید بر مطرح نکردن مباحث سیاسی وارد خانه‌ای که در پاستور بود شده و پس از گذشتن از حیاط این خانه که پر از نیروهای امنیتی و ونی با شیشه‌های سیاه بود وارد تنها اتاق خانه شدیم. پدر و مادر را که مشخص بود که از این ملاقات بی‌خبر بودند با هیجانی غیر قابل وصف در آغوش کشیدیم. همان صورت مهربان و پر از لطف پدر. همان آرامش ناشی از حضور مادر.

آزار دهنده‌تر از ده جفت چشم نیروهای امنیتی که از دیوار شیشه‌ای ما را زیر نظر داشتند، فرد امنیتی بود که حق به جانب و گویی که جزوی از اعضای خانواده است میان ما نشسته بود و با اظهار نظرها ادامه حرفها را به دلخواه خود خاتمه می‌داد.

در این ملاقات کوتاه امنیتی نکات قابل توجهی وجود داشت. یکی ضیافت شاهانه‌ای بود که با میزی پر از میوه وچای و نوشیدنیهای متنوع صورت گرفته بود و این نگرانی را القا می‌نمود که به احتمال قریب یقین برای مقصودی تبلیغاتی آماده شده.

پدر با حساسیت ویژه‌ای تاکید کرد که روز بیست و پنجم بهمن، یعنی آغاز بی خبری ما از آنها در یورش ماموران امنیتی به خانه بسیاری از اسناد و مدارک دوران نخست وزیری که نمی‌بایست جز دست ایشان باشد به همراه حجم قابل ملاحظه‌ای از اوراق و کتاب‌ها و سی‌دی‌ها مادرم که محصول یک عمر تلاش و تدریس در دانشگاه‌های هنری بوده است ضبط گردیده است. در این یورش شخصی‌ترین اشیا خانه از جمله آلبوم‌های شخصی نیز مورد بازرسی قرار گرفت. اما با این همه مطمئن شدیم که پدر و مادر جدی‌تر از گذشته بر عهد خود با مردم وفادارند.

پس از اتمام این ملاقات محدود و غیر طبیعی از ما مصرانه خواسته شد که در این باره کاملا سکوت کنیم. فشار نیروهای امنیتی برای مسکوت نگه داشتن این موضوع برای ما ابهام‌برانگیز است. انگیزه‌ها و دلایل پنهان و آشکار و استفاده‌های احتمالی از آن هر چه باشد اجبار زندانبانان برای تن دادن به این ملاقات پیروزی بزرگی برای مردم ایران است. ما همچنان بر غیر قانونی بودن این حصر و محدودیتهای اعمال شده تاکید داریم. ما نزدیک دو سال است که دوشادوش هم این راه را پیموده و نگاه امیدوار خود را به فرداهای روشن سبز دوخته‌ایم از این رو وظیفه خود دانستیم که شما خواهران و برادران عزیز را نیز در جریان این ملاقات قرار دهیم و سکوت در مورد این ملاقات را بیش از این صلاح ندانستیم. ما خواستار رفع فوری این محدودیتهای غیر قانونی برای پدر و مادرمان، خانواده بزرگوار و محترم کروبی و تمام بیگناهان دربندیم و در کنار مردم ایران برای تحقق این خواست قانونی پایداری خواهیم کرد. ما هرگونه اطلاع و خبر جدید را همچون پدرمان از طریق سایت کلمه در زمان های مقتضی به اطلاع ملت شریفمان خواهیم رساند.

به امید آزادی تمام پرندگان از کنج قفس‌های بی‌نام و بازگشتشان به آغوش خانه و خانواده

فرزندان میرحسین موسوی و زهرا رهنورد

بیانیه فرزندان رهنورد و میرحسین خطاب به ملت

دوستان و یاران مهربان ما

این روزها ما نگرانیم، مانند هر فرزند دیگری که به ناگهان همه ی ارتباطاتش با خانواده ی خود قطع شده و در بی خبری مطلق از عزیزترین های زندگیش به سر می برد.

عزیزترین‌هایی که بر همه روشن است در بند کسانی هستند که جز تنفر و کینه به خاطر آرمانهایشان از ایشان به دل ندارند.

ما نگرانیم که در روزنامه‌ها می‌خوانیم: پدر و مادر ما زندانی نیستند، در حصر هم نیستند. در خبر ها می‌خوانیم آنان اسکورت هم می‌شوند! و ما یعنی فرزندان می‌توانیم آنها را ببینیم.

اما هرگز چنین نبوده است. ما پدر و مادرمان را ندیده‌ایم، صدایشان را نشنیده‌ایم. و آنچه هر لحظه بر نگرانی‌هایمان می‌افزاید همین تناقض‌گویی‌هاست.

برایتان بگوییم که ما برای اتمام حجت و روشن شدن واقعیت، که این روزها کمیاب شده، پس از این همه خبر بی اساس، همگی در شب پنجشنبه بازهم به در خانه مراجعه کردیم و از نیروهای درون کوچه، از پشت آن در آهنی که از پس آن کوچه و خانه و پدر و مادر باهم گم شده اند، پرسیدیم اگر پدر و مادر ما اینجا هستند، آیا می توانیم آنها را ببینیم؟ گفتند چه کسی گفته؟ گفتیم کیهان، دادستان، وزیر امور خارجه. و ما فکر می کردیم برخی از این مراجع خبر، قاعدتا باید آنقدر محکم باشند که بشود باورشان کرد که دیدار میسر گردد و این نگرانی ها رفع گردد.

گفتیم شاید واقعا می شود ببینیمشان و ما نمی دانستیم. بی خبر بودیم!

جواب سوال ما باز هم نه بود. نه! نمی توانید. خبرها اشتباه بوده است ! هرکسی گفته اشتباه گفته است. بروید دادگاه انقلاب. بروید پیش قاضی.

اما پدر و مادر ما که مجرم نیستند و آنها گم شده اند. ما پیش قاضی خواهیم رفت. اما قاضی واقعی، قاضی عادل دنیای این روزهای ما خداست. ما از او می خواهیم حکم کند.

ما فرزندان پدر و مادری که بیش از دوهفته است که چنان در اسارت‌اند و ربوده شده اند، که گویی نیستند و نبوده اند، به حکم فرزندی نگرانیم. اما صبر می کنیم که خودش گفته است: وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ

ما صبر می کنیم هم چون دو عزیز گم شده مان که تا کنون بر این همه جفا، راست قامت، صبر کرده اند و خدا را خوانده اند و به او پناه آورده اند و ایمان داریم اکنون نیز به یقین صبر می کنند.

ما هم یارشانیم و یاورشان در این راه حق که سختی آن از ابتدا بر همه روشن بود.

برای شما که در این روزهای تلخ بی خبری از والدین و دل نگرانی از گم شدن عجیبشان و حصر و زندان و هرچه که هست یا بگویند، از سر محبت مرهم دردهای جانمان بودید و هستید، می‌نویسیم که با اطمینان به استقامت و همت و مهرورزی مردم بود که والدینمان خرداد ۸۸ دل و جان به راهی دادند که ناهمواری و تلخیش از پیش حدس زدنی بود آنها چنان که می بایست و سزاوار راستگویان بود بر عهد دیرین خود با خدای خود و شما باقی مانده‌اند.

