صفحه‌ی اصلی | May 2009 »

بايگانی: April 2009

دوشنبه ۷ اردیبهشت ۸۸

میرحسین موسوی، اندیشه های اقتصادی تا احساسات شاعرانه

(نقل از ما روزنامه‌نگاریم)
۳۵ سال پیش دکتر علی شریعتی قبل از یکی از سخنرانی هایش در حسینیه ارشاد از مخاطبانش خواست تا از نمایشگاه نقاشی یک زوج جوان در راهروهای حسینیه دیدن کنند.زوجی که آینده آنها را درخشان توصیف کرد. تابلوها نام حسین رهجو و زهرا رهنورد را برخود داشت . حالا پس از ۳۵ سال کمتر کسی نام واقعی زهرا رهنورد و نام مستعار میر حسین موسوی را به یاد دارد .

در همان سال ها ، جوان های نهضت آزادی و تعدادی از فعالان انجمن اسلامی پزشکان با هدایت دکتر حبیب الله پیمان جنبش مسلمانان مبارز را تشکیل دادند . به گفته دکتر پیمان در میان آن جوانان نام میر حسین موسوی هم دیده می شد . او با نام مستعار حسین رهجو فعالیت می کرد . او آن روزها را به خوبی به یاد دارد :" بحران تشکیلاتی و ایدئولوژی سازمان مجاخدین خلق و تقابلی که با اندیشه های شریعتی در حال شکل گیری بود ما را به تشکیل این جنبش رسانده بود ."

حمایت از مذهبی های سازمان مجاهدین خلق ، پشتیبانی از اندیشه دکتر شریعتی و حمایت از جنبش توده ای مردم ایران که در حال شکل گیری بود، سه هدفی بود که این گروه پیگیری می کرد .

به نظر می رسید زهره کاظمی که حالا دیگر همه او را به نام زهرا رهنورد می شناختند ، فعال تر بود . خیلی ها سخنرانی او را در استادیوم امجدیه هنوز به خاطر دارند . زهرا رهنورد کتاب ها یی می نوشت که مورد استفاده روشنفکران دینی و چپ های مذهبی آن روزها بود . اگر چه با پیروزی انقلاب و تشکیل حزب جمهوری اسلامی موسوی به حزب جمهوری اسلامی پیوست.

با تشدید اختلافات بین انقلابیون و تعیین خط و مرزهای جدید رابطه میر حسین با "نهضت فرهنگی اسلامی" که او به همراه محمد جواد باهنر ، دکتر پیمان و خانم صفارزاده در سال ۱۳۵۵ از بنیان گذارانش بود ، قطع شد و با نخست وزیری وی زهرا رهنورد هم راه همسرش را رفت . پس از ۳۰ سال وقتی نظر پیمان را در باره میر حسین موسوی می پرسم ، "او را چپ مذهبی سال های ۵۰ می داند ." اما برخی دیگر بر این باورند که او به جناح راست چپ مذهبی تعلق دارد .

اختلاف در میان انقلابیون

با ریاست جمهوری بنی صدر ، در فهرست وزرایی که محمد علی رجایی به عنوان نخست وزیر ارائه داد ، نام سه نفر دیده می شد که مورد توافق رئیس جمهور نبودند . محسن نوربخش به عنوان وزیر اقتصاد ، میر حسین موسوی به عنوان وزیر خارجه و بهزاد نبوی به عنوان وزیر مشاور در امور اجرایی . جلسه ای در دفتر بنی صدر و با میانجیگری روحانیت مبارز که آن روزها از بنی صدر حمایت می کردند ، برای حل این اختلاف تشکیل شد . به گفته نوربخش بنی صدر با بهزاد نبوی چون عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود و با میر حسین موسوی چون در روزنامه جمهوری اسلامی مقاله می نوشت و او را آدم بد اخلاق و ناسازگاری می دانست و همینطور با خود نوربخش که او را از پیش از انقلاب می شناخت ، مخالفت کرد . *

سرانجام در آن جلسه تنها بر بودن بهزاد نبوی در فهرست کابینه توافق شد. نوربخش هم به عنوان معاون وزیر اقتصاد به همکاری با دکتر نمازی راضی شد .

روز ۳۰ خرداد سال ۶۰ و فرار بنی صدر و دامادش نوبری که رئیس کل بانک مرکزی بود ، نوربخش از وزارت اقتصاد و دارایی وارد بانک مرکزی شد . به خوبی به یاد داشت وقتی کشوی میز رئیس کل بانک مرکزی را باز کرد ، چند گلوله فشنگ در آن دید . همچنین در سقف اتاق جای برخورد چند گلوله دیده می شد .

با رئیس جمهور شدن رجایی و نخست وزیری محمد جواد باهنر ، سرانجام میر حسین موسوی به عنوان وزیر خارجه منصوب شد . اما او تنها سه ماه در آن وزارتخانه ماند .

پس از انفجار نخست وزیری و کشته شدن نخست وزیر و رئیس جمهوری در هشتم شهریور ماه همان سال ، ایت الله خامنه ای به عنوان سومین رئیس جمهور سوگند یاد کرد . بعد از یکسری رفت و برگشت های فراوان و اصرار رهبر فقید انقلاب بر نخست وزیری میر حسین موسوی ، سرانجام رئیس جمهوری بر خلاف میلش تن به پذیرش آن داد . اما تصمیم گرفت که در باره انتخاب وزراء کوتاه نیاید .

فهرست وزرای میر حسین موسوی نشان می دهد که او در بسیاری از وزارتخانه های کلیدی ناچار به پذیرش نظر رئیس جمهور شده بود . احمد توکلی وزیر راه ، مرتضی نبوی وزیر پست و تلگراف ، حبیب الله عسگر اولادی وزیر بازرگانی ، ولایتی وزیر خارجه ، علی اکبر پرورش وزیر آموزش و پرورش ، رفیق دوست وزیر سپاه و غفوری فرد وزیر نیرو . به خوبی مشخص بود که سنگینی وزنه به جمعیت موتلفه و جناح راست سنتی تعلق داشت . جناحی که میر حسین موسوی هرگز رابطه خوبی با آنها نداشت . تقسیم قدرت طرز فکر بسیاری از اعضای دولت با نخست وزیر فاصله داشت . نخستین سخنرانی میر حسین موسوی در برابر نمایندگان مجلس ، نشان داد که با چالش بزرگی روبرو خواهد بود . هم در دولت و هم در جاهایی مثل اتاق بازرگانی که کاملا در اختیار راست های سنتی و جمعیت موتلفه و بازار قرار گرفته بود .

در دولت قبلی "خیر" ، سازمان برنامه را به بهانه این که سازگاری با نظام جدید ندارد، تعطیل کرد و "دوزدوزانی" وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ، هم وزارتخانه تحت امرش را به همین بهانه .

محمد طبیبیان نخستین روز ورودش به سازمان برنامه را به خوبی به یاد دارد :" از پنجره های طبقات مختلف سازمان تمام پرونده ها و گزارش های کارشناسی را که تنها تولید این مرکز بود ، بیرون می انداختند و می خواستند آنها را بسوزانند . به بهانه این که برخی اسناد آمریکایی در میان آنها وجود دارد . " پبش از این قرار بود این سازمان را تعطیل و ساختمانش را به بیمارستان تبدیل کنند .

میر حسین موسوی در نخستین سخنرانی اش در برابر نمایندگان مجلس خواستار یک سازمان برنامه قوی شد . محتوای سخنانش اعتقاد او را به کلان نگری و نظم در اداره امور نشان می داد . چیزی که محمد بانکی رئیس سازمان و برنامه آن زمان ، با تعجب و شگفتی از آن یاد می کند : " ذهنش منسجم به نظر می رسید و مصر بود که از طریق برنامه ریزی و تقویت سازمان برنامه کارها را پیش ببرد . "

بینش اجتماعی و اقتصادی موسوی عدالت پروری بود . بانکی در باره او توضیح می دهد : "به نظر موسوی بازار سنتی و بازاریان وارد حوزه سیاسی شده ، کمتر به عدالت و روش های علمی توجه داشتند . او به دنبال ایجاد ثروت از طریق تولید بود و بازاریان به فکر خرید وفروش و واردات و افزایش ثروتشان بودند ." پدر میر حسین یکی از بازاریان مهم و از جمله کسانی بود که در زمینه واردات چای کار می کرد . از همین رو او از نحوه عمل بازاریان و مناسباتشان به خوبی آگاهی داشت .

هر چند برخی از انقلابیونی که بر مسند قدرت نشسته بودند ، به قول محمد علی نجفی وزیر آموزش و پرورش دولت موسوی ، " نام کارتابل را نشنیده بودند و معنای" پاراف کردن " را نمی دانستند ، اما اختلاف نظرهای اقتصادی –سیاسی بین آنها به خوبی بارز بود . نجفی می گوید :" در ابتدای پیروزی انقلاب یک تز و الگوی اقتصادی روشن نداشتیم . اما دو جریان عمده در میان انقلابیون در این باره وجود داشت . گرایش معروف به بازار و جریان راست سنتی که اقتصاد را محدود به یکسری فعالیت های تجاری و بازاری می دیدند و دیدگاهی بین بنیان های تولید و روابط علمی بین اجزای مختلف یک اقتصاد نمی دیدند و گرایشی که از یک اقتصاد برنامه ریزی شده دولتی حمایت می کردند . افرادی مسلمان و مبارز با خمیر مایه اقتصاد دولتی و برنامه ریزی شده . عده زیادی ازروحانیون و غیر روحانیون مذهبی و اسلامی این طیف را نمایندگی می کردند . کارگزاران اقتصادی دولت مهندس موسوی عمدتا از این گرایش بودند و اقای هاشمی هم کم وبیش از این گرایش دفاع می کردند . به همین دلیل بعضی از راست ها می گفتند زیر عمامه ایشان داس و چکش پنهان شده است ."

پول مهمترین اختلاف

نجفی که در دولت خاتمی رئیس سازمان برنامه بود ، دقیق تر به موضوع اشاره می کند :" در دولت موسوی افرادی با تفکرات متفاوت وجود داشتند . توکلی وزیر کار با دیدگاه های بشدت بسته و تنگ، که با نظرات امروزش به شدت تفاوت دارد ، ناطق نوری وزیر کشور کابینه دوم موسوی ، عسگراولادی در وزارت بازرگانی و پرورش در آموزش و پرورش ( این دو عضو هیات رئیسه جمعیت موتلفه بودند ) . در بخش سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی دولت موسوی انسجام نداشت . گروهی چون جمعیت موتلفه که دارای پایگاه و نفوذ اقتصادی خاصی در بازار سنتی بود ، با ابزارهایی که داشتند ، هر کجا که می خواستند به دولت فشار می آوردند . بخشی از روحانیون هم همینطور . آنها از نظر اقتصادی بیشتر متمایل به اقتصاد سنتی و بازار بودند و آن را تجویز می کردند . البته غیر از آن هم شناختی از اقتصاد نداشتند . برخی از آنها اقتصاد دولتی را مترادف مارکسیسم و سوسیالیسم می دانستند و به شدت از آن می ترسیدند . در چنین پروسه ای تصمیم گیری بسیار کند و زمان بربود . جنگ هم روپوشی بود برای این عدم انسجام و ناتوانی . چند استاد اقتصاد به دولت دعوت شدند تا بحث هایی در حد شناخت اقتصاد و روش های برنامه ریزی را برای دولت و نمایندگان مجلس توضیح دهند . یک آموزش غیر مستقیم برای وزراء تا با مفاهیم اقتصادی آشنا شوند."

بازسازی نظم و برنامه ریزی

با شروع سال 61 دکتر بانکی رئیس سازمان برنامه با کمک برخی استادان اقتصاد که به نظام جدید باور داشتند ، تصمیم به نوشتن نخستین برنامه پنج ساله جمهوری اسلامی کردند . برنامه ای که به گفته طبیبیان ، به زحمت قابل تهیه بود . بسیاری از اسناد و مدارک مورد نیازآن را نابود کرده بودند و یا برخی از کارشناسان آنها را برای جلوگیری از نابودی با خود برده بودند .

او می گوید :" با حمایت مهندس موسوی و زحمات دکتر بانکی کارشناسان سازمان برنامه دوباره دور هم جمع شدند. اما برخی گروه های سیاسی و تشکل ها که در امور مدیریتی دخالت می کردند و مانع می شدند اکثر آن کارشناسان به کار خود برگردند . آنها در حد غیر قابل تصوری مانع پیشرفت امور بودند ."

اما ترکیب هیات دولت و نمایندگان مجلس به گونه ای بود که به نظر نمی رسید بتوان به آن برنامه دل بست و آن را عملی کرد . روغنی زنجانی این صف آرایی را به خوبی به یاد دارد :" در دولت برخی از همین آقایان راست با آن مخالف بودند و می گفتند هر کس دندان دهد نان هم می دهد و برنامه ریزی یعنی دخالت در کار خداوند . عده ای از همان ابتدا مخالف سازمان برنامه بودند و این نگاه به خاطر بد بینی نسبت به رژیم شاه بود . البته در مجموع قدرت نخست وزیر بیشتر بود . اما مخالفین یک اقلیت قوی بودند که در خیلی جاها مشکل ایجاد می کردند. "

اما به نظر نمی رسد که قدرت نخست وزیر بیشتر از مخالفان بود . تلاش دکتر بانکی این بود که سازمان برنامه و نیروهای قابل اعتماد را احیاء و جذب کند . مخالفین از طریق برخی مقامات سازمان و انجمن اسلامی آن نسبت به بانکی بدبین شدند . هر چند درگیری بین وزرای انجمن اسلامی وزارتخانه ها در آن زمان زیاد بود . دکتر بانکی انجمن اسلامی سازمان برنامه را تعطیل کرد و دیگر در آن انجمن اسلانی پا نگرفت . اما در نهایت دکتر بانکی تحت فشارهای بسیار ترجیح داد که از ادامه کار منصرف شود ، برنامه نوشته شده عملیاتی نشد و سازمان برنامه در این باره عقب نشینی کرد .

زنجانی که پس از رفتن بانکی رئیس سازمان برنامه و بودجه شده بود، می گوید :"با این همه مخالفان دولت که در دولت هم نماینده داشتند ، به دلیل نوع برداشتی که از اسلام و سنت داشتند و همچنان هم ادامه دارند ،به همه روش ها در کارهای اجرایی دولت دخالت می کردند . گاهی اوقات این افراد و برداشت های شان قابل فهم و درک نیست . به نظر می رسد تفکرات و خواسته های آنها متعلق به دوره برده داری است . آنها اصلا درک درستی از اقتصاد مدرن و آزاد نداشتند و ندارند . تفسیری که آنها از اقتصاد آزاد می دهند با آنچه که اقتصاد آزاد می دهد و همین طور تفسیر آنها از نقش دولت ، به هیچ وجه قابل مقایسه نیست . آنها فقط می خواستند کوپن نباشد اما چه چیزی جایگزین آن شود ، حرفی برای گفتن نداشتند ."

سانسور یا رودربایستی

با ادامه جنگ ، کاهش درآمدهای نفتی کشور و بروز مشکلات ، به نظر می رسید برخی دچار یاس و نوامیدی شده بودند . این احساس به دولت هم رسیده بود . تقریبا همه وزراء نسبت به ادامه جنگ انتقادهایی داشتند . اما در جلسات رسمی هیات دولت همه با ادامه جنگ موافق بودند و با شور و شوق می گفتند جنگ باید با شدت ادامه پیدا کند . روغنی زنجانی توضیح مفصل تری در باره این رفتار وزراء می دهد :" یک اتاقی در پشت محل برگزاری جلسات هیات دولت بود که وزراء برای سیگار کشیدن ، تماس با دفترشان و یا با خانواده و یا برای صرف چای به آنجا می رفتند . در آن اتاق وزراء به صورت واقعی نظراتشان را در باره جنگ مطرح می کردند . اما 10 متر آنطرف تر در محل برگزاری جلسات هیات دولت بر ضرورت ادامه جنگ صحبت می کردند و آیه قرآن و حدیث هم برای تائید گفته هایشان می آوردند . نمایندگان مجلس هم همینطور بودند . نطق های پیش از دستور آنها در دفاع از ادامه جنگ بود . اما تک تک که با آنها صحبت می کردید ، می گفتند با این همه هزینه و حمله ، وضع جنگ امیدوار کننده نیست ، تجهیزات کافی نداریم و مشکل خرید اسلحه وجود دارد و از ادامه جنگ انتقاد داشتند . هیچ کس با صراحت و شفافیت صحبت نمی کرد . این موجب فریب مقامات بالاتر می شد . موسوی به عنوان نخست وزیر از شجاعت و صراحت تقدیر می کرد . اما همه درگیر خود سانسوری بودند . او نمی توانست نظر مخالف دولت را در باره جنگ به صورت رسمی بیان کند . اما معمولا نتایج گزارش سازمان برنامه و نظرات وزراء را به بالا گزارش می داد . بارها این مخالفت ها با ادامه جنگ را با سران سه قوه در میان می گذاشت و می گفت که دولت برای تامین خواسته های فرماندهان نظامی سپاه و ارتش و بودجه هنگفت جنگ ، با مشکل مواجه است ."

به گفته روغنی زنجانی یک روز میرحسین موسوی در جلسه هیات دولت یک مداد را در دستش گرفت و آنقدر فشار داد تا شکست . بعد رو به بقیه گفت :" این مداد آستانه تحمل مشخصی دارد . ما هم باید بدانیم آستانه تحمل نظام و لحظه فروپاشی آن کجاست . تنها در این لحظه باید احساس خطر کرد و نباید شرایط را یاس آور نشان داد . "

یکی دیگر از ویژه گی های موسوی روحیه لطیف و شاعر مسلکی است که در اداره امور اجرایی کشور داشت . روحیه ای که برخی ها آن را یک نقطه ضعف می دانستند . مسعود نیلی معاون اقتصادی آن زمان سازمان وبرنامه ، این روحیه را به خوبی به یاد دارد :"توجهی به آمار و ارقام نداشت و عاطفی بود و احساسی عمل می کرد. "

همسرش زهرا رهنورد هم در یکی از نوشته هایش که در همان سال ها در " جنگ سوره " که توسط حوزه هنری منتشر شد، تصویری از روحیه شاعر مسلک و حساس همسرش می دهد . البته او این روحیه را موجب امید به آینده می دانست :" در روزهایی که فشار و خفقان ستمشاهی به اوج خود رسیده واحساس یاس و نومیدی در میان همه رواج یافته بود . یک روز سرد زمستانی همراهم ( موسوی ) از پنجره یک شاخه گل سرخ را در حیاط خانه مان به من نشان داد که خود را به زحمت از زیر برف بالا کشیده بود . رو به من گفت:" همیشه می توان در سردترین لحظات به آینده ای بهتر امید داشت .(نقل به مضمون )"

منابع: ۱-اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی ،بهمن احمدی امویی. ۲-مردان جمهوری اسلامی چگونه تکنوکرات شدند ، بهمن احمدی امویی ۳-خاطرات اکبر هاشمی رفسنجانی

یکشنبه ۶ اردیبهشت ۸۸

ما و انتخابات (۴)

(نقل از پارسانوشت)
اشاره: به گمانم خط انتخاباتی​ام را که نسبت به دوره قبل تغییر کرده است، روشن کرده باشم و از این به بعد نیازی به تکرار ضرورت شرکت در انتخابات به تفصیل نمی​بینم. بدلیل نزدیکی به زمان انتخابات سعی می​کنم نظرات را گزیده​تر و خلاصه​تر و تیتروار و شاید هم کشکولی بیان کنم.


الف) ترس از شکست در مقابل استراتژی ترس

دوستان تحریم​گر یا غیرعلاقمند به مشارکت در انتخابات، مدام بر طبل استراتژی ترس می​کوبند بدین معنی که معتقدند انتخابات یک معرکه سازماندهی شده توسط استراتژیستهای جناحهای مختلف جمهوری اسلامی است که بر مبنای ترس از احمدی​نژاد و ویرانگریهای او، مردم را می​خواهند به صحنه بیاورند. در نوبتهای قبل در مورد این تفکر مسبوق به انفعال، جسته و گریخته از زاویه سیاسی جواب​هایی داده شد. اگر چنین استراتژیهایی هم به فرض وجود داشته باشد ما باید منافع خودمان را ببینیم و بسنجیم. واقعیات موجود این است که جمهوری اسلامی هست و مستقر هم هست و باید فکری در آن چارچوب برای پروژه تحول​خواهی اجتماعی و اصلاح نظام قدرت در درازمدت کرد.

ترس از احمدی​نژاد، ترسی واقعی و جدی است، حتی اگر فرض را هم بر این بگذاریم که کسانی هم در درون اقتدارگرایان یا اصلاح​طلبان منافعشان در این باشد که سناریوهای عجیبی بچینند و همه را از احمدی​نژاد بترسانند. اگر قرار است موضوع را به روانشناسی بکشانیم نکته​های دیگری هم در مقابل می​شود مطرح​ کرد. اگر آن استراتژی ترس وجود داشته باشد (که به نظرم حتی اگر واقعی هم باشد جریان اصلی نیست)، اما ترس از شکست هم در مقابلش هست. ترس از شکست یک درایو جدی و واقعی در روانشناسی شخصیت است و علمی و مسلم هم هست. مثالش این میشود که دانش آموزان و دانشجویان، شب امتحان مشغول بازی و سرگرمی می​شوند چون ترس از شکست دارند و در صورت شکست در قبولی یا هر هدف دیگر تحصیلی توجیهی برای کار خود پیدا خواهند کرد و اثرات تخریبی روی شخصیت را بسیار کم خواهند کرد. این تنها یک مثال بود و ترس از شکست یک سوژه مورد مطالعه در زمینه​های گوناگون روانشناسی رفتاری است. همین ماجرا برای دوستان منفعل انتخاباتی هم هست. آنها به دلیل ترس از شکست یا انتخابات را انکار میکنند، یا آن را بازی اهالی درون نظام میدانند یا تصمیم گیری در مورد رای دادن یا ندادن یا انتخاب کاندیدای مطلوب خود را به خواهش و تمنای شب انتخاباتی دیگران و اجبار در لحظه آخر موکول میکنند. ترس از شکست، انکار واقعيات عرصه سیاسی و نیز فرار از مسووليت​پذيری سه ضلع يک مثلث هستند.


ب) دشمن​شناسی به جای منفعت​شناسی جمعی!

ما ایرانیان معمولاً هرچقدر که در دوست​بازی و دشمن​شناسی و شورمندی​های عاطفی شهره هستیم، در شناخت منفعت واقع​بینانه فردی، طبقاتی، گروهی یا اجتماعی خود کم​توان یا عجول هستیم. ما هنوز کمابیش به این سخن ناصواب سعدی معتقدیم که: "نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا برخلاف آن کار کنی که عیب صواب است"! ما نه تنها مفاهیم کهنه​ و مبتنی بر منطق غیرمنعطف و بسیط صفر و یکی، یعنی منطق دوست و دشمن​شناسی را بازنگری نمیکنیم و عناصر مهم سیالیت و نسبیت و تغییرپذیری با زمان و نقش منافع و علاقمندی​های مشترک بر اساس منفعت فرد و طبقه و جمع را وارد آن منطق نمیکنیم، بلکه اساساً منفعت را بر مبنای حرفهای دوست و دشمن با همه پیشداوریهای نادرست، تشخیص میدهیم (حال اینکه در دنیای مدرن کمابیش باید برعکس باشد!). ما منفعت را چیزی میبینیم که دوست بگوید و ضرر را در چیزی میبینیم که دشمن برایمان بپسندد. حال اینکه دشمن (که عملاً دشمن خالص و دائمی هم وجود ندارد) ممکن است بنا به منفعت خود، منفعت ما را هم بخواهد و بطلبد و این ایرادی ندارد. منافع کسانی دیگر (که دشمن هم نباید بنامیم​شان) گاه میتوانند موقتی هم که شده با منافع ما همسو باشند. ما این را به راحتی نمی​پذیریم البته ادعای مدرن بودن هم داریم!

بر همین اساس طبقه متوسط ما هم اغلب بر اساس بغض معاویه یا حب علی یا ترکیبی از ایندو تصمیم​گیری میکند و منافع فردی، گروهی، طبقاتی یا ملی خود را درست تشخیص نمیدهد. خصوصاً که منافع گروهی و جمعی برای ما چندان درجه و اعتباری هم ندارند و ما امکان تشخیص منفعت جمعی را باز بدلیل روحیه رقابتجویانه​مان زیاد نداریم، چون تمرین نکرده​ایم.


پ) معیارهای اخلاقی و پرنسیپ​های سفت و سخت

ما اسیر پرنسیپها هم هستیم و در عین آسانگیری برخود نه تنها رفتارهای دیگران، بلکه شخصیت آنها را هم مورد قضاوتهای حداکثری قرار می​دهیم. معیارهای اخلاقی ما بسیار سفت و سخت هستند. از دید ما هیچ روشنفکر، سیاستمدار یا هنرمندی حق اشتباه کردن یا دروغ گفتن ندارد وگرنه از چشم ما می​افتد و تبدیل به عنصری پلید، خائن یا دست کم فرصت​طلب میشود. ما در مورد دیگران به شیوه عالم صناعت و مهندسی، استانداردهای بالا طلب می​کنیم و در مورد خودمان به استانداردهای راحت و حداقلی قانع هستیم. کسی حق خیانت ورزیدن ندارد حال اینکه همه انسانها می​توانند اشتباه یا حتی خیانت کنند. عاشق از دید ما باید از جان مایه بگذارد حال اینکه عاشق هم میتواند منفعت​نگر باشد. مثلاً اگر بهمن قبادی چیزی بنویسد که مربوط به زندگی خصوصی خود اوست و به مذاق ما خوش نیاید، از چشممان می​افتد و از او دیگر چیزی نمی​پذیریم. حتی همانطور که سعدی گفته، ممکن است برخلاف نصیحت او هم عمل کنیم! ( در حاشیه: ما در عرصه هنر هم مرتب از این و آن بدمان می​آید! هیچگاه به ما یاد نداده​اند بگوییم علاقمند و هوادار کارهای این هنرمند نیستیم. به جایش میگوییم فلان کار هنری مزخرف است، از بهمانی بدم می​آید!) ما به اکبر گنجی به خاطر یک کلام بودنش و خشونتش برای حفظ استانداردهای بالا در مبارزه سیاسی، بیشتر احترام گذاشتیم تا به عمادالدین باقی و عزت​الله سحابی و شمس​الواعظین. حال اینکه این​سه نفر آخر در منفعت​سنجی و ​انجام فعالیتهای مفید روشنگرانه اجتماعی و پراگماتیسم سیاسی بسیار سودمندتر بوده​اند تا اکبر گنجی با چریک​بازی​های سرسام​آورش! ما میخواهیم دیگران منزه باشند و دروغ نگویند و صحنه سیاسی ایران همینطوری خودبخود یا با خودویرانگری و ایثار مسیحایی چند نفر چریک فرهنگی مانند گنجی در عین مسوولیت​نشناسی و ایرانی​گری خوش​باشانه و کناره​گیری و نق​زدن و جدی​نگرفتن​های ما یکباره گلستان شود! چنین چیزی تحت هیچ شرایطی و در هیچ جایی محقق نخواهد شد.

به گمانم ادامه دادن این بحث هرچند حرفهای دیگری هم هست، کسالت بار باشد و در نوبتهای بعدی باید فرض را بر این بگذاریم که بر مبنای نظرات متعدد، شرکت در انتخابات کار معقولتر و شایسته​تری است حتی اگر مجبور به انتخاب بین گزینه بد و بدتر باشیم (مگر اینکه کسانی معتقد به عمل بر اساس حساب و کتاب منطقی نباشند و این چیزها را جادو جنبل یا یک توطئه دیگر(!) بدانند و بر اساس حس شهودی و شورمندی سیاسی خود حکم به عدم شرکت در انتخابات بدهند که با این دوستان بحثی نمیشود کرد!). در شرایط موجود سوال این است که آیا در میان کاندیداهای موجود کسی که بتواند اوضاع اقتصادی و برنامه ریزی کشور، آزادیهای سیاسی و اجتماعی، رسیدگی به وضع عدالت اجتماعی و کم کردن فاصله فقیر و غنی، عدالت سیاسی و رفع تبعیض در گزینش و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن و آزادی بیان و رکن چهارم را قدری بهتر کند هست یا خیر؟

مرتبط: ما و انتخابات (۳)

ما و انتخابات (۳)

(نقل از پارسانوشت)
ظاهراً کسی تا اینجای کار، مایل به بحث و گفتگوی صریح و مستقیم نیست. امیدوارم این سردی و بی​تفاوتی قدری شکسته شود به هرحال. بر همین اساس بحث های "ما و انتخابات" خودم را حتی الامکان خلاصه و مختصر و البته جسته گریخته پیش می​برم و نهایی می کنم برای رسیدن بیشتر به ماجرای خود کمپین انتخابات که زمان هم دارد به تندی سپری میشود. اما مطمئن باشید، در و باب بحث و گفتگو و مناظره به همه طریق باز است و بنده شخصاً​ از هر گونه کار نوشتاری در این زمینه بشدت استقبال می​کنم و بسیار خوشحال میشوم که با دوستان به بحث بنشینیم و نظرات از همه طرف مورد نقد قرار گیرد.