اگر از آن روزها می‌گوییم تنها درددلی است دوستانه با شما درد آشنایان. به همین دلیل بود که در تمام این روزها نه شکوه ای از آنها شنیدیم و نه واگویه ی دردی و نه حدیث ستم ها و تلخی هایی که بر آنان رفت و شما خود بیش از ما می دانید.

به یاد می آوریم شب ۲۲ خرداد پس از آن حمله هایی که مدام تکرار می شد، دل نگران از پدر پرسیدیم که فردا چه خواهد شد؟ او با همان آرامش و شرافت و صلابت دوست داشتنی پاسخمان داد که آنچه بیش از نتیجه مهم است سربلندی نزد خدا و مردم و تاریخ است. فردا آمد، روزهای سخت و سخت تر هم از پس آمدند. باران رنج و تهمت و افترا بر جانشان نشست. اما آن دو، هم چون شما یارانشان، ایستادند تا سربلند نزد خدا، مردم و تاریخ خود باشند. و این امید و آرزوی ماست.

پنجشنبه ۱۲ اسفند ۸۹

رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد

به نام حق

آخرین بار که دیدیم شان دو هفته پیش بود، دور هم بودیم نه اینکه دلشاد که همهمه حزن و درد آسیب خوردگان این سالها جایی برای شادی ما باقی نگذاشته بود امامهر مادری و پدری انقدر نزدیکمان بود که باور نمی کردیم که تنها سه روز بعد از ما دریغ شود این همه لطف.

غروب ۲۵ بهمن آخرین بار صدای مادر را شنیدیم، از پشت تلفن . یک خودروی ون کوچه اختر را بسته بود. فکر کردیم موقتی است شاید…فکر کردیم مگر می شود ۱۳ روز پشت دری ایستاد و به انتظارصدایی و اشاره ای که مادر و پدر هنوز هستند، زنده هستند، سالم هستند و دری و درهایی که هیچ وقت گشوده نشوند و چراغ های خانه ای که روشن نشوند دیگر.

یک هفته پیش به سراغشان رفتیم. خودروی ون به شکلی پارک شده بود که از کنارش یک کاغذ هم رد نمی شد. مردانی که از خودرو پیاده شدند، نقاب داشتند. آدامس می جویدند و در جواب سوال ما که براساس کدام حکم فرزندانی را ازدیدن پدر و مادرشان محروم می کنید، پرخاش کردند: «به شما چه مربوط که حکم کجاست؟ از کجاست؟ از طرف کیست؟ پرسیدیم در خودروی ون چند نفر هستید؟ باز هم پرخاش که به شما چه مربوط؟ پرسیدیم شیشه های خودروی تان چرا سیاه است؟گفتند به شما چه مربوط؟»

واقعا به ما چه مربوط بود که پدر و مادرمان کجا هستند؟! به فاصله تنها ۷۲ ساعت، آنقدر غریبه شده بودیم!

تکیه زدیم به ماشین. غروب هم رسید. مردان نقاب دارمی پاییدند ما را. توی صورتمان زل می زدند و می کاویدند و جوابی هم نمی دادند. تاریکی شب که رسید چراغی روشن نشد. خانه همچنان تاریک و تاریک تر می شد.هیچ نشانی از زندگی هم نبود. نه صدایی…نه حتی کیسه زباله ای کنار در.

محافظان را هم مرخص کرده بودند. بازگشتیم. چند مرد هم دنبالمان. از بن بست اختر تا فروردین، سر پاستور پشت سر ما می آمدند. با فاصله ای آنقدر اندک که لابد صدای مان را بشنوند.

فردا شب بازگشتیم.این بار از سر کوچه ی خورشید، کوچه ی کناری هم راه مان ندادند. در جواب سوال های معمول که هر فرزند نگرانی حق پرسیدن دارد یا سکوت کردند یا پرخاش.

باران می بارید و روشنایی خیابان پاستور فقط برق های دستگاه جوشکاری بود. همان که دری به سیاهی این روزهایمان را سر کوچه اختر جوش می داد. از پیاده روی مقابل که رفتیم ببینیم چه می گذرد، دو مرد مانع شدند. توهین کردند. گفتند یک سال شما تاختید و حال نوبت ماست. بازهم مردان نقاب داشتند.علاوه بر خودروی ون، دری بزرگ و آهنی. بدتر از میله های زندان سر کوچه جوش می دادند.

می گفتند: حقشان است و ما نمی خواستیم بحث سیاسی کنیم. ما تنها فرزندانی نگران بودیم. گفتند این یک سال هم اگر کشتیم، خوب کردیم که کشتیم. ما کشتیم ، چون آنها را که کشتیم، آدم نبودند. صورت ندا و سهراب و محسن روح الامینی مقابل چشمانمان آمد. و باز صورت و صورت به خون غلتیده یاران دیگر وعلی و خانواده اش.

ناله های مادرانه در گوشمان می پیچید. و صبر دردمندانه عمه بر پیکر علی و مادران بر مزارها. این چه کسی بود که می گفت آدم نبودند، آنها را که کشتیم! گفت : «الله اکبر گفتن هایتان هم دروغ است.»گفت و گفت و گفت. اسلحه نشانمان دادند و باز هم راندند ما را.

در جواب اصرار ما برای خواستن دلیلی، گفتند «زنگ می زنیم نیروی انتظامی بیاید و همه شما را ببرد.» در آن خیابان بلند، گویی درختان بی برگ فریاد می زدند به کدامین گناه؟ فریاد می زدند که دختران آب و آتش را پدر و مادری از جنس کوه و سرو و گلهای یاس سالهاست که از ترس رهانده اند.

بچه ها بی تابی می کردند.کودک دو ساله می خواست به عادت معهود فاصله کوتاه کوچه خورشید و اختر را بدود و اسم پدربزرگش را صدا کند و آن لبخند دردمند و بیگناه و آن دستهای گرم و مهربان در آغوشش بگیرد . بهانه می گرفت.آن دیگری ،هفت ساله، گوشه ای کز کرده بود و ابراز دلتنگی می کرد و می گریست. دوربین هایشان مدام از این صحنه ها عکس می گرفت .تا حتی کودکانمان نیز بسان دشمنی در دفترشان برای تهدید و روز مبادا گنجانده شوند!

بازهم چراغی توی خانه روشن نبود.هیچ نشانی که دلگرم مان کند که پدر و مادرمان هنوز توی خانه هستند، اگرچه محصور و به ناحق … و صحبت از حق چه این روزها دشوار است!

به مامورانی که مانع ورود ما شده بودند گفتیم که می خواهیم تا سر کوچه برویم. گفتند می خواهید کوچه را ببینید که چه؟ اصلا کوچه چه مفهومی دارد؟ گفتیم کوچه‌ی اختر یعنی خانه ی پدر و مادر. خانه‌ی ما. کوچه یعنی ردپای خسته مادری که به اندازه تمام جهان درد داشت. پدری که دلش برای فرزندان ایران می تپید. برای ما یعنی تمام لحظات امنیت.یعنی بهشت. یعنی بوی خدا، یعنی عطر یاس های کنار جانماز پدر، یعنی درد مشترک.

آن شب به تلخی و سنگینی گذشت…

آن لحظه نفرین هم نکردیم .به ما گفت بودند نفرین نکنید که این جهان آه کشیدیم. خدا ناظربود. ناظر این ظلم و بی منطقی. ناظر تپیدن دل های مضطرب ما، بی تابی بچه های کوچمکان توی سرمای شبانگاهی زمستان.

دو شب ما که دستمان از همه جا کوتاه بود و نمی دانستیم دادمان را از کدام بی داد گری بخواهیم نیمه شب عازم خیابان پاستور شدیم.

دری غول پیکر و سیاه سر کوچه گذاشته بودند. با یک محفظه کوچک که آن هم بسته بود و در از بیرون قفل شده بود . از گوشه در می دیدم . سه ماشن توی کوچه پارک شده است بعد از در زدن های طولانی مردی با نقاب از پشت در گفت چه می خواهید؟

چه می خواستیم جز خبری، نشانی، از بودن پدر و مادر در خانه، از سلامت آنها. از اینکه غذایی می رسد به آنها؟ اگر می رسد سالم است اصلا؟ ما بودیم و تجربه تلخ سالها حوادث نگران کننده.

جوابمان را ندادند. بازهم تهدید کردند که می گوییم پلیس بیاید ببرندتان، توهین، قضاوت و سکوت:

پدر و مادر خودتان هم بود، همین داستان بود؟ آنها چه کرده‌اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.

باری دیگر باز برای سراغ گرفتن و خبری هرچند کوچک از سلامتی پدر و مادرمان به پاستور رفتیم. این بار حتی منفذ باریک میان دو لنگه در فلزی را هم با ورقه ای آهنین پوشانده بودند. اصلا از سر خیابان هم راهمان نمی دادند.گفتند دستور این است که خانواده موسوی حق ندارند وارد پاستور شوند! آی ی ی حق! تو چه واژه مظلومی هستی! مظلومتر از خانوادهای داغدار شهیدان و دل نگران اسیران!

بالاخره با اصرار تا سر کوچه رفتیم و از باریکه نیم سانتی که باز بود با زحمت توی کوچه را نگاه کردیم.پشت این در سیاه فلزی یک در بزرگ آهنین دیگر هم نصب کرده بودند! موازی همان یکی که قبل تر بود . این همه ترس و پنهان کاری برای چیست؟! این همه در آهنی و حفاظ و قفل برای چیست؟ این مردان نقاب پوش بدون حکم به دستور چه کسی پدر و مادری را در پس درهای آهنین پنهان کرده اند؟ آفتاب زندگی ما را ؟ مگر نه اینکه آفتاب طلوع می کند نوازشگر و مهربان تا صبح دل انگیز ظهور؟

آیا ماموران امنیتی با هویت ناشناس در دفتر کوچک کار پدرم سکنی کرده اند؟ دفترش را غصب کرده اند؟ خانه اش را غصب کرده اند؟ نوه ها و فرزندان و دامادها را محروم کرده اند از دیداری و گرفتن خبری.

بدون حکم قضایی، بدون احترام. بدون شفافیت. که مارا صد البته نیازی به احترام کسی که پدر و مادرمان را در حصر کرده است نیست. کسی که مایل است مخوف و پر از پنهان کاری باشد. حصری که در آن حتی حقوق یک شهروند متهم عادی که سلامتش تایید می شود و سلامت غذا و دارویش نیز مشخص است، در آن رعایت نشده است. شجاعت این را ندارند که بگویند از کدام مافوق دستور می گیرند؟ شجاعت این را ندارند که نقاب هایشان را بردارند و با فرزندان این دومحصور روبرو شوند.

روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! ۱۱۰۰ متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.

می دانیم پدر و مادرمان در هیچ محکمه صالحی محاکمه نشده اند. می دانیم پدر و مادرمان اصلا جرمی مرتکب نشده اند. می دانیم وقتی دو در بزرگ فلزی سر خانه نصب کرده اند، معنای خوبی ندارد.می دانیم وقتی چراغی روشن نمی شود مفهوم خوبی ندارد.

دو هفته می گذرد از ندیدن شان. هیچ چیز نشنیدیم جز فحاشی و توهین و نگاههای سرد و یخی. نمی دانیم این درد را کجا فریاد بزنیم.

تنها می دانیم که خداوند یاور مظلومان است

می دانیم که نور زخورشید جو بو که برآید

دختران رهنورد و موسوی

پنج شنبه پنج اسفندماه ۱۳۸۹

نامه‌ی سروش درباره‌ی «جمهوری کافرپرور اسلامی ايران»