چکیده:
الف) از دموکراسی انتخاباتی می​توان به اندازه خودش انتظار داشت. اين جمله نخ​نماشده خود بنده است که: صندوق معجزه نميکند. اما اين به اين معنی نيست که صندوق رای رها و سرنوشت کشوری به بخت و اقبال و بی​برنامگی سپرده شود. انتخابات خود موید و مقوم دموکراسی است حتی انتخابات نیم بند در جمهوری اسلامی. از مصطفی تاج​زاده به خاطر نگه داشتن اسناد و ناگفته​های انتخابات مجلس ششم نزد خودش و گروکشی برای جلوگیری از پرونده سازی علیه خودش خوشم نمی​آید هرچند ایستادگی نسبی او را در زمان ستاد انتخابات می​ستایم (چه برگزاری دادگاه جنتی یک رویا بیشتر نیست و تاجزاده باید می​آمد از حق ملت دفاع میکرد و ناگفته ها را میگفت، چه بسا جلوی خیلی از حق کشی​های بعدی گرفته میشد)، اما او یک جمله درست و بسیار منطقی گفته است که روشنفکران و فعالان قهر کرده ما نمیخواهند آن را بشنوند: "اگر انتخاب نکنید، برایتان انتخاب خواهند کرد". به این جمله خوب فکر کنیم. اگر دموکراسی خواه هستیم باید ازش دفاع کنیم وگرنه که مش تقی و کل نجاتعلی راه نجات را در رایگان شدن سیب زمینی و انتخاب مجدد احمدی​نژاد می​بینند، اگر کسی می​خواهد به مش تقی و کل نجاتعلی حالی کند که دارند اشتباه میکنند و انتخابهای بهتری هم هست، لازم است رسانه داشته باشد و با زبان خودشان با آنها حرف بزند، لازم است کسانی دیگر از جنس مردم اما با فکر و برنامه ریزی و مدرنیت پا پیش​ بگذارند و لازم است به با زبان رای و دموکراسی انتخاباتی از آنها حمایت کرد. بله میتوان در خارج از کشور نشست و گفت گور پدر پوپولیستها! می​شود در ایران ماند و گفت به من چه، من بیزینس خودم را می ورزم و از سادگی این مردم استفاده خودم را می​برم (یا پوست از سر این مردم می کنم به خاطر فقر فرهنگی​شان!!) و مدرنیت خودم را هم در زیر سقف خانه خود حفظ میکنم! هرچه کنیم یادمان باشد، انتخاب نکنیم برایمان انتخاب میکنند و این انتخاب می تواند بسیار ناگوار باشد. نمی شود دو دستی همه چیز را سپرد دست مش​تقی و کل نجاتعلی، چون مردم چنین می​خواهند و سلیقه شان اینطور شده و کاری نمی شود کرد جز تخمه شکستن و گفتن جمله: خلایق هرچه لایق. پس مسوولیت ما در این میان چیست؟ پس اساساً ما کسانی که چارکلمه بیشتر بلدیم نباید از خودمان حرکتی نشان بدهیم که دنیا را دانش و علم رو به جلو می برد نه صفا و صمیمیت مش تقی و خوش​باشی کل نجاتعلی؟ آیآ ایران کشور ما نیست و ما از زیر بته یا در ناف پاریس و لندن و نیویورک عمل آمده​ایم؟ آیا کسی که زور دارد حرفش برو است و ما باید برویم خودمان یک گوشه بمیریم؟ آیا دوست نداریم کشور بهتری داشته باشیم؟ آیا دوست نداریم وقتی اسم ایران در جایی می​آید دیگران بهمان نخندند؟ آیا دوست نداریم به عنوان مزخرف ترین و نادان ترین ملیت در طول تاریخ بهمان نخندند و مضحکه کتابها و اسناد تاریخی نباشیم؟ پس این همه درسی که خواندیم و دانشی که اندوختیم و این فرهنگ کهن دیرینه و این تمدن آنچنانی به چه دردی خورد؟ این لجبازی ما تنها به درد باکره نگه داشتن شناسنامه هایمان و اینکه من رای خودم را آسان نمی فروشم، زیر بار حرف زور نمی روم و به رخ کشیدن این تیپ قمپزهای بی​فایده رمانتیک می​خورد. ما زیر بار حرف زور نمی رویم و از بین بد و بدتر انتخاب نمیکنیم و قهرمان ملی هستیم اما نهایتاً زیر بار همه حرفهای زور حکومت و پوپولیستها می رویم و شیک و اتوکشیده به خفتهای بدتری هم راضی می​شویم اما به روی خودمان هم نمی​آوریم. ما فقط می خواهیم پوز بزنیم، حتی اگر شده پوز خودمان را. ما لجبازیم و به قول آن ضرب المثل مبتذل چون به باسن​مان لج کرده​ایم، حاضریم در تنبانمان دستشویی بزرگ کنیم. ما با نفی، هویت پیدا کرده​ایم و جز زبان نفی نمی​دانیم.

ب) پیروزی مجدد احمدی​نژاد و عطر آگین شدن مجدد کشور با رایحه خوش خدمت، اینبار یک افتضاح نکبت​بار و پرهزینه برای همه ما خواهد بود. امیدوارم چنین اتفاقی نیافتد اما اگر بیافتد همه به چشم خودمان خواهیم دید که بسیار بدتر از این هم میتواند که بشود. خواهیم دید که پوپولیسم، فقر فرهنگی و اقتصادی، ورشکستی و بیکاری، جهل و تعصب و بیفکری از این هم سیاهتر می​توانند باشند. کتابهای درسی هم می​توانند به سمت ارتجاع و قشری​گری عوض شوند. پیاده​رو ها هم می​توانند زنانه و مردانه شوند. مداحان می​توانند کارگردانهای سریالهای صدا و سیما شوند، ده نمکی می​تواند چند بنگاه و رسانه و موسسه فیلم​سازی و تربیت کارگردان بزند و فروشی در فیلم دو سه برابر بیشتر داشته باشد. جوانان هیجان زده ما می​توانند بیش از پیش درگیر ابتذال، بی​فکری و احساسی گری باشند، حاجی بخشی میتواند دکترای افتخاری بگیرد، دکتر حسن رحیم​پور ازغدی می​تواند تمام کتابهای علوم انسانی دانشگاهی را بنویسد. سرداران سپاه می توانند به تدریج تمام هیاتهای علمی دانشگاهها را بگیرند. بنگاههای اقتصادی رانت​خوار می​توانند بیش از پیش کشور را به یغما برند، دعای قبولی در کنکور فوق لیسانس در مسجد جمکران توزیع شود و هزاران تن سرودست بشکنند. می​شود سلیقه مردم از این هم بیشتر تنزل کند و میشود دوران فقر فرهنگی بدتر از این هم در بیاید. می​شود احمق​تر از این هم بود و گرد حماقت و بی​فکری در همه جا بیشتر پراکنده شود. میشود کار به جایی برسد که حاشیه​نشینانی بدتر از اینها که بازی پوپولیسم را بهتر بلد هستند قدرت را در دست اینها بگیرند و ما با خواندن روسو و مونتسکیو و فوکو و دریدا و نیچه به این نتیجه برسیم که انشاالله گربه است! طوریکه دیگر درآوردن کشور از حضیض قهقرا بسیار سخت​تر از الان باشد (ایران را جردن به بالا فرض نکنید!). عرصه سیاست عرصه امکان​سنجی و مصلحت​اندیشی است، مانند شطرنج. کسی که یک یا دو پیاده عقب است نباید از حمله حریفش و اجبار بین واریاسیون بد و بدتر دلگیر شود و بگوید این استراتژی ترس است و نامردی و نامردمی است و انتخاب بین بد و بدتر کار ناصوابی است. بله کار ناصوابی هست اما گریزی از ادامه بازی نیست. بازی را که نمیشود بهم زد. ما مال به هم زدن بازی شطرنج و شروع کشتی​ نیستیم که شکستمان در بازی دوم حتمی است و بارها خاک شده​ایم. باید به همان شطرنج چسبید و تا جای ممکن چانه زنی هم کرد و در بازی حریف حمله کننده را با قواعد مورد توافق آزار داد و جلوی حمله بیشتر را گرفت. غیر از این چاره​ای نیست. از دموکراسی انتخاباتی باید در حد آماده شدن شرایط​ و باز شدن نسبتی وضعیت رسانه ها و درآمدن نمایندگان خوش فکر تر و شایسته تر به وزارت و وکالت توقع داشت. همینقدر که کسی معتقد باشد کشور نیازمند برنامه ریزی است خیلی بهتر از کسی است که معتقد است کشور را با جانم بسیج و تصمیم​گیری شکمی و هیاتی وسط​ جاده و درون هواپیما و بخشنامه های غیرقانونی می شود اداره کرد. هوش زیادی نمی خواهد که ببینیم زیربنای کشور رو به نابودی است و حکومت کردن آسان و اپوزیسیون بودن ساده​نگر هردو دوروی یک سکه بی​فکری و آسان​گیری است. نمی شود کشور را با دینامیت نابود کرد تا دوباره بسازیمش، این یک اشتباه بزرگ و بسیار هزینه​بردار است. از نابودی چیزی ساخته نمی​شود و دیدیم که در انقلاب اسلامی کشور عملاً پس​رفت داشت. این یک تناقض نما (پارادوکس) است که برای اصلاحات تدریجی لازم است از خود نیروهای وفادار درون نظام استفاده کرد و آرام آرام تحول تدریجی را در کنار اصلاحات اجتماعی به کار گرفت و در یک بازه ده بیست ساله به ماجرا نگاه کرد و لزوماً دنبال کله پا کردن کسی از آخوندها هم نبود. غیر از این چاره​ای نیست.

پ) آلترناتیو دیگری عملاً وجود ندارد و آمدن احمدی نژاد هزار بدی داشت حداقل این نتیجه پرهزینه را به وضوح نشان داد. نظام جمهوری اسلامی قوی و مستحکم است و اگر از ظلم و استبداد حکومت در سرکوب آزادی بیان و مخالفین به حق ناراحت و ناخرسند هستیم، نباید فکر کنیم که حکومت با ظلم نمی​ماند. این یک قانون کلی نیست. نخیر حکومت اگر ظلمش سیستماتیک باشد و دز سرکوب را در حد مناسبی نگه دارد و مهندسی کند، (کاری که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی با هوشیاری از خود نشان داده، کاری به غیر اخلاقی بودنش ندارم،) می​تواند با ظلم در سرزمین و جامعه استبداد زده و اقتدارخواه ایران ماندگار باشد برای چند دهه. چه کسی حاضر است هزینه بدهد؟ بنده که اهلش نیستم. کسی را هم که بخواهد جلوی حکومت بایستد و منطقی و اصولی از حق دفاع کند از بیش از انگشتان دو دست بالاتر نمی رود، گیرم صدنفر. با این صد نفر قرار است چه کار بشود؟ همه آنها را با بلدوزر صاف خواهند کرد و از بقیه ملت از جمله بنده هم صدایی برنخواهد خواست. گیرم چندی هم ناله کنیم و فحش و فضیحت بدهیم. ما تا زمانی که بلد نیستم پنج نفر بیشتر دور هم جمع بشویم و دعوایمان نشود، کاری جدی نمیتوانیم بکنیم. مشکل از جای دیگری است و به ما کار جمعی را یاد نداده اند و تمرین هم نداریم و تنها بلدیم همدیگر را خراب کنیم. اینکه اپوزیسیون در شرایط سخت خودبخود متحد و منظم میشود هم یک افسانه دیگری بود که در این چهارسال ناکارآمدیش نشان داده شد. اپوزیسیون ما بدلیل ضعف فرهنگ ایرانی در کارهای جمعی تا چند دهه دیگر هم هیچ کاری از پیش نخواهد برد. آدم عاقل کافی است کمی به دوروبر خود نگاه کند و دنبال برهان و دلیل نگردد. ​

ت) بله، به هرحال شرايط​ ايده آل نيست. همه از دست ردصلاحيتها و نظارت استصوابی شورای نگهبان و تنگ نظريهای اين​ شورا که حمايت قدرتمداران جناح اقتدارگرا را هم به دنبال دارد به ستوه آمده​ايم. از ظلم به ستوه آمده​ايم. آزادی بيان نيست، به رهبری از گل خوشتر نمی​شود گفت. اما دغدغه ما فعلاً اینها نیست. ممکن است دغدغه شخصی من بلاگ دار و فلان نویسنده و دیگر فعال اجتماعی، آزادی بیان باشد. اما ورشکستگی اقتصاد کشور و بیکاری چند میلیونی جوانان در ایران و پسرفت فرهنگی و گسترش جهل و خرافه​پرستی و بی قانونی و بی مسوولیتی، اینها دغدغه​های ملی است. آیا به انقلاب دیگری امید بسته​اید دوستان روشنفکر؟ نکند شوخی میفرمایید؟ انقلاب بعدی انفجار زور هم نخواهد بود،بدتر از آن است، یک شورش کور و آنارشیسم بی​سابقه​ای خواهد بود که ممکن است فلان جوان دانشجوی صادق امیرکبیری را به ریاست حکومت هم برساند. اما این یک جوک است. از این شوخی ها نکنیم. ده هزار مدیر برای این کشور از کجا می خواهید بیاورید؟​ با کدام سابقه کار؟ نکند میخواهید انوشه انصاری را که هیچ​ از تهران هم نمیداند چه برسد به شهرهای دورافتاده، به عنوان وزیر آموزش عالی معرفی کنید؟​ فرماندار میرجاوه را چه کسی می خواهید بگذارید؟ سیاستگزاران حکومت جدید چه کسانی هستند؟ با کدام نیرو با کدام مدیر با کدام برنامه و کدام سابقه در کار تیمی؟ اینها همه شوخی های خطرناکی هستند. شخصاً از کسانی که با شرکت در انتخابات مخالفند میپرسم راه حل و آلترناتیوشان چیست؟​ چه کار میشود کرد جز رای دادن و به امید باز شدن فضا نشستن و اطمینان دادن به حکومت که قصدی بر براندازی نیست و حرکتهای پایه​ای برای حل مشکل فقر وگرانی و کارهای آرام آرام فرهنگی؟ کدام بدیل دیگر غیر از این میتواند کمک کند به بهبود اوضاع؟ راه حلتان را بیاورید دیگر و با این راه حل که مشکلات و ایرادهایی هم ممکن است داشته باشد مقایسه کنیم.

ث) اوباما هم متوجه شد و دوبار در پیامش به جمهوری اسلامی ایران اشاره کرد. فضا برای تغییر و آرام شدن اوضاع آماده است. هیچ چیز جز پذیرش آبرومند ایران در جامعه جهانی به رشد دموکراسی در ایران کمک نمیکند. شیمون پرز بر شکست راه حل نظامی در ایران معترف است. دیگر معدود کسی در دنیا از غیر ایرانیها، دنبال تغییر رژیم در ایران است. اما جالب اینجاست هنوز کسانی در ایران و خارج از ایران هستند و نشسته اند که آمریکا یا اسراییل بیاید بزند یا تحریمها را شدید کند و عرصه را تنگ بگیرد تا زمینه برای آزادی و دموکراسی و نافرمانی مدنی و رفراندوم و گلستان شدن ایران آماده شود!!! کسانی هنوز برایشان این مهم است که چه کسی باید حکومت کند نه اینکه چطور باید حکومت کند!!

این همان منطق کلنگی است. باید به کل کوبید و خراب کرد و کلنگ را زد و گیر داد و ریخت تا دوباره بنای دیگری عمارت نمود! مردمی که محتاج نان شب خود هستند و گرد بی تفاوتی همه جا را گرفته، مردمی که کار گروهی را در جامعه تمرین نمیکنند، مثلاً راه پله​های آپارتمان خودشان را هم تمیز نمیکنند یا ماهانه نمی​دهند یا هزار جور دعوا با همسایگان دارند اگر تصادف کنند اول با قفل فرمان و زنجیر بیرون می​آیند، در یک جمع شش نفره سی و شش جور دعوا و دلخوری پیش​می​آید، این مردم کدام نافرمانی مدنی انجام خواهند داد؟ (عملاً تنها نافرمانی مدنی خود تحریم انتخابات است که شخصی است، نفی کننده است (ما مردم نفی هستیم نه اثبات، تنها میدانیم چه نمی​خواهیم!)، هزینه​ای هم ندارد و نتیجه اش​ هم نشئه آور است چون رای های کسانی را که اساساً​ در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند هم به حساب تحریم ریخته میشود) با کی؟ کدام نیرو؟ کی حاضر است همین الان برود شجاعانه جلوی بیت رهبری بایستد و بگوید مقام محترم رهبری ما با شما مشکل نداریم، اما نمیخواهیم آقای جنتی دیگر دبیر شورای نگهبان باشد ما چند روز همینجا به بست مینشینیم و هیچ​ مشکلی هم نداریم. چه کسی حاضر است حتی در همین حد هم هزینه بدهد؟ آیا ما خوابیم یا بیداریم؟​ چند سال دیگر باید خودمان را به خواب بزنیم تا متوجه شویم مشکل از کجاست؟​

دوستان ما در عرصه سیاست ایران دنبال چه هستیم؟ هدفمان تا پایان امسال چیست؟ هدفمان در پنج سال آینده چیست؟ هدفمان در بیست و پنج سال آینده چیست؟ چه کار می​خواهیم بکنیم به عنوان یک ایرانی؟

پیش از فحش دادن کمی فکر کنیم.

ما و انتخابات (۲)

(نقل از پارسانوشت)
نگاهی به انتخابات قبلی

خوب! شروع میکنیم. موضوعات همه به هم مرتبط هستند اما باید از جایی شروع کرد نهایتاً.

قبل از هرچیز بیاییم رفتار انتخاباتی خودمان را در دور پیشین انتخابات ریاست جمهوری بررسی کنیم. نظرات زیادی به انگیزه​های مختلف مطرح​ شد در دور پیشین. به نظر می​رسد کسانی که معتقد به تحریم انتخابات به عنوان یک کنش سیاسی بودند و از این زاویه، تحریم را یک اقدام هماهنگ (یا حتی غیر سازماندهی شده اما موثر) برای تحت فشار گذاشتن جمهوری اسلامی و باز شدن فضا در اثر فشارهای بین​المللی و ایجاد بحران مشروعیت برای به میدان آوردن بدیلهای دیگر مانند طرح​ رفراندوم می​دیدند، کسانی که معتقد بودند اصلاح​طلبان کوتاهی کرده​اند و باید با رای ندادن به آنها فیدبک رساند که خود را اصلاح، بازسازی، سازماندهی و تقویت​ کنند و ضعفهای خود را برطرف کنند (یا از دلشان اصلاح​طلبهای واقعی بدر آید)، کسانی که معتقد بودند با یکدست شدن حاکمیت و عدم درگیری جناحهای درون حاکمیت امکان فعالیت فعالان سیاسی یا اجتماعی بهتر خواهد بود و جامعه مدنی قویتر خواهد شد، کسانی که معتقد بودند بدیلهای دیگری مانند نافرمانی مدنی در یکدست شدن حاکمیت بهتر سازماندهی و تقویت خواهد شد، در کنار کسانی که از هرگونه امکان تغییر و تحول یا اثرگذاری آرای خود ناامید شده بودند و از همه بدتر کسانی که معتقد بودند و هستند که باید کمک کرد نظام جمهوری اسلامی خود خودش را نابود کند (منطق کلنگی به هزینه نابودی کشور و برباد رفتن کلی منافع ملی)، یا کسانی که متاسفانه معتقد بودند بوش ​بیاید بزند (مرگ یکبار و شیون هم یکبار!) یا کسانی با ایده​های دیگر مانند اصلاح​طلبی از بیرون و طرحهای تئوریک و غیرعملی این چنین، همه در مجموع اشتباه کردند و اشتباه کردیم و خود من هم اشتباه کردم و به آن اذعان دارم. باید واقع​بین بود و عرصه سیاست عرصه واقع​بینی با تمام توان است. شرایطی بوجود آمد که دولت احمدی​نژاد که عملاً دولتی بسیار ناکارآمدتر، سرکوبگرتر و بی​انضباط​تر از همه دولتهای پیشین بوده، استقرار پیدا کند و زمینه برای گسترش و اندک اندک نهادینه شدن بی​برنامگی، ندانم کاری و حیف و میل، عوام​فریبی و پوپولیسم، سرکوب نیروهای اجتماعی و سیاسی، قشری​گری دینی رواج خرافات و تعطیل کردن عقلانیت، سانسور و تحت فشار قرار دادن نیروهای آزاداندیش و مدرن و ضعف مفرط اقتصاد و برنامه​ریزی کشور فراهم شود و در مقابل تحولی ملموس و پیشرفتی در بدیلهای دیگر اصلاحات انتخاباتی بوجود نیامده است که در بحثی جداگانه به آنها خواهم پرداخت.

البته در مقابل این هزینه ها عملاً فایده​های اندکی مانند مستقل شدن جنبش دانشجویی از جریانات سیاسی (نقد جنبش دانشجویی هم خودش موضوعی جداگانه و مرتبط است)، تعدیل در رفتارهای سیاسی تند و احساسی، شکسته شدن تابوی بحث در مورد رابطه ایران و آمریکا، تحت فشار قرار گرفتن جمهوری اسلامی در پرونده هسته​ای (از زاویه تلاشهای بین المللی برای دادن امتیازاتی به جمهوری اسلامی و برقراری نوعی مصالحه) و کمک به حل مشکل ایران و آمریکا (که هنوز به نتیجه ملموسی نرسیده) انجامیده است. به هر حال در مورد همه اینها میتوان بحث کرد اما هیچ به نظر نمی​رسد که استقرار دولت احمدی​نژاد در مجموع به نفع منافع ملی و مصالح​ مردم ایران بوده است. مگر اینکه کسانی معتقد باشند: "جمهوری اسلامی خوب خودش را نشان داد و کار رژیم به زودی تمام است" (!) که عملاً میدانیم اینگونه تحلیل کردنها کاری بوده که در سی سال گذشته کماکان ادامه داشته است و این منطق کلنگی که باید به​کل نابود کرد تا دوباره بنای دیگری ساخت با عمر بیست -سی ساله(!) عملاً چه منطق هولناک و ویرانگری در مقاطع زیادی از تاریخ معاصر ایران بوده. میتوان از تاریخ​ معاصر و حتی تاریخ بعد از انقلاب نمونه آورد که دولتها حتی اگر تشریفاتی و تدارکچی هم بوده​اند در رفتار حکومت با مردم و منافع ملی اثرگذار بوده​اند. رهبری جمهوری اسلامی و نهادهای اسلامی و انتصابی نظام عملاً در ابتدای کار، دوم خرداد را پذیرفتند و به دنبال همکاری با ایده​های اصلاح (و صد البته تعدیل و انحراف آن) بودند، خوب یادمان هست که شبی که خاتمی قرار بود با کریستین امانپور صحبت کند و برای مردم آمریکا پیام بفرستد، اقتدارگرایان خواب و خوراک نداشتند و سخت نگران بودند که خاتمی چه میخواهد بگوید اما توان ایستادن جلوی او و جلوگیری از پیام فرستادن او را نداشتند. کم​کم مشکلات زیادی بوجود آمد و یکیش هم (و به گمانم مهمترینش) کوتاه آمدنهای خود خاتمی بود. باز کردن این بحث خودش بماند برای زمان دیگری. به هر حال ما دور اول هاشمی با دور دوم هاشمی، دوران خاتمی و دوران احمدی نژاد را دیده ایم و می توانیم مقایسه کنیم. انصاف حکم میکند که در عین این که معتقدیم ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی بسیار کمتر از نیمی از قدرت را در دست دارد، اما حضور هر رییس جمهور به هرگونه قدرت و کیفیت متفاوت، مناظر متفاوتی در عرصه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران ایجاد کرده است.

تحريم و رای ندادن در انتخابات قبل خصوصاً​ در دور دوم اشتباه بود. کسانی گمان کرده بودند که با رای ندادن، جمهوری اسلامی دچار بحران مشروعیت میشود. افسانه​ای که هیچ گاه به تحقق نپیوست و نخواهد هم پیوست. هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی هیچ یک از سردمداران کشورهای غربی، وزرای خارجه، حتی در حد معاونین منطقه​ای یا سخنگویان وزارتهای خارجه آن کشورها بحثی در مورد مشروعیت نداشتن انتخابات شوراها، مجلس و ریاست جمهوری در ایران حتی با وجود آمار مشارکت پایین در شهر تهران که حدود بیست درصد باشد مطرح​ نکرده​اند و اساساً​ زمینه ای برای بحث بحران مشروعیت نیست چه در خود این کشورها آمار مشارکت بیست تا بیست و پنج درصدی همواره موید دموکراسی است و اساساً آمار مشارکت، معیار اصلی دموکراتیک بودن یک نظام نیست. هرگونه سرمایه​گذاری روی این موضوع خصوصاً در انتخابات ریاست جمهوری ایران که تحت بدترین شرایط، آمار مشارکت کشور همیشه بالای سی و پنج درصد خواهد بود کاری اشتباه و خطاست. ضمن اینکه به هرحال نظام جمهوری اسلامی صاحب پشتوانه جدی و بلاقیدوشرط ده درصدی یا حتی بیشتر است که ​بخش قابل توجهی از آنها هرآن با یک اشاره به خیابانها میریزند و حاضر به پرداخت هزینه هم هستند. این اشتباه است که گمان کنیم تمام مردمی را که برای دیدن احمدی​نژاد به اصفهان میروند، مزدبگیر هستند و آنها را با اتوبوس می​آورند. عده قابل توجهی از مردم در سراسر کشور شاید به تخمین حدود پنج تا ده میلیون نفر احمدی​نژاد را دوست دارند و اشتباه است که فکر کنیم همه آنها مزدبگیر بسیج هستند. علاوه بر آن درصد قابل توجهی از مردم ما (شاید بیست تا سی درصد) موضع سياسی مشخصی ندارند و هرآن ممکن است با هر گروهی همراهی کنند.