خدا نیست، به خدا قسم خدا نیست، نیست
اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می‌آمد و آب در چشم من می‌نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه ای از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن، خشم و درد خود را پیش من بیرون می‌ریخت.
حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر به راه، قانع و متواضع، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده می‌رفت و زیاده نمی‌خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی‌کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار.
ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت، طعمه می‌خواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت‌ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه ای پیش پای او نهادند که: یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما می‌خواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل (!) می‌خواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی‌ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و…
وحوش ولایت گمان می‌بردند که «حلقه ضعیف زنجیر» را یافته‌اند و آن را زود می‌شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان می‌دهند و پاداش فراوان می‌برند، و چون مناعت و مقاومت حامد، پنجه قساوتشان را شکست، برای شکستن کامل او دست به کار شدند، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند (کمترینش آنکه یک شب تا صبح، برهنه در سردخانه ای، او را لرزاندند و ترساندند و…)
و عاقبت با حالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه، ‌گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی‌تابانه سر را به دیوار می‌کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که به گوشه ای در خارج خزیده است، هنوز کابوس داغ و درفش می‌بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می‌پندارد.
قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم: «خدا از آنان نگذرد.» سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که «آقای دکتر اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست… خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی‌گناه و بی‌پناه زجر می‌بردم و ضجه می‌زدم و از او پناه می‌جستم و آن درندگان بی‌شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می‌گزیدند و می‌دریدند؟ خدای واحد قهار چه می‌کرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار، به نام خدا، در من افتادند و مرا بی‌جان کردند؟…»
می‌گفت و می‌گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی‌کرد. از خدا هم شکوه نمی‌کرد، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.
گویی مرا به چالش می‌کشید، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده‌اند، وجدان و ایمانش را هم لرزانده‌اند، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود: خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را، مرگ را، بی‌پناهی را، شکنجه را، تزویر دینی را، قساوت بی‌امان را، شر عریان را، سبعیت بی‌مرز انسان را، همه را یک جا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.
او به دریا رفت و مرغابی نبود
گشت غرقه، دستگیرش‌ای ودود
من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمی‌رود. دلیری و دلداری دادمش که «بسا کسا که به روز تو آرزومند است». خرم باش که از دست ظالمان رهیده ای. «نجوت من القوم الظالمین». از جهنم گذشته به در آی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. «جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش». از بی‌ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده ای بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی به دست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی‌پناهی و بی‌خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد.
گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان‌تر می‌کند. حیوان‌ها را حیوان‌تر و انسان‌ها را انسان‌تر می‌کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگیشان را افزون‌تر کرده بود. چون به نام خدا می‌دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود می‌دانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین‌اند. آنها هم قتل و غصب و تجاوز را تکلیف خود می‌دانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنان را خطرناک‌تر می‌کند.
گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد، شهید پرور نباشد، نفاق پرور نباشد، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.
گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی‌شرمی‌ها را با خلق می‌گویم. بی‌هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگیتان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبتتان نشاندند. به غربتتان کشاندند و به سوی آینده ای تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگر است:
صدهزاران کیمیا حق آفرید
کیمیایی همچو صبر آدم ندید
فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو «چو خشخاشی بود بر روی دریا»:
سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست
چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل و تجاوز و تطاول و چپاول و غارت و جنایت و مصادره و اعدام و رای دزدی و شهید دزدی و.. کرده‌اند؟
مگر مادران داغدار و پدران سوگوار و فرزندان یتیم و همسران بی‌جفت و زندانیان زخم دیده و خاندان های فروپاشیده کم بوده‌اند؟ به آنان بیندیش وبر آنان رحمت آور. و با رسول علیه السلام بخوان که: خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحّان باش..
از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم:
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
بارخدایا! عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسا و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. «منت پذیر غمزه خنجر گذار» تو اند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می‌کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده ای؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت می‌خواهند. می دانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند «که بلای دوست تطهیر شماست». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خردسوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. می دانم که
گر جمله کائنات کافر گردند
بر دامن کبریات ننشیند گرد
چون
کفر و دین هر دو در رهت پویان
وحده لاشریک له گویان
و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که بر‌تر از شادی و غمی.
حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته ای و «دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی» که عارفان هم از جدائیت شکوه می‌کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته ای که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی‌کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمی‌ریزی… و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده ای و آنان را به سر تازیانه ای نمی‌نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده ای که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی‌ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی‌گیری، مظلومان بی‌خدا را هم مگیر.
می‌بینی که از «منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد» و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو «بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران» کفرپروری و ایمان سوزی می‌کنند و یوسفان را به گرگان می‌دهند و خلقی را به اسارت گرفته‌اند و شرارت می‌ورزند، انصاف ده که «حافظ» قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می‌کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی‌آمیخت. بی‌چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس می‌زند، چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟
بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی‌بینیم و از غایت امور بی‌خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو می‌زنیم و وام خرد می‌گزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمی‌رویم.
بار خدایا! از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین بفرستم.
خداوندا به احسانت به حق نور تابانت مگیر. آشفته می‌گویم که جان بی‌تو پریشان است:
تو مستان را نمی‌گیری پریشان را نمی‌گیری
خنک آن را که می‌گیری که جانم مست ایشان است
وگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟
که عاشق هر طرف اینجا بیابان در بیابان است
اسفند ۱۳۸۹
ربیع الاول ۱۴۳۳

پیام میرحسین موسوی خطاب به ملت درباره راهپیمایی ۲۵ بهمن

ملت شریف ایران
سلام و درود برشما. پس از راهپیمائی شکوهمند شما در روز ۲۵ بهمن، این دستاورد بزرگ ملت و جنبش سبز که با شرکت همه قشرهای مردم از مردان و زنان سلحشورجامعه، در مقابل ناباوری بسیاری از بدبینان و اقتدار گرایان شکل گرفت، جنبش شکوهمند شما ازدو سو مورد تهاجم قرار گرفته است: از یک سو مورد تهاجم اقتدار گرایانی که چشم به پست و مقام و زر و زور در آینده دارند و از سوی دیگر تلاش بیگانگان و موج سواران بین المللی برای پی گرفتن مطامع خود بوده است که هر دو تلاش کرده اند که جنبش را به صهیونیسم و امریکا و اذناب آنان منتسب کنند.
این در حالی است که افتخار بزرگ جنبش سبز در استقلال و تکیه آن بر نیروی عظیم ملت بوده است. جنبش سبز همواره با بیگانگان فاصله داشته و اهداف اصلی آن احیای ارزشهای انقلاب و آرمانهای امام راحل و مطالبات آزادی خواهانه و متکثر ملت شریف ایران بوده و همواره تلاش کرده است که از راههای مسالمت آمیز، اهداف خود را با تاکید براصل بنیادین کرامت ذاتی انسان و به رسمیت شناختن حق ملت برای حاکمیت بر سر نوشت خود و اجرای بدون تنازل قانون اساسی دنبال کند. این همراه کوچک شما ضمن تبریک به مناسبت پایداری خیره کننده مردم، شهادت فرزندان عزیز شما ملت سر فراز را تسلیت می گویم.
میرحسین موسوی
تهران-۲۶  بهمن ماه ۱۳۸۹

بيانيه‌ی مهدی کروبی به مناسبت راهپيمایی ۲۵ خرداد

همانگونه که ملت شریف ایران می دانند به دنبال قیام های آزادی خواهانه و ضد استبدادی ملت های خاورمیانه به ویژه پیروزی اخیر ملت های مسلمان تونس و مصرجهت اعلام همبستگی جنبش آزادی خواه سبز ایران با این جنبش ها، علی رغم عدم نیاز به درخواست مجوز و تنها برای نشان دادن حسن نیت خود از وزارت کشور تقاضای برگزاری راهپیمایی در روز ۲۵ بهمن کردیم.

اما متاسفانه از زمان ارائه این درخواست با سیلی از فحاشی ها و دریده گویی های روزنامه ها و رسانه های جیره خوار مواجه شدیم و از همان زمان به منظور جلوگیری از شرکت در راهپیمایی و پیوستن به مردم با قطع تلفن و ارتباطات و همچنین حصر و تخریب منزل مسکونی مان مواجه شدیم.

همچنین بنا به خبرهای که تاکنون به دست ما رسیده است متاسفانه بار دیگر راهپیمایی مسالمت آمیز مردم توسط افرادی که رفتار و نقش و وابستگی انها به نهادهای خاص بر همگان معلوم و مشخص است به خشونت کشیده شد و جمعی از مردم مجروح و تعداد کثیری نیز بازداشت شدند.

همچنین خبر دار شدیم که متاسفانه دانشجویی به نام “صانع ژاله” و “محمد مختاری” در جریان حوادث روز گذشته به شهادت رسیده اند که این شهادت را به خانواده های این دو عزیز و مردم بزرگوار ایران تسلیت و ضمن محکومیت شدید برخوردهای خشن و غیر انسانی و غیر اسلامی هشدار می دهیم که تا دیر نشده است پنبه ها را از گوش هایتان خارج کنید و صدای مردم را بشنوید. اعمال خشونت آمیز و مخالفت و عناد با خواست مردم تا زمانی و جایی می تواند به استمرار چنین وضعیتی کمک کند. از سرنوشت دوری حکومت ها از مردم عبرت بگیرید.