ما و انتخابات (۱)

(نقل از پارسانوشت)
انتخابات رياست جمهوری که حدود دو ماه ديگر برگزار خواهد شد، به نظرم مهمترين انتخابات رياست جمهوری در حکومت جمهوری اسلامی است. دلایلم را برای این ادعا خواهم آورد.
برای همين در سلسله نوشته​های وبلاگی و احتمالاً نامنظم سعی خواهم کرد در اين مورد بيشتر بنويسم. اميدوارم بحث های خوبی در اين زمينه پا بگيرد و ديگر دوستان وبلاگ​نويس هم در اين زمينه در وبلاگهای خود وارد بحث و گفتگو شوند. البته کسی را دعوت نمیکنم چون آنقدر بی​اعتمادی و بی​حسی و تنبلی بین همه ما زیاد هست که کسانی ممکن است فکر کنند من هم دنبال منفعت خاصی هستم در این میان. البته به هر حال دوست دارم چیزی بنویسم و ایده​های خود را مطرح​ کنم که دیگران هم بخوانند. مگر این اشکالی دارد؟ مگر آزادی بیان غیر از این نیست؟

شخصاً زبان نوشتاری من در اینگونه موارد با لحاظ کردن کم​سوادی خود، رسمی است و شما به بزرگواری و دانش خود ببخشید چون نمی​دانم چطور باید بنویسم که هم به نظر خودم دقیق باشد و هم خیلی پرت نباشد و هم اکثر شما راضی باشید و هم لذت ببرید از نوشته من. زبان بنده متاسفانه در این موارد رسمی و خشک و قدرت​محور است (چون راجع به قدرت و سیاست است) و این رسمی بودن دلیل بر بهتر بودن و سواد بیشتر داشتن نیست. مثلاً بلد نیستم مثل بعضی از دوستان در مورد سیاست بنویسم و تحلیل شخصی کنم که حرفم را تمام و کمال و دقیق هم زده باشم (دقت در حد سواد خودم) و هم رماتیک و نوستالژیک و شیک باشم! الان خیلی سعی کرده ام خودمونی باشم و کمی هم شوخی کنم در عین اینکه اصل موضوع را در هر مورد لوث نکرده باشم. اگر کسی دوست ندارد یا اعصاب ندارد، خوب لطف کند و نخواند. اینجا جای سوت و کوری است و پایه های هیچ نظام فکری و ایدئولوژی و هیچ​ جزم اندیشی را نخواهد لرزاند. اگر به شیوه ایرانی​گرانه و پیشداورانه خودتان را قاضی​القضات و حاکم شرع شخصیت و اعمال دیگران میدانید و در مورد خود بنده حکم صادر می​فرمایید که شرمنده​تان هستم اگر شواهد محکمه پسندی ندارید. جسارتاً با این کار (حکم دادن بدون توجیه و مبنای منطقی و محکمه پسند) نادانی و بلاهت خود را نشان می​دهید. اگر میخواهید نظر بنده را نقد کنید، زنده باد و ممنون​تان هستم بابت لطف به بنده، اما لازم است دلایلتان را هم به حکم عقل و منطق ضمیمه کنید. چون جز با منطق نمیتوانیم با هم دیالوگ کنیم. با برقراری دیالوگ می​توانیم حتی بدون هیچ نتیجه​ای هم بحث خودمان را جمع و جور کنیم و بلند شویم برویم دنبال کارمان. شخصاً از شدیدترین حکمها و تندترین نقدها اگر با ادله همراه باشند و آن ادله قابل قبول باشند، به هیچ وجه نمی​رنجم و عصبانی نمیشوم. اما از کار بی​دلیل و حکم بی​حجت و انتقاد بدون استدلال و نیت​سنجی بدون نشان دادن دستگاه اندازه​گیری نیت(!) سخت می​رنجم و عصبی می​شوم. دلیل بیاورید در خدمتتان هستم و کمک خواهید کرد که خود و نظرم را اصلاح​ کنم و لطف میکنید بهم. اگر دلیل ندارید و استدلال نمی​کنید و همینطوری از روی شکم حرف میزنید، با عرض معذرت لطفاً​ مزاحم نشوید، چون با شما هیچ حرفی ندارم و کار شما جسارتاً جز مثل مردم​آزاری یک دیوانه یا لات لاابالی چیز دیگری نخواهد بود. بی​تعارف امیدوارم موضوع روشن شده باشد که جنگ اول بهتر از صلح​ آخر است. اما ذکر چند نکته دیگر به عنوان مقدمه الزامی است:

الف) طبيعتاً ديدگاه های شخصی خودم را در مورد انتخابات به عنوان کسی که از خارج از ايران دارد تحولات را به عنوان يک آدم دور و غير فعال پيگيری ميکند بيان خواهم کرد و نه دیدگاههای دیگری را یا گروهی خاص را. اين ديدگاهها در دو ماه آينده ممکن است به تدريج اندکی یا بیشتر به هر دلیل تغيير کنند و به هر حال پخته​تر شوند. نکته اینجاست که حق و حقیقت با کسی نیست و هر استدلالی ممکن است خواندنی و شنیدنی باشد.

ب) نیازی نمیبینم که کسی را متقاعد کنم نظر من را بپذیرد یا دیگران سعی ​کنند بنده را متقاعد کنند. این چیزها معمولاً در عرصه حرف جز بدیهیات است و همه آنها را قبول داریم اما ما گاه عادت داریم دیگران را متقاعد کنیم مثل ما فکر کنند و چون ما عمل کنند. اینکار عبث و خطایی است. فاشیست فرهنگی-سیاسی-اعتقادی-عقلایی نباید باشیم. هرکس هرطور که دوست دارد میتواند باشد و فکر کند و عمل کند.

پ)​ بیاییم در بحثها به هم احترام بگذاریم. حاشیه​سازی نکنیم. دنبال این نباشیم که با پیش​آمدهای آینده ما چه منفعتی خواهیم برد و انگیزه هرکدام از ما از مطرح​ کردن بحثها یا نوشتن این نوشته​ها چه خواهد بود. انگیزه شخصی من از نوشتن اینها این است که در شرایط فعلی جای خالی این بحثها را در میان قدیمیهای وبلاگ​نویس (دوستانی در فضای مجازی که میشناسم و نوشته هایشان را دنبال میکنم) احساس میکنم. همین! بهانه ای است که گپی بزنیم. اگر هم نشد و شما کلاس کارتان بالاتر از این حرفها بود که ما را بابت این جسارت ببخشایید. ما نبودیم. به هر علت ممکن است شما با بنده و نوشته های بنده حال نکنید یا به قول معروف اصلاً بنده را ریز ببینید، این باور کنید که مهم نیست و من هم ادعایی نداشته و ندارم و لابد حق با شماست. اما با اجازه، بنده حرف خودم را می زنم به هرحال. چون آزادی بیان بنده دست شما نیست و برای این یک قلم جنس یعنی آزادی بیان برای همه از جمله سرکار و بنده حاضرم هزینه بدهم. شما به بزرگواری خود لطف کنید بایکوت بفرمایید. آن هم از دید بنده مهم نیست و هرکس کار خودش را میکند. وبلاگ​نویس هم اسمش روی خودش است. چیزی مینویسد و بلند بلند هم ممکن است فکر کند و بلند میشود می رود دنبال کارش تا چند روز دیگر. من الزامی نمیبینم که مرتب و منظم بنویسم که متاسفانه وقتم دست خودم نیست. سعی خواهم کرد تا حد امکان نظمی داشته باشم البته و خیلی بی​نظمی متعارف ایرانی چاشنی کار خود نخواهم کرد. قول میدهم که کوتاهتر بنویسم. باز اگر کسی معتقد است که بنده مامور اطلاعات هستم و برنامه و سناریو دارم که او را به چراغ نفتی حواله میدهم و نوشته قبلی خود در این مورد!

ت) ما چه بخواهیم چه نخواهیم، اگر شهروند کشورهای دیگر هم باشیم یا خودمان را شهروند جهانی بدانیم کمابیش نگران سرنوشت ایران هم به عنوان کشوری قدیمی و زادگاهمان هستیم. شخصاً دنبال این نیستم که نشان دهم انتخابات علیرغم اهمیتش می​تواند تاثیرات شدید و شگرفی در وضعیت عمومی داخلی ایران بگذارد اما به هر حال پیگیر خبرها و تحولات هستم. کسی نمی​تواند ما را از اینکار منع کند. شهروند جهانی بودن هم حتی مسوولیت می​آورد. شخصاً​ در مورد خودم معتقدم این حق ماست که نسبت به ایران، البته نه به اندازه کسانی که دارند در داخل ایران زندگی میکنند، بلکه در حد معتدل و معقول حساس باشیم و این حساسیت معقول و نه افراطی خود را ناشی از مسوولیت شهروندی خود به عنوان عضوی از جامعه بشری میدانیم. شخصاً خودم را شهروند ایران به عنوان کشور زادگاه خود و خاستگاه فرهنگی خود هم میدانم و همانطور که گفتم در مورد سرنوشت کشور زادگاه خود به عنوان یک ایرانی-کانادایی که به ملیتهای دیگر هم به همان اندازه احترام میگذارد، حساس هستم. نه دنبال تغییر رژیم ایران هستم نه با گروهی سیاسی چه در داخل یا خارج همراه هستم و نه توصیه​ای به مردم ایران دارم که چه کار بکنند یا چه کار نکنند. مردم خودشان باید در مورد هرچیزی که دوست دارند تصمیم بگیرند. اگر هم تک​تک​شان تصمیم گرفته باشند که هیچ تصمیمی نگیرند باز به خودشان مربوط است و ما هم فقط در وبلاگ خود غر می​زنیم و می رویم پی کارمان.

ث) نیازی نیست که به همدیگر توهین کنیم. اگر کسی به این نتیجه برسد که باید رفت و به احمدی نژاد رای داد، لازم است حرفش را بشنویم و او هم از نظر عقلایی لازم است استدلال خودش را بیاورد. اگر کسی معتقد است که همه اینها سروته یک کرباس هستند و نباید شناسنامه خود را به مهر انتخابات جمهوری اسلامی آلود، لازم است دلایل خود را بیاورد. این الزام یک الزام عقلایی است و حکم بنده نیست. اگر کسی هم معتقد باشد که استدلال نکردن و بحث نکردن و هیچ کار نکردن چاره کار است، نظر او هم محترم است. مهم این است که استدلال کنیم و همدیگر توهین نکنیم و برچسب نزنیم و حرف همدیگر را بشنویم و فقط بشنویم حتی اگر نتوانیم به جمع بندی برسیم. اگر هم نشنیدیم نشنیدیم دیگر.

ج) اگر کسی معتقد است که این بحثها آب در آسیاب جمهوری اسلامی ریختن است، لطف کند برود و کلی نویز تولید کند در وبلاگش و همه را به خود جلب کند و حواسها را پرت کند. آخر دعوا که نداریم.

چ) اگر کسی معتقد است که حرف او از همه درستتر است، در وبلاگ خود حرف خودش را بزند و به حرف دیگران کاری نداشته باشد. تیم خودمان را تشویق کنیم و به تیمهای دیگر کاری نداشته باشیم!

ببخشید که طولانی شد. باید حساب همه​جا را کرد و دقیق بود و همه حرفها را زد که سوتفاهم به حداقل برسد. به گمانم فضای خوبی است و بلوغ فکریمان به حدی رسیده که با هم دعوا نکنیم و اختلاف نظر خودمان را هم داشته باشیم و نظراتمان را پخته​تر کنیم. البته امیدی به اینکه کاری کارستان در این انتخابات بشود، با اینکه انتخابات مهمی است، ندارم و باز تاکیدم بر خود بحث و تمرین گپ و گفتگوست. همین! اگر شما بهتر میزنید بفرمایید این کلاب گلف خدمت شما، بستانید و بزنید و همه​اش​ مال شما. هرکس هم بیش از حد ناراحت است و زورش گرفته از اوضاع فعلی، برود میدان پاستور خدمت مقام رهبری آنجا داد و بیداد یا نافرمانی مدنی کند یا عین اکبر گنجی سی تا مقاله بی​ربط​ بنویسد. به بنده چه مربوط است؟ به هر حال به تدریج در این مورد خواهم نوشت.

جمعه ۴ اردیبهشت ۸۸

گزاره‌های انتخاباتی

(نقل از وبلاگ یک پنجره)
حدود پنجاه روز بیش‌تر به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری نمانده است. هر یک از ما در نهایت تصمیم خواهد گرفت در این انتخابات چه رفتاری در پیش بگیرد. شرکت کند یا نکند و اگر شرکت می‌کند، به چه کسی رأی دهد.

تا پیش از کنارکشیدن خاتمی از صحنه‌ی انتخابات، مسئله برای من و خیلی‌های دیگر روشن بود که اگر درست‌ترین راه را اصلاحات می‌دانیم، باید همه‌ی توان‌مان را بگذاریم تا خاتمی رأی بیاورد. اما بعد از انصراف او، قضیه دیگر لااقل برای من به این سادگی‌ها نبود و درواقع، هنوز هم به صورت صددرصد مطمئن نیستم در انتخابات آینده چه خواهم کرد. اما با این حال درباره‌ی درستی گزاره‌های زیر اطمینان دارم:

به هیچ وجه دوست ندارم برای چهار سال دیگر احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور ایران باشد.

با احترام به همه‌ی دوست‌داران احمدی‌نژاد، فکر می‌کنم این چهارسال برای او کافی و حتی زیاد هم بوده است! جدای از هرگونه نگاه مبتنی بر سلیقه‌ی سیاسی و جناحی، من واقعن نگرانم اگر چهار سال دیگر احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور بماند، چه بر سر ایران می‌آید. از نظر من عمل‌کرد احمدی‌نژاد در این چهار سال آن‌قدر فاجعه‌بار بوده که نخواهم حتی برای یک روز بیش‌تر رئیس‌جمهور باقی بماند. دلایلش هم فکر می‌کنم اظهر من الشمس باشد.

به تحریم انتخابات فکر نمی‌کنم، مگر در شرایط خیلی خاص

از نظر من تحریم انتخابات و انتخاب‌شدن مجدد احمدی‌نژاد یک معنا دارد. اصلن هم نگران نیستم با شرکت‌کردن در انتخابات به جمهوری اسلامی مشروعیت می‌بخشم! و این باور هم ندارم که: «رأی ما هیچ تأثیری ندارد و هر که را خودشان بخواهند رئیس‌جمهور می‌کنند.» من فکر می‌کنم بخشی از جناح راست بدش نیاید تا تعداد کم‌تری از مردم در انتخابات شرکت کنند. شک نداشته باشید هر چه شرکت‌کنندگان بیش‌تر باشند، رأی بیش‌تری در سبد اصلاح‌طلبان ریخته خواهد شد که در آن صورت حتی اگر فرض کنیم تقلبی صورت بگیرد، باز کاندیدای مقابل احمدی‌نژاد برنده خواهد بود. به نظر من تحریم انتخابات تنها زمانی قابل قبول خواهد بود که شورای نگهبان دست به رد صلاحیت نادرست کاندیداها بزند.

میرحسین اصلاح‌طلب نیست؛ لااقل مثل خاتمی اصلاح طلب نیست.

خاتمی قبل از این‌که کاندیداتوری خود را اعلام کند، گفت: «یا من یا موسوی» و وقتی موسوی نیز کاندیدا شد، او به نفع میرحسین کنار کشید. بیانیه‌ی ورود به انتخابات موسوی پاک ناامیدکننده بود، ولی بعد از آن، موضع‌گیری‌های میرحسین در سخن‌رانی‌های بعدی‌اش به اصلاح‌طلبان نزدیک و نزدیک‌تر شد. هرچند که در نهایت آن چیزی نشد که خاتمی می‌گفت و روی آن تاکید می‌کرد.

راستش را بخواهید، تا سه روز پیش و قبل از آن‌که به نشست موسوی با اهالی فرهنگ و هنر دعوت شوم و حرف‌هایش را بشنوم، فکر نمی‌کردم موسوی گزینه‌ی مناسبی برای ریاست جمهوری باشد، اما حالا با این‌که هنوز معتقدم میرحسین اصلاح‌طلبی از جنس خاتمی نیست، تا حدودی به او امیدوار شدم اما منتظر شفاف‌شدن بیش‌تر سیاست‌های وی می‌مانم. فکر می‌کنم موسوی هرچه بیش‌تر فرصت حرف‌زدن پیدا کند، رأی بیش‌تری به دست خواهد آورد.

به کروبی، محسن رضایی و دیگران به احتمال فراوان رأی نخواهم داد.

اگر عبدالله نوری کاندیدای انتخابات می‌شد، قضیه به کل برای من متفاوت بود، نام‌زدشدن قالی‌باف هم شاید تا حدی من را قلقلک می‌داد، اما کروبی، رضایی یا دیگرانی که این طرف و آن طرف از احتمال کاندیداتوری‌شان سخن به میان می‌رود، برای من اصلن گزینه‌های جذابی نیستند.

کروبی که رسمن به سیم آخر زده و به هر قیمتی می‌خواهد رئیس‌جمهور شود! مشارکتی‌ها و سازمان مجاهدینی‌ها را تندرو می‌داند، اما خواسته‌های رادیکال آن‌ها را در شعار‌های انتخاباتی‌اش تکرار می‌کند. از تغییر قانون اساسی و آزادی مطبوعات حرف می‌زند، در حالی که هنوز فراموش نکرده‌ایم، در مجلس ششم او بود که قانون مطبوعات را با حکم حکومتی از دستور کار مجلس خارج کرد و با ساسی مانکن جلسه می‌گذارد (این یکی دیگر آخرش بود.) تا بلکه ساسی با او هپی شود! و طرف‌دارانش به او رای دهند!

این وسط من مانده‌ام که چرا افرادی چون کرباسچی، مهاجرانی، نجفی و ابطحی آب‌روی خود را وسط گذاشته و به سمت کروبی چرخیده‌اند. شاید سبیل‌شان خوب چرب شده! شاید هم واقعن کروبی را کاندیدای به‌تری می‌دانند، خدا می‌داند. به هر حال به کروبی، رضایی، ولایتی و ... به احتمال زیاد تنها زمانی رأی خواهم داد که دوقطبی کم‌محتمل احمدی‌نژاد و یکی از آن‌ها را شاهد باشیم.

نتیجه

عرصه‌ی سیاست در ایران، عرصه‌ی پیش‌بینی ناپذیری است. فضای جامعه در حال حاضر اصلن انتخاباتی نیست و مردم نیز شور و شوق چندانی از خود نشان نمی‌دهند اما ممکن است یک دفعه همه چیز تغییر کند. تا 22 خرداد زمان زیادی باقی نمانده است. آن روز و به احتمال بیش‌تر، هفته‌ی بعدش مشخص خواهد شد رئیس‌جمهور جدید ایران کیست.

اما در مورد من، همان‌طور که از محتوای این یادداشت نیز برمی‌آید، تا این لحظه احتمال این‌که نام میرحسین را روی برگه بنویسم، از بقیه بیش‌تر است، هرچند که قصد دارم سیر تحولات انتخاباتی و به‌خصوص مواضع میرحسین را با دقت پی‌گیری کنم. به هر حال، هر اتفاقی که بیفتد، شدیدن امیدوارم نامی که در آخر از صندوق‌ها بیرون می‌آید، احمدی‌نژاد نباشد.

میرحسین شعار نمی‌دهد و با ساسی مانکن هم دیدار نمی‌گذارد!

(نقل از بر ساحل سلامت)
وقتی حرف های مختلف کاندیداها را می خوانی بخش هایی بیشتر و بخش هایی کمتر به دل می نشیند. در گفتار و کلام میر حسین موسوی سیاست داخلی، مباحث مربوط به دانشگاه و علم و یا مربوط به اهالی فرهنگ را پسندیده ام. میر حسین موسوی به آکادمی آزاد و آزادی آکادمیک معتقد است. ممکن است از واژگانش درست و به جا استفاده نکند، اما وقتی به شان دانشجو و استاد اشاره می کند، وقتی آزادی بیان را در دانشگاه تاکید می کند، وقتی از لزوم حضور تشکل های غیر اسلامی در دانشگاه می گوید و یا ستاره دار شدن دانشجویان را وهن انقلاب و جامعه بر می شمرد، باور می کنم که میرحسین موسوی می خواهد فضای امنیتی در دانشگاه نباشد. اینجاست که با وجود گیت های امنیتی در دانشگاه ها مخالفت می ورزد.

puzle

هنوز پازل های گفتمانی موسوی جور نشده است!

در سیاست داخلی از آزادی و از لزوم حضور همه گروه ها می گوید. حاضر به انگ زدن و حکم تکفیر دادن به هیچ گروهی نیست و آزادی فعالیت سیاسی را حتی با وجود اختلاف سلیقه و عقاید پاس می دارد. بر قانون گرایی تاکید دارد و حتی تغییر دادن در بخش های مسئله دار قانون را از خلال قانون می خواهد. از ازادی رسانه می گوید. از لزوم ملی بودن هرچه نام ملی یدک می کشد ، از جمله صدا و سیما می گوید. از لزوم تشکیل شوراها و نهادهای واسط می گوید. شاید که در کلامش جامعه مدنی و دموکراسی دائم تکرار نشود. اما شعارش آزادی است . به دنبال مشارکت همه  اقشار جامعه است و به شبکه سازی اعتقاد دارد.

سکوت بیست ساله اش همراه شده است با همنشینی با اهالی فرهنگ و هنر. همین می شود که تاریخ هنر را خوب می شناسد و فرهنگیان را پاس می دارد و دولت فرهنگی و فرهنگ غیر دولتی را تبلیغ می کند. اهالی فرهنگ و هنر تقریبا همه پشت سرش آمده اند. هرچند ضعف ستاد باعث شده حجم گرایش های به سمت موسوی نشان داده نشود. هرچند نابلدی و ناکارآمدی اجرایی باعث شود که امثال داریوش مهرجویی را نشناسند و به سالن مراسم راه ندهند. اما همه آمده اند و داعیه حمایت از وی دارند. بسیاری از اهالی هنر همراهی محمد بهشتی با موسوی را پاس می دارند و او را وزیر آینده فرهنگ می دانند. وزیری که می تواند هم مدیر و هم اصلاح طلب واقعی باشد.

هنوز با دو بخش از کلام میرحسین همراه نشده ام. شاید هم انتظار شفافیت بیشتری را دارم. یکی آنجاست که از اقتصاد می گوید و دیگری آنجا که وارد سیاست خارجی می شود. نظام فکری و اقتصادی اش را در گزاره های دیدار با اقتصاد دانان دیده و شنیده ام. این روزها هم حرف های مثبتی در راستای حمایت از سرمایه و سرمایه دار و نیز حمایت غیر دولتی از سرمایه گذاری خارجی شنیدم. اما به نظر می رسد در این بلبشوی اقتصادی برنامه اقتصادی منظم تر و شفاف تری از میر حسین انتظار می رود. با توجه به اینکه او را جزوی از اردوگاه چپ اقتصادی می دانند، باید دید که درباره نفت، توسعه و دیگر امور چگونه موضع می گیرد. هرچند که این روزها مواضع میرحسین شفاف تر و اصلاحی تر شده و امید به تغییر در کلامش دیده می شود.

در بخش سیاست خارجی نیز اقتدار و استقلال حرف و شعار اصلی اش است. از منافع ملی می گوید اما نخست وزیر زمان جنگ بودن نگاه اقتداری را برایش پررنگ تر کرده است. خصوصا تمایلش به داشتن ابزار و تسلیحات بازدارنده بیش از تمایلش به صلح جهانی در کلام و بیانش آشکار می شود. کلامش جنگ افروزانه نیست، اما در این بلوای پرتنش، کلام تنش زدایانه نیاز است. هنوز موسوی را در سیاست خارجی نپسندیده ام. درباره آمریکا و اسراییل نظر می دهد. اما شفاف نیست. کسی انتظار ندارد از لزوم مذاکره بدون شرط با آمریکا بگوید. کسی انتظار ندارد آبرو و استقلال ایران را زیر پا بگذارد. اما کسی که وارد جریان انتخابات شده با پیش شرط ها آشناست. می تواند در باره اینکه پیش شرط ها به وقوع پیوسته یا نه سخن بگوید. حرف های کلی زدنی که اگر چنان شود، چنان می کنیم، کمی گنگ است.

اما در عرصه سیاست خارجی و اقتصاد جمله بسیار جالبی از او شنیدم. اگر همین شعار سرلوحه کارها قرار گیرد، شاید که بسیار به حصول نتیجه بتوان امیدوار بود. او اعتقاد دارد سیاست خارجی و اقتصاد عرصه جولان ایدئولوژی ها نیست. مصالح و منافع ملی است که درباره اش تصمیم می گیرد. نمی دانم چقدر بر این موضع اصرار داشته باشد. اما همین یک جمله مرز اساسی او را با دولتمردان امروزی خصوصا در عرصه سیاست خارجی مشخص می کند. اگر ایدئولوژی نباشد، رابطه و مذاکره و حتی بازبینی بر رفتارها امکان پذیر است و به صلاح. اینجاست که دیگر سخنرانی هایی انتخاباتی چون سخنرانی احمدی نژاد در ژنو قابل تحمل نیست.

موسوی از لزوم برنامه کامل عقلایی در سیاست خارجی می گوید. اعتقاد دارد نباید دچار افراط و تفریط شد. مثلا نباید یک روز، تمام ِ شانس فلسطینیان را در کنفرانسی که می شد در آن اسراییل را محکوم کرد، با خودخواهی و علاقمندی به برگزاری شوی همیشگی دود هوا کرد و روز دیگر دم از گفتگو و اشتی با مردم اسراییل زد. نظام عقلانی داشتن یعنی حرکت بر مدار اعتدال و حفظ صلح و منافع ملی. این شعار کلی میرحسین موسوی برایم جذاب است، هرچند که بسیار کار برای پرداخته شدن دارد.

اما نکته جالبی که درباره میرحسین موسوی این روزها می شنوم، تاکید نسبتا بالاتفاق همه کسانی است که سخنی از او خوانده یا شنیده اند مبنی بر صداقت او. اینکه به حرفهایی که می زند ایمان دارد و شعار انتخاباتی نمی دهد. اینکه یک شبه از هرچه اصلاح طلبی که روزی نقدشان کرده تنروتر نمی شود و با ساسی مانکن ها دیدار و گفتگو نمی گذارد. رضا شکرالهی در خوابگرد بسیار خوب نوشته که آرام است و متین، اما قابل اعتماد . امید که همین احساس را بتوان در بین مردم دید و همین نظر را شنید!

چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۸۸

در ژنو اتفاق افتاد

(نقل از وبلاگ مسعود بهنود)
آن چه در ژنو اتفاق افتاد برای مردمی که در سه ساله گذشته حرکات اینچنینی از آقای احمدی نژاد بسیار دیده اند اصلا عجیب ‏نبود دنیا هم دیگر دارد خود را عادت می دهد و چون قابل پیش بینی است منتظرش می ماند. چنان که بر اساس گفته و نوشته ‏کارشناسان بی طرف اسرائیل با همزمانی مراسم یادبود هولوکاست بهترین بهره ها را برد از فرصتی که رییس جمهور بی فکر ‏ایران برایش ایجاد کرده بود. اما آیا درست گفتم رییس جمهور ایران بی فکر است؟

به باورم باید در این اندیشه تامل کرد. آقای احمدی نژاد بی فکر نیست بلکه اگر به درست نگاه کنیم حرکاتش از قضا خیلی ‏شباهت دارد به تیپ و نمونه ای که در طبقات متراکم جامعه زیاد هم دیده می شود. مخصوص جامعه ایرانی هم نیست. در ‏جوامع راقیه هم از این تیپ فراوانند اما در جوامعی با مدنیت پیشرفته راهکار جور دیگری است. در آن جوامع با وجود صافی ‏های متعدد و مهم از همه احزابی که مدام در جست وجوی استعدادها و مغزها هستند، و با وجود مراحل مختلفی که در جوامع ‏مدنی پیش بینی شده که افراد داوطلب در مدرسه، در کلوب، در انجمن، در دانشکده و دانشگاه ، در شهر، در ایالات و استان ‏رای می گیرند احتمال این که یکی مانند آقای احمدی نژاد به خیابان پاستور برود و چهار سال بودجه و وقت و فرصت های ‏کشور صرف شود تا او تازه بیاموزد که نفت هم ارزان می شود، اوباما هم رییس جمهور می شود، هواپیمای اختصاصی برای ‏رییس دولت ناگزیرست و قانون برای اجراست.‏

اما به هر حال تا زمانی که ایشان در آن دفتر حضور دارد چه من و شما بپسندیم و چه نه، وی صاحب اختیاراتی است و برخی ‏امور را خیلی بطئی فرا می گیرد. چنان که استعفای آقای ثمره یک حرکت مدنی است که در سال های اول ممکن نبود وی ‏بپذیرد اما اینک پذیرفته است. اما می ماند عاداتی که ترک شدنی نیست، حتی اگر ایران مانند ونزوئلا بود و می شد از مردم ‏رای گرفت و ماند باز هم به باورم عاداتی هست که از سر به در نمی شود. از جمله این عادت ها همان است که در تدارک ‏هیات و مراسم عزاداری معمول است. حرف... حرف ... حرف ... پایان ناپذیر حرف. حرف هائی برای خوشایند جمع. حرف ‏های برای گرفتن صلوات، حرف هائی که کسی در جست و جوی ماخذ آن ها نیست.‏

آقای محمد صدر درست می گوید در چهار سال گذشته سیاست خارجی [آن بخش که در اختیار دولت و رییس آن بوده] غیرعلمی ‏اداره شده است. این حرکاتی که تنها و تنها مقصد و مقصودش داخلی است اگر نیک بنگریم عین فساد و به هدر دادن سرمایه ‏کشورست. دقت کنید. رییس جمهور ساده زیست نمی داند وقتی هفته گذشته به خبرنگاران صدا و سیما نفری چهارصد هزار ‏تومان پاداش یا عیدی یا هر چه نامش را بنهیم داده است، این سوء استفاده از بیت المال برای خریدن رای است. در بسیاری از ‏جوامع کافر [مانند آمریکا] عقوبتی سخت دارد.

او نمی داند گزارشی را که قانون گفته باید هر سال به مجلس داده شود، با سه ‏سال تاخیر نمی توان مهر محرمانه زد. یا نمی توان یک سخنرانی مذهبی و اخلاقی را که در مناسبتی دیگر انجام شده به حساب ‏گزارش برنامه چهارم گذاشت. نمی توان چون ایشان خوشش نمی آید مصوبات مجمع و مجلس را نادیده گرفت. یعنی می توان ‏اما هزینه اش زیادست. چنان که نمی توان قطعنامه شورای امنیت را بی ارزش و ورق پاره خواند، یعنی می توان اما هزینه اش ‏برای ملت ایران زیادست. هزینه اش همان کشته های در حوادث هوائی است .
همان تورم بنیان کنی است که بهای روزنامه ها ‏را در عرض چهار سال از پنجاه تومان به پانصد رسانده است. نمی توان از جای دیگر برداشت و بنزین خرید و در جواب گفت ‏بله مصوبه نداشت اما نمی شد مردم را در سیاه زمستان بی نفت گذاشت. نمی توان دست مهرداد را باز گذاشت که از محل ‏فروش اتومبیل به دولت پول بگیرد و با آن زندانیان بدهکار را از زندان آزاد کند و مراسم تبلیغاتی برپا دارد و شعار بدهد که ‏برای دکتر دعا کنید.