زندانیان سیاسی را آزاد و دستتان را از گلوی روزنامه ها و رسانه های مستقل بردارید، به عهد و میثاقی که با نام قانون اساسی با مردم بسته اید وفادار باشید..

به عهد و میثاق خود با مردم و خواسته های ملت و امام که در آرمان های انقلاب اسلامی ۵۷ تجلی یافت همچنان پایبند و اعلام می کنم که هراس از هیچ تهدیدی ندارم و همانگونه که از سال ۴۱ به عنوان سرباز کوچک ملت نیز نشان داده ام اماده پرداخت هرگونه هزینه ای در این راه پر فیض هستیم..

مهدی کروبی

بیست و ششم

بیانیه میر‌حسین موسوی و مهدی کروبی به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی

سه‌شنبه ۱۹ بهمن ۸۹
چکیده :
امروز حاکمیت در ورای ایجاد این نگرانی که اگر او نباشد دین از بین می‌رود سنگر گرفته است و مرتبا با این اعلام خطر سعی می‌کند اقشار مذهبی را در پشت سر خود بسیج و منسجم کند، حال آن که در واقعیت، آن چیزی که بیشترین لطمه را به فضای دینی جامعه زده است رفتارهای ستمکارانه و ضددینی خود حاکمیت است. پایه‌های همه ادیان الهی در فطرت انسان ها قرار دارد و اگر اسلام پس از چهارده قرن باقی مانده است علتش مستحکم بودن پایه‌های فطری آن است، تا جایی که حتی ورود مغول واقدامات پهلوی اول نتوانست آن را از بین…

میرحسین موسوی و مهدی کروبی، در آستانه سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی با صدور بیانیه مشترکی، ضمن توصیف انقلاب مردم ایران در سال ۵۷ به عنوان «جلوه درخشان تعیین سرنوشت مردم به دست خودشان»، به بررسی گفتمان حاکم بر ساختار قبل از انقلاب و مقایسه آن با گفتمان نو انقلاب اسلامی پرداخته  و سپس این مقایسه را به گفتمان جنبش سبز پیوند داده اند.

به گزارش کلمه، میرحسین موسوی و مهدی کروبی در بیانیه ی خود ویژگی های گفتمان رژیم پهلوی را «بستن همه راه ها به روی اصلاح تدریجی حکومت و جامعه، کودتایی متکی بر بیگانگان سلطه جو و غفلت دلسوختگان، در بند کردن آزادی خوهان، اعمال سانسور بر مطبوعات، مسلح شدن به سلاح های ریز و درشت، به کارگیری ماشین تبلیغاتی پر سر و صدا، توهم ایفای نقشی بزرگ در تحولات منطقه وجهان، هیچ خواندن مخالفان و منتقدان و همه خواندن خود و هم سفرگان» ذکر کرده اند.

موسوی و کروبی در این بیانیه از گفتمان نوینی سخن به میان آورده اند که از فردای کودتای ۲۸ مرداد متولد شد و بارزترین و غیرقابل‌انکارترین ویژگی آن، جهت گیری در مقابل باز تولید مناسبات استبدادی و شاهنشاهی بود. مناسباتی که به گفته ی این دو همراه جنبش سبز دوباره بازتولید شده است، اما این بار به نام دین رنگ قدسی و آسمانی به خود گرفته است، تآ انجا که امروز شرایط سیاسی کشور ازخطر بازتولید مناسبات شاهنشاهی، جز موروثی بودن حکومت چیزی کم ندارد.

آنها انتخابات  ۸۸  را جلوه ای از احساس مسئولیت همگانی و ظهور گفتمان تازه ای در مقابل این خطرات دانسته و گفته اند که هیچ چیز نمی تواند مانع رشد این گفتمان شود، گفتمانی  که فساد را تحمل نمی کند، خودی را ناخودی نمی کند، خطاهای گذشته را نقد می کند اما دستاوردهای روشن آن را نفی نمی کند. عزت کارگر و کار آفرین را می خواهد نه ذلت آنها را، اعتیاد و دزدی و طلاق را نتیجه سی درصد بیکاری جوانان می داند و در نتیجه اجازه نمی دهد مشکل جرم و جنایت با بر پا کردن چوبه های دار و قساوتی تاریخی حل شود و به بهانه جنایت و خیانت گروهی اندک، دور جدید تواب سازی و اعتراف گیری و شکنجه در محبس ها راه بیفتد.

موسوی و کروبی همچنین در تشریح تحولات دوسال گذشته، از آن دسته از افراد ارگان های نظامی و انتظامی و امنیتی یاد کرده اند که نتوانستند سوابق جبهه و فداکاری هایشان برای حفظ مرزها و امنیت کشور را به سرکوب و ضرب و شتم مردم بی گناه بفروشند و اطمینان داده اند که «در نهایت، بسیج و سپاه و نیروهای نظامی، ملت خود را تنها نخواهند گذاشت.»

به گزارش کلمه متن کامل این بیانیه مشترک به شرح زیر است :

بسم الله الرحمن الرحیم

* و العصر * ان الانسان لفی خسر * الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.

در آستانه سی و دومین سالگرد انقلاب اسلامی ایران هستیم، انقلابی که جلوه درخشان تعیین سرنوشت مردم ما به دست خودشان بود و برای یکایک ما ایرانیان، شناخت و بازشناخت این حادثه بزرگ و مهم تاریخی، اهمیت بسیار دارد. شاید از آن رو که شناخت هویت تاریخی هر ملت، در تعیین راه آیندة آن مؤثر است، شاید از آن رو که این روزها از خود می پرسند که راه طی شده تا چه اندازه صحیح بوده، و شاید هم از آن رو که بیش از هر زمان دیگر، شاهد تلاش برای تحریف این تاریخ هستیم.

آنچه در آن روزها شاهد بودیم، نه یک جابجایی قدرت سیاسی صرف، که ورود یک گفتمان نو و خروج یک گفتمان کهنه بود: گفتمان کهنه ای که می انگاشت که با بستن همه راه ها به روی اصلاح تدریجی حکومت و جامعه، با کودتایی متکی بر بیگانگان سلطه جو و غفلت دلسوختگان این مرز و بوم، با در بند کردن فوج فوج آزادیخوهان، با اعمال سانسور بر مطبوعات، با سرازیر کردن درآمد نفتی سرشار به جیب منفعت جویان شریک در قدرت، با تا دندان مسلح شدن به سلاح های ریز و درشت، با به کارگیری ماشین تبلیغاتی پر سر و صدا، با توهم ایفای نقشی بزرگ در تحولات منطقه وجهان، با هیچ خواندن مخالفان و منتقدان و همه خواندن خود و هم سفرگان، با نماد فره ایزدی انگاشتن قدرت فاقد اقتدار ناشی از رضایت مردم، ماندنی است.

اما گفتمان نوین پس از کودتای شوم ۲۸ مرداد از همان فردای سال ۴۱ متولد شد ،بازنگری به کارنامه گذشته و به دنبال آن، جستجو برای یافتن راه رهایی از استبدادی که با پشتوانه استعمار بر کشور یکه تازی می کرد، آغاز شد. در کنار آنانی که از هر گونه تغییر مأیوس و نا امید بودند، در کنار آنانی که مصلحت اندیشی را به گونه ای تفسیر کردند که عافیت طلبی شخصی آنان را توجیه کند، در کنار آنانی که رعب پوشالی حکومت کودتا هر گونه حرکت را از آنان سلب کرده بود، چه بسیار کسانی هم بودند که دست از تلاش برنداشتند، چرا که باور داشتند زندگی کردن، صرفا به معنای زنده ماندن نیست. می دانستند که ملت های دیگر برای رسیدن به آزادی، عدالت ، استقلال و پبشرفت، راهی بس دراز پیموده اند و تلاش برای دستیابی به جامعه ای که از چنین نعمت هایی برخوردار باشد، خود، عین زندگی است. چنین بود که هنگامی که خواسته های خود را در گفتار رهبری استوار چون امام خمینی (ره) یافتند که در این راه مصمم گام نهاده بود، با او همراه شدند و بساط ظلم و جور را برچیدند. با تجربه ای که از گذشته به دست آمده بود، از همان فردای پیروزی، دغدغه حراست و مراقبت از این دستاورد بزرگ در دل زن و مرد و پیر و جوان به جنبش درآمد تا مبادا کودتایی دیگر، تجاوز نظامی، و مهم تر از همه، انحراف از آرمان های انقلاب اسلامی، این نهال تازه رسته را در هم شکند.

درس هایی که از آن واقعه و سالیان پس از آن فراگرفته شد، موجب شد که مردم ما بارها عزم خود را برای جلوگیری از انحراف از راهی که می توانست آنها را به سرمنزل مقصود برساند به نمایش بگذارند. مشارکت گسترده در دفاع از میهن در مقابل دشمن متجاوز، تلاش های ستایش برانگیز در رونق اقتصاد ملی، کوشش برای انجام اصلاحات گسترده در عرصه های گوناگون و حضور آگاهانه در عرصة انتخابات، تبلور این احساس مسئولیت ملی است که مردم ما را اینگونه در صف مقدم تحولات فکری و اجتماعی چند دهة اخیر منطقه قرار داده است.

گفتمان نو باید با دیده بانی مستمر، خود را با نیازهای نو سازگار می کرد و نوشوندگی خود را پاس می داشت که بارزترین و غیرقابل‌انکارترین ویژگی آن، جهت گیری در مقابل باز تولید مناسبات استبدادی و شاهنشاهی بود.یادمان هست که بزرگترین دغدغه خبرگان قانون اساسی جستن راه هایی بود که جلوی ظهور استبداد و خود رایی و دیکتاتوری را به هر شکل و شمایل بگیرد و قانون اساسی در شرایطی نوشته شد که بیرون از مجلس خبرگان، مردم در خیابانها شعار میدادند «برابری، برادری، حکومت عدل علی».

درکتاب« پیکار صفین، نصرابن مزاحم» که شاید قدیمی‌ترین کتاب روایی– تاریخی در مورد جنگ صفین باشد، آمده است که بعد از استقرارحضرت امیر (ع) در کوفه، ایشان مسافرتی به مناطق فارس نشین و ایرانی در نزدیکی کوفه می کنند و در یک آبادی از مردم در مورد شاهان ایرانی سوال می کنند. بزرگ روستا می‌گوید: «در سنت شاهان ایرانی چیزهایی بود به نفع رعیت و چیزهایی بود به نفع پادشاه، تا این که خسروپرویز آمد و هرچه به نفع رعیت بود منسوخ کرد و هرچه به نفع پادشاه بود نگاه داشت و این موجب اضمحلال پادشاهی آنان شد.»

این روایت، دقیقا فضای روحی و سیاسی کشور در دهه اول انقلاب فارغ از ضعف ها و خودسری هایی که دامنگیر هر انقلابی در آغاز آن می شد را تشکیل می داد: مردمی که انقلاب کردند قصدشان این بود که آن مناسبات رابا الگو گرفتن از حکومت عدل علی از بین ببرند.

آیا دردناک نیست که بعد از گذشت بیش از سی سال از انقلاب، دوباره دغدغه مردم مواجهه با باز تولید همان مناسبات پادشاهی و این بار به نام دین باشد؟ در شرایطی هستیم که هر چیزی از حقوق مردم در قانون اساسی و آرمان‌های انقلاب بود زیرپا گذاشته شده، فصل سوم قانون اساسی، یعنی حقوق ملت، در پرانتز قرار گرفته و آنچه به نفع حاکمان بوده است به صورت اغراق‌آمیز و چند برابر به اجرا درآمده و تبعیت بی چون و چرا از قدرت، رنگ قدسی و آسمانی به خود گرفته و عدم سوال از قدرت فضیلت شده وهر صدای منتقد و متعارض با شبیه سازی های مضحک، به خارجی بودن و همدستی با بیگانه و صهیونیسم و نفاق متهم گردیده است، تآ انجا که امروز شرایط سیاسی کشور ازخطر بازتولید مناسبات شاهنشاهی، جز موروثی بودن حکومت چیزی کم ندارد.

آری انتخابات سال ۸۸ جلوه ای از این احساس مسئولیت همگانی در مقابل خطرات بود. مردمی که احساس خطر می کردند، مردمی که از مدیریت ناتوان دستگاه اداره کشور ناامید شده بودند، مردمی که از دروغ به تنگ آمده بودند، مردمی که احساس می کردند برای پیشرفت کشور به دگرگونی های فراگیرتر و بنیادی تر نیازمندند، به میدان آمدند و چه بسیار کسانی که سال ها بود در انتخابات شرکت نمی کردند و این بار قفل سکوت خود را شکستند و چه بسیار کسانی که پا را از رقابت های سیاسی رایج فراتر نهادند و برای ایجاد تحولی بزرگ همنوا گشتند.

دریغا که آنچه بر سر نتایج انتخابات آمد و آنچه در پی شبه کودتای اقتدارگرایان رخ داد، حق اساسی تعیین سرنوشت ملت به دست خویش را خدشه دار کرد. اما دستگیری معترضان، ضرب و شتم آنان در خیابان ها، کشته شدن عده زیادی از جوانان و زنان و مردان در خیابان ها و بازداشتگاه ها، فجایع کوی دانشگاه و کهریزک،حمله به بیوت و دفاتر مراجع تقلید، به راه انداختن تجمعات اتوبوسی و نمایشی، هجمه تبلیغاتی یک سویه مملو از دروغ و افترا، سرکوب کارگران و معلمان و جنبش زنان و دانشجویان و استادان، راه اندازی کارناوال های شرم آور و مانورهای امنیتی با هدف ایجاد رعب، تلاش مستمر برای انحراف افکار عمومی به سمت مسائل فرعی و انحرافی، برخورد غیراخلاقی با خانواده های شهدا و زندانیان، واعلام مرگ جنبش سبز در مناسبت های متوالی، هیچ یک نتوانسته است اقتدارگرایان را از چالش بزرگ حاصل از بی اعتمادی مردم به دولت نجات دهد، همچنان که نتوانسته خواسته های برحق مردم برای برخورداری از حقوق شهروندی مصرح در قانون اساسی را به دست فراموشی بسپارد.