این کارها در بخش عمده ای از جهان فسادست. همان که قدر بود ایشان ریشه اش را خشک کند نتوانست ‏آبیاری کرد. او نمی داند چون در فرهنگ هیاتی چنین مراعات و حساب و کتابی معمول نیست. کسی تازه از بچه های هیات ‏نپرسیده چقدر قند و شکر خریده برای عاشورا، چون اصل بر اعتماد و پاکی است و کسی از خرجی امام حسین که برنمی دارد. ‏اما بیت المال چنین نیست. بنشینید و منتظر باشید در آینده نزدیک در همین ایران با همین قوه قضاییه دستگاه ورزش و مدیرانش ‏به اتهام سوء استفاده محاکمه شوند.

در اجتماع هیاتی با شوق برای هم تعربف می کنند همه به حاج محمود گفتند برای بستن ‏لامپ و تجیر نرو خانه مردم گوش نکرد و پرید پایش شکست و صاحبخانه هم وقتی فهمید این ها از عزاداران هستند نه که ‏حرفی نزد بلکه نذری هم کرده بود ادا کرد. آقای احمدی نژاد می داند چنین فرهنگی را نمی توان در سطح جهانی به کار ‏گذاشت، اما رادیو تلویزیون هست می توان در ژنو گفت و در تهران سودش را برد. می شود همان که دو روز پیش شد.‏

در اجلاسی که هیچ رییس دولتی در آن حاضر نبود. هر چه بود وزیر بود و حتی معاون وزیر، ناگهان ریسس جمهوری آمد. ‏سویسی ها روابطشان با لیبی به هم خورده است چرا که فرزند معمر قذافی را پلیس سویس جلب کرده چون که خدمتکاران ‏خانه مجلل وی در سویس از دستش شکایت کرده اند و به دستور قدافی مردم به خیابان ها ریخته اند و موضوع حیثیتی و ملی ‏شده است . در حالی که قسمت اصلی سوخت سویس را لیبی تامین می کند. حالا سویسی ها به دست و پا افتاده اند و وزیرخارحه ‏شان هم باکی نیست که روسری به سر کند و به تهران بیابد. پس از این موقعیت می توان استفاده کرد، وعده نفت و گازی داد ... ‏از جیب ملت ایران تبلیغات ریاست جمهوری را در ژنو تدارک دید. این که در آن جا چه توهینی شده است به ایرانیان مساله او ‏نیست. ‏

نطق جناب رییس جمهور که با آیه قرآن و دعای فرج آغاز شد، اگر دوربین صدا و سیما نبود شکل نمی گرفت. در حقیقت برای ‏ایرانیان بود که قرارست پنچاه و پنج روز دیگر پای صندوق بروند و از قدرتمندان و روحانیون و تکنوکرات ها و قلمی مردمان ‏هیچ کس در هیچ زمینه ای از دولت راضی نیست. پس ستاد انتخاباتی که نام خود را مردمی گذاشته به مصداق برعکس نهند نام ‏زنگی [چرا که واضح تر از آن است که بودجه اش از کجا می آید که لقب مردمی دادن چیزی را عوض کند] چیزی ندارد جز ‏آن که باز غرورفروشی کاذب کند. چه باک اگر اسرائیلی ها پیش بینی کار را کرده و مراسم یادبود هولوکاست را گذاشته باشند ‏در همین روز. پس چنین می شود که شد. گرم تر و جذاب تر و کوبنده تر از همیشه مراسمشان برگزار می شود و اشاره شان ‏پی در پی به خطری است که از جانب ایران تهدیدشان می کند. ‏

نطق جناب احمدی نژاد برای اجلاس ژنو نبود، برای مردم ایران بود، برای اولین بار در پایان دعای فرج هشت نفری دست ‏زدند به جای صلوات که وزیر خارجه و معاون رییس جمهور و وزیر دادگستری و اعضای هیات ایرانی بودند. اما حتی همان ‏رییس جمهور گرفتار سویس که در فکر سوخت زمستان است، نتوانست محکوم نکند. دیگران که وضعشان معلوم است. اگر این ‏بگوئی در پاسخ می فرمایند برای ما خشم آمریکا چه اهمیت دارد پاسخشان این است که تیتر روزنامه دولت "پیشنهاد ‏خودروسازان آمریکا" چیست و تیتر روزنامه جام جم چهار بانک آمریکائی در راه تهران برای چیست اگر از شدت ذوق نیست.‏

آقای احمدی نژاد بزرگ ترین تیشه را به اعتبار ایران و هم اعتبار جمهوری اسلامی وارد آورد، نه چون از اسرائیل بدگفت و ‏نشریات راستی علیه او می نویسند، بلکه مصالح مردم ایران را به عکس و تفصیلات خود در رسانه ها فروخت. ‏

ژنو هم به کلمبیا اضافه شد. اگر واقعا ملت ایران بدان سادگی باشد که طراحان ستاد انتخاباتی احمدی نژاد فکر می کنند باید ‏منتظر بود که در چهار سال آینده باز از این گونه حرکات تکرار شود. باز هرج و مرج و گرانی و بی اعتباری هر چه بیش تر ‏ایرانی.

دوشنبه ۳۱ فروردین ۸۸

یاسر کراچيان: فرمولی برای انتخاب بهترین نامزد

(نقل از وبلاگ خط قرمز)
من این جا سعی می‌کنم انتظار‌هام رو از رییس‌جمهور آینده لیست کنم. طبیعتا این‌ها معیارهایی هم است که من از روی اون کاندیدای مورد علاقه‌ام رو انتخاب می‌کنم. به خاتمی، موسوی و کروبی از ۱ تا ۱۰ برای هر کدوم از این معیارها نمره می‌دم و از آخر با یه فرمول بهترین کاندیدا رو انتخاب می‌کنم:) پاک و پاکیزه.

۱) برقراری رابطه با غرب بویژه آمریکا
هیچ کشوری به خاطر داشتن رابطه با آمریکا خوشبخت نمی‌شه ولی خب می‌شه گفت نداشتن رابطه با آمریکا هر کشوری رو بدبخت می‌کنه. به نظرم وجود اوباما فرصت خوبیه که ایران کله‌شقی رو بذاره کنار و رابطه‌اش با آمریکا رو خوب کنه. به نظرم دو تا ادعایی که آدمایی مثل عبدی و زیدآبادی مدام ترویج می‌کنن هم کامل جفنگه. یکی این که رییس‌جمهور کاره‌ای نیست و رهبر درباره‌ی ارتباط با آمریکا تصمیم می‌گیره. یکی دیگه این که احتمال ارتباط با آمریکا در زمان دولت اقتدارگراها بیشتره. در جواب ادعای اول این که رهبر تو خلا تصمیم نمی‌گیره و در وجود یه رییس‌جمهور تنش‌زدا مجبور می‌شه به رابطه با آمریکا تن بده و در جواب دومی هم، همین دولت احمدی‌نژاد برای رد ادعا کافیه. یه نکته هم این که اگه تو این دولت اصغر و جیمز با هم دست دادن اصلا مهم نیست. مهم کلیت رابطه‌ی ایران و آمریکاست که تو این دولت به مراتب بدتر از دولت خاتمیه. حالا من برای این معیار به خاتمی، موسوی و کروبی به ترتیب ۸، ۷ و ۵ می‌دم.

۲) بالارفتن ضریب هوشی مدیران اجرایی
هر وقت دولت عوض می‌شه بیشتر مدیرهای اجرایی مملکت که شامل رییس دانشگاه و رییس سازمان آب و غیره هستن هم عوض می‌شن. این که این مدیرها چقدر مدیرهای خوبی باشن تو زندگی روزمره‌ی ما خیلی تاثیر می‌ذاره. برای همین این که با آمدن فلان رییس‌جمهور ضریب هوشی مدیران جدید چقدر بیشتر از مدیرهای قبلیه خب خیلی مهمه. خاتمی، موسوی و کروبی به ترتیب ۸، ۵ و ۷ می‌گیرن.

۳) خصوصی‌سازی
نظر به این که بنده‌ی حقیر در اقتصاد اکید راست می‌زنم، برای من توجه دولت آینده به خصوصی‌سازی، آزادسازی اقتصادی،‌ حذف یارانه‌ها و کوچک‌ کردن دولت خیلی مهمه. بدون وجود یک سری آدم خرپول در ایران جامعه مدنی شکل نمی‌گیره. آزادی اجتماعی و سیاسی با آزادی اقتصادی مثل شیر و شکر آمیخته است. نمره‌ی خاتمی، موسوی و کروبی در این باره‌ به ترتیب ۸، ۴ و ۹ است.

۴) باز کردن فضای سیاسی

این یکی رو باید یک کم توضیح بدم دربارش. ماجرا اینه که در درازمدت خب ما باید یه جامعه‌ی باز داشته باشیم و از این حرف‌ها. الان یه جورایی در دوران گذاریم. خیلی مهمه که در همین دوران گذار بمونیم و دست‌کم عقب نریم. همیشه یه چند تا روزنامه باشن و یکی دو تا حزب مخالف و علنی هم باشن. نباید بذاریم اون بلایی که سر نهضت آزادی اومد و یه جورایی به کلی از صحنه حذف شدن این بار سر اصلاح‌طلبان بیاد. برای همین اگه رییس‌جمهور حالا خیلی نمی‌تونه کاری بکنه لااقل فشار بیاره که همه‌ی منفذها بسته نشه. ایران نباید مثل کره‌ی شمالی یا عراق زمان صدام بشه. نمره‌ی من به خاتمی، موسوی و کروبی برای این که جلوی این کار رو بگیرن ۹، ۶ و ۷ هست.

۵)‌احتمال رای آوردن
خب این هم که معلومه چیه. طبیعتا این پارامتر در بقیه‌ی پارامترها ضرب می‌شه. خاتمی، موسوی و کروبی به ترتیب ۹، ۶ و ۳ می‌گیرن.

حالا برای این که محاسبات کامل بشه به چهار تا پارامتر بالا وزن می‌دم. وزن پارامترهای ۱، ۲، ۳ و ۴ را به ترتیب ۵، ۱۰، ۷ و ۸ می‌دیم. حالا همه‌ی این‌ها رو من گذاشتم تو یه فرم excel که امتیاز هر کدوم از کاندیداها را به شما می‌ده. البته امتیاز کل خاتمی رو باید در نهایت در صفر ضرب کرد.

فعلا که با این فرمول من امتیاز موسوی 3.02 و کروبی 2.24 هست. تا ببینیم گذشت زمان چه بلایی بر سر این ضرایب میاره. این فرم excel رو من به اشتراک گذاشتم و همه باید بتونن ضرایب خودشون رو وارد کنن.

دعوت به ریاکاری مفید

(نقل از ايمايان)
۱. ریا دو سویه دارد، یکی سویه‌ی فردی آن است که بد است و ناپسند ولی شاید کسی بگوید که سویه‌ی بیرونی آن در اعمال اجتماعی شاید خیلی هم بد نباشد. کسی که محض ریا، دختری فقیر را صاحب جهیز کند یا بی‌مسکنی را سکنی بخشد به هر حال به آنان سودی رسانده ولی اینکه نیّتش چیست، مسأله‌ایست که بین خود و خدایش می‌ماند.

۲. کرّوبی این روزها سعی می‌کند از موسوی عقب نماند و مدام می‌گوید اگر موسوی فلان می‌کند من بهمان می‌کنم یا پس از نوشتن بعضی  وبلاگ‌نویسان در مورد لزوم به کارگیری وزیر زن بلافاصله گفت که حتماً یک یا چند وزیر زن خواهم داشت و سپس در اقدامی عجیب از تغییر قانون اساسی گفت که یادم هست وقتی زمانی خاتمی همین را گفت با چه واکنش تندی از جانب محافظه‌کاران روبه‌رو شد. با تشکّر ویژه از تیم مشورت‌دهنده به ایشان، از این دوستان خواستاریم که باقی نظرات ما را نیز به ایشان منتقل کنند.
محمود احمدی‌نژاد نامه‌ای به سعید مرتضوی نوشته و از حق و حقوی رکسانا صابری و حسین درخشان و لزوم ایجاد امکان دفاع برای آنان گفته است. گرچه سپردن دادگستری به مرتضوی مثل سپردن گلّه‌ی گوسفند به گرگ است و باز هم گرچه این نامه نشان می‌دهد که در این دیار، رعایت قسط و عدل و امکان دفاع از یک متّهم آن چنان کیمیا شده که برای تحقّق آنها نیاز به نامه‌ی رئیس جمهور کشور هست ولی اگر به نتیجه‌ای منجر شود و مثلاً درخشان آزاد شود یا صابری از تهمت جاسوسی برهد، شاید خیلی هم بد به نظر نیاید؛ ولی نکته‌ای اینجا هست و آن هم اینکه از رئیس‌جمهور در چهارسال گذشته انتقاد می‌کردند که رفتارش رفتاری انتخاباتی است. بله، رفتارش انتخاباتی بود ولی با نشانه‌گیری قشری که به او رأی داده بودند و نه کسانی که از او رو برتافته بودند. جمع کردن مردم در اجتماعات و تصدّق به عامّه، چیزی بر او نمی‌افزود ولی اگر به خاطر بر سر قدرت ماندن، دولتیان رو به ریای مفید (مفهومی متناقض مثل « بمیر و بدم» خودمان) بیاورند که منتقدان خود را نیز مجاب کنند، به نفع آنان است. احمدی‌نژاد در جشنواره فجر هم «درباره‌ی الی» را از خطر توقیف رهاند و گاه‌گداری از این کارها کرده است که نفس عمل بد نیست؛ برعکس دیگران که به نیّت او کار دارند، با نیّت او هم کاری ندارم ولی می‌گویم چرا دائمی و با برنامه نیست. مثلاً انتقاد از طرح مبارزه با بدحجابی چرا امسال باید بیان شود و دوسال گذشته چرا وی سکوت کرده بود؟ آن هم در حالیکه در دوران انتخابات گذشته از اینکه او را به محدود کردن جوانان و زنان متّهم می‌کردند، گله داشت.   
همیشه به دوستان می‌گفتم که نمی‌دانم چرا رهبر مسائل را جور دیگری می‌بیند و مثلاً در ماجرای زهرا کاظمی (یا قتل‌های زنجیره‌ای یا افراط‌های شورای نگهبان یا...) فکر می‌کند اگر ماجرا به سکوت برگزار شود بهتر است. او اگر آن زمان مداخله می‌کرد و شخص ضارب را تنبیه می‌کرد هم به حکم شرع و عدالت عمل کرده بود و هم محبوبیّتی برای خود دست و پا می‌کرد. همین طور است دخالت در مناقشات دیگر که این کار او- با هر نیّتی- حتّی به نفع خودش هم بود.

۳. بدیهی است که این ایما و این دعوت، بیشتر کنایی است تا واقعی، چون تا عقیده‌ای برای کسی به اثبات نرسیده باشد و در عمق جانش رسوخ نکرده باشد، نمی‌توان از او انتظار عمل به آن را داشت و این اعمال موردی، ناشی از سرخوشی موقّتی یا دورخیز برای کسب قدرت یا ادامه‌ی نشستن بر سریر آن است. وقتی می‌گویند بصیرت در نظر به شجاعت در عمل می‌انجامد یعنی همین و گرنه چرا باید قسط و عدل را از مرتضوی خواست؟ اوّلین شرط اقامه‌ی عدالت، محاکمه‌ی جناب دادستان به خاطر بستن غیرقانونی روزنامه‌ها و فجایعی مانند قتل زهرا کاظمی است. نه با یک گل بهار می‌شود و نه با یک نامه، قسط و عدل ِفراموش‌شده به یاد می‌آید؛ آرایش و پیرایش یکی از امکان‌های زیباسازی چهره‌ی انسان است ولی مگر بزک کردن می‌تواند پیرزنی آبله‌رو را دختری جوان و شاداب کند؟

یکشنبه ۳۰ فروردین ۸۸

ميرحسين ذخیره ای برای سیاست اخلاقی

(نقل با تأخیر از سیبستان)
بیانیه میرحسین موسوی مرا برد به دوره اوایل انقلاب. یعنی زمانی که فضا هنوز واقعا بوی انقلاب داشت و بوی عفن دیکتاتوری اراذل الناس نگرفته بود. امروز از انقلاب چیزی نمانده است. مردم باورهاشان را از دست داده اند و کاریکاتورهایی مثل احمدی نژاد هم با وجود همه حمایتها که دیدند از پس هیچ کاری بر نیامدند که آلام مردم را کم کند. احمدی نژاد دیر یا زود باید برای حیف و میل امکانات مالی کشور محاکمه شود. کسی که با ادعاهای بزرگ رسوا می کنم افشا می کنم آمده بود خود حالا جزو کسانی است که باید رسوایش کرد و افشایش کرد. سکوت و مجامله و حمایت رهبر از او و ممانعت مجلس و دیگر نهادها برای برخورد با او نیز دست او را باز کرد و ذوق زدگی اش را به نهایت رساند و لافگویی اش را به وقاحت گره زد. به قول آن شعر منسوب به سعدی که انگار در حق احمدی نژاد گفته است و هر که چو اوست:

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند/ موری نه ای و ملک سلیمان ات آرزوست
موری نه ای و خدمت موری نکرده ای/ و آنگاه صف صفه مردان ات آرزوست
فرعون وارلاف انا الحق همی زنی/ و آنگاه قرب موسی عمران ات آرزوست
چون کودکان که دامن خود اسب کرده اند/ دامن سوار کرده و میدان ات آرزوست

بیانیه موسوی حال و هوایی دارد که انگار در عطردانی تاریخی را باز کرده باشی. این بوی گمشده در بوی پول و آز و باج و رشوه و تهدید و تطمیع و شکمهای برآمده و سنگین شده از خوردن مال مردم و اجحاف در حق ایشان و زیرشکمهای هرجایی که به کثرت و انباشت زن و معشوقه و کارنامه دراز شبخوابی با یک زن تازه می نازد. روزهای سی ساله شدن انقلاب فکر می کردم انقلاب اسلامی خاصه تحت رهبری 20 ساله آقای خامنه ای به زیر پا گذاشتن حق الناس به نام حق الله گذشته است. حق الناسی که دیگر کسی از آن حتی یاد هم نمی کند چندانکه رئیس مجلس نظام مقدس می تواند برود سودان که اضعف و انکر اقالیم قبله است و کنار کسی به حمایت بایستد که از اسب اسلام سواری گرفته تا هزاران مردم را زیرپا بگذارد و کک اش هم نگزد.

حضور موسوی رسواگر انحطاط اخلاقی سیاستمداران جمهوری ما ست. به نظرم این سر و صدا هم که هواداران خاتمی بر پا کرده اند و در روزهای آینده بر گرد و غبارش افزوده خواهد شد نیز از همین انحطاط سرچشمه می گیرد گیرم از نوعی دیگر. رجال ارشدی که دور خاتمی را گرفته اند چه گلی بر سر مملکت زدند وقتی چندین و چند روزنامه و مجله و نهاد داشتند و چه طرحی را به سامان رساندند و پشت کدام حقی را گرفتند؟ اگر چند کار پیش رفت به عوض صد کار زمین ماند و همه فرصتها را سوختند. فقط کافی است به کارنامه مجلس ششم نگاه کنیم. آنچه آنها کردند ما را گرفتار احمدی نژاد کرد. اگر پیران خردمند بودند و جوانان دلیر صحنه سیاست را به اهواء شخصی نمی کاستند تا خودشان و کشور تن به حکومت اراذل الناس بدهد. پوشیده خنده زدن بر احمدی نژاد یا اشکار از او انتقاد کردن چه سود دارد جز اینکه این رجال فکر کنند بگذار این نادان را ببینند تا قدر ما بدانند. بزودی به سوی ما بازخواهند گشت. واقعا ارزش اش را داشت؟ می گویند چرا میرحسین آن زمان که همین رجال رفتند و خواستند نیامد. به نظرم تا بگوید راه من از راه شما جدا ست. یا بگوید از من سواری نمی توانید گرفت. می بینیم که راه او واقعا از راه اینان جدا ست. تاریخ 20 ساله آنها را جدا کرده است.

من نه علاقه ای به موسوی دارم و نه در دوران او کم خون دل خورده ام. اما یک چیز هست که در او می ستایم: او همانی است که می گوید و می بینید. این مهمترین خصلت یک سیاستمدار با اخلاق است یا (به قول عبدی) سیاستمدار با مرام. او واقعا به آنچه می گوید اعتقاد دارد. چون به خلوت می رود کار دیگر نمی کند. حرف و عمل اش یکی است تا مصداق لم تقولون مالاتفعلون نباشد. مرام دارد. حزب باد نیست. از این شمار در آن مملکت زیاد نیستند. اما هر کدام شان ارزش والا دارند چه چپ باشند چه راست یا میانه. این فریبکاری که بر سیاست ایران چیره شده است را باید پایان داد. شرط اصلی و اساسی هر قرارداد اجتماعی اعتماد است مثل هر پیمان دیگر. به میر حسین می شود اعتماد کرد. خوبی و بدی آرایش مساله دوم است. اما حضور او و حرفهای او شلاقی است بر گرده سیاست در ایران که فربه از فریب است. اینکه او موفق شود یا نه را نمی دانم. یعنی می شود بین این همه لشکر جیره خواران و فرمانبرداران بی اخلاق و منحط (و بسا بیدین) آدمی با این خصایل تحمل شود؟ آدمی که خودش است و کاریکاتور نیست. آدمی که خود انقلابی اش را بعد از 20 سال حفظ کرده است در حالی که بیشترینه از دست دادند؛ نواله ای کوچک یا بزرگ گرفتند و فراموش کردند. نمی دانم. امیدوار هم نیستم. اما کلاه ام را به احترام او از سر بر می دارم.

پس نوشت:
در نقد رجال: «ميرحسين موسوي ... با چنان واکنش هايي از سوي برخي اصلاح طلبان مواجه شده که گويي مي خواهند به سرعت مطمئن شوند که ‏حاميان کانديداي جديد، ورود به صحنه درگيري داخلي را بدون فوت وقت آغاز خواهند کرد. البته واضح است که به ‏محض ورود يک کانديدا به صحنه، بايد از او توقع بيان شفاف مواضع خود را داشت. اما اگر از باب نمونه، حتي برخي ‏طرفداران همسوترين کانديدا با ميرحسين موسوي – آن هم بعد از مدت ها دعوت از نخست وزير سابق براي ورود به ‏صحنه - به محض جدي شدن ورود او به زير سوال بردن شخصيت سياسي او بپردازند، قطعاً رفتار ناپخته اي صورت ‏گرفته است.» - حسین باستانی

داريم می‌آييم

(نقل از وبلاگ مسعود بهنود)
این مقاله امروز اعتمادست

پنجاه و چند روز مانده به انتخابات به عنوان صاحب يک راي که براي همين يک راي ارزش و اهميت قائل است و حاضر نيست از آن دست بردارد و به کسش وانهد، از روندي که اوضاع انتخابات به خود گرفته خشنودم. و در اين وضعيت برايم خيلي فرق ندارد که چه کسي انتخاب شود، نه که به راستي فرقي نکند بلکه همان طور که عباس عبدي نوشت، و درست نوشت، مهم اين است و بايد اين باشد که در هر حرکتي شبيه به اين جامعه براي رسيدن به مردمسالاري چه مي آموزد و براي نهادينه کردن دموکراسي چه گامي برداشته مي شود.

اولين موجب شادماني آني است که در رفتار آقاي موسوي و آقاي کروبي مي گذرد. همان ايجاب و قبول که دارد فضا را بر غوغائيان تنگ مي کند. فحش ندادن، فرياد نکشيدن، نفي نکردن. مردم را عاقل پنداشتن و به آرامي به آنها گفتن که چه در سر دارند.

اينها ثمر داده است. گوش کنيد صدايشان دارد مي گيرد، جوهر فحش و کينه در قلم بلاگر معجزه نويس دارد خشک مي شود، و دنبال بهانه مي گردد براي قهر کردن. ادبيات حذف و تهديد و فرمان بريدگي دارد بي مشتري مي شود. عربده جويي از رونق مي افتد، متانت و خردمندي در همين مدت کوتاه مردم ايران را محک زده است. در همين يکي دو هفته آشکارشده خطا مي کردند آنها که مي پنداشتند اکثريت مردم خامند و به قول شاعر به هزار وعده مي مانند و به يک فريب مي خسبند و راي خود را به شعار و سيب زميني مي فروشند.

آنان حتي تحليل شان از انتخابات گذشته هم نادرست بود هرچند عمليات پيچيده شان حاصل داد اما نه چنان بود که مردم همان ها هستند که عرايض خود را در چاه مي اندازند. اين ساده لوحي مي پنداشتند مشخصه اکثريت جامعه است و خطا مي کردند. تا همين جا حاصل فوق العاده است و برنده از پيش تعيين شده. اگر پدران مان و مادران مان، و پدران و مادران آنها در اين صد و اندي سال در هر انتخابات همين اندازه به جامعه آموخته و جامعه را به چالش انديشه و ورزش سياسي کشانده بودند، کارمان صدها بار بهتر از اين بود که هست. اما آنها خيلي زود هدف را تامين شده ديدند و در بازي سياه و سفيد هر بار فقط هدف شان اين بود که سفيد پيروز شود و سياه حذف شود. همين.

بي گمان به سرعت در اردوي همين دولت اتفاق هايي مي افتد و از جمله اينکه ديگر نخواهيم ديد در يک روز واحد رئيس دولت به ديدن چند هزار مردم کرمان که براي استقبال وي آمده اند، به شوق آيد و سخن از اداره جهان بگويد. در همان روز روزنامه رسمي دولت با شادماني تيتر اصلي خود را به اين خبر اختصاص دهد؛ «پيشنهاد خودروسازان امريکا به ايران».

خبري خالي از اعتماد به نفس و پر از تمنا. حتي در کوچک ترين و بي غرور ترين جوامع جهان هم پيشنهاد چند شرکت خودروسازي امريکا چنين بزرگ نمي شود و چنين شادماني نمي آورد که تيتر اول روزنامه دولت شود چه رسد به کشوري که 30 سال است با امريکا درگير بوده است. چه رسد که خبر هم خالي باشد و در آن از قول مديرعامل يک شرکت خودروسازي داخلي نوشته شده؛ «با توجه به فشاري که احتمال مي دهيم دولت امريکا به اين شرکت ها وارد کند، تا زمان قطعي شدن توافقات از اعلام رسمي نام دو شرکت پيشنهاد دهنده همکاري خود داري مي کنيم.»

يعني هيچ. چنان که دنباله خبر هم قرعه پوچ است وقتي مي گويد «برخي از خودروسازان اروپايي که پيش از اين اصلاً حاضر به همکاري با ما نبودند، در دو ماه اخير پيشنهاد مستقيم خريد سهام و کار مشترک به سايپا داده اند که پيام خوبي براي کشور ماست.» يکي بپرسد کدام شرکت اروپايي تا به حال حاضر به همکاري با ايران نبود، در دو ماه اخير چه ديده اند اروپايي ها که کار نکرده مي کنند جز برپايي جشن براي خريد زندان بدهکاران از کيسه دولت [بگو منت گذاشتن و دعا گو درست کردن]. اما واقعيت اين است که خودروسازان اروپايي همواره آماده همکاري بودند از قضا دولت هاي قبلي مقررات سختي تدوين کرده بودند که آنها نتوانند بدون انتقال تکنولوژي وارد بازار حمايت شده و آماده داخلي شوند. تازه يکي نيست بپرسد چرا پيشنهادهايي که هنوز نه بررسي شده و نه به تصويب مراجع صاحب صلاحيت رسيده، پيام خوبي براي کشور ماست. اين چه بي غروري است، در همان حالي که رئيس دولت خبر مي دهد که دنيا از ما براي مديريت کمک مي خواهد.

انتخابات و صندوق راي برکت است. جوامع مردمسالار در فرصت انتخابات شادماني مي يابند و احساس مالکيت و تعلق کشور به خود در وجودشان مي جوشد. در جوامعي که مردمسالاري در آنها نهادينه نشده، نه صندوقي هست نه انتخابي، و گاه نه که لبخندي نيست، تازه گلوله و بمب و خون هم هست که بر سنگفرش خيابان ها جاري مي شود.

و انتخابات روان بهترين مجال است براي گريز از سرنوشت دوم. و ما داريم مي آييم.

شنبه ۲۹ فروردین ۸۸

میرحسین موسوی:احمدی نژاد + چند تک مضراب جاندار و مبهم اصلاح طلبانه!

(نقل از کلاشینکف ديجیتال)
نمی شود در مورد میرحسین حرف زد و تبارش را نادیده گرفت، تبار سیاسی میرحسین از تیپ شخصیت هایی مثل "حسن حبیبی،عباس شیبانی و ..." است که در اواخر دهه پنجاه شمسی و در آستانه انقلاب، از طیف نهضت آزادی و روشنفکران دینی جدا شدند و به امام خمینی پیوستند و جناح چپ اسلامی را در درون نظام، تشکیل دادند، لابد همه می دانید که میرحسین، زمانی با گروه امت(مربوط به دکتر حبیب الله پیمان) همکاری می کرد و از دوستان فابریک عبدالعلی بازرگان بود، خانم زهرا رهنورد هم  مواضع و حجاب و ظاهرش،چیزی غیر اینی بود که الان هست، خوب الان با کدام میرحسین طرفیم؟ 

میرحسین موسوی

به عنوان یک شاهد عینی در مصاحبه اخیر مطبوعاتی مهندس موسوی در روزنامه اطلاعات، چکیده رویکرد میرحسین 88 را "اصولگرایی محض با چند تک مضراب های قابل توجه اصلاح طلبانه" دیدم، راهبردی پیچیده که قضاوت قاطع در مورد میرحسین را بسیار دشوار می کند، میرحسین در نوع نگاه به توده ها،سیاست خارجی ، هسته ای و مواضع کلان نظام و...فرق آشکاری با احمدی نژاد نداشت، حتی نگاه میرحسین به احزاب بسیار شبیه به احمدی نژاد است و خودش را مثل احمدی نژاد،‌فراتر از احزاب و گفتمان های مرسوم می داند.

چکیده رویکرد میرحسین 88 را "اصولگرایی محض با چند تک مضراب های قابل توجه اصلاح طلبانه" دیدم، راهبردی پیچیده که قضاوت قاطع در مورد میرحسین را بسیار دشوار می کند، میرحسین در سیاست خارجی و هسته ای و مواضع کلان نظام و...فرق آشکاری با احمدی نژاد نداشت، حتی نگاه میرحسین به احزاب بسیار شبیه به احمدی نژاد بود، اما چند موضع اش در مورد "گشت ارشاد" و "تلویزیون های خصوصی" و حتی "امکان اصلاح و بازنگری قانون اساسی"  به اصطلاح بترکون بود

 حتی در جلسه مطبوعاتی، حس کردم نوع آمدن میرحسین به صحنه انتخابات و حرفهایی که می زند،‌نوعی بی اعتنایی مطلق به گذشت زمان، تجربه ٢٠ ساله اخیر است،‌ میرحسین خودش را در قامت یک ناجی ماورای زمانی می بینید انگار،

اما چند تک موضع اش در مورد "گشت ارشاد" و "تلویزیون های خصوصی" و حتی "امکان اصلاح و بازنگری قانون اساسی"  به اصطلاح بترکون بود.

 این تک مضراب های میرحسین، انصافا چنان موثر و هوشمندانه بود که توانست یک شوک مثبت برایش ایجاد کند،اما باید بررسی کرد که این تک مضراب های جاندار، تبلیغاتی و انتخاباتی است یا واقعا میرحسین می تواند این چند راهبرد را اجرایی کند، مثلا بگذریم از اینکه مسئله گشت های ارشاد اصولا در اختیار رئیس جمهور نیست یا امکان تحقق اصلاح قانون اساسی و راه اندازی تلویزیون خصوصی هم تقریبا در حد صفر، بلکه زیر صفر است.

اما باید قبول کرد، به جز این 2-3 تک مضراب موثر و تقریبا فراساختاری، دیگر سرخط هایی که میرحسین در طول اعلام رسمی نامزدی اش مطرح کرده  اصولا بدیع و قابل توجه نیست: مثل مسئله گم شدن یک و نیم میلیارد دلار و تخلفات دولت از قانون و...لاریجانی قبل از میرحسین با ادبیاتی بسیار صریح تر از اینها، احمدی نژاد را کوبیده بود.

مسئله مهم تر دیگر این است که میرحسین برخلاف سید محمد خاتمی، شعارهای متعدد و حساسیت برانگیز اصلاح طلبانه مثل جامعه مدنی، روشنفکری دینی، توسعه سیاسی و ...سر نداد، پیامد این موضوع آن است که سطح برانگیختگی و درگیری با میرحسین در طرف مقابل، به حداقل رسیده است، برخلاف دوره خاتمی که بخاطر های شعارهای نیمه مدرن خاتمی، طیف وسیعی از روحانیت، اقشار مذهبی، نهادهای انقلابی و ..شروع به نقد و زدن گفتمان خاتمی کردند.

البته هنوز معلوم نیست که این از هوشمندی میرحسین و تیم رسانه ای اش(ابوالفضل فاتح اینا!) است یا جبر زمین و زمانه چنین انتخابی را برای او رقم زده است، اما واقعیت این است که میرحسین اگر بتواند فقط یکی از چند تک مضراب خودش،مثلا تلویزیون خصوصی و غیردولتی را اجرایی کند، عملا در فرایند اصلاحات، خاتمی را کنار می زند و نامش در تاریخ ثبت می شود، اما همانطور که گفته شد اینکه موسوی آیا  واقعا قصد و توان اجرای این "تک مضراب های جاندار"  را دارد،چیزی است که کاملا مبهم و تاریک و نامشخص است.

شعارهای اندک اصلاح طلبانه میرحسین می تواند این پیامد را داشته باشد که در صورت پیروزی در انتخابات، در مقابل هر مطالبه اصلاح طلبانه، "به حق" ادعا کند و بگوید که من چنین وعده ای را نداده ام، بنابراین اجرا نمی کنم و تعهدی هم به آن ندارم، بعد از گذشت زمانی اندکی از حضور در قدرت، باعث سرخوردگی عظیم در میان هواداران اصلاح طلب خودش شود

از آن طرف هم، این بازی دوگانه  است، شعارهای اندک اصلاح طلبانه میرحسین می تواند این پیامد را داشته باشد که در صورت پیروزی در انتخابات، در مقابل هر مطالبه اصلاح طلبانه، "به حق" ادعا کند و بگوید که من چنین وعده ای را نداده ام، بنابراین اجرا نمی کنم و تعهدی هم به آن ندارم، بعد از گذشت زمانی اندکی از حضور در قدرت، باعث سرخوردگی عظیم در میان هواداران اصلاح طلب خودش شود.

***

هر چهره سیاسی ، یک خاطره سیاسی هم از خود به جای می گذارد: خاطره میرحسین را می شود در این جمله خلاصه کرد: کار "اجرایی" در شرایط بحرانی(جنگ) با پشتوانه یک کاریزمای قوی(امام خمینی) و پارلمان پشتیبان(مجلس اول و دوم وسوم) ،آیا امروز میرحسین(با فرض پیروز شدن در انتخابات) می تواند در مقام رییس جمهوری در زمین بازی جدید و متفاوت از دهه شصت، کار کند؟

شاید دلیل سکوت میرحسین بعد از سال 1368 تا امروز  را می توان از این منظر هم دید که او دیگر "زمینی" برای بازی و حضور خود نمی دیده است،حالا اینکه چه اتفاقی افتاده است که میرحسین تصمیم به بازگشت به میدان کرده، خودش جای بحث مفصلی دارد.

آمدن میرحسین به عنوان یکی از مردان درجه یک دهه شصت به میدان، یک نتیجه بلندمدت و البته بسیار شیرین برای بعضی از طیف های سیاسی خواهد داشت: تداوم و تسریع کاهش نقش هاشمی رفسنجانی در نظام، میرحسین برخلاف چهره هایی مثل کروبی و خاتمی، خودش را هم طراز و هم شان هاشمی می داند و اصطلاحا در فعالیت سیاسی، "تحت تاثیر" هاشمی نیست.

میرحسین موسوی

بطور خلاصه باید گفت همین ابهامات در گفتمان و زمین بازی میرحسین است که باعث شده است که مخالفانش ، به خصوص احمدی نژادی ها، برای تخریب یا حذف او عکس العمل هایی شتابزده و  احساسی داشته باشند(که اتفاقا به شدت به نفع میرحسین است)  ابهام گفتمانی برای میرحسین، هم فرصتی برای اوست و هم تهدید، اما به نظرم، موضع اخلاقی و وجدانی که هر صاحبنظری می تواند در قبال پدیده مهندس موسوی داشت، تلاش و درخواست جدی از وی برای زدودن این ابهامات است، اگر پوپولیسم و عوام فریبی و پخش سیب زمینی و آش بین مردم بد است (که هست) ، عوام فریبی بعلاوه خواص فریبی و پوپولیسم پیشرفته خیلی بدتر و خطرناک تر می تواند باشد.

***

 در آخرین دقایق نشست خبری میرحسین موسوی ، هرچه قدر سعی کردم مجری مراسم را راضی کنم که بالای سن بروم و دومین سئوالم از میرحسین را بپرسم، موفق نشدم، البته سئوالم را از مهندس موسوی در هنگام خروج از سالن ، پرسیدم، سئوال این بود" آیا شما بعد از فتح خرمشهر، با ادامه جنگ موافق بودید یا مخالف و امروز چه نظری دارید؟" اما  جواب نخست وزیر 69 ساله این بود: توی این شلوغ پلوغی که نمی شود به این سئوال جواب داد!"

پنجشنبه ۲۷ فروردین ۸۸

ابهامات و ايضاحات ميرحسين موسوی - ۲

(نقل از ملکوت)
۱. یکی از تفاوت‌های مهم میرحسین موسوی و کروبی در اين است که موسوی اهل انديشه و تئوری است یعنی در ذهنِ خودش و اطرافيان‌اش يک نظام فکری هست و بر اساس این نظام فکری است که ارایه‌ی برنامه و شعار می‌کند. این ویژگی موسوی می‌تواند برای او تهدید به شمار بيايد به این دليل که چه بسا دلبستگی به تئوری‌ها و انديشه‌ها باعث عدم اعتنای جدی به کسب رأی و جلب اعتماد عمومی رأی دهندگان شود. کروبی درست بر عکس موسوی است. در ذهن کروبی يک نظام تئوريک روشن و منسجم وجود ندارد. در نتيجه، کروبی محبوس هيچ قالبی نيست. هر چه که برای او رأی بیشتری به همراه داشته باشد به سوی‌اش خواهد رفت. استفاده‌ی او از اطرافیان‌اش هم ابزاری است (نه لزوماً به معنای منفی ابزاری). يعنی یکپارچگی نظری میان مهاجرانی، نجفی، کرباسچی و ابطحی نیست؛ هر کدام برای خودشان سازی را می‌زنند و کروبی از اين سازهای مختلف بهره‌ی خودش را می‌برد و اين امتيازی مثبت برای اوست (حداقل تا این‌جا). این‌که کروبی تئوری مشخص، منسجم و مدون ندارد، می‌تواند برای او نقطه‌ی قوت باشد. درست است، کروبی يک «حزب» دارد. اما مرام‌نامه‌ی این حزب چیزی جز سخنانی کلی نیست که از هر کسی صادر شدنی است يعنی مرام‌نامه‌ای است که با تمام افق‌های باز (و شايد بسته!) به هر حال نسبتی می‌تواند داشته باشد! «حزب» کروبی، نقطه‌ی قوت او نیست؛ آزادی او در عبور از یک گفتمان به گفتمان ديگر است که به او انعطاف می‌دهد.

۲. گفتم که کروبی نماينده‌ی گفتمان آزادی است. تصحیح می‌کنم که کروبی استعداد تمايل پیدا کردن به منطق پیروزی در انتخابات بر حسب ميل بازار را دارد؛ يعنی ميل به گفتمان آزادی که آسان‌تر می‌تواند اقشار نخبه را برانگیزاند. به این معنا، تفاوت اصلی و مهم موسوی با خاتمی است نه با کروبی. خاتمی يک نظام فکری برای خودش داشت (با تمام عيب و ايرادهای‌اش) اما خاتمی بود که بيشتر نمادِ گفتمان آزادی بود (در مقابل احمدی‌نژاد که شعار عدالت‌گستری می‌داد و می‌خواست پول نفت را سر سفره‌ی مردم بیاورد). موسوی باید بتواند میان گفتمان آزادی و استقلال (و البته در موقع لازم عدالت) توازن و تعادلی ایجاد کند.

۳. تشکل‌های سیاسی اصلاح‌طلب معادل و مترادف با بسیج رأی نیستند. این حمایت‌ها حداکثر حمایت نمادین است. تماس اين‌ها با توده‌ی مردم چقدر است؟ تماس نداشتن این‌ها با توده لزوماً به معنای مشروعیت نداشتن یا مطلوب نبودن شعارهای آن‌ها نیست، اما حرف آخر را رأی مردم می‌زند. برای جلب قلوب بايد کاری کرد. تشکل‌های سیاسی اصلاح‌طلبی که تا امروز از موسوی حمایت کنند، باید وزن خودشان را در قبال جلب‌ رأی واقع‌بينانه‌تر ارزیابی کنند. روز انتخابات، آن‌چه حرف اول را می‌زند، حزب و تشکل نیست؛ ایران را نباید با انگلیس اشتباه گرفت.

۴. موسوی نباید روی نوستالژی سال‌های اوليه‌ی انقلاب و عواطف دورانِ جنگ مردم سرمايه‌گذاری کند. می‌توان اين نکته را پسِ ذهن داشت و آن را در نظر گرفت. اما وزن بیش از حد دادن به نوستالژی دوران نخست‌وزیری موسوی، می‌تواند پاشنه‌ی آشيل اردوی موسوی باشد.

۵. اردوی احمدی‌نژاد با انحصاری که در ستاد انتخابات کشور دارد و چنين که خود را مستظهر به کوهی مستحکم می‌بیند، دست بالا را دارد و از یک چيز بدون شک سودِ بسيار خواهد برد: مشارکت حداقلی مردم و گسترش تحریم باعث تقویت پايگاه رأی احمدی‌نژاد خواهد شد. ميزان رأی‌های تضمین‌شده‌ی احمدی‌نژاد در وضعیت مشارکت حداقلی و کم‌رمق مردم، تغيير نخواهد کرد و امکان تقلب يا دست‌کاری پنج‌میليونی در آراء نکته‌ای است که در نظام شمارش دستی آراء به سادگی تحقق‌پذیر است و آب هم از آب تکان نخواهد خورد. پس برای کاهش اثر تقلب يا دست‌کاری احتمالی در آراء به سود احمدی‌نژاد، در درجه‌ی اول نياز به مشارکت حداکثری مردم و برانگيختن شوقِ تغيير سرنوشت از طریق صندوق‌های رأی است. تا این مرحله فقط یک سلاح از دست رقیب گرفته شده است و آن از ميان بردن مشارکت اقلی است.

۶. اگر به نکته‌ی شماره‌ی ۱ بازگردم، میرحسین موسوی نیاز به تنقیح مبانی نظری‌اش دارد. ريیس جمهور قرار نيست رهبر و الگوی دینی مردم باشد. در نتيجه، اگر هم قرار است از «الگوی زیست مسلمانی» حرف بزند، بهتر است در عمل از آن سخن بگويد تا اين‌که هنوز ادبياتی را که نه توليد شده است و نه پخته و سنجیده است، روی وب‌سایت به تبليغ بگذارند. اما اکنون که اين کار انجام شده است، می‌توان جلوی ضرر بیشتر را گرفت. الگوی زيست مسلمانی به سادگی مستعد سوء استفاده است. می‌توان از آن قالبی تنگ ساخت؛ تعریفی از مسلمانی ارایه کرد که فقط آقای موسوی و اطرافیان‌اش در آن بگنجند. ايران، هم مسلمان دارد و هم غير مسلمان. هم شیعه دارد و هم سنی. می‌توان از الگوی زیست اخلاقی سخن گفت و مسلمانی را مترادف با اخلاقی زیستن دانست، اما باید در کلام هم به اين تصریح کرد. مخاطب امروزی ميرحسین موسوی، اطرافیان دیروز او نیستند. مخاطبان امروزی موسوی فقط کسانی نيستند که در حلقه‌ی ياران «تربيت مدرس» ديده می‌شوند؛ جوانان امروز منتقدانه‌تر و جدی‌تر به سخنان نظری نگاه می‌کنند. افق فکری و نظری مخاطب امروز هم تغيير کرده است. موسوی باید به سرعت در فکر تنقیح و پالايش نظام فکری‌اش باشد و در اين راه از ذهن‌های جوان و ورزیده بهره بگیرد و فقط به دوستان و نزدیکان اکتفا نکند. نقد شنيدن فقط از خانم فاطمه‌ی رجبی کافی نیست (البته حاشا که مقام نقد را به سطح استهزاء و تمسخر فرو بکاهم!)، باید نقد‌های جدی و استخوان‌دار را شنيد و در آن‌ها تأمل کرد.

۷. موسوی برای این‌که بتواند آراء عمومی را بسیج کند نیاز به ایجاد اعتماد و جلب قلوب مردم و رأی‌دهندگان دارد. يکی از مشکلات چهارساله‌ی اخیر، دروغ‌گویی‌های مکرر رييس دولت نهم است که حتی بعد از بازگشت از سازمان ملل و با تذکر مراجع قم مبنی بر «دروغ نگفتن به مردم» نشانی از صلاح در او مشاهده نشد. فرق است ميان کسی که حاضر است برای رأی جمع کردن تشبه به اخلاق لیبرالی کند (سخن رييس دولت نهم مبنی بر اين‌که مشکل ما موی سر خانم‌ها نيست) و کسی که اعتقاد دینی خودش را حفظ می‌کند اما معترض به استفاده‌ی ابزاری از دین و زهدفروشی‌ و ریاکاری است. موسوی می‌تواند بر اين نقطه‌ی مهم انگشت تأکید بگذارد و مثال‌ها برای نقل چندان بی‌شمار است که حاجتی به ذکر ندارد. موسوی اين پتانسیل را دارد که تازيانه‌ی اخلاق را بر گُرده‌ی دین‌فروشی‌های سياسی فرود بیاورد. موسوی باید جدی‌تر به اين موضوع فکر کند.

۸. جای تبيين يک «اخلاق مدنی و شهروندی» در نظام فکری موسوی خالی است. ارتزاق از بازمانده‌ی گفتمان دوره‌ی اصلاحات کفايت نمی‌کند. بايد خون تازه‌ای در رگ‌های اخلاق مدنی و شهروندی تزریق کرد. میرحسین موسوی باید آهسته آهسته حلقه‌ی مشاوران و هم‌فکران‌اش را گسترش دهد. هستند نظریه‌پردازانی که می‌توانند نشان بدهند اخلاق مدنی و شهروندی با اخلاق مسلمانی قابل جمع است، به شرطی که هوس نداشته باشیم اخلاق حداکثری و فقیهانه از دلِ مسلمانی بیرون بکشیم.

اين يادداشت‌ها همچنان ادامه دارد...

چهارشنبه ۲۶ فروردین ۸۸

تراژدی احمدی نژاد؛ هیچ انتخاباتی احمدی نژاد را حذف نخواهد کرد

(نقل از وبلاگ مدرسه‌ی ما)
تراژدی داستانی است که هر دو سوی آن بد باشد، وقتی مسیر یک داستان به گونه ای پیش می رود که سرانجام آن بین دو انتخاب بد منحصر می شود تراژدی اتفاق می افتد، وقتی شاهنامه به گونه ای رقم می خورد که رستم و سهراب بی آنکه همدیگر را بشناسند مقابل هم قرار می گیرند تا یکی دیگری را از میان بردارد یا وقتی هملت بر سر دو راهی ای قرار می گیرد که مجبور می شود عمویش را بکشد یا خیانت او را نادیده بگیرد تراژدی اتفاق افتاده است. مهم این نیست که کدام یک از دو حالت بد اتفاق می افتد، مهم این است که موقعیتی تراژیک به وجود آمده است.

انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری برای منتقدین و دشمنان احمدی نژاد از همین جنس است. دلیلی وجود ندارد که انتخابات پیش رو پایان داستان کسی باشد که در اوضاع اشرافی گری سیاسی پا به میدان گذاشت و شوک های تعیین کننده ای به اقتصاد، سیاست و مدیریت کشور وارد کرد. احمدی نژاد چه انتخاب بشود و چه انتخاب نشود داستان تراژیکی که از زمان مطرح شدن او در شهرداری تهران آغاز شده است ادامه خواهد داشت. با این حساب تصور بازنشستگی یا حذف احمدی نژاد در انتخابات آتی تصوری عجولانه و دور از واقع بینی سیاسی است.

اگر احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری شکست بخورد پا از میدان سیاست بیرون نخواهد گذاشت، او خود را حامل وظیفه ای می داند که در هر صورت و در هر مقام و موقعیتی که باشد آن را پیگیری و مطالبه خواهد کرد، به خصوص اگر در انتخابات رأی قابل توجهی کسب کند یا در دور دوم شکست بخورد این احساس تکلیف در او قوی تر خواهد شد و با عزم بیشتری به پس از دوران ریاست جمهوری نگاه خواهد کرد، دورانی که احتمالا احمدی نژاد و احمدی نژادیها آن را مرحله افشاگری و انتقام کشی از دشمنان «دانه درشت» خود به حساب خواهند آورد. چهارسال ریاست جمهوری و بر هم زدن سنت های جا افتاده فرصت مناسبی برای پی بردن به پشت پرده ها، سوء استفاده ها، رانت خواری ها و فسادهای جاافتاده سیاسی و به دست آوردن گزک های سیاسی از مخالفین بود.

پیش بینی احمدی نژاد شکست خورده در انتخابات دهم کار مشکلی نیست و از آنجا که شکست احمدی نژاد او را به اولین رئیس جمهور چهارساله تبدیل خواهد کرد تصور فریادهای مرده باد و فوران شهوت دشمنی ها و فحاشی ها و تحلیل های یکجانبه بعد از انتخابات هم کار سختی نخواهد بود. دشمنان احمدی نژاد که چهارسال تمام از دست او خون دل خورده اند و هر چه از دستشان برآمده برای مقابله با او انجام داده اند آنقدر دور اندیش نخواهند بود که شادی و پایکوبی شان را برای چندماهی که او پس از انتخابات سر کار می ماند پنهان نگه دارند و طبیعی است که خود به خود عزم و اراده او را برای تلافی جوئی و انتقام کشی بیشتر و بیشتر خواهند کرد.

اینکه احمدی نژاد پس از ریاست جمهوری حزب مخالفی تشکیل بدهد و به طور مستقیم به مبارزه سیاسی ادامه بدهد قطعی نیست اما اینکه از انواع و اقسام روشهای غیر مستقیم و رسانه ای برای نشان دادن واقعیت چهره های سیاسی ای که در طول چهارسال یک روز هم از سنگ اندازی و مقابله با او دست بر نداشته اند استفاده کند کاملا محتمل و معقول است. دولت آینده اگر دولت احمدی نژاد نباشد علاوه بر همه مشکلات باید روی یک جریان منتقد و مخالفت سیاسی هم که اشراف تمام عیاری بر مسائل کشور دارد حساب باز کند. علاوه بر این احمدی نژاد راههایی را در اقتصاد و سیاست خارجی باز کرده است که ادامه دادن آن از هر کسی بر نمی آید. از فردای خداحافظی احمدی نژاد و با اولین خودنمائی ضعیف رئیس جمهور بعدی دلها برای احمدی نژاد و حرکتهای انقلابی او که بی هیچ دغدغه ای دستور تغییرات بزرگ را صادر می کرد و خودش را بی واهمه به بطن مشکلات بعدی می انداخت تنگ خواهد شد.

با همه این احوال احمدی نژاد همچنان بخت اول برای تشکیل دولت دهم است. رقابت با کسی که در مسند ریاست جمهوری قرار دارد و در طول چهار سال چشم و گوش مردم او را به عنوان «رئیس جمهور» شناخته است کار بسیار دشواری است و تنها چیزی شبیه یک معجزه سیاسی می تواند احمدی نژاد را از چهارسال دوم ریاست جمهوری محروم کند.

خوب و بدهای میرحسین

(نقل از وبلاگ مهجاد)
سجاد سالک: اعتراف می کنم پس از آن همه تلاش ها و امیدها که برای پیروزی خاتمی در انتخابات داشتیم کار سختی بود که از میر حسین موسوی حمایت کنیم. بدترین اتفاق ممکن شکل ورود میر حسین بود که به کناره گیری خاتمی منجر شد. تردید ندارم میر حسین اگر آذر ماه وارد صحنه می شد نه تنها هیچ کدورتی پیش نمی آمد بلکه همه با میل  و رغبت حمایتش کرده و اکنون از احمدی نژاد هم پیش افتاده بود. 
حالا میر حسین وارد صحنه شده و یخ وی هم در حال آب شدن است. هر چه می گذرد تازه با سیاست ورزی مدرن بیشتر آشنا می شود. به عنوان کسی که از نزدیک رفتار گفتار میر حسین را زیر نظر دارم با قاطعیت می گویم میر حسین بعد از عید اصلا قابل مقایسه با میر حسین قبل از عید نیست. انگار تازه دارد گرم می شود. تازه دارد موتورش روشن می شود. فقط نگرانم در این دو ماه باقی مانده فرصت نکند خود را به شهرستانی ها بشناساند.
به نظرم بزرگترین اشتباه میرحسین این بود که بیست سال کامل از عرصه کناره گرفت. روزهای اول که وی در محفلی حضور پیدا کرده و سخنی می گفت واقعا نچسب بود. حرف های این روزهای میر حسین رفته رفته خواندنی می شود. چند روز پیش که دیداری با میر حسین داشتیم حتی وی را صریح تر از خاتمی دیدم. تعجب می کنم چرا تیم اطلاع رسانی وی سخنان صریح وی را منتشر نمی کند. جالب است پر سر و صدا ترین سخنان میرحسین وقتی منتشر شد که تیم اطلاع رسانی وی نقشی در انتشار اخبار نداشت و خبرنگاران در کنفرانس خبری حرف هایش را منعکس کردند.
علاوه بر تیم اطلاع رسانی، ستاد وی هم تعریفی ندارد. دوستانی که سری به ستاد میر حسین زده اند چیزهایی تعریف می کنند که آدم نمی داند بخندد یا گریه کند.
به نظرم میر حسین در اولین گام بابد فکری به حال ستادش کند. با این ستادی که تشکیل شده کارها خیلی سخت پیش می رود. از سوی دیگر خوشحالم که میر حسین اینقدر سریع خود را با تحولات جامعه وفق می دهد و در حال امروزی شدن است. ای کاش او سال ها زود تر رخت سیاست به تن می کرد و وارد گود می شد. این روزها که زمان کمی به وزن کشی انتخابات باقی مانده نگرانم میر حسین نتواند به موقع سر وزن بیاید. با کنار رفتن خاتمی، میرحسین بهترین کاندیدای اصلاح طلب است. مشکل فقط این کیلوهای اضافی است که در اثر بیست سال کناره گیری از سیاست میرحسین را آزار می دهد.
میر حسین مشکل دیگری هم دارد که باید برایش فکری کند. او خیلی سرد و خشک حرف می زند. تند ترین حرف ها و شعار ها را با لحنی آرام و خشک می گوید، چنانکه هیچ هیجانی نزد مخاطبان ایجاد نمی کند. این نکته برای یک کاندیدای انتخاباتی ضعف بزرگی است. میر حسین احتیاج به هیجان افرینی در میان توده ها دارد اما چهره سرد و لحن خونسرد وی مانع این کار می شود. لازم است در هنگام نطق کردن کمی تن صدایش بالا و پایین شود که فعلا نمی شود.
جالب است دیشب که میر حسین به مجمع روحانیون آمده بود انقدر با صدای آرامی صحبتش را شروع کرد که خاتمی ناچار شد تذکر دهد برای این که صدا به همه برسد میر حسین کمی صدایش را بالا ببرد.
 به نظرم میر حسین با این لحن صحبت کردن هرگز نمی تواند مثل خاتمی عزیز دل انگیز شود، ولی مطمئنم رفته رفته کاندیدای مقبولی می شود. پیش بینی ام هم این است که جز سربازان گمنام اقتدارگرایان، فضا به تدریج چنان میر حسینی می شود که همه از او حمایت خواهند کرد و تمام تحول خواهان غیر تحریمی، پشت سر وی جمع خواهند شد و در این شرایط، کروبی چاره ای جز انصراف نخواهد داشت.