در طول این ماه ها، تحولات مهمی رخ داده است که توجه هر ناظر آگاهی را جلب می کند. بسیاری از کسانی که در ارگان های نظامی و انتظامی و امنیتی شاغل بودند نتوانستند سوابق جبهه و فداکاری هایشان برای حفظ مرزها و امنیت کشور را به سرکوب و ضرب و شتم مردم بی گناه بفروشند . برخی از روی تقیه ویا اطلاعات ناکافی و برخی از افراد ساده که بر اثر تبلیغات دولتی گمان می کردند که معترضان، ایمان دینی شان را نشانه رفته اند به تدریج متوجه شدند که چنین نیست. بسیاری از کسانی که فکر می کردند جنبش اعتزاضی مردم از توطئه های قدرت های سلطه جوی بیگانه یا خشونت ورزانی که در بحبوحه جنگ به دامان دشمن پناه آورده و به خدمتش کمر بسته بودند سرچشمه می گیرد، فهمیدند که این ترفندی برای بدنام ساختن منتقدان و موجه ساختن اعمال غیرانسانی اقتدارگرایان بیش نیست.

وما دور نمی بینیم آنانی که بصورت واقعاً اصولی دغدغة منافع ملی و ارزشهای اسلامی را دارند در کنار همه ملت (یا به تعبیر مستبدین «خس و خاشاک») قرار گیرند و صف خود را از زیاده خواهان ودست اندازان به حقوق و بیت المال ملت جدا سازند. ما بویژه اعتقاد داریم که در نهایت، بسیج و سپاه و نیروهای نظامی، ملت خود را تنها نخواهند گذاشت.

در طول سال های اخیر و بویژه دو سال گذشته، گفتمانی نو متولد شده و هیچ چیز نمی تواند مانع رشد آن شود. گفتمانی که فساد را تحمل نمیکند و با وعدۀ آوردن نفت بر سر سفره مردم، یکشبه قیمت نان وسوخت و برق و گاز را چند برابر نمی سازد. گفتمانی که به حفظ نیروی کار کشور ایمان دارد و منابع و تولیدملی را با تحویل بازار ملی به واردات خارجی ویران نمی سازد .گفتمانی که عزت کارگر و کار آفرین را میخواهد نه ذلت آنها را. گفتمانی که اعتیاد و دزدی و طلاق را نتیجه سی در صد بیکاری جوانان می داند و در نتیجه اجازه نمی دهد مشکل جرم و جنایت با بر پا کردن چوبه های دار و قساوتی تاریخی حل شود و به بهانه جنایت و خیانت گروهی اندک، دور جدید تواب سازی و اعتراف گیری و شکنجه در محبس ها راه بیفتد. (به راستی شمایانی که هر روز و ساعت سنگ اسلام و معنویت را بر سینه میزنید، چند زن را میتوانید نشان دهید که در صدر اسلام اعدام شده باشند؟!) گفتمانی که از رأی مردم نمی ترسد واز رجوع به قانون اساسی نمی هراسد. گفتمانی که نه در شعار وهیئت ماکیاولیستی بلکه در عمل بدنبال وحدت اسلامی ونزدیکی مذاهب اسلامی به یکدیگر است و میلیونها شهروند ایرانی را تحت عنوان سنی و درویش و اهل حق و نام های دیگر ازخودنمی راند.

آری امروز گفتمانی تازه متولد شده است. گفتمانی که شهدای آن، پیشقراولان و دربندشدگانش پرچم داران آن هستند. گفتمانی که خشونت را طرد می کند و راه تغییر را از طرق مسالمت آمیز جستجو می کند. گفتمانی که پاسخ دروغ و تهمت و ناسزا را با راستی و حقیقت و ادب می دهد. گفتمانی که چشم امیدی به بازی های پنهانی قدرت های جهانی ندارد و راه حل شفاف ملی را تنها راه تحول به سوی اصلاح امور می داند. گفتمانی که خودی را ناخودی نمی کند بلکه سعی در خودی کردن ناخودی ها دارد. گفتمانی که چندصدایی را به رسمیت می شناسد و اتحاد ملی را نه در سکوت گورستانی که در تمسک به عقلانیت جمعی می جوید. گفتمانی که مردم را نسبت به آنچه در کشور می گذرد نامحرم نمی شناسد و گسترش آگاهی ها به میان همة اقشار و گوشه کنار این مرز بوم را وجه همت خویش قرار داده است. گفتمانی که با گسترش و تقویت شبکه های اجتماعی، افراد را گرد هم می آورد و فضای مدنی را توسعه می دهد. گفتمانی که سرمشق بسیاری از حرکت های آزادیخواهانة دیگر شده است. گفتمانی که خطاهای گذشته را نقد می کند اما دستاوردهای روشن آن را نفی نمی کند. گفتمانی که عدالت را نه در اقتصاد صدقه ای، بلکه در ایجاد فرصت های برابر و توانمندسازی محرومان می داند. گفتمانی که بجای انتشار کینه و انتقامجویی در میان فقیر و غنی، روستایی و شهری، اقوام، ادیان و مذاهب، به نهادینه کردن مدارا و مفاهمه و گذشت می پردازد. گفتمانی که درصدد پایان دادن به اوباش سالاری و حاکمیت نهادینة شایسته سالاری است تا در پرتو آن، شکوفایی و رشد استعدادها در میان ایرانیان، زمینه ساز ارتقای این سرزمین به جایگاهی که شایستة آن است، شود.

گفتمانی که بدنبال یافتن منجیان قهرمان نیست بلکه می خواهد هر ایرانی در نجات کشورش سهیم باشد. گفتمانی که به تعداد معتقدانش رهبر دارد. گفتمانی که می داند حفظ نظام یعنی حفظ ارزش هایی که نظام برای آن بوجود آمده، نه حفظ اشخاص در مناصب قدرت. گفتمانی که چرخش قدرت و پاسخگویی به مردم و برابری همه در قبال قانون را ضامن سلامت و زمینه ساز پیشرفت می شمرد. گفتمانی که اسلامیت و جمهوریت نظام و حاکمیت مردم سالاری بر همه شئونات کشور را تنها راه سعادت مردم می داند.

گفتمانی که در آن، تصمیمات و مصلحت بینی های شخصی جای خود را به عقلانیت جمعی می دهد. گفتمانی که با ایمان به خدایی که تعالی انسان را می خواهد، حق خواهی، و با استعانت از کردار نیکو، صبر و استقامت، راه امید را می پیماید و به پایندگی حق و زوال باطل یقین دارد.

امروز حاکمیت در ورای ایجاد این نگرانی که اگر او نباشد دین از بین می‌رود سنگر گرفته است و مرتبا با این اعلام خطر سعی می‌کند اقشار مذهبی را در پشت سر خود بسیج و منسجم کند، حال آن که در واقعیت، آن چیزی که بیشترین لطمه را به فضای دینی جامعه زده است رفتارهای ستمکارانه و ضددینی خود حاکمیت است. پایه‌های همه ادیان الهی در فطرت انسان ها قرار دارد و اگر اسلام پس از چهارده قرن باقی مانده است علتش مستحکم بودن پایه‌های فطری آن است، تا جایی که حتی ورود مغول واقدامات پهلوی اول نتوانست آن را از بین ببرد.

و این دین از ما خواسته است که به افراد ستمکار متمایل نشویم که در این صورت از کمک خداوند محروم خواهیم شد: «و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار و ما لکم من دون الله اولیاء ثم لا تنصرون»، و به کسانی که ستم کرده‌اند میل نکنید که آتش شما را لمس خواهد کرد، و شما را سرپرستی جز خداوند نیست، سپس دیگر به شما یاری نخواهد شد.

در آستانه سی و دومین سال پیروزی انقلاب اسلامی، به عنوان دو همراه کوچک به شما حاملان بی شمار گفتمان جدید درود م یفرستیم و از خداوند متعال میخواهیم همه ما را از یاران مظلومان و دشمنان ظالمان قرار دهد.
وما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم

مهدی کروبی
میر حسین موسوی

میرحسین: فراعنــه زمانی صـــــــــدای ملــــــــت را می شنوند که دیر شده است

چکیده :متاسفانه منافع ِ پشت سر ِ ایدئولوژی ِ حاکم در کشور، اجازه نمی دهد واقعیت ها آنچنان که هستند، خود را نشان دهند. خطیبان و تریبون های گوش به فرمان، به عملکرد مفسدانه و جبارانه فرعون مصر که با بازداشت ها، اعتراف گیری ها، پرونده سازی ها وغارت مردم از طریق باندها و اطرافیان، این شرایط انفجاری را در مصر ایجاد کرده اند توجهی نشان نمی دهند. اینان به روز "خشم مردم" مصر اشاره می کنند ولی نمی گویند که روز غضب، نتیجه ناکارآمدی و فساد در بالاترین سطح حکومت و حیف و میل کردن بیت المال و هم چنین بستن دهن ها و شکستن قلم ها و اعدام ها واعدام ها و اعدام ها و بر پا کردن چوبه های دار برای ایجاد خوف در میان مردم…

کلمه: میرحسین موسوی در یادداشتی ضمن بررسی شرایط حاکم بر خاورمیانه، قیام حق طلبانه مردم در برخی کشورها را در راستای  بر هم زدن نظام  ظالمانه ای دانست که  منطقه را در چنگال خود  فراگرفته و آن را ناشی از بی احترامی حکومت ها به حق تعیین سرنوشت مردم خواند. آخرین نخست وزیر ایران، همچنین از جانب ملت ایران به مردم آگاه و مبارز مصر و تونس و اردن و یمن ادای احترام و آرزوی پیروزی کرد.

به گزارش کلمه، متن یادداشت میرحسین موسوی به شرح زیر است:

این روزها خاورمیانه در آستانه ی حوادث بزرگی ست که می تواند سرنوشت این منطقه و جهان و سرنوشت ملت های منطقه را تحت تاثیر خود قرار دهد. مسلما آنچه در حال وقوع است در راستای به هم زدن نظام ظالمانه ایست که سرنوشت ملت های بسیاری را درمنطقه در چنگال خود گرفته است و بدون هیچی شکی نقطه ی آغازین آنچه در خیابان های تونس و صنعا و قاهره و اسکندریه و سوئز شاهد آن هستیم را باید در تظاهرات چند میلیونی ۲۵ و۲۸ و۳۰ خرداد تهران جستجو کرد. روزهایی که مردم با شعار “رای من کجاست؟” به خیابان ها آمدند و مسالمت جویانه، حقوق از دست رفته ی خود را پی گرفتند.

امروز دامنه ی شعار “رای من کجاست؟” مردم ایران، به شعار “الشعب یرید اسقاط النظام” در قاهره و سوئز و اسکندریه رسیده است. برای کشف راز این پیوندها و مشابهت ها لازم نیست جای دوری برویم. کافی است شیوه ی انتخابات اخیر مصر را با انتخابات های خود مقایسه کنیم و اینکه رئیس شورای نگهبان از بی نیازی به آرا میلیون ها شهروند سبز سخن می راند. اگر به نظام های در حال سقوط جهان عرب و خاورمیانه با دقت نگاه کنیم، خواهیم دید؛ در همه ی این نظام ها به یک سان شبکه های اجتماعی وعرصه ی مطبوعات و فضای مجازی مورد حمله قرار می گیرند و به شکل حیرت انگیزی اس ام اس ها و تلفن ها و اینترنت قطع و قلم ها مشابه یکدیگر در هم شکسته و معترضین به زندان ها برده می شوند.

متاسفانه منافع ِ پشت سر ِ ایدئولوژی ِ حاکم در کشور، اجازه نمی دهد واقعیت ها آنچنان که هستند، خود را نشان دهند. خطیبان و تریبون های گوش به فرمان، به عملکرد مفسدانه و جبارانه فرعون مصر که با بازداشت ها، اعتراف گیری ها، پرونده سازی ها وغارت مردم از طریق باندها و اطرافیان، این شرایط انفجاری را در مصر ایجاد کرده اند توجهی نشان نمی دهند. اینان به روز “خشم مردم” مصر اشاره می کنند ولی نمی گویند که روز غضب، نتیجه ناکارآمدی و فساد در بالاترین سطح حکومت و حیف و میل کردن بیت المال و هم چنین بستن دهن ها و شکستن قلم ها و اعدام ها واعدام ها و اعدام ها و بر پا کردن چوبه های دار برای ایجاد خوف در میان مردم است. و نمی گویند اگرحکومت به حاکمیت مردم بر سرنوشت خود احترام می گذاشت و در انتخابات چند ماه پیش مصر آرای مردم را نمی دزدید، کار به شعار “اسقاط نظام” از سوی شعب عزیز مصر نمی رسید. و شاید هم متوجه نیستند که ادامه ی سیاست غلبه به وسیله ی ایجاد خوف، نهایتا در نقطه ای به ضد خود تبدیل و آنگاه آمدن “روز خشم” و روزهای غضب ملی اجتناب ناپذیر می شود. فراعنه معمولا زمانی صدای ملت را می شنوند که بسیار دیر شده است.

ملت ما به انقلاب عظیم مردم شجاع تونس و قیام حق طلبانه ی مردم مصر و یمن و دیگر کشورهای منطقه احترام می گذارد. ما به همه ی مردم دلیر و آگاه و مبارز مصر و تونس و اردن و یمن درود می فرستیم و از خداوند منان پیروزی آنان را در مبارزات حق طلبانه اشان آرزو می کنیم.

دیوان اصلاح