ابهامات و ایضاحات میرحسین موسوی - ۱

۱. فضای انتخابات رياست جمهوری هنوز مبهم و مشوش است. هنوز مرزبندی‌ها به روشنی مشخص نشده است. ميان شعارها و وعده‌های آقای موسوی و آقای کروبی شباهت‌های زیادی هست. جناح‌های اصول‌گرا يا به اصطلاح راست‌گرا، هنوز مشخص نیست چه افرادی را به میدان خواهند فرستاد به جز این‌که حضور آقای احمدی‌نژاد در این ميدان مفروض و حتمی است. رسانه‌های حامی دولت نهم – و همچنین روزنامه‌ی کیهان – از هم‌اکنون حملات شدید اللحن خود را علیه میرحسين موسوی آغاز کرده‌اند و بی هيچ ملاحظه‌ای در صدد از میدان بیرون کردن رقبای آقای احمدی‌نژاد هستند و از تخریب علنی و آشکار موسوی به هیچ رو پرهيزی ندارند.

۲. آقای موسوی ناگزیر خواهد بود در روزهای آینده، موضع‌گیری‌های صریح‌تری نسبت به بعضی از مسایل مبتلا به کشور داشته باشد. وضعیت انتخابات در کشور ما، بر خلاف کشورهايی که نظام حزبی مشخص و سازمان‌یافته دارند، همیشه دستخوش عواطف و خيزش‌های لحظه‌ای و احساسی مردم است. قاعدتاً در چنین ميدانی برنده کسی است که بتواند موج ایجاد کند و دست بر نقطه‌ی حساس ناخودآگاه مردم بگذارد.

نوشته بودم از موسوی خوش‌ام می‌آید. اگر از من بپرسند چرا موسوی را بر کروبی ترجیح می‌دهی، نمی‌دانم. حس است و شهودِ محض. شاید بعداً بتوانم شاهدی و قرينه‌ای بیاورم. اما با دانسته‌های فعلی تنها به طور غریزی احساس می‌کنم که موسوی گزینه‌ی مطلوب من است. شاید ناخودآگاه ما دارد به ما می‌گوید که با آمدن موسوی آن چیزهایی که در دوم خرداد می‌خواستيم، یا بخشی از آن، باز می‌گردد. به حاکمیت قانون نزدیک‌تر می‌شویم و از دور زدن قانون و تفسیر به رأی قانون و سوار شدن بر مرکب قانون (و بازیچه کردن دین و خدا) برای مرعوب کردن و منکوب کردن شهروندان فاصله می‌گیریم. اين‌که آقای موسوی بگويد گشت‌های ارشاد را جمع می‌کنم، حرف خوبی است. اما چرا ما باید از شنیدن‌اش خوشحال باشيم؟ اين‌که حاکمیت سیاسی با شهروندان‌اش مثل اطفال نابالغ برخورد نکند، حق مسلم شهروندان آن کشور است؛ لازم نیست کسی این حق را به آن‌ها اعطا کند. ولی ما از این هم خوشحال‌ایم! من فکر می‌کنم آقای موسوی باید صريح‌تر موضع‌اش را نسبت به آزادی‌های مدنی شهروندان بیان کند.

۳. ديشب با دوست نازنینی گفت‌وگو می‌کردم و ايشان بر دو نکته انگشت می‌نهاد: گفتمان آزادی و گفتمان استقلال. تحليل ایشان این بود که کروبی در رویکردش بیشتر نماينده‌ی آزادی است (نمونه‌های‌اش دفاع از حقوق دراويش، دانشجویان زندانی، ملاقات با شیرین عبادی و الخ) و آقای موسوی بنا به سابقه‌ی سیاسی‌اش نماينده‌ی ادبیات استقلال است. این دو دریچه، ضربه‌خور کروبی و موسوی می‌تواند باشد. رييس دولت نهم يک بار دیگر این بازی و نمایش را انجام داده است که مروج و مدافع آزادی‌های مدنی است (و تا جایی پیش رفت که آن اظهار نظر مشهور را درباره‌ی موی دختران مطرح کرد و حرف از آزادی حضور زنان در ورزشگاه‌ها زد؛ و البته «حرف» زد!). باید دید چه کسی می‌تواند این شعار و وعده را میان مردم ببرد و چقدر صداقت در اجرا و پيشبرد آن دارد. اما، استقلال، همان منظری است که روزهای آتی نشان خواهد داد در سیاست ما چه نقشی بازی خواهد کرد. سنت سياسی ایران در سه دهه‌ی اخیر این بوده است که هر نوع گفت‌وگو و «مذاکره‌»ای منافی با استقلال کشور تلقی شده است و اساساً در ادبیات سیاسی بعضی‌ها «مذاکره» واژه‌ای است شوم و منحوس. دولت نهم نشان داده است که هر وقت ممافع‌اش اقتضا کند می‌توان هم با استقلال بازی کرد هم با مذاکره (اظهارات رييس جمهور را درباره‌ی افتتاح سفارت‌خانه در مصر؛ و سخنان رييس سازمان ميراث فرهنگی را درباره‌ی مردم اسراييل به یاد بیاوريد و همچنین نامه نوشتن‌های مکرر رييس جمهور را به رؤسای کشورهای غربی از جمله آمريکا را). این‌که آقای موسوی چطور می‌تواند سابقه‌ی سیاسی‌اش را با وضعیت فعلی جمع کند و با حفظ استقلال و شأن کشور، از جهان امتیاز بگیرد، در روزهای آينده لابد روشن‌تر خواهد شد. اما به هر تقدیر، ما با دو مسأله روبرو هستیم: مسأله داخل و خارج. در داخل، با محدودیت‌های روزافزون آزادی‌های مدنی و مصرح در قانون روبرو هستیم و در خارج روابط ديپلماتيک ما به خاطر ماجراجویی‌های سیاسی رييس دولت نهم و سخنان آتشین و احساسی‌اش، به نقطه‌ی شکننده‌ای رسیده است و مهم‌ترین هم‌پیمانان ما که قاعدتاً باید کشورهای مسلمان باشند (با اکثريت کشورهای عرب)، در برابر ما می‌ایستند و دورترين کشورها، يعنی کشورهایی مثل ونزوئلا، به ما نزدیک‌ترند. آیا آقای موسوی می‌تواند این دوگانه‌ی استقلال و آزادی را از بحران نجات دهد؟

۴. آقای موسوی از «الگوی زيست مسلمانی» سخن گفته است. من سخت به این موضوع علاقه‌مندم و در اين زمينه حرف بسیار برای گفتن دارم. اما ترجیح می‌دادم آقای موسوی از «دولت مسئول و اخلاقی» حرف می‌زد تا الگوی زیست مسلمانی. الگوی زیست مسلمانی، الگویی مطلوب است، به شرطی که دایره‌اش به تنگی الگوی زیست مسلمانی دولت نهم نباشد. آقای موسوی باید به صراحت نشان بدهد الگوی زیست مسلمانی‌اش با الگوی زيست مسلمانی چهار سال اخیر چه تفاوت‌هایی دارد. آیا در الگوی زیست مسلمانی آقای موسوی، آزادی‌های مدنی رعايت می‌شود؟ آيا الگوی زیست مسلمانی آقای موسوی شباهتی با توصيه‌های علی ابن ابی‌طالب دارد (مشخصاً نوع برخوردش با خوارج) دارد یا می‌توان در ذیل و ظل این الگوی مسلمانی، حمله بر درويشان یک قبا هم برد؟ آقای موسوی نماينده‌ی يک نوع تفکر اسلامی است. این برای من، شخصاً، چیزی است خواستنی و مطلوب، بشرطها و شروطها. اما ايشان باید به صراحت در برابر به گروگان رفتن دین و اخلاق در عرصه‌ی قدرت‌طلبی اعلام موضع کند. نمی‌توان در برابر ریاکاری و دروغ‌گويی مجامله و تعارف کرد و دم از مسلمانی زد. فکر می‌کنم صداقت و صراحت در بیانِ ملموس‌ترین و ابتدايی‌ترين حس اخلاقی و انسانی مردم مسلمان – يعنی راستی و کم‌آزاری – می‌تواند بخش مهمی از افکار عمومی را به حمایت از آقای موسوی بکشاند. نمی‌گویم مردم ایران، چون نماینده‌ی مردم ایران نيستم؛ اما منِ راقمِ این سطور، از دروغ، ریاکاری، دين‌فروشی و سجاده‌ آب کشيدن بی‌اخلاقان دین‌ناشناس - که در ظل حمایت دولت نهم رشدی سرطانی یافته‌اند - به ستوه آمده‌ام. و فکر می‌کنم کم نیستند کسانی که در این سال‌ها از این شيوه‌ی مزورانه و تنگ‌نظرانه زخم خورده‌اند. آقای موسوی باید نشان دهد که هم تیزبینی و بصیرت و هم عزم ايستادگی در برابر ریاکاری و دین‌فروشی را دارد. ایشان می‌تواند در همین روزها این شیوه را به صراحت نشان دهد.

سخن بسيار است. منتظر روزهای آتی می‌مانم و باز هم خواهم نوشت.

راهی که میرحسین رفت

(نقل از وبلاگ ف‌ل‌ش)
بله، موسوی آزادی‌خواه است. این چیزی بود که انتظارش را داشتیم، اما بیان نمی‌کردیم. موسوی اصلاح‌طلب است. این را هم می‌دانستیم و باز ترجیح می‌دادیم ابتدا خود بگوید. حالا خوشحالیم - من و همفکرانم - که اعتقادات او در رفتار سیاسی‌اش نیز نمود یافته‌‌است.
شاید اطلاعیه او درباره خانم فاطمه رجبی ستایش‌برانگیز و نشانه‌ای از آزادی‌خواهی باشد [کلیک کنید] که دراین‌باره بسیار نوشته‌اند، اما دفاع او از جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی هم عملی‌ست درخور توجه و ستایش [کلیک کنید]. در این سال‌های عسرت، خیلی‌ها قدرت را به بهای انکار این دو حزب ترجیح دادند که هیچ، اگر توانستند لگدی هم به پیکر مجروح آن زدند.
بله، مشارکت و مجاهدین انقلاب می‌توانند احزاب مورد علاقه ما نباشند، اما گمان نمی‌کنم چنین رفتاری نیز با آیین جوانمردی همخوانی داشته‌باشد. حالا موسوی از این دو حزب دفاع می‌کند، گرچه شاید مقابله به مثل ساده‌ای به نظر بیاید، اما معتقدم که او می‌توانست به گونه‌ای دیگر هم رفتار ‌کند. مشارکت و مجاهدین انقلاب چاره‌ای به جز حمایت از موسوی نداشتند، اما موسوی این امکان را داشت که با عدم اتخاذ موضعی آشکار خود را از پیامدهای نزدیکی به این دو حزب برهاند.
و باز خوشحالیم که حزب کارگزاران و مجمع روحانیون هم از موسوی حمایت کردند، به‌خصوص مجمع روحانیون که در این روزها شایعه شده‌بود اعضای آن به خاطر لباس خود حتما از یک روحانی حمایت می‌کنند.
اما دوست دارم در روزهای بعد درباره حمایت هنرمندان و جامعه‌شناسان از موسوی هم بنویسم که ابعاد جالب توجهی پیدا کرده‌است و همین‌طور از سکوت عافیت‌طلبانه ادبا.

من از موسوی نااميد شده‌ام

(نقل از وبلاگ ساز مخالف)
براي من كه معتقدم آزادي اقتصادي سنگ‌بناي انواع ديگر آزادي‌ها است مهم‌ترين محوري كه در گفته‌هاي نامزدهاي رياست‌جمهوري دنبال مي‌كنم سخنان اقتصادي آنها است. با اين وصف موسوي نه تنها شوقي در من برنمي‌انگيزد كه مرا مي‌ترساند. موسوي به اقتصاد ساده‌انديشانه نگاه مي‌كند. مثلا مي‌گويد:

زماني كه بيكاري كاهش يابد و نيروي كار هم ارزان فروخته نشود و همچنين كشور به ثبات اقتصادي برسد، نرخ تورم كنترل مي‌شود و در اين صورت وضعيت معيشت و قدرت خريد اقشار مختلف جامعه بهبود پيدا مي‌كند.

به همين سادگي!  او چنان حرف مي‌زند كه گوئي در مقام يك معمار مي‌خواهد نظام اقتصادي را آن‌گونه كه خودش مي‌فهمد از نو پي‌ريزي كند و در اين راه همه عوامل اقتصادي در كنترل او هستند. مثلا مي‌گويد:

مجموعه سياست‌ها بايد به گونه‌اي باشد كه دهك‌هاي پايين را هدف قرار داده، قشرهاي پايين دست را به اقشار مياني نزديك كند و سپس به سمت فربه كردن طبقات مياني حركت كند. اين شرايط محقق نمي‌شود مگر با كنترل تورم و هدايت اقتصاد به سمت توليد ملي و همچنين هدايت كردن بازارها در جهت منافع ملي.

مگر ديكتاتورها چه مي‌خواهند بكنند؟ آنها هم همين تصور را از جامعه دارند، مومي كه در دستان ما نرم شده و به شكلي درمي‌آيد كه ما مي‌خواهيم. موسوي قرائت روشنفكرانه‌اي از همان نگاه است كه دولت را قدرت مطلق و فعال مايشا مي‌داند. دولتي كه به جاي همه فكر مي‌كند، به جاي همه تصميم مي‌گيرد و به جاي همه اجرا مي‌كند. موسوي هنوز هم دركي غيرعلمي و چپ‌زده از اقتصاد دارد:

پارادوكس نقدينگي در كشورمان بيش از هر چيز به تناقض‌هاي دروني موجود در برنامه موسوم به تعديل است كه بيشترين عدم تعادل‌ها را به‌ويژه بر بازار پول كشورمان تحميل كرد. برخوردهاي سهل‌انگارانه در مورد ارزش پول ملي طي اين سال‌ها را نبايد دست كم گرفت. به گمان اينجانب در شرايط موجود باید یک سیستم تامین اعتبار برنامه‌ریزی شده در این زمینه ايجاد شود. قانون بانکداری اسلامي در این زمینه، حقوقی به دولت داده است. تا آنجایی که به یاد دارم دولت باید در ابتدای هر سال و پس از بحث‌هاي کارشناسی، مشخص کند که اعتبارات به چه بخش‌هایی و با چه شرایطی اختصاص یابد. گمان مي‌کنم که از قدرت انعطافی که دولت در این زمینه دارد به خوبی استفاده نمی‌شود.

مگر احمدي‌نژاد چه مي‌كند؟ او هم مي‌خواهد نقطه تعادل بازارها را آن‌گونه كه دلش‌ميخواهد جابجا كند و اعتبارات بانكي را به بخشهائي بدهد كه خودش ترجيح‌ مي‌دهد. در ادبيات موسوي هيچ نشاني از حق انتخاب نيست، فرق او با احمدي‌نژاد در تفسير روشنفكرانه اي است كه بر اقتصاد دولتي، متمركز و غيررقابتي مطلوبش بار مي‌كند:

در يك جامعه صنعتي، توجه به نيروي كار و توليد از اهميت ويژه‌اي برخوردار است و تنظيم روابط كار به نحوي كه در آ‌ن به منافع عوامل توليد توجه شود از برنامه‌هاي دولت‌ها است كه قانون كار مي‌تواند مبين برنامه‌هاي دولت در دفاع از توليد و نيروي كار باشد.

يا مي گويد:

نقش دولت می‌تواند راهنمایی به سمت اقتصاد ملی قدرتمند باشد. ما بیش از حد اجازه واردات داده‌ایم. در این سیاست باید تجدید نظر کرد. باید گام‌های بزرگ‌تری برای حمایت از اقتصاد ملی‌مان برداریم.

در ذهن موسوي هنوز دولت همه چيز است و اين بدترين نشانه‌اي است كه مرا از او دور مي‌كند. گرفتاريهاي روزمره فرصت نوشتن منظم و سر فرصت را به من نمي‌دهد اما همين‌قدر بگويم كه موسوي اقتصادي براي من همان موسوي دهه 60 است و اين يعني پايان اميدواري.

جملات موسوی را از اینجا و اینجا نقل کرده ام.

یکشنبه ۲۳ فروردین ۸۸

رفوزگی در امتحان خردادماه٬ نشستن اجباری پای درسهای تکراری احمدی نژاد

(نقل از وبلاگ محمد آقازاده)
دولت احمدی نژاد را باید مهم شمرد٬ چرا که درسهای زیادی به تاریخ داد. البته امیدواریم فضایی فراهم نشود که مجبور باشیم بخاطر رفوزگی این درسها را تکرار کنیم. نباید تحلیل در باره او را به فردیت اش تقلیل داد٬ رئیس جمهوری که چهار سال همه را مات و مبهوت شیوه رفتار خود کرده است بخشی از پدیدار شناسی روح ایرانی است٬ بخشی که همه چیز را سهل می گیرد٬ می پندارد خواستن فی نفسه توانستن است بدون آنکه به التزامات این توانایی پایبند باشد. هیچ خواستنی بدون عبور از فضای اندیشیده شده و عقلانی نمی تواند بالفعل شود و اگر تمهیدات لازم اتخاذ نشود هر هدفی به ضد خود تبدیل می شود و جامعه را با پیامدهای ناخواسته روبرو می کند.

صاحب این قلم تردید ندارد دولت نهم می خواست تورم را تک رقمی کند. سهم فرودستان را از کیک ثروت افزایش دهد٬ بیکاری را برچیند٬ افزایش اعجاب آور در آمدهای نفتی ناگهان این تصور را در دست اندرکاران نظام اجرایی ایجاد کرد همه چیز مهیای دست یابی ساده به همه این وعده هاست. میلیاردها دلار در جامعه هزینه شد و حاصل کار آن شد که امروز با غرور و افتخار اعلام می کنیم که تورم به بیست و پنج رسیده است٬ با تغییر شاخص های بیکاری می کوشیم تعداد بیکاران را کمتر از آن که هستند نشان دهیم٬ درحالی که از توده های فقیر حمایت می کردیم شکاف طبقاتی عمق بیشتری یافت و داراها داراهاتر و ندارها٬ ندارتر شدند. در پایان این رویای غم انگیز قیمت نفت سقوط کرد و امروز همه می دانند روزهای دشواری در پیش است و به ضرورت باید کمتر مصرف کرد. دیر نیست تورم این کاهش مصرف را بر عهده بگیرد و چه کسی است که نداند طبقات فرودست و متوسط چه بخواهند و چه نخواهند سفره هایشان را باید کم رنگ تر کنند٬ اگر مجبور نشوند کاملا بی رنگ کنند.

احمدی نژاد چون اداره امور را سهل می گرفت به این نتیجه رسید که خود خود را کفایت می کند و دیگر نیازی نیست دست همراهی بسوی نخبگان و کارشناسان بصیر دراز شود٬ حتی دستی که برای کمک بسمت این دولت دراز می شد به سرعت پس زده می شد. نه تنها دست کارشناسان٬ روشنفکران و روزنامه نگاران مستقل پس زده می شد. بلکه هر دو جناح چه اصولگرا و چه اصلاح طلب و چه تکنوکراتهایی که همبسته نظام بودند بدون آنکه وابسته به جناحی باشند حذف شدند. حتی دولت وجود حداقلی از استقلال را برای مجلس شورای اسلامی که پر از نمایندگان اصول گرا بود قائل نبود و همین امر تنازعهایی را بر انگیخت که هرگز بین دو جناح رخ نداده بود.

مشکل اصلی در دولت نهم سهل گرفتن امور بود که گردش تصمیم گیری را در حلقه محدودی محدود می کرد. همین حلقه کوچک بود که در سیاست خارجه٬ در اقتصاد٬ ورزش و.... تصمیم می گرفت و در عمل محقق می کرد. ناکامی های متوالی نتوانست این دولت را به خود بیاورد و دایره حلقه مدیریتی را گشاده تر کند.در آستانه انتخابات این حلقه تنگ تر هم می شود٬ تغییرات در سطح صنعت خودرو سازی ٬بانکی و فولاد را باید در این راستا ارزیابی کرد. اگر دولت بتواند خود را تمدید کنند امروز بسیاری که در دولتند حذف خواهند شد و کار بدست کسانی سپرده می شود که از این حلقه تبعیت مطلق دارند و کوچکترین اراده کارشناسی از خود بروز نمی دهند. آیا ملت می پذیرد دوباره عواقب سهل گرفتن امور را بپردازد؟ برای یافتن پاسخ٬ این پرسش را باید به بیست و دو خرداد سپرد . 

*حزب کارگزاران حمایت کامل خود را از میر حسین موسوی اعلام کردند.مصاحبه مرعشی را اینجا بخوانید.

دو نوع شعار انتخاباتی

(نقل از آينده - وب‌سایت عباس عبدی)
حتماً خيلي شنيده‌ايد كه از نامزدان انتخاباتي خواسته مي‌شود كه شعارهايي را بدهند كه اجرايي شدن آن قطعي است، و به همين دليل اگر شعاري داده شود كه از نظر مخاطب احتمال تحقق آن ضعيف باشد، اين كار سوءاستفاده تلقي مي‌شود. اين يادداشت درصدد است كه درباره درستي يا نادرستي اين تصور بحث كند.

شعارهاي مفيد انتخاباتي را مي‌توان در دو مقوله كلي تقسيم كرد. شعارهاي مشخص و كاملاً اجرايي در مقابل شعارهايي كه صرفا جنبه گرايشي دارند. البته در عالم واقع بیشتر شعارها تركيبي از هر دو جنبه را دارند. براي درك بهتر از مسأله، برخي شعارها مثال زده مي‌شود. فرض كنيم یک نامزد رياست جمهوري اعلان كند كه در صورت پيروزي در انتخابات، بومي‌گزيني در دانشگاه‌ها يا سهميه جنسيتي را حذف خواهد كرد. اين شعار كاملاً مشخص است و تقريباً درك مشتركي از مفهوم آن نزد همه افراد وجود دارد و اختيارات اجراي آن نيز با دولت است. بنابراين نامزد مورد نظر در صورت پيروزي بايد دستورالعملي را شخصاً يا از طريق هيأت دولت يا وزارت علوم براي تحقق اين شعار صادر كند. اما فرض كنيد كه نامزد ديگري شعار آزادی شبكه‌هاي خصوصي راديويي و تلويزيوني را بدهد. تحقق اين شعار در ایران نه در اختيار رييس جمهور است و نه حتي بدون مقاومت مي‌توان در اين زمينه كاري كرد، اما آيا به كسي كه چنين شعاري داده است بايد اعتراض كرد كه مثلاً چرا شعاري داده است كه نمي‌تواند اجرا كند يا انجامش در اختيار او نيست؟ به نظر مي‌رسد كه اين اعتراض وارد نيست، زیرا لزومي هم ندارد كه رييس منتخب حتماً و به هر قيمتي بايد این شعار را اجرا كند، بلكه نفس طرح اين شعار به عنوان يك ايده و مطالبه اهميت زيادي دارد، بويژه هنگامي كه از زبان نامزد انتخابات و از آن مهمتر نامزد پيروز مطرح شده باشد، طرح و جا افتادن و عمومي شدن چنين شعاري اهميت زيادي دارد.

همان طور كه گفته شد بخش مهمي از شعارها تركيبي از اين دو هستند. مثلاً اگر شعار نامزد معيني، رفع تبعيض مديريتي و آموزشي از اقليت‌هاي مختلف باشد، طبيعي است پس از جلوس بر صندلي قدرت مي‌تواند اقداماتي را در جهت رفع اين تبعيض انجام دهد، اما اين اقدامات ذاتا مستمر بوده و ممكن است در مراحل اول، فقط بخش اندكي از تبعيض را زايل كند. اما ذات طرح اين شعار مفيد و مهم است، زيرا طرح علني آن به عنوان يك خواست، ساير امور را تحت شعاع قرار مي‌دهد ضمن این که بطور ضمنی اقرار به وجود تبعیض هم هست.

برخي‌ها نسبت به اظهارنظر مهندس موسوي درباره برچيدن گشت‌هاي ارشاد در صورت رييس جمهور شدن خرده گرفتند كه وقتي فرماندهي نيروي انتظامي به رييس جمهور سابق هم تفويض نشد، ايشان چگونه مي‌خواهند مانع اقدامات اين نيرو شوند؟ به نظر مي‌رسد كه اين ايراد وارد نيست، زيرا گرچه جملات به گونه‌اي ادا شد، كه گويي چنين قدرتي در اختيار رييس جمهور است، اما در واقع اين شعار معرف گرايش و نگاه رييس جمهور به اين مسأله است و اين نگاه اگر تایید آن با رأي هم همراه شود، به قدرت تأثيرگذاري در جلوگيري از اين گشت ها خواهد انجاميد، حتي اگر انجام آن جزو اختيارات رييس جمهور نباشد.

البته در اين ميان قرار نيست بيان هر شعاري و از سوي هر كسي توجيه شود. هر شعار بايد روشن باشد و مخاطب بفهمد كه جزو كدام دسته از شعارهاست. اگر قابليت اجرايي دارد، درباره انجام آن ملاحظات مختلف رعايت شود، اما اگر شعار صرفاً جنبه بازدارنده و گرايشي دارد، الزامی به اجرايي بودن آن نيست، اما در هر حال بايد انطباق معقولي با گرايش‌ها و سلايق و گذشته نامزد اعلان‌كننده اين شعار داشته باشد.
با اين توضيح معتقدم كه در ميان شعارهاي هر دو نامزد و به طور مشخص آقاي كروبي از هر دو نوع وجود دارد. من شخصاً به شعارهايي كه معرف جهت‌گيري و گرايش های نامزدها هستند اهميت بیشتری مي‌دهم. براي اين مسأله نيز دلايل جامعه‌شناختي دارم. برخلاف جوامع پيشرفته، در جامعه ما بيان آزادانه گرايش‌ها و مطالبات مسأله و مشكلي مهم است، و صرفاً پس از اين بيان آزاد آنها است كه مي‌توان به اجرايي شدن آن مطالبات فكر كرد و اگر نامزدها این کار را انجام دهند قدم موثری در این راه برداشته اند. از سوي ديگر جامعه ما عملاً در وضعيتي قرار گرفته است كه به نوعي با امتناع برنامه‌ريزي مواجه شده‌ايم، از اين رو طرح شعارهاي مشخص و اجرايي و پروژه‌وار معمولاً در زمان اجرا با محدوديت مواجه مي‌شود، اما شعارهاي فرآيندي و جهت‌گيرانه مي‌تواند به افزايش تحرك و نشاط سياسي و اصلاح نگرش مردم و حكومت درباره موضوعات مختلف كمك كند.

بر اين اساس نتيجه مي‌گيرم كه كسي نبايد بيان اين شعارها را به دليل آنكه اجراي آنها را كم احتمال یا خارج از اختیارات رییس جمهور مي‌داند، ناچيز و كم اهميت تلقي كند، ترديدي نيست كه برخي مطالبات و خواست‌ها آنچنان مهم هستند كه بيان اوليه آنها بيش از اجرايي شدن شعارهاي ديگر داراي اثرات مثبت اجتماعي است.

رأی من موسوی است

(نقل از سپيداران)
بعد از کناره گیری خاتمی که ایام عید را به کاممان زهر کرد و گذشتن ایام رکود نوروزی، در این چند روز انصافاً میر حسین خوب آمده است جلو. این همان تحولی است که همه منتظرش بودیم و تا پشت سر گذاشته نمی شد نمی توانستیم پشت سر موسوی قرار گیریم. باید جناب میر حسین تکلیف اش را با جنبش اصلاح طلبی روشن می کرد که الحق و النصاف در حد توقع خوب روشن کرد و دستش درد نکند.

آن چه در میان بر و بچه های اصلاح طلب و جوان های تحول خواه مایه ی نگرانی نسبت به آینده بود و داغ همه را نسبت به کناره گیری خاتمی تشدید می کرد، فضای ابهامی بود که در مصاحبه ها و موضع گیری های اولیه آقای موسوی دیده می شد و البته آن نحوه ی خاص آمدن ایشان به صحنه هم، که بدتر از آن نمی شد، مسئله را بیش از پیش دامن زد. بگذریم، دیگر زمان این بحث ها که چرا خاتمی آن چنان آمد و این چنین رفت و چرا موسوی این گونه آمد، سپری شده است و باید ریزه کاری های ماجرا را به نقدهای آینده موکول کرد.

در حال حاضر، تنها و تنها یک نکته اهمیت دارد و آن این که بالاترین شانس برای کنار زدن دولت فخیمه نهم کجاست. جبهه ی اصول گرا که علیرغم همه غرغرهایش نسبت به خراب کاری های دولت موجود و مخالفت هایی که گهگاه از طریق مجلس ابراز می دارد چاره ای جز خوردن این حنظله ندارد! یادمان هست که برخی ها پیغام و پسغام می دادند که شما دست از آوردن خاتمی بکشید تا ما یک آدم معتدل و معقول را جایگزین احمدی نژاد کنیم. بفرمایید. الان این گوی و میدان، چه کرده اند آن آقایان و جه می توانند بکنند؟ بندگان خدا جایی گیر کرده اند که نه راه پس دارند و نه راه پیش. با زور و رودربایستی ناچارند برای عروسی که فقط اقوام نزدیک اش تعریفش را می کنند کف بزنند و کادو ببرند! حقشان است. من که دلم برایشان نمی سوزد. سزای آدم های جفا کار که راه دیگران را می بندند همان است که خدا راهشان را ببندد. از این هم بگذریم.

به نظر می رسد خواهی نخواهی انتخابات به گونه ای دو قطبی رقم خورده است و جناح اصولگرا تنها با یک کاندیدا به صحنه خواهد آمد. می ماند اصلاح طلبان که با کنار رفتن خاتمی، با دو کاندیدا رو به رو هستند، البته اگر ناگهان پدیده ای رخ ندهد و یک کسانی هوس آمدن به صحنه و افزودن بر پیچیدگی های سیاسی موجود را نداشته باشند، که بعید است چنین اتفاقی بیفتد.

آقای کروبی هم به نظرم دیر یا زود در تصمیم خود تجدید نظر خواهند کرد. ایشان اگر می خواست در صحنه بماند باید رفتاری در پیش می گرفت که در چنین موقعیتی با کنار رفتن خاتمی به طور طبیعی نیروهای سیاسی و بزرگان و جوان های اصلاح طلب دورش حلقه بزنند. به هر حال نتیجه ی آن "ملاطفت ها"ی گاه و بیگاه ایشان نسبت به دوستانشان در یک چنین موقعی نتیجه طبیعی خودش را نشان می دهد. باید بتوان به این سوال جواب داد که اکنون که دیگر مانع، یعنی خاتمی، مفقود است، چرا ارادتی موجود نیست؟!

خلاصه کنم ماییم و موسوی. رویداد های عرصه سیاست و دست تقدیر همه ی پل ها را پشت سرمان خراب کرده است. باید به جلو بتازیم و تردید نکنیم. دوستانی هم که گهگاه اسامی دیگری را مطرح می کنند در این فرصت کوتاه جز آن که فضای تردید و دو دلی ایجاد کنند و کار موسوی را سخت کنند اثر عینی نخواهند داشت و طرفی نخواهند بست. مثلا ما همه مخلص آشیخ عبداله نوری هستیم اما همان طور که خود ایشان هم بازها گفته اند طرح کاندیداتوری ایشان در حال حاضر بلاموضوع است و فقط برنامه های دیگران را مختل می کند.

و اما موسوی. بدون تردید موسوی بازنده کار چندانی پیش نخواهد برد. شاید علت تردید احزاب، شخصیت ها و انجمن های مردمی در اعلام حمایت از موسوی در هفته های اول بعد از کناره گیری خاتمی همین امر بود که از او انتظار نداشتند با شعار و شیوه ای به عرصه بیاید که کمترین احتمال بردی به همراه ندارد. موسوی نیز نباید تردید کند که اگر آرایی به سبدش ریخته شود عمدتاً آرای اصلاح طلبان و مردمی است که از دست شیوه های عوام فریبانه و ناکارامد دولتمردان کنونی خسته و ناراضی اند. به همین دلیل موسوی دست به عصا که یکی به نعل بزند و یکی به میخ قابل حمایت نبود. خوشبختانه به نظر می رسد مهندس این را خوب فهمیده و جدی جلو آمده است.

زمان بسیار کوتاه است و تکلیف خطیر. باید موج عظیمی که داشت با آمدن خاتمی اوج می گرفت را به راه انداخت. برای رهایی از رایحه کلافه کننده دولت مهرورز باید همت کرد. دعواها باشد برای بعد.

فرصتی طلایی برای زنان ایرانی

(نقل از ايمایان)

                         

سخنگوی شورای نگهبان در اظهار نظری بی‌سابقه گفته است: «کاندیدا شدن زنان در انتخابات ریاست جمهورى منعى ندارد و شوراى نگهبان هیچ گاه واژه رجل سیاسى را در قانون اساسى تفسیر نکرده است.عباسعلى کدخدایى در پاسخ به خبرنگارى که پرسید با توجه به اعلام داوطلبى دو فعال سیاسى زن براى شرکت در انتخابات، آیا تغییرى در تفسیر شوراى نگهبان در باره واژه «رجل سیاسى» و عدم شمول آن بر زنان به وجود آمده است، گفت: شوراى نگهبان هیچ گاه رجل سیاسى را تفسیر نکرده و هر چه تاکنون مطرح شده، صرفاً از سوى نشریات و نهادهاى حقوقى بوده است. کدخدایى گفت: شوراى نگهبان هیچ گاه به صرف این که فردى که ثبت نام کرده مرد است یا زن، اظهارنظر نکرده است و هر گاه زنى رد صلاحیت شده، به خاطر نداشتن صلاحیت عمومى بوده است.»

تا جایی که می‌دانم هیچ‌وقت چنین سخنی از جانب شورای نگهبان گفته نشده است( و بین خودمان بماند شاید تکرار هم نشود). همیشه مسأله‌ی نامزدشدن زنان در انتخابات ریاست جمهوری و تطابق آن با قانون یا شرع، یکی از موضوع‌هایی بوده که در آستانه‌ی انتخابات مطرح و بعد فراموش می‌شده است. شاید با بدبینی بگوییم که این اظهارنظر دو یا سه علّت دیگر- جز دلایل حقوقی- دارد، اوّل اینکه می‌توان به کسی این حق را داد ولی او را به دلیل نداشتن« صلاحیّت عمومی» ردّ صلاحیّت کرد، دوّم اینکه زنان در سه دهه‌ی گذشته فرصت حضور در مناصب رده بالای حکومتی مانند وزارت را نداشته‌اند پس بدیهی است که از رجال سیاسی‌‌[!] به حساب نیایند. و سوّم اینکه با اعلام این سخن- و در نظر داشتن دو نکته‌ی گذشته- فشار از روی حاکمیّت و شورای نگهبان به دلیل به رسمیّت نشناختن حق و حقوق طبیعی زنان برداشته می‌شود.

من هم به این اظهارنظر کدخدایی خیلی خوش‌بین نیستم ولی به نظرم باید با تمهیداتی از این فرصت طلایی کمال بهره را برد:
 اوّل: این سخن باید با پوشش خبری مناسب از طرف اصلاح‌طلبان و رسانه‌ها روبه‌رو شود تا بعد مجالی برای پس گرفتن آن نباشد.
دوّم: طبعاً در این دوره زنی در حدّ نامزدهای فعلی موجود نیست ولی یک نامزد زن- بدون اینکه قصد ایجاد تفرقه در اردوی اصلاح‌طلبان باشد- می‌تواند به شکلی نمادین در جهت شکستن این سد ثبت نام کند و این کار باید حتماً باز هم با پوشش خبری و رسانه‌ای مناسب باشد.
سوّم: با توجّه به اینکه در دولت‌های گذشته( خصوصاً دوره‌ی خاتمی) حتّی زمزمه‌ی انتصاب یک زن به فلان وزارت باعث جنجال‌های پشت پرده و اولتیماتوم بعضی علما و مراجع می‌شده است، حالا که در این دوره نمی‌توان به پیروزی یک نامزد زن امید داشت و سخنگوی شورای نگهبان نیز گفته زنان می‌توانند رئیس جمهور شوند، طبعاً وزیرشدن آنان کاملاً عملی است. به نظر من زنان این توانایی را دارند و رئیس دولت آینده «باید» یک یا چند زن را به وزارت برگزیند.
چهارم: آرام آرام داریم به مرحله‌ی جدّی محک‌زدن نامزدهای فعلی ریاست جمهوری نزدیک می‌شویم. نامزدهایی چون موسوی بهتر است از این اظهارنظری که واقعاً ممکن دیگر تکرار نشود یا حتّی پس گرفته شود، حسن استفاده را بکنند و اعلام کنند که در صورت پیروزی، زنان را به عنوان وزیر برمی‌گزینند؛ اینطور هم حالا که آقایان را می‌توان به مرگ( پذیرش امکان ریاست جمهوری زنان) گرفت، به تب( وزیر شدن زنان) راضی می‌شوند و هم با ارتقای زنان به جایگاههای بالای مدیریّتی، فرصت نامزدشدن آنان در انتخابات آینده فراهم می‌شود.

من به شایسته‌سالاری معتقدم و اصلاً عقیده ندارم که اگر مردی در یک زمینه شایستگی بیشتری برای مدیریّت و ریاست داشت، زنی با توانایی کمتر به صورتی شعاری جایگزین او شود ولی اوّلاً با توجّه به توانایی زنان اینطور هم نیست که اصلاً لیاقت رسیدن به حتّی یک کرسی وزارت را نداشته باشند و ثانیاً حتّی اگر به صورت نمادین هم شده یک وزیر زن در کابینه باشد، امید و انگیزه‌ای بی‌نظیر برای دیگر دختران و زنان جهت پیشرفت خواهد بود و بر ذهنیّت جامعه‌ی مردسالار به شدّت تأثیر خواهد گذاشت گرچه نیازی به نمادین بودن چنین انتخابی نیست؛ برای مثال هم که شده از دید شما صلاحیّت منوچهر متّکی برای تصدّی وزارت مهمّی مانند امور خارجه بیشتر است یا خانم دکتر کولایی؟

پیشتر از لزوم تأثیر خصوصیّات اقلیمی و بومی بر درک ما از موضوع‌هایی چون آزادی، دموکراسی و مقولات عام جهانی نوشته بودم. در ایران گاه یک سخن یا عمل غیرمنتظره کار هزار کمپینی را می‌کند که با سختی به پیش می‌رود و به جایی نمی‌رسد. بهتر است وبلاگ‌نویسان، روزنامه‌نگاران و سیاستمدارن این اظهار نظر را غنیمت بشمرند و آن را چنان تشویق و تثبیت کنند که جایی برای پس گرفتن آن باقی نماند.

در نقد ابطحی

(نقل از وبلاگ آينده‌ی آبی؛ تغيير عنوان از «ديوان اصلاح» است.)
محمد علی ابطحی در اعتماد ملی درباره مهندس موسوی نوشته است: «هنوز نتوانسته‌ام خودم را قانع کنم که چرا وقتی کشور به وجودش احتیاج داشت نیامد و وقتی که با کاندیدا شدن آقای خاتمی و استقبال بی‌نظیر از او پیروزی قاطع اصلاح‌طلبان قطعی می‌نمود، آمد. این نمی‌تواند از ذهن جامعه پاک شود. همچنان که مواضع حقیقی آقای موسوی در مورد سیاست خارجی، مساله اتمی، مسایل اقتصادی و مهمتر از همه مساله اصلاحات و آزادی مبهم و برای عده‌ی فراوانی غیرقابل قبول است». ایشان در این چند جمله بسیار عجولانه قضاوت کرده و نوشته‌اند؛ چرایش را در ادامه توضیح می‌دهم:

الف) اینکه آقای ابطحی تشخیص دهد کشور چه موقع به وجود موسوی احتیاج دارد، لزوما قضاوت جامعه نیست. اگر مقصود وضعیت ایران در انتخابات سال ٨۴ است که باید گفت متأسفانه در آن هنگامه فضای اعتماد عمومی به اصلاح‌طلبان به جهت ناتوانی‌هایشان چنان بود که حضور موسوی جز خرج کردن ایشان چیز دیگری به دنبال نداشت. ایشان به جای این سخنان بهتر است در جهت بازسازی اعتماد عمومی تلاش کنند. در صورتی که این قضاوت‌های نادرستشان بر تخریب فضای اعتماد می‌افزاید.

ب) هنوز فضای انتخاباتی در جامعه شکل نگرفته است و یخ بیشتر طبقه متوسط به بالا آب نشده است. چگونه می‌توان به طور قاطع از پیروزی آقای خاتمی یاد کرد؟ این که در سفر شیراز از ایشان استقبال بی‌نظیری شد دلیلی بر این مدعا می‌تواند باشد.

ج) آقای ابطحی در این اشتباه است که خود و دوستان و اطرافیان خود را اصلاح‌طلب می‌داند و دیگران را خارج از این دایره. چرا باید فکر کنیم پیروزی موسوی، پیروزی اصلاح‌طلبان نیست. اگر بخشی از اصلاح‌طلبان ایشان را اصلاح‌طلب بداند مدعای ایشان مردود است. کسانی که در ستاد مهندس موسوی فعالیت می‌کنند معتقدان به تغییر و اصلاحات قانونی در کشور هستند و پیشتر هم بوده‌اند.

د) این که حضور موسوی انصراف درست و عقلانی و اخلاقی خاتمی را به همراه داشت در ذهن جامعه بد تعبیر نشده است که حالا فریاد عدم پیروزی قاطع اصلاح‌طلبان بخواهد از ذهن جامعه پاک نشود. اتفاقا انصراف ایشان مثبت هم ارزیابی شده است. بگذریم از جوانان حزب مشارکت. 

خاتمی نباید وارد این عرصه می‌شد که ظاهرا به دلیل فشارهای آقایان  وارد شد و به خوبی نیز خود را کنار کشید؛ پیش از آن که تهاجم اقتدارگرایان علیه وی سازمان‌دهی شود. خاتمی سرمایه‌ای بزرگ برای کشور ماست که باید آسیب‌ناپذیر بماند. حضورش موجب هتک حرمت و تخریب این سرمایه می‌شد مانند همان بلوتوث آقاسی. خاتمی باید فراتر از منافع حزبی و گروهی دیده شود. او می‌تواند در شرایط نابسامان و در صورت بروز خطرات بزرگ برای کشور، نقش آفرینی‌های چاره‌ساز کند. خرج کردن او در این انتخابات، از توانایی خاتمی در شرایط حساس که پیش‌آمدن آن بعید نیست، می‌کاهد. خاتمی پشتوانه و سرمایه ملی است که در شرایط کنونی، اقتدارگرایان تمام تلاش خود را برای به نابودی کشاندن این سرمایه خواهند کرد. علاوه بر این که شرایط موجود در قد و قواره دیدگاه‌های خاتمی نیست.

هـ) مواضع موسوی به نظرم نسبتا مترقیانه است. موسوی هیچگاه از استبداد دفاع نکرد. دیدگاه‌ها و عملش نیز حکایت از تحدید و تهدید آزادی نبوده است. چرا باید این تخم لق مورد پسند اقتدارگرایان را در ذهن جامعه بکاریم که دیدگاه‌های موسوی درباره اصلاحات و آزادی مبهم است؟ مگر این که مقصود از اصلاحات همانی باشد که فقط آقای ابطحی درک می‌کند. چرا اصلاح‌طلبان و آزادی‌خواهانی که اکنون در ستاد موسوی فعالیت می‌کنند چنین درکی ندارند؟ چرا آقای ابطحی درک خود را به جامعه تعمیم می‌دهد؟ آقای موسوی به طور شفاف از حقوق شهروندی و آزادی بیان و عقیده و مطبوعات و آزادی‌های اجتماعی دفاع کرده است. از بسته شدن مطبوعات انتقاد کرده و به طور صریح از ناسالمی فضای کنونی اجتماعی و سیاسی یاد کرده است. اصلاح‌طلبی، تندروی‌های نابخردانه نیست.

و) بد نیست ایشان کمی به نقد خود و اصلاح‌طلبان در قدرت در دوره هشت ساله بنشینند. یکی از عوامل مهم پیروزی اقتدارگرایان در عرصه قدرت نتیجه عمل آقایان در هشت سال اصلاحات مخصوصا در چهار سال دوم بوده است.

شنبه ۲۲ فروردین ۸۸

صریح و کوتاه درباره‌ی اینکه چرا آقای کروبی

(نقل از وب‌نوشت ابطحی)
امروز اعلام رسمی شد که من مشاور آقای کروبی شده ام. مثل همیشه دوست دارم صریح باشم ودلائلم را به صورت شفاف بگویم:

۱-من برای آقای مهندس موسوی احترام فراوانی قائلم. به‌خصوص برای خدماتش به این کشور در دوران جنگ. اما هنوز نتوانسته‌ام خودم را قانع کنم که چرا وقتی کشور به وجودش احتیاج داشت نیامد و وقتی که با کاندیدا شدن آقای خاتمی و استقبال بی‌نظیر از او پیروزی قاطع اصلاح‌طلبان قطعی می‌نمود، آمد. این نمی‌تواند از ذهن جامعه پاک شود. همچنان که مواضع حقیقی آقای موسوی در مورد سیاست خارجی، مساله اتمی، مسایل اقتصادی و مهمتر از همه مساله اصلاحات و آزادی مبهم و برای عده‌ی فراوانی غیرقابل قبول است. باید اصلاح طلبان در صورت حمایت از هر فردی بتوانند پاسخگوی مواضع کاندیدای خود باشند.

۲. همچنان اعتقاد دارم که آقای خاتمی و مبانی عمیق اصلاحاتی که آقای خاتمی رهبری می‌کرد راه بی‌دغدغه و اطمینان‌آور نجات کشور است. اما از وقتی آقای خاتمی به نفع اصلاحات و نه به نفع کسی انصراف داد، جایگاه اجتماعی آقای خاتمی در همین است که در سخنان ایشان بروز کرده‌است. توازن در حمایت از دو کاندیدای اصلاح‌طلب که موضع آقای خاتمی است می‌تواند هواداران و علاقه‌مندان آقای خاتمی را وا دارد که بر اساس دیدگاههای ارائه شده از سوی دو کاندیدا فرد اصلح را تبلیغ کنند.

۳. من عضو مجمع روحانیون مبارز هستم این تشکیلات تاکنون تصمیمی نگرفته‌ است. بعضی از افراد آن طرفدار آقای کروبی و بعضی طرفدار بی‌طرفی و بعضی حامی آقای مهندس موسوی هستند که یکی از آن عزیزان مسافر همراه سفرهای انتخاباتی آقای موسوی هم بوده است. تا کنون نه نظر من و نه هیچ‌یک از آن اعضا موضع مجمع روحانیون مبارز نیست.

۴. هدف اصلی همه‌ی ما نجات کشور با تغییر سازنده در مدیریت اجرایی آن است به همین دلیل اتفاق نظر و اجماع کم‌نظیری از بدنه‌ی اجتماعی و سیاسی در مورد آقای خاتمی شکل گرفت. اکنون که آقای کروبی و موسوی هر دو شرایط نسبتا مساوی در به دست آوردن رای مردم دارند در این شرایط اگر کسانی بر این باور هستند که آقای احمدی‌نژاد بیش از ۵۰ درصد آرا را دارد که بر اساس اصول دموکراسی حق دارد رئیس‌جمهور شود ولی اگر چنین نیست که باور قطعی من بر این است که چنین نیست یکی از این دو چهره اصلاح‌طلب به مرحله‌ی دوم خواهد رفت و همه با حمایت از فرد برگزیده شده تلاش برای ریاست‌جمهوری آن خواهیم کرد. حضور در کنار هیچیک از این دو کاندیدا مانع تعبیر نمی‌شود.

۵. اما آقای کروبی را در شرایط فعلی کاندیدای بهتر و مفیدتر و با ظرفیت رای بیشتری برای کشور می‌دانم. شجاعت و صراحت در دفاع از حقوق مردم و آزادی‌های اجتماعی – عدم شرمندگی در دفاع از اصلاحات به عنوان تنها راه کم‌هزینه‌ی رشد و تعالی کشور – داشتن پایگاه‌های اجتماعی دارای رای ثابت – امکان تعامل همزیستی و پذیرش وی از سوی قدرت حاکم در عین دفاع و اصرار برحقوق مردم و آسیب ندیدن مردم از کارشکنی‌ها و بحران آفرینی‌های سایر قوا – امکان بکارگیری نیروهای تکنوکرات و کاردان که شرایط فعلی جهان و کشور را بشناسد و بتوانند شعارهای اصلی انقلاب را متناسب با نیاز نسل فعلی طراحی کنند – قدرت حفاظت و صیانت از آرا که اولین شرط پیروزی است و نمونه‌ی آنرا در مکاتبات شجاعانه با سردار فیروز آبادی و احمد جنتی را شاهد بودیم و در هر دو مورد موجب عقب‌نشینی شد. اصالت دادن به تفکر حزبی و تلاش برای تحقق جامعه‌ی مدنی حزبی و تن‌دادن عملی به قواعد حزبی و مدنی، دلایل اصلی من و بسیاری از کسانی است که آقای کروبی را بهترین انتخاب شرایط فعلی می‌دانند. هر یک از این دلایل می‌تواند با توضیح فراوان و مستندات زیادی همراه شود که من به عنوان یک فعال سیاسی به آن فکر کرده‌ام.

۶. جدای از فضاهای تبلیغاتی و احساساتی اخیر، با کمال میل از نقد و بررسی دیدگاه‌هایم استقبال می‌کنم. من با دقت و تامل سیاسی به نکات فوق رسیده‌ام و حاضرم همه‌ی نظرات را بشنوم.

 

این چنين ميناگری‌ها کار تست...

(نقل از مکتوب - منتشر شده در اعتماد ملی)
نقد مهندس موسوی بر یادداشت طنزنویسی، و نیز دفاع از حق انتقاد خانم فاطمه رجبی، از زمره همان میناگری هایی ست که در زمانه عسرت و غلظت سنگین سیاست، کمتر دست می دهد.
مدتی پیش سیدمحمد بهشتی که خودش از جنس هوای تازه است، در مصاحبه با " کلمه" گفته بود:
«کشور به هوای تازه ای نیاز دارد، با شناختی که از سوابق میرحسین موسوی داریم ،حضور او در این دوره از انتخابات فرصت مغتنمی است، این امیدواری را ایجاد می کند که از یک فضای زمستانی به فضایی بهاری منتقل شویم"
توضیح مهندس موسوی ، نسیم خنک معطری از جنس همان هوای تازه بود.
برای آنانی که شخصیت و منش مهندس موسوی را می شناسند، واکنش ایشان کاملا طبیعی و صمیمانه به نظر می رسد..
بگذارید به یکی از دیگر از میناگری های ایشان اشاره کنم...
رفته بودم باختران! آن روز ها هنوز نام استان "استان باختران" بود و نام کرمانشاه از رسمیت افتاده بود. تا به همت آقای ططری آن نام و نشان تاریخی دوباره بازگشت.
شهر و پالایشگاه بمباران شده بود. می توانید تصور کنید وقتی یک پالایشگاه بمباران می شود؛ چه اتفاقی می افتد. انگار از هر گوشه ای مصیبت می جوشید. از سویی هم چهره ها محکم وبرق دیدگان برنده و کلمات پر طنین بود. " دوباره می سازیم."
دوباره می سازیم شعار دولت در دوران جنگ بود. امروز شیشه ساختمان ها براثر بمباران ها بر زمین می ریخت و صبح فردا دوباره و چند باره شیشه های براق نو نصب می شد. نشانی از مقاومت و نشاط زندگی در اوج ویرانی . ایستادگی و سربلندی روح بر فراز پیکری خرد و زخمی...
شبی در مهمانسرای استانداری بودم. آقای نکویی استاندار بود. کم و بیش از سرما می لرزیدیم. آقای نکویی را از دوران دانشجویی در اصفهان می شناختم. از دانشگاه تا خیابان مسجد سید، از چهارباغ بالا و پایین پیاده می آمدم.
در مسیر مدتی هم در کتابفروشی قائم گشتی می زدم. روزی برای اولین بار کلیات فارسی اشعار اقبال لاهوری را در کتابفروشی ایشان دیدم. کتاب را خریدم، لحظه ای نگاهم با نگاه آقای نکویی گره خورد. گرم و مهربان بود...و سلام علیکی و آشنایی...
سال ها گذشته بود اکنون هر دو ما در مهمانسرای استانداری در شبی زمستانی گفتگو می کردیم. آقای نکویی گفت:یک مطلبی را برایت بگویم که تا آخر عمرم از یادم نمی رود. ساعت از یازده شب گذشته بود. تلفن دفترم زنگ زد. گفتند آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند. مهندس موسوی بود. دوستانه پرسید:
" آقای نکویی خبر داری در این سرمای بی سابقه اسلام آباد غرب( سرما منهای سی درجه رسیده بود) برای حسن دیوانه چه فکری کردند؟"
گفتم:" حسن دیوانه؟"
" بله، روزنامه ها نوشته بودند. حسن دیوانه توی یک خرابه زندگی می کند. شما از فرماندار بپرسید، برای او چه فکری کرده اند؟"
خداحافظی کردیم. تا فرماندار را پیدا کردم، آن هم در آن نیمه شب زمستانی، نزدیک یک ساعتی طول کشید. فرماندار گفت:" اتفاقا من هم نگران او بودم. کمیته امداد برایش جایی را در نظر گرفت. فعلا مشکلی ندارد."
آقای نکویی گفت:" خیالم راحت شد. دیدم ساعت نزدیک به یک بعد از نصف شب است.با خودم گفتم فردا صبح به آقای نخست وزیر اطلاع می دهم. آماده شدم بخوابم که دوباره صدای زنگ تلفن کشیک دفترم:
" آقای استاندار! آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند."
مهندس موسوی با همان لحن آرام پرسید:" آقای نکویی برای حسن دیوانه فکری کردید"
برای ایشان توضیح دادم. اما دیگر خواب به چشمم نمی آمد...
من هم آن شب که آقای نکویی این ماجرا را تعریف کرد، بی خواب شده بودم. همان شب هم در ذهنم گذشت: این ها میناگری های یک روح بزرگ است...همان بهشت گمشده همه ما، همان هوای تازه...
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست
که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرینی

این لچک ناقابل!

(نقل از وبلاگ «مسأله‌ای به نام حجاب»)
بیشتر از یک ماه پیش نوشتم که بحث طرح امنیت اجتماعی و گشت های ارشاد، پاشنه آشیل احمدی نژاد خواهد بود در تبلیغات انتخاباتی و درست به همین دلیل است که با وجود همه بودجه ای که از پول نفت من و شما، پیش از اینکه به سفره هایمان برسد، خرجش کرده اند، اما دم انتخاباتی درست مثل یک بچه نامشروع، انکارش می کنند و در پستو و پسله، پنهان. اما راستش را بگویم آن موقع فکر نمی کردم همین گشت ارشاد، فرزند نامشروع دولت نهم، بشود مضمون اصلی تبلیغات انتخاباتی کاندیداهای دیگر. حالا نه تنها میرحسین موسوی اگر رییس جمهور شود گشت ارشاد را جمع می کند، بلکه اگر کروبی رییس جمهور شود"خود گشت ارشاد برنامه‌هايش را متوقف خواهد کرد و حتي لزومي ندارد که من به آن‌ها بگويم"! (نقل قول مستقیم از خود کاندیدا، علامت تعجب مال من است). و لازم به یادآوری است که حتی خود احمدی نژاد هم در نامه ای که درباره بازنگری در طرح امنیت اجتماعی به وزیر کشور نوشت، تلویحا خواستار جمع شدن بساطی شد که هر چند حامیان مذهبی و سنتی اش را راضی کرده است اما باعث ریزش رای طبقه متوسط شهری می شود. هنوز کاندیدای دیگری غیر از احمدی نژاد اعلام حضور نکرده وگرنه حتما او هم گوشه چشمی به طرح امنیت اجتماعی می داشت.

به این ترتیب، زودتر و صریحتر از انتخابات دوره قبل، مساله حجاب تبدیل به موضوع گفت و گوی بین کاندیداها و مردم و نیز، بین خود کاندیداها شده است. قابل توجه همه کسانی که اعتقاد دارند حجاب اصلا موضوع مهمی نیست که این همه به آن می پردازیم؛  یا حجاب، اصلا موضوعی سیاسی نیست و مساله ای دینی است و دستور خدا و نمی میرید اگر به جای این همه بحث، یک لچک بیندازید سرتان و بیایید بیرون (و البته همین آقایان هیچوقت حاضر نیستند محض امتحان هم شده چند ساعت همین لچک را بیندازند سرشان!) و... این فهرست موضوعاتی است که در سخنرانی ها و مصاحبه های کاندیداهای موجود مورد توجه قرار گرفته است  (به طور مشخص آخرین مصاحبه احمدی نژاد با تلویزیون، مصاحبه مطبوعاتی میرحسین موسوی و آخرین سخنرانی ها و مصاحبه های کروبی از جمله این یکی را ملاک قرار داده ام):

۱. عملکردهای دولت فعلی

۲. انرژی هسته ای

۳. طرح امنیت اجتماعی و گشت های ارشاد

۴. لایحه هدفمند کردن یارانه ها

۵. وضعیت اقتصادی کشور

۶. رابطه با آمریکا

می توانید به من بگویید چرا در صحبتهای هر سه کاندیدا، این لچک ناقابل، در ردیف موضوعات بالا که ظاهرا کلان، مهم و اساسی به نظر می رسد قرار گرفته است؟

پنجشنبه ۲۰ فروردین ۸۸

اعتدال و کنش سياسی

(نقل از ایمايان)
۱. چند ماه گذشته را از ذهن خود حذف کنید؛ چه چیز باقی می‌ماند؟ شگفتی! چند ماه پیش، بسیاری که از وضع موجود به تنگ آمده بودند، به دنبال راهی به رهایی و کسی بودند که بتواند جلو فروافتدن کشور را به منجلاب سوء مدیریّت بگیرد و در میان نامها میرحسین موسوی هم گزینه‌ای اعتناپذیر بود. حالا به چند ماه بعد بیایید و خیل نوشته‌های طعنه‌آمیز را درباره‌ی او بخوانید. قبول دارم که نوع ورود او به انتخابات اگر با رایزنی مستقیم با خاتمی بود و خاتمی آگاهانه از همان ابتدا نمی‌آمد و میرحسین می‌آمد حالا وضع، جور دیگری بود ولی اشتباه این دو نباید دیگران را از حدّ اعتدال خارج کند. تقصیر این تنش تا حدّ زیادی به گردن این دو سیّد سیاست‌مدار است که با ناهماهنگی بین خود، طرفداران را در مقابل هم قرار دادند. کمی رایزنی و هم‌فکری می‌توانست جلو این وضع را بگیرد. گرچه حالا هم برای جبران مافات دیر نشده است.

۲. دوّمین جلوه‌ی بی‌اعتدالی، سخن گفتن از آوردن عبدالله نوری است. نوری سابقه‌ی زندان رفتن دارد و کسی است که رهبر- یعنی متر و معیار همه‌چیز در نظام سیاسی ایران- مواضع انتقادی او را در خطبه‌های نمازجمعه به روبرگرداندن طلحه و زبیر از علی تشبیه کرد؛ این یعنی شانس تأیید صلاحیّت او در حدّ صفر است. سخن گفتن بیهوده از او جز اینکه فضا را تنش‌آمیز کند سودی ندارد؛ زیرا ردّ صلاحیّت او به هرحال جلوه‌ای از قاهریّت قدرت چیره است و سرخوردگی ناشی از آن، حتّی کسانی که به او عقیده ندارند را تحت تأثیر قرار خواهد داد. غضنفرهای اصلاحات ولی گوششان به این حرفها بدهکار نیست. از زیدآبادی انتظار خاصّی ندارم ولی کرباسچی به نظرم آدم معقولی می‌آمد. اینکه دبیرکلّ یک حزب بشود- واکسچی... ببخشید- طرفدار نامزد حزب دیگر به اندازه‌ی کافی عجیب هست ولی فرمایش اخیر او که از نوری دعوت کرده، نمونه‌ی دیگری از آن چیزی است که من آنرا پیشتر بی‌انضباطی سیاسی خواندم. کرباسچی شاید مدیر خوبی باشد ولی سیاست‌ورز خوبی، نیست. سعید حجّاریان هم نظر داده که ناطق نوری اگر بیاید، خیلی خوب است و می‌تواند حریف احمدی‌نژاد شود. از او دیگر انتظار نداشتم. به هر حال او نیز یک سیاست‌مدار است؛ فراجناحی نگاه کردن به جای خود، طرفداری از شخصی از جبهه‌ی مقابل در سیاست اصلاً معقول نیست خاصّه آن که در جبهه‌ی خودی به اندازه‌ی کافی نیرو وجود داشته باشد.

۳. اعتدال در رویکرد به موسوی یعنی هم عقیده داشتن به اینکه او خیرالموجودین است و هم از نقد او غافل نشدن. افراط در هر دو طرف بسیار مضرّ و مخرّب است. در بین کسانی که از موسوی از همان اوّلین بیانیّه‌ی او خوششان آمد، ادبیاتی را می‌بینیم که بیشتر به خصوصیّات فردی اونظر دارد و گاه شبیه مدح‌نامه‌های امثال فاطمه رجبی از احمدی‌نژاد می‌شود. تاریخ ما مالامال از دل‌دادن‌ها و قلوه‌گرفتن‌هاست، بهتر است چند صباحی هم به خود سخت ‌بگیریم و تمرین کنیم کسی را که پسندیده‌ایم نقد کنیم و بگوییم با«این قسمت» از حرفه‌ها و گفته‌هایش مخالفم و به عکس، در مورد کسی که نمی‌پسندیدم بگوییم با «این قسمت» از حرف‌ها و گفته‌هایش موافقم. این همان نگاه به گفته به جای گوینده است که مهم‌ترین شعار ایمایان در دو سه سال گذشته بوده است.

مخالفان و منتقدانی که خود را اصلاح‌خواه می‌دانند هم بهتر است وضعیّت ناامیدانه‌ی چند ماه پیش را در نظر آورند که چطور سایه‌ی یأس بر همه جا سایه افکنده بود؛ خاتمی که ابتدا می‌گفت نمی‌آیم و احتمال آمدن میرحسین هم در حدّ دو سه دوره‌ی پیش بود؛ حالا نباید به بخت خود پشت پا زد. برای رسیدن به تعادل کافی است فقط تصوّر کنند که اگر احمدی‌نژاد چهارسال دیگر رئیس باشد، چه بر سر ایران خواهد آمد؟ آن وقت فکر می‌کنم بتوانند راحت‌تر در مورد آینده تصمیم بگیرند. برای شناختن یک نفر داشتن حدّاقل اطّلاعات از او لازم است، مثلاً در نوشته‌های بسیاری از افراد دیده‌ام که میرحسین را« پیرمرد» نامیده‌اند، در حالیکه میرحسین موسوی فقط دو سال از سیّدمحمّد خاتمی بزرگتر است و شصت و هشت سال دارد.

۴. گفته‌های موسوی در اوّلین نشست مطبوعاتی خود با روزنامه‌نگاران تا حدّ زیادی به آنچه من اعتدال خواندم نزدیک بود. اینها مهم‌ترین نکته‌های سخنان او بود: انتقاد از قانون‌گریزی، به هم خوردن ساختارها، عدم شفّافیّت آماری، افراط و تفریط در کارها، از بین بردن عزّت نفس مردم، سیاست‌های ناپایدار و لغزان، رعایت نکردن آزادی‌های مصرّح در قانون اساسی، افراط و تفریط در سیاست خارجی، وعده دادن به استفاده از همه‌ی گرایش‌ها، رد کردن وجود مافیای نفتی و انتقاد ضمنی از نظارت استصوابی، ناپایداری مدیریّت مدیران،  جمع‌کردن گشت‌های ارشاد و کمک به ایجاد تحزّب، اعتقاد به وجود کانال خصوصی تلویزیونی، نفی منطق خودی و غیرخودی، محکوم کردن هولوکاست، اهمیّت دادن به مسأله‌ی اعتیاد و ردکردن تابوبودن رابطه با آمریکا و ...

سخنان او رنگ شعار داشت( چنانکه چنین جلسه‌ای می‌طلبد) پس نقد حرفهای او باشد پس از شنیدن باقی حرفهایش ولی برای دست‌گرمی هم که شده می‌گویم که اشاره‌ی او به اینکه در دوره‌های گذشته به دلیل وجود هاشمی و خاتمی نیازی به آمدن نمی‌دیده است، همان قدر که نیامدن او را در دوره‌ی گذشته توضیح می‌دهد( که هاشمی نامزد بود) ولی علامت سؤالی جلو آمدن اخیر او می‌گذارد که اگر خاتمی دلیل نیامدن است، چه تفاوتی هست بین خاتمی سال هشتاد و خاتمی سال هشتادوهشت؟ از طرف دیگر استفاده از ضمیر اوّل شخص مفرد در جمله‌ی« گشت‌های ارشاد را جمع می‌کنم» همانقدر که ناواقعی است( چون نیاز به تفویض اختیار نیروی انتظامی از رهبر به رئیس‌جمهور و وزیرکشور دارد که در زمان موسوی لاری انجام شد ولی در زمان نوری-همین نوری که قرار است نامزد باشد- خیر) ولی نشان‌دهنده‌ی اقتدار کسی است که می‌تواند این چنین سخن بگوید و سیاست جایی است که به شعار و منم‌زدن هم در حدّی معقول احتیاج دارد گرچه باید مراقب باشد که چیزی نگوید که بعدها از پس انجام آن برنیاید. به هرحال گذشته‌ها گذشته است و من هم بیش از هر چیز، از زمان آمدن او از این کار او خوشم آمد. امیدوارم این استقلال و اعتدال را بتواند در آینده نیز حفظ کند.  

۱۰ توصيه‌ی کلیدی به ميرحسين موسوی

جناب آقای مهندس میر حسین موسوی، برادر گرامی

    از آنجائیکه حضرت عالی فرموده‌اید که به نظرات جدید و نگاه‌های نو علاقه‌مندید، بر خود واجب دانستم به عنوان یک میانه‌رویی که دغدغه دفاع از نظام و تغییر وضع موجود را دارد ۱۰ توصیه کلیدی خدمت حضرت عالی ارسال دارم.

    امید است که توصیه‌های این ضعیف، در رویکرد انتخاباتی‌تان مثمر ثمر واقع گردند.

    ارادتمند / مهدی مصطفایی
(نقل از نگاه نو)
۱- برهم زدن نقشه انتخاباتی: بدان معنا که به جای تکیه بر آرای سبد رای سنتی اصلاح طلبان، بروید دنبال جذب آرای سبدهای رای دیگر. و کلا ما  ۵ سبد رای داریم، سبد رای طبقه متوسط رو به بالا (که عموما اصلاح طلب است)، سبد رای طبقه متوسط رو به پایین + روستاییان کشور، سبد رای مذهبیون (که اغلب محافظه‌کارند)، سبد رای اصولگرایان (که میزان ثابتی هم در رای و هم در مشارکت دارند) و در نهایت سبد رای تحول خواهان (که عموما مشارکت پایینی دارند)

دو سبد رای مذهبیون و اصولگرایان با همدیگر اشتراکات زیادی دارند و دو سبد طبقه متوسط رو به بالا و تحول خواهان نیز همینطور.

دو سبد اولی مشارکتشان در انتخابات بالاست و دو سبد بعدی مشارکتشان پایین، حال شما نیاز به یک مقدار رای مشخص از هر ۴ سبد فوق دارید.

اینکه بنده می‌گویم نقشه انتخابات را برهم بزنید یعنی اینکه برای همه این سبدهای رای برنامه ویژه داشته باشید و آرای اینها را جذب کنید و خود را محدود به طیف خاصی از مردم نکنید، اگر شما بتوانید چیزی حدود ۵۲٪ از سبدهای رای مذهبیون و اصولگرایان، ۵۳٪ از تحول خواهان و طبقه متوسط رو به بالا و  ۵۰٪ طبقه متوسط رو به پایین و روستاییان را جذب کنید، به احتمال زیاد در دور اول انتخابات می‌توانید پیروز شوید.

حال نگاه اصلی شما باید بر سبد رای طبقه متوسط رو به پایین و روستاییان کشور باشد چراکه مشارکت اینها در انتخابات بالای ۸۰٪ است و رای اینها به دلیل مشارکت پایین طبقه متوسط  بسیار تعیین کننده است. پس شما نباید از این رای غافل باشید و با شناختی که از عدالت خواهی شما هست این مهم دستیافتنی است. لاکن بازهم ذکر می‌کنم هرگونه تکیه بر یک سبد رای مشخص برای شخص شما مضر است.

چراکه به دلیل رانت‌های دولتی ممکن است نتوانید رای روستاییان را خوب جذب کنید، پس باید بتوانید کسری را از محل دیگری جبران کنید.

یا اینکه اصولگرایان ممکن است کاندیدهای جدیدی مانند مظاهری، ولایتی یا قالیباف بیاورند و بخشی از آرای خودشان را جدا کنند، پس تکیه بر رای ایشان غلط است.

همچنین رای سنتی اصلاح طلبان که در طبقه متوسط است، رای شکننده‌ایست، ممکن است مانند انتخابات اخیر مشارکت اینها پایین باشد و اینها با صندوق رای قهر کنند، پس نمی‌توان روی این رای حساب ویژه باز کرد.

برای همین هنر شما باید این باشد که نقشه انتخباتی را برهم بزنید و از آرای مختلف بهره مند گردید و اگر می‌خواهید رئیس جمهوری ملی باشید این بر شما بهتر است.

ادامه‌ی «۱۰ توصيه‌ی کلیدی به ميرحسين موسوی»

آق بهمن: موسوی اصلاح طلب است؟ جواب من: نه!

(نقل از آق بهمن)
خب بالاخره آن چیزی که پیش‌بینی می‌شد اتفاق افتاد و جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین رفتند پشت موسوی. ستاد یاری (جوانان حامی خاتمی) هم دارند رأی‌گیری می‌کنندو این‌طور که به‌نطر می‌آید (و این را هم می‌شد حدس زد) آن‌ها هم از موسوی حمایت خواهند کرد. این‌طور که من شنیده‌ام در جلسه چند روز پیش جبهه مشارکت برای تصمیم‌گیری، بعضی‌ها از جمله سعید حجاریان و محمدرضا خاتمی، نظرشان این بوده که موسوی نماینده اصلاح‌طلبی نیست و باید رفت دنبال کاندیدای جدید. که البته این نظر رأی نیاورده و اکثریت به حمایت از موسوی رأی داده‌اند.

می‌گویند موسوی در روزهای بعد از انصراف خاتمی، هم به سازمان مجاهدینی‌ها و هم به مشارکتی‌ها پیغام داده که دست‌دست نکنید و زود و تمام و کمال از من حمایت کنید. قاعدتاً قول‌هایی هم بهشان داده. منظورم پست و مقام نیست. منظورم تغییر دادن ادبیات و شعارهایش و نزدیک شدن به شعارهای آن‌هاست. نظر من کماکان همان است که در نوشته‌های قبلی گفتم. گرچه الان که بیشتر گروه‌های حامی خاتمی از موسوی حمایت کرده‌اند آن گزینه عملاً منتفی است. البته همین روزها عده‌ای رفته‌اند پیش عبدالله نوری و ازش خواسته‌اند نامزد شود. اما نامزد شدن عبدالله نوری خیلی بعید است. احمد زیدآبادی هم که از طرفداران پر و پا قرص نوری است به بی‌بی‌سی گفته که نوری به احتمال زیاد نخواهد آمد.

در هر صورت به‌نظر من موسوی کاندیدای اصلاح‌طلب نیست. همان‌طور که کروبی نیست. موسوی آن چیزهایی را که ما در این ۱۲ سال دنبالش بوده‌ایم و حرفش را زده‌ایم، نمایندگی نمی‌کند. موسوی یکی از کارگزاران رده بالای نظام است که اتفاقاً بیشتر از خیلی‌ها (شاید بیش‌تر از همه) به نظام اعتقاد دارد و می‌خواهد حفظ شود و خوب کار کند. او نظام را یک نظام مردمی، اما نه در معنای مدرنش، بلکه در معنای امتی‌اش می‌داند. یعنی مردم برایش آن‌هایی هستند که به تصور او صاحبان اصلی انقلاب و نظام هستند. مردم عادی که در تصور او در سال ۵۷ در راه‌پیمایی‌ها شرکت می‌کردند، در دهه ۶۰ بچه‌هایشان را می‌فرستادند جبهه و الان هم در راه‌پیمایی‌ها شرکت می‌کنند و با نظام قهر نیستند.

ظاهراً حرف‌های موسوی در کنفرانس مطبوعاتی روز یک‌شنبه‌اش عده‌ای را امیدوار کرده که موسوی کم‌کم دارد حرف‌های ما را می‌زند. من چند بار حرف‌هایش را خواندم و گوش کردم (این‌جا می‌توانید بخش زیادی از حرف‌هایش را بشنوید. این‌جا می‌توانید بخش‌هایی را ببینید، و این‌جا هم می‌توانید کلش را بخوانید). به‌نظرم حرف‌هایش با تصویری که من از او داشتم در نهایت می‌خواند. موسوی این‌قدر هیچ چیزی نگفته بود و بعد هم بیانیه ورودش به انتخابات و سخنرانی‌اش در نازی‌آباد آن‌قدر ناامیدکننده بود که حرف‌های عادی‌اش هم به چشم می‌آید.

مثلاً نکته‌ای که درباره گشت ارشاد گفت. فکر می‌کنید بقیه از گشت ارشاد حمایت می‌کنند؟ حتی اگر دقت کنید موسوی می‌گوید این برخوردها به نفع نظام نیست و در این مورد هم خیلی روی این‌که این کار نقض حقوق مردم است، تأکید نمی‌کند. یا حرف‌هایش درباره ۲۷۰ میلیارد دلار پول نفت. توکلی و لاریجانی و قالیباف و کروبی و خاتمی، همه همین حرف‌ها و تندترش را زده‌اند و می‌زنند.

اما حرف دیگری زد که از یک طرف می‌توانست امیدوارکننده باشد، اما نکته ظریفی داشت که در ذهن من همان تصویری را که داشتم، پررنگ‌تر کرد.


خبرنگار -که قاعدتاً مال یکی از رسانه‌های دست راستی است- می‌پرسد که سکوت شما در بیست سال اخیر در قبال یک سری مسائل مهم، از جمله ساختارشکنی‌هایی که در مورد دین و خط امام شده، شبهاتی ایجاد کرده. این سکوت را چگونه توجیه می‌کنید؟
موسوی هم اول توضیحی درباره مناظره‌های تلویزیونی اول انقلاب بهشتی با کیانوری و نماینده چریک‌های فدایی خلق و دکتر پیمان می‌دهد و می‌گوید چقدر آن موقع ظرفیتمان بالا بود و در برابر مخالفانمان استدلال می‌کردیم (که انصافاً اشاره جالبی بود) و بعد می‌گوید شاید منظور شما از ساختارشکن کسی باشد که «با نظام می‌خواهد بجنگد. این حسابش با دستگاه‌های امنیتی و نظامی و انتظامی است. ولی یک کسی هست که اعتقادی ندارد. به نظام اعتقادش را از دست داده است. بعد می‌گوید من مسلمانم. قانون اساسی و قوانین را رعایت می‌کنم. ما حق نداریم که خدای نکرده با این به عنوان یک آدم ملحد، به عنوان یک آدمی که دیگر از مدار شهروندی خارج است، روبرو شویم. اما به عنوان یک فرد سیاسی طبیعی است که بنده نمی‌توانم با یک فرد ساختارشکن در رابطه با فعالیت‌های خودم کنار بیایم. هیچ موقع هم کنار نیامدم...»

خب در کل این حرف من روی آن کلمه «مسلمان» تأکید دارم. نمی‌دانم شاید از دهانش پریده و منظورش این نبوده. ولی حرفی که زده معنی‌اش این است که اگر یکی باشد که مسلمان نباشد (منظورم این نیست که مسیحی یا یهودی یا زرتشتی باشد) شاید بتوان او را از دایره شهروندی بیرون گذاشت.

همین چیزهای ریز به من نشان می‌دهد که موسوی نمی‌تواند نماینده این جریان جدید باشد که ده سال پیش شعار اصلی‌اش «ایران برای همه ایرانیان» بوده است. اگر به خاتمی انتقاد می‌کردیم که بین مردم و نظام در نهایت نظام را انتخاب خواهد کرد، موسوی وضعش در این مورد مشخص مشخص است.

موسوی در بین کسانی که تا حالا کاندیدا شده‌اند به نظر من از همه معقول‌تر است و اگر صحنه انتخابات همین باشد من نهایتاً به احتمال زیاد به او رأی خواهم داد. اتفاقاً موسوی همین‌جوری حرف که می‌زند حس خوبی به من می‌دهد. حس مثبت به من می‌دهد و اگر قرار بود در جمعی در کنارش بنشینم و با او گپ بزنم فکر می‌کنم اعتمادم را جلب می‌کرد. اما طرز فکرش هنوز ار من دور است. من فکر می‌کنم هنوز هم باید تلاش کرد صحنه انتخابات را عوض کرد.

نکته بی‌ربط: من این بخش از حرف‌های موسوی را که نقل کردم خودم شنیده بودم. بعد خواستم متنش را از یکی از این چند گزارش مفصلی که از سخن‌رانی‌اش در این سایت‌ها هست بیاورم که دیدم هیچ کدام دقیق نیستند. دقیق نیستند که چه عرض کنم. هیچ کدام اصل حرفش را ندارند. یعنی اگر کسی حوصله کند و یکی از این گزارش‌های مفصل را هم بخواند، باز چیزهای مهمی را از دست داده.

آقای سياستمدار! شما رصد می‌شويد

نقل از ديدار (روزنوشته‌های احمد هاشمی)
۱. میر حسین موسوی پس از بیست سال به سخن آمده است. او در زمان تصدی منصب نخست‌وزیری هم سیاستمدار پرهیاهویی نبود.  در زمانه‌ای برسرکار آمد که هنوز چندی از انقلاب نگذشته بود؛‌ ‌انقلابی اساسی که تاریخ «دوهزار و پانصد ساله‌ی شاهنشاهی» را برانداخته بود و به نام اسلام در صدد بازتعریف نهاد حکومت و قدرت بود. سودای حکومت مستضعفان به‌جای حکومت طاغوت در ذهن‌ها بود و شعار‌ «نه‌شرقی؛ نه‌غربی»  طرح جمهوری نوینی را وعده می‌داد که هنوز هم تصویر و تعبیر روشنی از آن به دست نیست. آرمان‌های انقلاب هنوز به محک واقعیت‌ها نخورده بود. تحقق عدالت و آزادی اسلامی و استخلاف مستضعفان محتاج سال‌ها تفکر به‌دور از هیاهو و اندیشه‌ی به‌دور از غرض بود و دریغ که به‌تعبیر حمید عنایت «انقلاب ما پیروزی جهل بر ظلم بود» و راهی بلند تا دانستن پیش رو داشتیم. اما دولت موسوی چنان بختیار نبود که سکه‌ی تثبیت نظری جمهوری اسلامی را به نام خود ضرب زند و مجال بحث و فحص اهل اندیشه را فراهم آورد تا بگویند و بشنوند و طرحی روشن از فردای ایران رقم زنند. چرا که هنوز هیجانات انقلاب داخلی فروننشته،‌ جنگی درگرفته بود خانمان‌سوز پس از دو قرن که توپ‌های ایرانی به دفاع از این مرز و بوم تیری نیانداخته بود. و به‌هنگامی که «جنگ در رأس همه‌ی امور» تلقی می‌شد کجا از «دولت دفاع مقدس» انتظار می‌رفت که به چیزی جز جنگ بپردازد.

پس میر حسین حق‌اش ادا نشده است. او دولتمرد زمانه‌ی عسرت و اضطرار بوده‌است و بعد هم خاموشی گزیده. به‌عکس برخی منتقدانش من در این خاموشی هیچ دلالت و نشانه‌ی رضایتی هم نمی‌بینم و دوست دارم به سخن‌اش گوش دهم تا بدانم که او که بوده‌ و به کجا رسیده. دوست دارم کلمات‌اش را رصد کنم و حالا که به‌تعبیر تاجیک «لوح ملفوف گفتمانی میرحسین در حال گشوده شدن است، و دقایق خود را آشکارتر خواهد کرد»، به‌تماشای او بنشینم. درست به همین دلیل هنوز زود است که درباره میرحسین حکم جدیدی صادر کنم و انسان‌شناسی هم عرصه‌ی فقه نیست که به «قاعده‌ی استصحاب» بگویم او همان است که بود. اما می‌خواهم در این یادداشت که امیدوارم مضمون‌اش به گوش او برسد، نکته‌ای را برجسته کنم و از او بخواهم که کلمات‌اش را سنجیده‌تر برگزیند و عبارات‌اش را روشن‌تر ادا کند.

ادامه‌ی «آقای سياستمدار! شما رصد می‌شويد»

چهارشنبه ۱۹ فروردین ۸۸

ديوانِ اصلاح

من به سرنوشت هم‌وطنان‌ام و آینده‌ی با آبرو و عزتِ ايران سخت دلبسته‌ام. انتخابات پيش رو در ایران، هر چند نمی‌تواند همه‌ی آرزوهای مدفون‌شده‌ی ما را برآورده کند، حداقل يک قدم به سوی آن‌ آينده است. در نتیجه، فکر می‌کنم راهِ تغيير و اصلاحِ مطمئن‌تر جامعه، از تغيير مدنی و غير-خشنی می‌گذرد که يگانه معبر مهمِ آن، همين صندوق‌های رأی است. به شرح و تفصيل بیشتر می‌توان درباره‌ی جزييات انتخابات چون و چرا کرد. اين مقدمه را برای اين نوشتم که از گشودن حجره‌ی تازه‌ای در ملکوت خبر بدهم به نام «ديوانِ اصلاح».

اين صفحه، مانند «خاتمی‌نامه»، عبارت «نامه» را يدک نمی‌کشد. مثل دفتر زمانه، «دفتر» هم ندارد، اما «ديوان» دارد! ابتدا می‌خواستم نام‌اش را بگذارم «موسوی نامه». اما فکر می‌کنم مناسب‌تر است مضمون و مقصود اين صفحه را عمومی‌تر و بلندمدت‌تر کنم. آمدن و رفتن خاتمی تجربه‌ی خوبی بود. مطالب مهم و دندان‌گيری را هم به صفحات ملکوت از این سو و آن سوی جهانِ مجازی افزود. هدف اصلی و آرمانِ مهم ما، تغيير است و اصلاح. تغيير از نگاهی بسته و تنگ، به سوی مردم و دولتی مسئول، دارای سعه‌ی صدر، اخلاقی و انسان‌گرا. دليلِ اصلاح هم، به نظر من، مثل روز روشن است. تجربه‌ی دوره‌ی چهارساله‌ی گذشته، برای هفت پشت هر ایرانی در هر جای دنیا کفايت است! اين صحيفه، عنوان «اصلاح» بر خود دارد نه «اصلاحات». پرهیز دارم از به کار بردن «اصلاحات» برای اين که تداعی‌کننده‌ی جریانی خاص نباشد هر چند در آرمان‌ها و آرزوهای من و آن‌چه در نظر دارم، مشترکات بسیاری هست با آن‌چه اصلاحات‌چی‌ها در پی‌اش بودند؛ اما تفاوت‌هايی هم باعث می‌شود که از تشبه به آن اصلاحات، فروتنانه و بی هيچ تخفيف و تحقیری، خودداری کنم.

سياست و مشی «ديوانِ اصلاح»، همان سياست کلی «خاتمی نامه» است. اين‌جا، جای تندروی، تهتک، درشتی و عدول از اخلاقِ ميانه‌روانه نيست، حتی در برابر حاميان آقای احمدی‌نژاد. چيزی که پيش روی من است، با آن‌چه ميرحسين موسوی در اين روزها از آن سخن گفته است، نزديکی دارد. در اين صفحه، نه مثل بعضی صفحات که برای آقای خاتمی جز چاپلوسی و مداحی کاری نمی‌کردند، از ميرحسین موسوی (یا هر نامزدِ مطلوب احتمالی ديگری در آينده) ستايش‌های احساساتی و عاطفی نخواهد شد (حداقل تا جای ممکن تلاش خواهم کرد چنین نشود). از آن سو، به بهانه‌ی نقد کردن و پاسخگویی يا به پرسش گرفتن نيز راه را بر فلج کردن کل جريان هموار نخواهم کرد. نقد و پرسش‌گری هم آدابی دارد. تاريخ صد ساله‌ی گذشته‌ی کشور ما به روشنی نشان می‌دهد که نقدهای ویرانگر و به سیخ و صلابه کشاندن افراد و مسئولان، عمدتاً نتیجه‌ی معکوس داده است و باعث رونقِ بيشتر خارستانِ خشونت شده است. کشورِ ما نياز مبرمی به آرامش، خردمندی و سنجيدگی دارد. بی‌عملی و اعتزالِ سياسی ميدان را برای خشک‌مغزانِ دین‌فروشی که از نامِ خدا برای مرعوب کردنِ خلق خدا استفاده می‌کنند، هموار می‌کند. افراط و غوغا کردن در پاسخگو کردن مسئولان و رهبرانِ سياسی جامعه نیز فضا را برای بی‌مهارتر شدن خشونت و قربانی کردن عدالت مهیاتر می‌کند.

سپاسگزار می‌شوم از دوستانی که با من هم‌فکر و هم‌نظر هستند، اگر در رونق دادن به اين صحیفه قدم و قلمی بردارند. انتظار من تبليغ و پر جلوه ساختن اين صفحه نيست. هدف من توليد محتوای عقلانی جدی است از نوعی که بتواند برای رييس جمهور آينده‌ی کشورمان – که من پنهان نمی‌کنم امروز قلباً مايل‌ام ميرحسين موسوی باشد – مرجعی شود برای آگاهی از جريانی که در انديشيدن به مسايل کشور جدی و مسئول است و در عین حال اهل افراط و تفریط نيست. اين صفحه حداقل می‌تواند انتظارات کسانی از قبیل ما را از نظامِ سیاسی کشور نمايش دهد. این شما و اين «ديوانِ اصلاح».
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats