« August 2009 | صفحه‌ی اصلی | October 2009 »

بايگانی: September 2009

دوشنبه ۶ مهر ۸۸

نامه‌ی کروبی به هاشمی - درباره‌ی اجلاس خبرگان رهبری

بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آیت الله هاشمی رفسنجانی
ریاست محترم مجلس خبرگان رهبری
با سلام
این دومین نامه ای است که پس از شبه انتخابات ریاست جمهوری اخیر به شما می نویسم. نامه اول را پس ازآن به شما نوشتم که اخباری بسیار ناگوار و تکان دهنده از درون بازداشتگاه ها به گوش من رسید و بر خود دیدم که از شما بخواهم بنا بر جایگاه حقوقی خود به این اتفاقات رسیدگی کنید و نگذارید در جمهوری اسلامی تعرض به جان و مال و ناموس مردم تبدیل به امری معمول و عادی شود. متاسفانه اما آن نامه اثری در مسئولان نکرد و دیدید که بی توجهی و بی حرمتی به حقوق مردم، چه آتشی به خرمن اعتماد زد و چه آبرویی از نظام ما زایل کرد. البته صلاح مملکت خویش مسئولین دانند. با این حال اگر آن نامه سرانجامی پیدا نکرد با خود گفتم که شاید رسیدگی به آن نامه از دایره اختیارات شما خارج بوده است.

اکنون اما این نامه دوم را از آن روی به شما می نویسم که دیدم اجلاسیه مجلس خبرگان رهبری برگزار شد و آنچه در این مجلس باید مطرح می شد، مطرح نشد و آنچه باید توسط اعضای آن مجلس مورد کنکاش قرار می گرفت، مورد کنکاش قرار نگرفت؛ و در یک کلام مجلس خبرگان که ممتازترین نهاد نظارتی در نظام جمهوری اسلامی باید باشد به نهادی بی اثر تبدیل شد؛ و ماحصل این اجلاس صرفا چند سخنرانی و صدور بیانیه ای بود که بدون برگزاری اجلاس وجمع شدن اعضای محترم آن مجلس و زحمت بردن بسیار، هم می شد آن را انجام داد. اینچنین بود که تصمیم گرفتم این نامه را به شما بنویسم و رشادت ها ودلیری های حضرت امام خمینی و نیروهای انقلابی در عصر ستمشاهی را یادآوری کنم و تاکیدی که امام و شاگردان او همچون من و شما بر مقابله با ظلم وجور داشتیم را به خاطر شما بیاورم، و توضیح دهم که فلسفه وجودی مجلس خبرگان رهبری و مسئولیت اعضای آن چه بود، تا بعد شما خود داوری کنید که در شرایط خطیر کنونی چه مسئولیتی بر عهده شما بوده و هست و شما تا چه حد جایگاه صندلی ای که بر آن تکیه زده اید را حفظ کرده و به چه میزان درجایگاه ریاست مجلس خبرگان، حافظ انقلابی بوده اید که اصلی ترین هدف آن مقابله با بی عدالتی و تضییع حقوق مردم بوده است.

ادامه‌ی «نامه‌ی کروبی به هاشمی - درباره‌ی اجلاس خبرگان رهبری»

ميرحسين موسوی: تولد اينجانب روز آشنايی با شماست؛ حرکت شما به کيش شخصیت آلوده نشود!

بيانيه‌ی شماره‌ی ۱۳ میرحسين موسوی
بسم الله الرحمن الرحیم

راهپیمایی روز قدس امسال در روند حوادث چند ماه گذشته بدون تردید یک نقطه عطف محسوب می‌شود. نتایجی بسیار مبارک از آنچه در این مناسبت اتفاق افتاد انتظار می‌رود که مختص به یک سلیقه و یک گرایش نیست، بلکه فضلی عام و دستاوردی برای تمام کسانی است که در این سرزمین ریشه دارند، حتی اگر برخی از آنها به خاطر پیشداوری‌های نادرست اینک و امروز نتوانند این نعمت و رحمت را لمس کنند.

این برکت، میوه دوراندیشی‌های امام بود. او بارها به ما می‌گفت بنیان‌های درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیره‌اش این‌گونه عمل می‌کرد؛ تمامی ستون‌های جمهوری اسلامی را بر پایه‌هایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند.

 روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمی‌توان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمی‌توان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبه‌ای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم می‌شود.

سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوت‌هایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را می‌آزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شده‌ایم در عین قبول تفاوت‌هاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاه‌های خود درمان دردهای مشترك‌شان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست می‌دهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمی‌گذارد و دیگر نمی‌تواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد.

آرمان این روز آن است که رنگ‌های گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.

از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست ‌می‌کردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضح‌ترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بی‌سابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بی‌نتیجه و پرخطا بودن سیاست‌های خود را ملاقات نمی‌کردند و زمانی با هزینه‌های سنگین عملکرد خود روبرو می‌شدند که برای چاره‌ کردن بسیار دیر بود.

خشونت چاره ساز نیست. ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید.

خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین می‌زند. درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریک‌های مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمی‌کند. ما به اندازه‌ای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوشش‌هایمان نتیجه می‌گیریم و اگر به سوی تندروی‌های بی‌‌دلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسب‌تر از سوی حاکمان می‌بینند که هوشیار و خردمندند،‌ و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد.

خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج می‌بریم و بدان اعتراض می‌کنیم نیز هست. در پیش‌رو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست.

همان‌گونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرت‌ها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمی‌کنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینه‌‌های سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم.

آن چیزی که می‌تواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کرده‌ایم. هیچ كلمه‌ای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمی‌انجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود می‌دانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی می‌شود پوستینی وارونه می‌بینیم.

ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را می‌خواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج‌ ومرج‌ طلب می‌شناسیم که با بهانه و بی‌بهانه از موازین اسلامی عدول می‌کنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست می‌زنند.

فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود می‌پرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمان‌هایمان بازداشت و  به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوشش‌های امروز و فردای‌ ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟

ما تنها در صورتی به این اطمینان می‌رسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگی‌های روزمره‌مان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشته‌اند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته می‌شدند یا تصور می‌كردند باید به خانه‌هایشان بازگردند محصول از میان می‌رفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است. 

این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سال‌ها دو گروه در جبهه‌های جنگ حاضر می‌شدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه می‌رفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمی‌شدند؛ می‌رفتند تا از فضای نورانی‌ آنجا بهره‌مند شوند.

شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکرده‌اند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمی‌کردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست می‌آوردند باور نداشتند که دارند از خود‌گذشتگی می‌کنند. آنها سال‌های جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزه‌شان شروع شد؛ مبارزه‌ای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمی‌توانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.  

در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعال‌ترین بخش‌های ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی می‌کردم و چون می‌گفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم ‌جمع شده‌اند بار خود را به مراتب سنگین‌تر می‌دیدم. بعید می‌دانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است.

به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزه‌ای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست. اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کرده‌اند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانه‌هایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود.
راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه‌هایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت‌های روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار می‌شود.

وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.

روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز می‌کند و به زودی بالغ می‌شود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا می‌دارد. آن وظیفه‌ای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشه‌هایی كه در حوالی آن شكل می‌گیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك  از آن پرستاری کنیم.

به همین ترتیب اگر گفته می‌‌شود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه می‌کنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصدایی‌ها و پیوندها و چشم‌پوشی‌ها و یکرنگی‌ها و هوشمندی‌ها و سرزندگی‌هایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر می‌کند.

علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنج‌ها بی‌نیاز می‌کند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست می‌آوریم دوام می‌خواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.

 اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شده‌اند کشور در آستانه بحران‌هایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش می‌رفتیم شاید ساده‌انگارانه تصور می‌كردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که می‌خواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.

اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین   مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت ده‌ها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سال‌های گذشته مفقود اعلام می‌کنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بی‌تفاوت نسبت به حجم این ارقام که می‌تواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشی‌های سیاسی افتاده‌اند.

از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنج‌هایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل می‌شود اهمیت بدهند؟ اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل می‌کند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما این‌كه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندان‌ها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی   بر نمی‌انگیزد.

اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامه‌ای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه می‌كردند که با سپاسگزاری از حمایت ملت‌های دیگر ظرف این چند ماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که  مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.

این یک نمونه است. کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان می‌گذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم.

زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌ طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.

مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید.

برادر شما - میر حسین موسوی

دوشنبه ۲۳ شهریور ۸۸

آيت‌الله منتظری: ‏آنچه مشاهده مى‌شود در واقع حكومت ولايت نظامى است نه‏ ‏ولايت فقيه

بسم الله الرحمن الرحيم ‏

‏عن رسول الله (ص): «اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه ...»
‏(الكافى، ج ۱، ص ۵۴)‏

‏حضرات مراجع عظام تقليد و علماى اعلام قم، نجف، مشهد مقدس، ‏تهران، اصفهان، تبريز، شيراز و ساير بلاد اسلامى دامت بركاتهم

 ‏پس از سلام و تحيت، اين جانب با توجه به شرايط جارى در كشور و‏ ‏مظالمى كه هر روز شاهد آن هستيم و كارهاى خلافى كه به نام دين و‏ ‏مذهب تشيع انجام مى‌شود شرعا خود را موظف مى‌دانم از روى‏ ‏خيرخواهى و احساس خطر جدى نسبت به مصالح دين و كشور، و از باب‏ (و ذكر فان الذكرى تنفع المومنين) امورى را يادآور شوم:

‏۱ - همه مى دانيم كه انقلاب ما يك انقلاب دينى و ارزشى بود و هدف‏ ‏اصلى از آن با تحمل آن همه مصيبت ها، سختى ها، تبعيدها، زندان ها و‏ ‏شكنجه ها، تنها تغيير اشخاص حقيقى حاكميت و تغيير صورى در بعضى‏ ‏امور جزئى نبود؛ بلكه مقصود حاكميتى بود كه در تمام عرصه ها به عقائد، ‏ ‏اخلاق و احكام شرع مبين پايبند بوده و معتقد و عامل به آنها باشد؛ و در‏ ‏پرتو آن حاكميت، ايمان، مكارم اخلاق، عدالت و آزادى از استبداد و‏ ‏خفقان، محقق شده، حقوق اقشار مختلف مردم تأمين گرديده و مظالم و‏ ‏تجاوز به حقوق آنان ريشه كن شود، و ملت ما از اين جهات احساس‏ ‏راحتى و آسايش نمايد و در مقابل ساير ملتها سربلند و الگوى تحقق‏ ‏عدالت، عزت، كرامت و ارزشهاى انسانى باشد. هدف اين نبود كه فقط‏ ‏نام و نشان و شعارها تغيير كند ولى عملا همان مظالم و انحرافات رژيم‏ ‏گذشته و تجاوزات به حقوق به شكل ديگرى به عنوان حاكميت دينى و‏ ‏ولايت فقيه جريان پيدا كند.

‏اين جانب كه همه مى دانند مدافع سرسخت حاكميت دينى و از پايه گذاران‏ ‏ولايت فقيه - البته نه به شكل مرسوم فعلى، بلكه به گونه اى كه مردم او را‏ ‏انتخاب نمايند و بر كارهاى او نظارت داشته باشند - بوده ام و در راه تحقق‏ ‏آن در بعد علمى و عملى تلاش زيادى نموده ام، اكنون در مقابل مردم آگاه‏ ‏ايران به خاطر ستم هايى كه تحت اين نام و عنوان بر آنان مى‌رود احساس‏ ‏شرمندگى كرده و خودم را در پيشگاه خداوند بزرگ مسئول و در مقابل‏ ‏خون هاى ريخته شده شهداى عزيز و تجاوزات به حقوق مردم بيگناه‏ ‏مورد عتاب مى‌بينم . بسيارى از افراد با سابقه در انقلاب از طريق نامه، ‏ايميل و يا حضورا به من مى‌گويند: حاكميت دينى كه شما وعده آن را به‏ ‏مردم مى‌داديد و ولايت فقيه را مجرى آن مى‌دانستيد و مى‌‌خواستيد آن را‏ ‏به پا داريد همين است كه امروز ما آن را مشاهده مى‌كنيم؟ در حالى كه‏ ‏آنچه مشاهده مى‌شود در واقع حكومت ولايت نظامى است نه‏ ‏ولايت فقيه.

‏۲ - حضرات مراجع و علماى اعلام، خوب مى‌دانند كه در طول تاريخ‏ ‏پيوسته آنان ملجأ و پناهگاه مردم در مقابل تجاوزات و مظالم حكومت ها‏ ‏بوده‌اند، و اين افتخار را داشته اند كه در مقابل حكومت هاى جائر و در‏ ‏كنار مردم و مدافع شريعت و حقوق اقشار ستم ديده باشند و در اين راه‏ ‏صدمات و محروميت هايى را متحمل شده اند. جزاهم الله عن الاسلام خير‏ ‏الجزاء.

‏البته پس از پيروزى انقلاب، متأسفانه اين سابقه درخشان و نورانى به‏ ‏واسطه اعمال خلافى كه در حكومت انجام گرفت و چه بسا روحانيت هم‏ ‏در آن نقش نداشت ولى به علت كوتاهى در نهى از منكر در معرض تحول‏ ‏و خطر جدى قرار گرفت و با دور شدن از اخلاق و گاه در عمل با تحكيم‏ ‏تئورى «هدف وسيله را توجيه مى‌‌كند» انحراف در مسير انقلاب و دور‏ ‏شدن از اهداف اوليه آن، آغاز و اين خطر جدى تر شد تا آنجا كه امروز با‏ ‏تأسف بايد گفت به پايگاه معنوى و مردمى روحانيت و مرجعيت و به تبع‏ ‏آن به اسلام و مذهب كه به طور سنتى متكى به روحانيت و عجين با آن‏ ‏بوده و از آن راه ترويج مى‌گرديده، ضربه زيادى وارد شده است كه معلوم‏ ‏نيست چگونه و چه زمانى قابل جبران مى‌باشد!

‏عجين بودن مذهب و عالمان و متخصصان دينى كه امرى مقبول و معقول و‏ ‏مورد تأييد مردم مسلمان است موجب شده است كه هر آسيب وارد بر‏ ‏روحانيت، قهرا متوجه اسلام و مذهب نيز باشد.

‏در چنين وضعيتى مسئوليت مراجع محترم و روحانيت شيعه سنگين تر‏ ‏خواهد بود؛ زيرا علاوه بر وظايف عمومى آنان كه لازمه رشته تخصصى‏ ‏آنان و توجه مردم به روحانيت و مرجعيت است، وظيفه دفاع از حيثيت‏ ‏مذهب و تطهير دامن آن از كارهاى خلافى كه حاكميت به نام مذهب انجام‏ ‏داده و مى‌دهد نيز بر عهده آنان خواهد بود؛ زيرا كارهاى خلاف شرعى كه‏ ‏خلاف اهداف اوليه انقلاب هم مى‌باشد و به نام دين و مذهب انجام‏ ‏مى‌گيرد از مصاديق بارز بدعت است . بدعت منحصر به تشريع و وارد‏ ‏كردن رسمى حكم غير دينى در دين نيست، بلكه شامل هر كار خلاف‏ ‏شرعى كه به نام شرع و مذهب انجام گردد نيز خواهد بود.

‏در آيه ۷۱ سوره توبه مى خوانيم: (والمومنون والمومنات بعضهم‏ ‏اولياء بعض، يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر) به مقتضاى‏ ‏جمع محلى به الف و لام استغراق، همه مومنين و مومنات نسبت به‏ ‏يكديگر در حد امر به معروف و نهى از منكر ولايت دارند؛ پس علماء‏ ‏اعلام به طريق اولى داراى اين ولايت مى‌باشند و نبايد ساكت باشند. و‏ ‏در وصيت مولا اميرالمومنين (ع ) مى‌خوانيم: «لا تتركوا الامر بالمعروف‏ ‏والنهى عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا‏ ‏يستجاب لكم » (نهج البلاغه، نامه ۴۷) ترك امر به معروف و نهى از منكر‏ ‏و بى تفاوت بودن مردم در برابر كارهاى خلاف، طبعا موجب سلطه اشرار‏ ‏است و دعاء فقط دردى را دوا نمى‌كند.

‏۳ - با توجه به آنچه گفته شد متذكر مى شوم: حوادث و فجايع ماههاى اخير‏ ‏كه پس از انتخابات رياست جمهورى در كشور و در مرئى و مسمع‏ ‏حضرات مراجع و علماى محترم رخ داد زنگ خطرى است براى روحانيت‏ ‏و مرجعيت . در اين حوادث حق‌كشى‌ها، ظلم ها، تخلفات فراوان به نام دين‏ ‏و با تأييد بخش اندكى از روحانيون حكومتى و وابسته انجام شد و به‏ ‏دنبال آن، اقشار وسيعى از مردم معترض طبق حق شرعى و قانونى و بر‏ ‏اساس اصل بيست و هفتم قانون اساسى با انتخاب مسالمت آميزترين راه، ‏اعتراض خود را به حاكميت ابلاغ كردند و حاكميت به جاى اين كه به نداى‏ ‏حق طلبانه مردم پاسخ مثبت و معقول دهد و درصدد تأمين حقوق تضييع‏ ‏شده آنان برآيد جمعيت چند ميليونى را آشوبگر و اغتشاشگر و عوامل‏ ‏بيگانه ناميد و به بدترين وضع و با خشونت كامل مردان و زنان بى دفاع را‏ ‏مورد ضرب و شتم و سركوب قرار داد و عده زيادى را بازداشت و گروهى‏ ‏را در خيابانها و عده اى را در زندان هاى مخوف به شهادت رساند.

‏عجب اين كه حاكميت با تكيه بر نيروى نظامى و انتظامى و كشيدن اسلحه‏ ‏بر روى مردم بى پناه و بى سلاح آنان را شهيد و يا زندانى نموده ولى در‏ ‏نهايت مردم را محارب ناميدند. خود بحران ايجاد كرده و نظام را به‏ ‏مخاطره انداخته ولى مردم و پايه گذاران نظام را اغتشاشگر و مخالف‏ ‏نظام مى نامند.

‏همزمان با سركوب مردم، تعدادى از فعالان سياسى و نخبگان كشور كه هر‏ ‏كدام از آنان سال ها در جمهورى اسلامى خدمات با ارزشى داشته اند را‏ ‏بازداشت و با طرح هاى از پيش تعيين شده بر خلاف شرع و قانون، شروع‏ ‏به پرونده سازى و گرفتن اعترافات دروغ و سپس نمايش آنها در‏ ‏دادگاههاى فرمايشى غير شرعى و غير قانونى نموده و در نتيجه آئين‏ ‏قضايى اسلام را مورد مسخره جهانيان قرار داده است ؛ و به جاى مجازات‏ ‏جدى آمران و عاملان آن همه جنايت، فقط با وعده دادن مجازات آنان، ‏همچون وعده بر مجازات آمران و عاملان قتل هاى زنجيره اى، به‏ ‏بازداشت افراد خدمتگزار ديگر و فشار بر دو كانديداى محترم‏ ‏حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ مهدى كروبى و جناب آقاى مهندس‏ ‏ميرحسين موسوى - دام توفيقهما و حفظهما الله تعالى - و بستن دفاتر و‏ ‏روزنامه هاى آنان و بازداشت همفكران و همكاران معزز آنان و متهم‏ ‏نمودن افراد صديق و خدوم در رسانه هاى وابسته حكومتى نموده و حتى‏ ‏از جايگاه مقدس نماز جمعه به امور واهى و دروغ همچنان ادامه مى‌دهند‏ ‏كه نهايت اين روند موجب تخريب بيشتر اعتقاد مردم به روحانيت و‏ ‏مرجعيت شيعه و اسلام عزيز خواهد شد.

‏در چنين شرايطى است كه مردم مسلمان ما از امثال حضرات مراجع و‏ ‏علماى محترم و اين حقير انتظاراتى دارند كه با توجه به وظيفه سنگينى كه‏ ‏شريعت مقدسه بر دوش عالمان دينى قرار داده است و نيز مسئوليت سنتى‏ ‏و تاريخى مرجعيت و روحانيت انتظار بجايى است . مردم مى‌گويند: اين‏ ‏ظلم ها و حق كشى ها و بدعت ها اگر خلاف اسلام است، چرا مراجع محترم و‏ ‏علماى دين كه حافظ دين و مذهب و حصن اسلام و شريعت و مدافع حقوق‏ ‏مردم و مبين احكام شريعت و از جمله امر به معروف و نهى از منكر و‏ ‏اظهار مخالفت با خلاف ها و بدعت ها هستند، در مقابل اين همه بدعت ها و‏ ‏كارهاى خلافى كه به نام دين و مذهب انجام مى‌شود به پيروى از دستور‏ ‏پيامبر اسلام (ص ) اظهار علم و مخالفت صريح با بدعت ها نمى كنند؟ و آيا‏ ‏اين همه مظالم و حق كشى ها و جنايات از بيرون آوردن خلخال از پاى يك‏ ‏زن يهودى توسط سربازان معاويه كمتر است كه مولاى متقيان حضرت‏ ‏على (ع ) فرمود: اگر مرد مسلمانى از غصه آن بميرد نبايد ملامت شود؟!‏ (نهج البلاغة، خطبه ۲۷). به يقين حضرات مراجع و علماى محترم قلبا از اين‏ ‏منكراتى كه به نام دين و مذهب انجام مى شود نگران و ناراحت مى باشند‏ ‏و بعضا اقداماتى نيز نموده اند، اما آيا با توجه به مفاد حديث شريف نبوى‏ ‏كه اظهار علم را واجب دانسته، اين مقدار كفايت مى‌كند؟

‏۴ - حضرات مراجع محترم به قدرت و نفوذ كلام خود در حاكميت توجه‏ ‏دارند و خوب مى دانند كه حاكميت در حفظ مشروعيت خود به آنان نياز‏ ‏دارد و از اين رو اينك آنان را هرچند به حسب ظاهر به رسميت مى‌شناسد‏ ‏و از آنان ترويج مى‌كند، و نيز مى‌دانند كه حاكميت از سكوت آن حضرات‏ ‏در قبال كارهاى خلاف خود بهره بردارى مى‌كند، پس آيا سزاوار است در‏ ‏امور مهمه اى كه به حيثيت و آبروى دين و مذهب و تأمين حقوق اقشار‏ ‏عظيمى از مردم و نيز ديندارى و حفظ اعتقادات مذهبى جوانان مربوط‏ ‏است سكوت كرده به نحوى كه بين مردم چنين تلقى شود كه خداى ناكرده‏ ‏مراجع و روحانيت موافق و مويد كارهاى خلافى هستند كه به گوشه اى از‏ ‏آنها اشاره شد؟

 ‏در خاتمه يادآور مى شوم: اين جانب هنوز از اصلاح امور مأيوس نشده‌ام‏ ‏و به نظر مى‌رسد مراجع عظام تقليد مى‌توانند ترتيبى دهند تا با راهنمايى‏ ‏و ارشاد آنان و با همفكرى با دو كانديداى محترم رياست جمهورى و‏ ‏نمايندگان عاقل و معتدل و كارشناس متدين و امين از طرف نظام، ‏راههاى برون رفت از اين بحران بزرگ را كه براى جمهورى اسلامى و‏ ‏مشروعيت آن پيش آمده است بررسى كرده تا آنچه را مصلحت ديدند‏ ‏صادقانه با اشراف حضرات مراجع مورد عمل قرار گيرد. و بالاخره‏ ‏حاكمان، سياست يك بام و دو هوا و به كيش خود خواندن و طرد كردن‏ ‏ديگران را نه به طور موقت، بلكه براى هميشه رها كنند و مردم را كه‏ ‏صاحبان اصلى حكومتند از روى صدق و به دور از شعار ارج نهند و آراء‏ ‏آنان را مورد نظر و عمل قرار دهند و اسلاميت و جمهوريت حقيقى و‏ ‏عدالت واقعى را اجرا نمايند. براى انسان اقرار به اشتباه ننگ نيست، زير‏ ‏بار حق نرفتن ننگ است.

‏عظمت اسلام و مسلمين و عزت و كرامت مردم ايران و سلامتى و توفيق‏ ‏بيشتر شما را از خداوند بزرگ مسألت دارم.

‏۲۳ رمضان المبارك ۱۴۳۰ - ‏۱۳۸۸/۶/۲۲‏‏
‏قم المقدسة - حسينعلى منتظرى

مهدی کروبی: قبای آقايان لای در مانده است!

بسم الله الرحمن الرحیم

ملت شریف و تاریخ ساز ایران

آنچنانکه می دانید خادم شما در روزهای پس از انتخابات و در تندباد حوادثی که در سه ماهه گذشته از سر این مملکت و نظام گذشته است، نامه های هشدار دهنده و آگاه کننده پی درپی و متناوبی را خطاب به مسئولین امر نوشته است بدین امید که گشایشی حاصل گردد و مباد که حقی ضایع شود و ظلمی صورت بگیرد و ظلم و آه مظلومان دامان ما را بگیرد و رها نسازد؛ چه آنکه به توصیه دین و تجربه تاریخ می دانیم که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

سه ماه از سر مملکت ما گذشت، اما چگونه سه ماهی؟ اگر در انتخابات ریاست جمهوری نهم ما ساعتی به خواب رفتیم و بیدار که شدیم، گویا که به خواب اصحاب کهف فرو رفته باشیم، همه چیز را دگرگون شده دیدیم؛ در انتخابات ریاست جمهوری اخیر اما همانطور که پیشتر هم گفته ام دیگر بیدار ماندن تا صبح هم کارساز نبود؛ چراکه قبح دزدیدی شبانه ریخته و این بار کار به رهزنی رسیده بود. این اما تازه اول ماجرا بود. هیچ گاه برای من قابل پیش بینی نبود که یک روز در جمهوری اسلامی به تظاهرات آرام و مسالمت آمیز مردم چنین پاسخ دهند که دادند. پرسش و ابهام مردم درباره سرنوشت رایی که داده بودند را پاسخ دادند اما نه با برهان و منطق که با گلوله و باتوم و چماق و ضرب و شتم. در کوچه و خیابانها هر آنچه را که دور از انتظار بود دیدم؛ صحنه هایی که خاطرات دوران جوانی ما را زنده می کرد. به مرور زمان و در گذر حوادث اما خبرهایی دیگر رسید از شکنجه و انجام اعمال حیرت آور از درون بازداشتگاههای بی نام و نشان؛ خبرهایی که بر حیرت من و هر ناظر و بیننده ای می افزود. افرادی می آمدند و نقل می کردند یا با سند و شهادت نشان می دادند در ایام محبس چه از سر آنها که نگذشته است؟

خدایا مهدی کروبی چه می دید و چه می شنوید؟ یا للعجب؛ کاش او زنده نبود و نمی دید که روزی در جمهوری اسلامی شهروندی نزد او بیاید و شکوه کند که در ساختمانی بی نام و نشان، توسط افرادی بی نام و نشان تر،هر عمل قبیح و غیر معمولی بر او صورت گرفته است: از لخت و عریان کردن افراد و نشاندن آنها در مقابل یکدیگر تا فحاشی های وقیحانه و ادرار کردن در صورت آنها و رها کردن چشم و دست بسته دختران و پسران در بیابان. اینها کم نبود که خبر از تجاوز به دختران و پسران در بازداشتگاهها نیز رسید. با خود گفتم که سه دهه پس از انقلاب و دو دهه پس از فوت امام به راستی ما به کجا رسیده ایم؟

طبیعی بود که رگهای غیرت به جوش آیند. که مگر می شد با شنیدن این اخبار و گزارش ها آرام نشست و سر راحت بر بالین گذاشت؟ اینچنین بود که دست به نوشتن نامه ای خطاب به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بردم. نوشتم که خبر از تجاوز و شکنجه و انجام اعمال غیر معمول می رسد و من بی هیچ داوری از شما می خواهم که تحقیق کنید و دریابید که آیا چنین فجایعی رخ داده است یا نه؟ این نامه که منتشر شد اما پاسخ آن، هیاهوهای بسیار بود که آغازیدن گرفت و بارانی از دشنام و تهدید بود که بر سر من باریدن گرفت. خطیبان جمعه در اقدامی هماهنگ و برآمده از دستورالعمل های اداری، از تریبون نمازجمعه هرآنچه توانستند علیه من گفتند و به من نسبت دادند. اینچنین بود که تردیدهای من جدی تر شد. با خود گفتم که اگر چنین فجایعی رخ نداده بود می گفتند که رخ نداده است، اما حملاتی بدین صورت غیر معمول از تریبون های کوچک و بزرگ نماز جمعه و فحاشی هایی چنین نامعمول از سوی برخی مطبوعات نشان از آن دارد که آتشی به خرمن عده ای افتاده است. خود را مکلف دیدم که بایستم و از میدان به در نشوم.

نامه ای که به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشته بودم برای بررسی در اختیار رئیس قوه قضاییه وقت قرار گرفت و آیت الله شاهرودی نیز دستور پیگیری ماجرا را به دادستان کل کشور،آقای دری نجف آبادی، داد. آقای دری تماسی با من گرفت و مقرر شد تا نماینده ای را نزد من بفرستد. آن نماینده آمد و من از باب نمونه، فردی را که مدعی بود علاوه بر شکنجه مورد تجاوز نیز قرار گرفته است، به ایشان معرفی کردم. نماینده اقای دری نیز تاکید کرد که کسی از ماجرا باخبر نشود تا خللی در روند رسیدگی پدیدار نگردد و حتی در خواست کرد که بازجویی خارج از محل دفتر من و در مکانی دیگر صورت پذیرد که کاملا محفوظ بماند. تا اینجای کار برخوردها معقول بود. تا اینکه پای دادستان اکنون معزول تهران به ماجرا گشوده شد. او تماسی با من گرفت و گفت که نماینده ای را برای بررسی ماجرا به ملاقاتم می فرستد. آن فرد آمد و از من شاهد و نمونه خواست. صحیح آن بود که من مطابق قراری که با نماینده آقای دری گذاشته بودم، می گفتم که به دستور آقای شاهرودی، اکنون آقای دری و نماینده ایشان درحال پیگیری ماجرا هستند و از من خواسته اند که اطلاعات خود را با فرد دیگری درمیان نگذارم. اما از انجا که درکار خود مشکلی نمی دیدم و بنا را بر احقاق حق و تعامل با مسئولان می دیدم، به نماینده دادستان معزول تهران این فرصت را دادم که در اتاقی در دفتر کارم با همان شاهدی که نماینده آقای دری نیز پای سخنش نشسته بود ملاقات کنند و شرح شکوه و شکایت او را بشنوند. گفتم که اگر می خواهید مکان دیگری را برای ملاقات با آن شاهد معین کنید که نماینده دادستان تهران اما برخلاف نماینده آقای دری گفت انجام ملاقات در دفتر خود من را مناسبتر تشخیص داد.

بر خلاف ملاقات اول که به خوبی انجام شد این ملاقات اما صورتی دیگر به خود گرفت. آنچنانکه در اثنای جلسه آن پسر بیرون آمد و گفت که اینها به دنبال چیز دیگری هستند و دعوی پیگیری قضایی ندارند، بلکه در اندیشه برخورد سیاسی و پاک کردن صورت مساله اند. گفت که نماینده دادستان تهران می خواهد که همراه او به پزشکی قانونی بروم. او را مجاب کردم که همراه آنها برود. در راه اما آنها به بازجویی سیاسی خود ادامه داده و به او گفته بودند که تو باید به خاطر خدا و به خاطر خانواده و آبرویت سکوت می کردی و نباید آلت دست سیاستبازان می شدی و بسیاری سخنان دیگر از این دست که اکنون مجال شرح آن نیست.

آن روز گذشت و فردای آن، همان پسر، وحشت زده نزد من آمد و گفت که رفته اند و در محله از خانه و همسایه درباره او تحقیق کرده اند. گفتم وحشت نکن، هدف آنها کشف حقیقت است. پسر اما باری دیگر به من مراجعه کرد و گفت که آنها ماجرا را به پدر او گفته اند و آبرویش رفته است و پدر او مدام گریه می کند. از پسر خواستم که پدرش را نزد من آورد تا با او سخن بگویم و آرامش کنم. آن پسر اما رفت و دیگر خبری از او نشد. پس از مدتی سه شنبه گذشته پدر به سراغ من آمد درحالیکه نگران فرزندش نیز بود. مردی بیش از هفتاد ساله و محترم را دیدم که اندوه از چهره و سخنش می بارید. می گفت ما مسلمان و مذهبی هستيم و چرا با ما چنین کردند؟ عکس هایی را از جیب خود درآورد و نشانم داد تا از سابقه شان گفته باشد. تصویرهایی از زمان جنگ که پسر مجروحش را خوابیده بر تخت بیمارستان نشان می داد، درحالیکه رهبری فعلی - رئیس جمهور وقت- در عیادت از مجروحین بر سر تخت او ایستاده و درحال بوسیدن فرزند مجروح اوست و فرزندش نیز دست خود را بر گردن ایشان انداخته است. می گفت که سابقه ما آن بوده است و امروز ما نیز چنین است. شکوه و شکایت داشت که آبروی ما را در محله برده اند و از کسبه محله نیز درباره ما پرسیده اند. می گفت که من در خانه مان وحشت دارم. او را در ماشینی سوار کرده و درباره پسرش سوال پیچش کرده اند و او هم توضیح داده بود که فرزندش دانشجو و صادق و راستگو است. با این حال به این نیز بسنده نشده بود. می گفت که بعد از این به خانه آمدم و ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد. پایین آمدم و در را باز کردم اما کسی نبود، بالا که آمدم دوباره زنگ خانه به صدا درآمد و دوباره در را باز کردم و کسی را ندیدم. این اتفاق برای بار سوم هم افتاده بود و این بار که او در را گشوده بود با موتورسواری روبرو شده بود که در مقابل خانه آنها قرار گرفته و فردی نیز با چهره مهیب بر ترک آن درحال عکس برداری از خانه آنها و داد و فریاد و بدگویی علیه شان در محله بود. پدر می گفت که با این اتفاقات ما در این خانه دیگر امنیت و آرامش نداریم.

گویا اینها ماموران تحقیق بودند که برای کشف حقیقت و دستیاری قضاوت آمده بودند. واین نتیجه و دستاورد ما بود از اولین سندی که در اختیار دستگاه قضایی قرار دادیم. دستگاه قضایی در نظام اسلامی که خود را با رویه حضرت امیر مقایسه می کند، برای تحقیق قضایی به هدف تهدید، موتورسوار مسلح سراغ شاکیان فرستاده بود. شرم است از بردن نام حضرت امیری که برای کندن خلخال از پای یک زن یهودی به خود می پیچید و اسوه عدالت بود و باری نیز که در دادگاه به شکایت یک یهودی حاضر شد و قاضی نام ایشان را به کنیه برد، به اعتراض گفت که در پیشگاه قضاوت، من و این یهودی با هم برابریم.

ادامه‌ی «مهدی کروبی: قبای آقايان لای در مانده است!»

لعنت به جاده‌ها، اگر...

(نقل از روزنامه‌ی اعتماد)

نمي دانم فيلم «مسافران» بهرام بيضايي را ديده ايد يا نه. من نخستين بار 18 سال پيش آن را تماشا کردم اما هنوز و همچنان مضمون کليدي آن در ذهن و خاطرم نقش بسته است. داستان فيلم بر محور يک «حادثه» تنيده مي شود. خانواده يي براي شرکت در مراسم عروسي از شهرستان به سوي تهران حرکت مي کنند اما در مسير جاده بر اثر تصادف همگي کشته مي شوند بنابراين عروسي به عزا مبدل مي شود. البته قرار بوده «آينه قديمي» مادربزرگ را نيز همراه خود بياورند که معلوم نيست پس از تصادف مرگبار چه بلايي سرش آمده. فيلم «مسافران» به باور من همچون ديگر کارهاي ارزنده بهرام بيضايي چندلايه و تامل برانگيز است اما آنچه براي اين قلم حکم «کليدواژه» فيلم مسافران را دارد اين جمله پررمز و راز مرحوم «جميله شيخي» بازيگر نقش مادربزرگ است که در آن پلان تاثيرگذار مي گويد؛ «لعنت به جاده ها اگر باعث جدايي آدم ها شوند.»

30 سال پيش مردم ايران از هر نقطه يي در سراسر اين کشور با هر سليقه و خرده فرهنگ و ابزار و وسيله و خودرويي، همه حرکت کردند. به کجا؟ به سوي مراسم عروسي، بخت يار بود و همه يا بيشتر آنان به مراسم رسيدند. جشن برپا شد و عروس انقلاب بر تخت نشست. اما انگار «جاده ها» دست بردار نبودند. اين بار «جاده ها» پس از مراسم عروسي به جان آدم ها افتادند. هر روز يک جاده، يک راه، قرباني گرفت. آن جماعتي که در جشن عروسي کنار هم بودند به تعداد جاده ها، گروه گروه شدند. آنگاه حادثه پشت حادثه. عزا در پي عزا. من هرگاه فيلم هاي مستند تاريخ 30 ساله نظام را مرور مي کنم که سال به سال و گاه در فاصله يي کوتاه تر، چهره هايي سرشناس از آن «غيب» شده اند، بي اختيار اين عبارت فيلم مسافران را تکرار مي کنم که «لعنت به جاده ها اگر باعث جدايي آدم ها شوند.»

تا پيش از قضاياي انتخابات اخير و به ويژه حوادث و برخوردها و دستگيري هاي گسترده و برخي اقدامات غيرقانوني خسارت آور و به ويژه محاکمات و اعتراف پراکني هاي آنچناني، همواره باورم اين بود که نظام جمهوري اسلامي به اتکال خداوند و برخورداري از پشتوانه اعتماد عمومي توانسته است در هر برهه يي متناسب با «نوع حادثه»- هرچند به بزرگي «جنگ تحميلي» و از آن دست- تدبيري شايسته و متناسب با «اصل موجوديت مراسم عروسي» برگزيند و اجازه ندهد «هژموني عزا» بر تماميت خانواده سايه افکن شود.

اما افسوس که آنچه اين روزها پيش روي ماست حکايت ديگري را ساز مي کند. انگار برخي «طبيب نمايان تازه به دوران رسيده» براي علاج هر دردي، تنها و تنها يک قلم داروي شفابخش در چنته دارند و آن استعمال «جوشانده گل ختمي» است خواه بيمار مبتلا به خشکي مزاج باشد يا برعکس، يا حتي کسالت روحي داشته باشد، مگر به صراحت اعلام نشد که؛ اين يک «اختلاف خانوادگي» است؟ مگر بر پيشينه درخشان و برجسته هاشمي و موسوي و کروبي که جملگي در بالاترين رده هاي مسووليت و خدمت در اين نظام عمري سپري کرده اند، مهر تاييد زده نشد؟ مگر بسياري از آنان که نزديک يا حتي بيشتر از دو ماه است در شرايط مبهم و شبهه ناک زندان گرفتار شده اند تا همين چندوقت پيش در زمره کارگزاران نظام نبوده اند؟ مگر محمد قوچاني و احمد زيدآبادي و ديگران چه خطاي پنهاني مرتکب شده اند؟ مگر ديدگاه ها و مواضع سياسي و فرهنگي اين جماعت، خواه در کسوت فعال سياسي يا روزنامه نگار اصلاح طلب، پديده يي مرموز و پنهان و ناشناخته بود که اکنون سناريست هاي مقابله با «توهم انقلاب مخملي»، ارشميدس وار فرياد سر مي دهند؛ «يافتم، يافتم،»

آيا اين است شيوه برخورد با يک اختلاف خانوادگي؟ به واژه واژه کيفرخواست بنگريد و به فريادهاي «هل من مبارز» برخي روزنامه ها که انگار هيچ چيز جز جرعه يي «شرف و حيثيت» ديگران عطش آن را فرو نمي نشاند.

و به پاره يي خطابه ها و خطبه ها که از جايگاه معروف به «وحدت بخشي» جواز وحشت و نابودي وحدت را صادر مي کنند. و چه کودکانه و خوش خيال، لابد مي خواهند يک بار براي هميشه کار را يکسره کنند.

و به اظهارات غيرمسوولانه برخي «آتش بيارهاي معرکه» که متاسفانه حرمت شأن لباس نهاد سپاه را پاس نمي دارند و هرچه مي خواهند، مي گويند و مي نويسند و ذره يي به پيامدهاي اين شيوه «سوراخ کردن کشتي توفان زده» نمي انديشند، چرا بايد براي «خودارضايي» از واقعيت ها- هر چند باب طبع ما نباشد - فرار کنيم؟، سوگند به همه مقدسات عالم، که حال عمومي جامعه خوش نيست. اين را از نگاه هاي مردم، از کم حوصلگي و غرولندهاي روزمره و از سکوت مرموز آنان مي توان دريافت.

قبول دارم که نظام با يک مساله بي سابقه در 30 سال گذشته اش مواجه شده. اما از نظر من، هر دو طرف مساله از يک جنس و ماهيت اند. البته يک طرف خود را «حق مطلق» و طرف ديگر خود را در «موضع مظلوميت» مي داند.

و از قضا، پيچيدگي مساله نيز به همين ويژگي مربوط است. هر دو طرف نيز، هر چند به تفاوت، برخوردار از پايگاه اجتماعي هستند. اين طور نيست که يک سوي قضيه پشتوانه عظيم و يکپارچه مردمي داشته باشد و سوي ديگر، هيچ.

آيا سناريست هاي «توهم انقلاب مخملي» مي خواهند جنگ «حيدري - نعمتي» راه بيفتد؟، مردم در برابر مردم،؟

هنر و مهارت و تدبير و هوشمندي يک مرکزيت کلان مديريت اجتماعي در چنين موقعيت هايي بايد خود را عرضه کند. با بگير و ببند و ايجاد محدوديت و ممنوعيت و لغو فلان مراسم مذهبي و انتشار قطره چکاني و کاناليزه اخبار و اطلاعات غلط از رسانه هاي رسمي و ناسزاگويي و هتک حيثيت اين و آن شخصيت مورد احترام بخش هاي گسترده يي از جامعه که کار درست نمي شود. به نظر من تکرار اين روش هاي لجبازانه، حاصلي جز «شرطي شدن» رفتار جامعه در پي نداشته و نخواهد داشت. کار به جايي رسيده و بيش از اين نيز خواهد رسيد که دست کم بخش مهمي از افکار عمومي، حتي نسبت به تصميمات و اقدامات مثبت نيز به ديده ترديد مي نگرند. آيا اين نتيجه مطلوبي براي نظام است؟ اعتراف مي کنم که با همه «بي حاصلي» اين گونه نوشته ها، به قول برخي از دوستان، کارم شده «روضه خواني» و مرثيه سرايي، اما آيا کار ديگري نيز مي توان کرد؟ «لعنت به جاده ها اگر باعث جدايي آدم ها شوند.» آيا «مسافران» با «آينه قديمي مادربزرگ» به مراسم عروسي خواهند رسيد؟

پنجشنبه ۱۹ شهریور ۸۸

اشک ها و لبخندها: درباره اتهام جاسوسی برای ام آی-۶

(نقل از بی‌بی‌سی)
جان کین - استاد علوم سیاسی دانشگاه وست‌مینستر

لندن، شنبه ۱ اوت: یکی از آن لحظات عجیبی که سکوتی ترشرویانه معقول ترین واکنش ممکن است. همکاری تلفن زد که خبرهای ناگوار را بدهد. می گفت: "امروز صبح، در کیفرخواستی از سوی دادگاهی در جمهوری اسلامی، معاون دادستان نام تو را به عنوان یکی از توطئه گرانی اعلام کرد که به نحوی سازمان یافته برای براندازی رژیم فعلی ایران از طریق ایجاد یک کودتای مخملی تلاش داشته اید".

با خودم فکر کردم حتماً شوخی است. لحظه ای تردید کردم: "چی؟ یکی از توطئه گران؟ دیگر چه کسی توطئه کرده؟". لحن همکارم جدی بود: "یورگن هابرماس، ریچارد رورتی. شما متفقاً متهم اید به این که جاسوس های سازمان سیا و ام آی - ۶ هستید. جزییات بیشتر را امروز بعد از ظهر برایت می فرستم".

خنده: خبر چندان چرند و عمیقاً یاوه بود که با قطع شدن تلفن از بن دل قهقه سر دادم. تا جایی که می دانم، حق ندارم این ماجرا را به استهزاء بگیرم، اما این دقیقاً همان چیزی است که گویا دادستان دولت قصد دارد به دادگاه و جهان خارج ثابت کند، یا دست کم چنین به نظر می رسید.

طولی نکشید که با خبر شدم همین اتهامات را "کیهان"، روزنامه مشهور صبح تهران هم منتشر کرده است. پیام فضلی نژاد، "پژوهشگر" و "نویسنده پرفروش ترین کتاب سیاسی سال" در خلال مقاله ای پنج قسمتی که از ۱۳ تا ۱۸ تیر ۱۳۸۸ (چند هفته پس از انتخاباتی که قلب کشور را پاره پاره کرد) افراد مختلفی را که با محمد خاتمی رییس جمهوری سابق ارتباط داشته اند به زمینه چینی برای به دست گرفتن دولت از طریق یک "ضد-انقلاب مخملی" متهم کرد و جنجال سیاسی بزرگی را باعث شد.

پیام فضلی نژاد که تقریبا می توان با اطمینان گفت نظرات منابع امنیتی پشت صحنه را تکرار می کرد، سخنی از انتخابات به میان نیاورد و هیچ حرفی هم از این واقعیت نزد که میلیون ها ایرانی پیشاپیش به این نتیجه رسیده بودند که ممکن است گروهی که قدرت را در اختیار دارند انتخابات را دست کاری کرده باشند تا همیشه قدرت سیاسی را در اختیار داشته باشند و ممکن است برای این کار به هر حیله ای متوسل شده باشند، آن هم با تأیید رهبر کشور.

آقای فضلی نژاد به جای این ها مدعی توطئه ای کثیف شد – خیانت روشنفکران که شبکه ای جهانی از سازمان های خارجی از جمله کنگره آمریکا، پارلمان هلند، انجمن سیاست خارجی آلمان، بنیاد موقوفه ملی دموکراسی (NED) و البته دانشگاه خودم، وست مینستر، آن را تدارک دیده اند.

او مدعی بود که در قلب این توطئه "سه مغز متفکر سازمان سیا و ام آی- ۶" قرار دارند. من به همراه هابرماس و رورتی "تئوریسین های اطلاعاتی و امنیتی" نامیده شده بودیم که توانسته بودیم پروژه 'جامعه مدنی' را تبدیل به 'مبارزه مدنی' کنیم، و این بار ایران را هدف قرار داده بودیم.

آقای فضلی نژاد در ادامه رورتی را "جاسوس کهنه کار" و صاحب "تئوری های سراسر فاشیستی" خوانده بود و گفته بود که هابرماس "برجسته ترین فیلسوف آلمانی و مشهورترین نظریه پرداز 'نافرمانی مدنی' به شمار می رود که برای ارزیابی موقعیت پروژه آمریکایی 'گذار به دموکراسی' از چین تا ایران را پیموده است".

دانشوران و دانشگاهیان در برابر این ارعاب های پوشانده شده با دروغ چه واکنشی باید نشان دهند؟ من نمی توانم به نیابت از یورگن هابرماس سخن بگویم. با او درباره این موضوع مکاتبه کرده ام. متأسفانه ریچارد رورتی دیگر در میان ما نیست، هر چند کمابیش یقین دارم اگر این ها را می شنید اولین واکنش اش به این اتهامات، تبسمی شکاکانه می بود و شانه بالا انداختنی که خاص خود او بود.

آن چه باید گفت این است که این اتهامات، افترا و تهمت هستند و اقتضای اقدام حقوقی و طرح شکایت قانونی را دارند. این اتهامات تماماً و از بنیاد دروغ اند. آقای فضلی نژاد و دادستان کشور و خبرگزاری فارس – سازمانی رسانه ای که دادگاه هایی را که درجریان هستند به تفصیل پوشش می دهد – واقعیت ها را در راستای اغراض خود قلب و تحریف کرده اند.

منابع امنیتی و اطلاعاتی شان کودن تر از آن چیزی است که گمان می کنند. وردی که خوانده اند نگرفته است. من «استاد کرسی جامعه مدنی دانشگاه وست مینستر» نیستم (من استاد علوم سیاسی ام). مرکز مطالعه دموکراسی در سال ۱۹۸۸ تأسیس نشد (یک سال پس از آن تأسیس شد) و هرگز میزبان "پروژه جامعه مدنی در ایران" نبوده است. من نه «تئوریسین ام آی- ۶» هستم و نه "مغز" آن (من با چنین سازمانی هرگز هیچ تماسی نداشته ام و اساساً هرگز آگاهانه چنین کاری نمی کنم).

من «شاه کلید» امور، آدم ها یا اتفاقات نیستم، هر چند آقای فضلی نژاد و دادستان هر دو با منطق جایگزینی خام دستانه و ساده لوحانه، هر چیزی را ممکن می دانند: الف نماینده ب است، ج نماینده ب و در نتیجه ج، الف است و الف، ب و ج تسلسل و توالی علی -معلولی دارند و در نتیجه نهایتاً انگیزه و جنس شان یکی است.

من «چهره ای پنهان» نیستم که هماهنگ کننده «مشورت هایی» با «شورای روابط خارجی آمریکا یا انجمن سیاست خارجی آلمان» باشم. من «بارها به تهران» نیامده ام (تنها دو بار به تهران رفته ام و در هر دو مورد به دعوت رسمی و برای ایجاد ارتباط های دانشگاهی و علمی به تهران سفر کرده ام). من واقعاً با سعید حجاریان -یکی از قربانیان دادگاه های فعلی- دیدار کرده ام و گفت وگویی لذت بخش و محترمانه با او داشته ام اما نه با هدف «براندازی نرم» یا «کودتای مخملی» یا به قصد «منتقل کردن آخرین دستور العمل های کودتای مخملی» از سازمان دهندگان سایه نشین و مجهول آن.

در سال ۲۰۰۴، طی یکی از این دو سفرم به تهران، در واقع یک دوره فشرده را که با آن رسما موافقت شده بود، بر مبنای تحقیق ام برای «زندگی و مرگ دموکراسی» (که اکنون منتشر شده است) درس دادم.

این دوره که شامل چهار سخنرانی علمی بود یک «کارگاه آموزشی برای گذار به دموکراسی» نبود. این مدعای نادرستی است که من «در عملیات فروپاشی حکومت های اروپای شرقی» شرکت داشته ام. من "سال های ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ را در چکسلواکی" نبوده ام (آن زمان در کانادا زندگی می کردم) و هیچگاه «بارها» به لهستان سفر نکرده ام و برای «لهستانیزه کردن ایران» هم تلاش نکرده ام.

خطاهای بسیار، تحریفات مضاعف، افسانه بافی ها بی شمار: قهقه بی اختیار من آشکارا نتیجه خواندن چرندیاتی بود که حاصل استدلال هایی بر اساس جایگزینی های نامربوط، نتایج استنتاج نشدنی و پارانویای انتقام جویانه است.

چندین ثانیه بعد، احساس بیم و هراس کردم. وقتی همکارم تلفن را قطع کرد، قهقه من بر لبان ام ماسید و جای خود را به ابرهای تیره اندوه داد از این فکر که کلمات می توانند زندگی ها را ویران کنند، یا اسباب شکنجه و قتل شوند.

برای دانشگاهیان، اسباب خنده و تفریح نیست که کسی آن ها را هم آغوش توطئه گران، مزدوران و مأموران مخفی «غرب» و «صهیونیسم» بداند. بسیار بدتر آن است که قربانی روایتی به دقت بازسازی شده باشی که هدف خام آن بازنمایی ناآرامی های مدنی حاصل از انتخاباتی دست کاری شده، در لباس توطئه ای سازمان دهی شده از سوی خارجی ها باشد؛ روایتی که سازندگان آن ابتدا شمار فراوانی از بهترین و درخشان ترین مغزهای کشور را احتمالاً با نیت تحکیم پایه های یک کودتا (از طریق قدغن کردن فوری هر گونه مخالفتی که با گرایش های "سبز" دموکراتیک همراه باشد) متهم کردند.

به کافکا می اندیشم. کل این ماجرای هرزه و شنیع مرا به یاد توصیف های او از ماشین تحریری می اندازد که نوک قلم تیز مرکب افشان آن، کلمات را بر تن خونین قربانیان اش حک می کرد. بیش از دو ماه است که دستگیر شدگان، با پیژامه های آبی رنگ زندان و دمپایی های لاستیکی، در برابر دادگاه انقلاب در تهران حاضر می شوند و در معرض شکنجه های شفاهی قرار می گیرند. آن ها که مجبور بوده اند در سکوت به حجم عظیمی از دروغ های ریز و درشت گوش فرادهند، متهم به طراحی خشونت های بعد از انتخابات هستند که جان ده ها نفر را گرفته و باعث مجروح شدن صدها نفر دیگر و ارعاب شمار ناگفته ای از شهروندان بی گناهی شده است که چیزی نمی خواسته اند جز زندگی در کشوری که در آن قدرت به شکلی مسالمت آمیز تقسیم شود، به حقوق انسانی و مدنی احترام گذاشته شود و هیچ کس در فضای هراس از مقامات زندگی نکند.

کسی نمی داند که کجا و کی این حرکت ارعاب، وحشت آفرینی و خشونت تمام می شود. از منظری دانشگاهی، نگران کننده ترین تحولی که رخ داده و اخیراً تأیید آن در سخنان رهبر کشور آمده است، ارتباطی است که میان علوم انسانی، دانشگاه ها و به اصطلاح «ضد-انقلاب های مخملی» بر قرار کرده اند.

حمله بردن به علوم انسانی به عنوان کانون خیانت، عملاً حمله ای است به همه پژوهش های مستقل دانشگاهی که درباره قدرت، تاریخ آن، میراث امروزی آن و محدودیت های مطلوب اش صورت می گیرد. این حمله مقدمه ای برای خيره‌‌سری است و به طور طبیعی به توهم های کور، خطاهای عظیم، رهبری درجه سوم و اشتباهاتی زنجیروار خواهد انجامید.

این حمله نابخردانه به صداقت و سلامت دانشگاهیان توضیح می دهد که چرا می خواهم این پیام را به کسانی بدهم که اکنون محاکمه می شوند یا محاکمه شده اند و همچنین به آن عده از پژوهش گرانی که اکنون به عنوان دشمن حکومت، آماج حمله واقع شده اند چرا که حرفه شان مطالعه جامعه و دولت بوده است. پیام ساده است: من تنها یکی از بی شمار کسانی هستم که به شما می اندیشد. آنگاه که شما را با خشونت میان دالان های قیرگون شایعه، اهانت، تهمت، ضرب و جرح شبانه، اتهامات دروغین، محرومیت از خواب، زندان انفرادی، تجاوز، اعترافات اجباری و جلسات نمایشی دادگاه به پیش می رانند ما رنج می بریم و می گرییم.

تعقیب و محاکمه شما و حبس های درازمدت هیچ حاصل و دستاوردی نخواهد داشت. این ها نارضایتی عمومی، بیکاری، فقر، بی ثباتی منطقه ای و زمامداری دولت فاسد را پایان نخواهد داد. هر چه بگویند یا بکنند، خیره سری، ظلم و بی کفایتی از حمایت خدا برخوردار نیست. حبس و زندان بدون محاکمه – که بنا به قانون اساسی ممنوع است – و مرگ در بازداشت هیج نسبتی با خرد یا عدالت، یا با دعوت پیامبر به گوش فرا دادن به مردم و برخورد شفقت آمیز و محترمانه با آنان ندارد.

دوستان! به این دلیل است که می دانید هر چه در مقام ضعف بگویید یا بکنید علیه شما به کار گرفته می شود – و به این دلیل است که شما عزم کرده اید که استوار باشید و چنگ در رشته صداقت و راستی بزنید و با علم به این که عزیزان تان و میلیون ها نفر در سراسر جهان شما را از یاد نخواهند برد و مخمصه مخوف شما را به حساب تقدیر و قسمت نخواهند گذاشت، شهامت و تسلا خواهید یافت.


لندن،
۹ سپتامبر ۲۰۰۹

عبدالکریم سروش: حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود

 عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد. صندوق‌ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند. قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند وجهانيان يک چشم خشم و يک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت. شيطان خنديد و آنگاه ستاره‌ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه‌ای،
که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی‌اند و من از شما متشکرم. «زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.» نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده‌ام. گوش‌های شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که «حرمت نظام هتک شد» و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دل‌های سوخته و لب‌های دوخته و خون‌های ريخته و دست‌های بريده و دامان‌ها ی دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم‌کشيدگان و ستم‌ستيزان نگذاشتند.

«پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،» قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده‌ی عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی‌اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه‌ای،
 می‌دانم که روزهای تلخ و سختی را می‌گذارنيد. خطا کرده‌ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می‌خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می‌زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می‌گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن‌ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را ... آزاد بگذاريد، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می‌رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می‌کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می‌آوريد. اما هم انتخاب خات می‌هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می‌زنيد. و خون را به خون می‌شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

 خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت‌های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی‌نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش‌تراشی را به سرقت برده است!


 از صبر خدا در شگفت بودم. می‌دانستم که
 لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می‌دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می‌سوزند و می‌گريند و به زبان حال و قال با خدا می‌گويند:
 ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا (خداوندا ما را از اين محيط پر ستم نجات بخش و برای ما ياوری بفرست).
 می‌دانستم که «چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است.» زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می‌خواستند (و می‌خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی‌شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که «خدايا چرا ما را رها کرده اي»، مگر سياهکاران را نمی‌بينی که سبزها را سرخ کرده‌اند، مگر عبوسان و ترش‌رويان را نمی‌نگری که شيرينی‌ها را تلخ کرده‌اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می‌نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می‌بينی و بازهم استغنا می‌ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: «هتک حرمت نظام»، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده‌ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرين‌ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه‌ای،

 می‌خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوايیش از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری‌ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می‌کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

 سال‌ها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قو‌می ‌اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه‌ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی‌ و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه‌ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله‌های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه‌ای و معرکه‌ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان. عمله‌ی استبداد نظامی ‌و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی‌های واژگونه و زيرکی‌های ابلهانه، و ستم‌های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی‌ها و آدم کشی‌ها و تقلب‌ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه «رزمايش» بود، نه «فتنه» و نه «مسجد ضرار» (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می‌زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدان‌های بيدار، بر رأی خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رأی و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند، ولی ما صدای خنده‌ی خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه‌ای،
بارها حافظان، حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:
با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی
و گفتند:
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند
نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره‌ی طيبه‌ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می‌کوشيد با نظامی‌‌گری و انوری‌پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.
 اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه‌ی قهر او ايمان بری

 فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستين ژنده‌ی قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته‌ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين‌تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می‌خنداند اينک می‌گرياند و می‌لرزاند. دانشگاهی که می‌خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم، حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده‌اند و به زيان شما روان می‌شوند. ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه‌ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه‌اش را می‌بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می‌گرديد (که در آن هم عزمی ‌و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می‌گذاشتيد، فسادها را رو می‌کردند و مفسدان جرات فساد نمی‌کردند. می‌گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه‌ی استبداد رأی و نخوتِ شوکت و فساد قدرت در نمی‌افتاديد. می‌گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه “پايگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

 ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی ‌و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می‌ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می‌سازد. حکومت بر مردمی ‌شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.
 *************

 با خود می‌گويم برای که اينها را می‌نويسم؟ برای نظامی ‌که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده وخيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسواييش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می‌آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذرة الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می‌کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته‌ام و درس دين داده‌ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می‌جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده‌ام از تو پوزش و آمرزش می‌طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه‌ی مردان راستگو و به آب ديده‌‌ی پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه‌داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه‌ی دردمندانه ما را بشنو و بر سينه‌های بريان و چشم‌های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر!

باد را بگو تا خيمه‌ی ‌‌استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه‌ی بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون‌ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون‌ها را در خود کشد. ابرها وباران‌ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.
آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور
 
رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۸۸

بيانيه‌ی شماره‌ی ۱۲ ميرحسین موسوی

بسم الله الرحمن الرحیم
 
خبر دستگیری برادران عزیز آقایان دكتر سید علیرضا بهشتی و مهندس مرتضی الویری مسئولان كمیته پیگیری امور آسیب دیدگان حوادث ایام اخیر و سردار مقدم مسئول كمیته ایثارگران ستاد انتخاباتی اینجانب موجی از شگفتی و ابهام در دلبستگان به نظام اسلامی ایجاد كرده است. آنان به بند كشیده شده اند در حالی كه جرمی جز پیروی از راه انقلاب و دفاع از اجرای عدالت در مورد خون‌های به‌ناحق ریخته شده و كمك به خانواده بی گناهانی كه پس از انتخابات به زندان افتاده اند ندارند. آنان اینک  در زندان به سر می‌برند در حالی که عاملان فجايع اخير آزادند و  مسئولان ادعا مي‌كنند حتما به جنایاتي كه رخ داده است رسیدگی خواهند كرد. آیا با از بین بردن اسناد جنایت و در بند کردن کسانی که حقوق قربانيان را پیگیری می‌کردند این کار را انجام مي‌دهيد؟

المرء یحفظ فی ولده. حرمت انسان‌ها در فرزندانشان پاسداری می‌شود. مردم اینك از مدعیان پرچمداری انقلاب اسلامی می پرسند حرمت شهید مظلوم انقلاب آیت الله دکتر بهشتی را در خاندان او چگونه رعایت کرده‌اید؟

مردم ایران!
کاملا پیداست که تلاش‌های شما برای بازگرداندن آرامش به جامعه قرار نیست با پاسخی خردمندانه روبرو شود. روزهايي خطير در پيش‌رو قرار گرفته است. دستگيري كسانی چون دكتر بهشتي يك نشانه است كه از حوادثي سهمگين‌تر خبر مي‌دهد. اما باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود مي‌رساند باقي مي‌ماند. و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض. آرامش و هوشياري خود را حفظ كنيد. سلسله حوادث جديدي كه آغاز شده است به مانند ديگر تحركات كور اين ايام  براي مخالفان شما جز خسارت باقي نخواهد گذاشت. مراقب باشيد كه آنها شما را تحريك نكنند و به هنگام نابود كردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند.

اينجانب  به ویژه هتك حرمتي كه از بهشتي مظلوم شده است را به فرزندان آن شهيد و شاگردان و پيروان و دوستداران او و تمامي دلبستگان به انقلاب و اسلام تسليت مي‌گويم و از خداوند آرزومندم ضايعه‌اي كه با اين عمل در قلب مردم ما ايجاد شده است با جاودانه كردن آبروی این خاندان جبران شود.

مير حسين موسوی

دوشنبه ۱۶ شهریور ۸۸

آيا سلمان فارسی «فریب‌خورده‌‌ء دشمن» بود؟

(نقل از فل سفه)
«بیگانه‌ترسی» و «بیگانه‌ستیزی»، بی‌شک، از مهمترین عناصر گفتار «شریعت‌گرایی» (یا به تعبیر غربی «بنیاد گرایی») ایرانی است. «بیگانه‌ستیزی» اسلامی بر این اساس شکل می‌گیرد که آنچه متعلق به «غیر» یا «دیگری» است از اساس چیزی نادرست یا باطل است. بنابراین، همواره ستیزی وجود دارد میان آنچه «خودی» است و «اصیل» و آنچه «ناخودی» است و «غیراصیل». اما اگر ملی‌گرایان عرب بتوانند برای این گونه تلقی از اسلام و بنای هویت خود وجهی بیابند، مسلمانان ایرانی هرگز نمی‌توانند چنین کاری انجام دهند. شاید هیچ استدلالی به اندازۀ همین استدلال نتواند شکست‌دهندۀ اعتقاد همان کسانی باشد که به نام «اسلام» بر هر اندیشۀ غیرایرانی و غیربومی به عنوان چیزی «بیگانه» با فرهنگ و اعتقادات مردم می‌تازند. اگر مسلمانی ایرانی مدعی است هر اندیشۀ بیگانه به صرف بیگانه بودن چیزی مردود و ناپذیرفتنی است، چگونه می‌تواند پذیرش «اسلام» را در سرزمینی «غیرعربی» توجیه کند؟ چگونه کسی می‌تواند مدعی شود دینی که اشغالگران سرزمینش به او داده‌اند «برحق» است؟ با این تفسیر، هیچ چیز خنده‌دارتر از این نیست که آخوندی ایرانی به مذمت کسانی بپردازد که علم یا فرهنگی بیگانه را مطلوب خود ساخته‌اند. اگر کسانی باشند، از عوام، که بر روشنفکران و خواص خرده بگیرند که زبان خارجی می‌آموزند، کتابهای بیگانه می‌خوانند، یا همچون بیگانگان لباس می‌پوشند و رفتار می‌کنند، دست کم «آخوندها» یا «مسلمانان ایرانی» نمی‌توانند چنین کنند، چون آنان نیز نمی‌توانند مدعی ملی‌گرایی و بومی‌گرایی شوند! اگر کسی مدعی شود که علم یا فلسفه یا هنری چون بیگانه است «باطل است»، به او می‌توانیم یادآور شویم که او خود نیز با بسیار چیزها زندگی می‌کند که بیگانه است. به طور نمونه، به رفتار آخوندها و مسلمانان ایرانی توجه کنید: زبانی بیگانه (عربی) را زبان دین و فرهنگ خود می‌دانند، به سرزمینهایی بیگانه (مکانهای زیارتی) سفر می‌کنند، یا در آنجا اقامت می‌گزینند، خدایی (الله) را می‌خوانند که هرگز به زبان قوم خودشان با آنان سخن نگفته است، به گونه‌ای لباس می‌پوشند که قوم خودشان بدانگونه لباس نمی‌پوشند، اشخاصی را حرمت می‌گذارند که از تبار و نژاد خودشان نیستند. همۀ اینها چگونه ممکن است؟ آنان چگونه می‌توانند از «ملی» بودن و «بومی» بودن «دین» و «مذهب» خود سخن بگویند؟

واقعیت این است که هر استدلالی مبتنی بر حقانیت اندیشۀ بومی و ملی، به این دلیل که بومی و ملی است، باطل است. هیچ مردمی وقتی راههای بهتری برای زندگی، اندیشه‌های درست‌تری برای زندگی، نظام اجتماعی سالمتری برای زندگی بیابند، به داشته‌های گذشتۀ خود نمی‌چسبند و بدانها دل نمی‌بندند. افزون بر این، حتی آنان در زمانی که زندگی بهتری در جایی دیگر بیابند از سرزمین خود مهاجرت می‌کنند و سرزمین مادری یا پدری را رها می‌کنند، یا حتی در زمان جنگ از آن می‌گریزند، پس چگونه می‌توانیم مدعی شویم که افراد می‌باید به «اندیشه‌ها» و «اعتقادات» خود بچسبند، وقتی فایده‌ای در آنها نمی‌بینند یا آنها را از اساس «نادرست» می‌دانند؟ امروز، اکثر کسان وقتی پای استفاده از وسایل آسایش یا رفاه در میان باشد، تردید نمی‌کنند که هرچه در هرکجای دنیا باشد، اگر مشتری داشته باشد و سودی عاید کسانی کند می‌باید یا صادر شود یا وارد شود. از همین روست که همه نوع خوردنی و پوشیدنی و دیگر وسایل مصرفی وارد و صادر می‌شود و ملتها از این راه به ثروت و آسایش دست می‌یابند. درخصوص اندیشه‌های علمی و فنی نیز همین گونه است. هیچ‌کس یا هیج کشوری نمی‌خواهد از داروهای جدید یا وسایل جراحی جدید در پزشکی محروم باشد. هیچ کس یا هیچ کشوری نمی‌خواهد از فناوری‌های جدید ساختمانی یا صنعتی یا سلاحهای جدید بی‌بهره باشد، حتی از جدیدترین ابزارهای شکنجه و سرکوب. پس چگونه است که در این میان «اندیشه» و «هنر» و «اعتقاد دینی» استثناء می‌شود؟ آیا این چیزها خریداری ندارد؟

ظاهرا در برخی جوامع و در میان برخی حاکمان یا برخی از طبقات مردم این اندیشه رواج دارد که همه‌چیز «خارجی‌»اش خوب است، جز چند چیز، آن چیزهایی که ما خودمان می‌فروشیم و تولید می‌کنیم؟ بله، درست است اساس هر گونه بده بستان و تجارت و تعاملی در جامعه «منفعت» است، اما منافع چه کس یا کسانی باید حفظ شود، مندافع «ما»، منافع «من»، یا منافع «آنها»؟ در دولتی دموکرات، وقتی جامعه‌ای تولید کشاورزی یا صنعتی داشته باشد، برای حفظ منافع کشاورزان یا تولید‌کنندگان داخلی، دولت نمی‌تواند به بهانۀ ارزانی جنس خارجی و بالا بردن رفاه مردم، اما در حقیقت پر کردن جیب واردکنندگان و حق‌العمل گیران دولتی، بی‌محابا ورود کالاهای خارجی را مجاز شمرد. اما آیا همین امر در خصوص دیگر حوزه‌ها نیز صادق است، آیا دولتها می‌توانند برای «وجدان» و «قلب» و «مغز» و «چشم» و «گوش» افراد هم تصمیم بگیرند؟ زندگانی تاریخی بشر، تغییر ادیان و مذاهب، همه به ما می‌گوید که انسانها نمی‌توانند با اندیشه‌ها و اعتقادات همچون دیگر کالاهای اجتماعی یا طبیعی رفتار کنند، ما دولتی همچون دولت و روحانیت ساسانی را که دین و اعتقاد افراد را در اختیار خود می‌دانست محکوم می‌کنیم و «طاغوت» می‌شمریم و در عوض آزاده‌ای همچون سلمان فارسی را که در پی آواز «حقیقت» دوید ستایش می‌کنیم. اکنون ما دو سرمشق در پیش رو داریم: یا از «سنت» سلمان پیروی کنیم و جویندۀ دانش و حقیقت باشیم، یا همچون دولت و روحانیت ساسانی خود را «مالک» حقیقت بدانیم. تاریخ دست کم یک بار روشن کرده است که برنده کیست؟ «دین دولتی» یا «آزادی در دین». برنده همواره «آزادی» است.

یکشنبه ۱۵ شهریور ۸۸

از جنگ سخت تا جنگ نرم؛ بازخوانی رموز خدعه

(نقل از جرس)
جنگِ سخت، تعريفی روشن دارد. صفوف دشمن، مشخص و روشن است. در چنين نبردی، هر دو طرف تکليف خود را می‌دانند. طرفين نيروها و سلاح‌های تهاجمی و تدافعی‌شان را به فراخور ارزيابی از حريف تدارک می‌بينند. اين جنگ سخت است. در چنين جنگی خدعه کردن، يعنی جُستن راهی برای به زانو در آوردن حريفی که اگر قصور کنی ممکن است تو را به زانو در آورد: نيروهای حريف هر لحظه ممکن است بر نيروهای اين سو غلبه کند. نمونه‌های کلاسيک جنگ سخت را همه نيک می‌شناسند. جنگ نرم اما چنين نيست.

تعريف جنگ نرم هم البته مبهم نيست. جنگ نرم، خونريزی ندارد (بنا به تعريف). در جنگ نرم، اسير و گروگان فيزيکی نمی‌گيرند. جنگ نرم، قاعده‌اش ناگزير توسل به شيوه‌های غيرخشن و غيرخونريزانه است. جنگ نرم هم قاعدتاً برای جبهه‌‌ای معنا پيدا می‌کند که می‌داند حريف‌اش همه‌ی ابزارهای اعمال خشونت را در اختيار دارد؛ حريفی که قدرت وارد کردن همه‌ی ضربه‌های مهلک را دارد. حريفی که قوه‌ی قهريه و نيروی سرکوب دارد، حريفی که اسلحه دارد، حريف جنگ سخت نمی‌تواند باشد. توسل به جنگ نرم وقتی موضوعيت پيدا می‌کند که حريف عزم‌اش برای بر هم زدن قاعده‌های منصفانه‌ی بازی جزم باشد: یعنی شطرنج‌ بازی با گوریل!

صحنه‌گردانان وضعيت فعلی سياسی ايران، به ويژه پس از دادگاه‌های سران جبهه‌ی اصلاحات و نيروهای فعال سياسی وفادار به نظام جمهوری اسلامی ثابت کرده‌اند که آن‌ها بدون شک يکی از طرفين جنگ نرم هستند، اما طرف بازی بر هم زن. ولی چه جنگ نرمی؟ اين جنگ نرم، اسم رمزی است برای «انتخابات» و «صندوق رأی». در اين جنگ نرم، حريفِ فاقد سلاح، بی‌بهره از رسانه و معزول از هر قدرتی آرام‌آرام به سوی فتحِ نرم و بدون خون‌ريزی خاکريزهای قدرت می‌رفت (و نبايد می‌رفت). پس با اين حريف جنگ نرم چگونه بايد برخورد کرد؟ با شديدترين نيروها! با بر هم زدن قاعده‌ی «جنگ نرم». بازی‌گردانان به عيان می‌گويند نزاع فعلی و آشوب به پا خاسته، جنگ نرم است، ولی به شيوه‌ای عمل می‌کنند که گويی با «جنگ سخت» رو به رو هستند.

حريفی که امروز در برابر عده‌ای ايستاده است که برچسب جنگاوارن جنگ نرم را خورده‌اند، حريفی است که به زبان و در توصيف رقيب‌اش را برنامه‌ريز جنگ نرم می‌خواند ولی خود به شيوه‌های خشن جنگ سخت متوسل می‌شود اما اين بار در درون مرزهای کشور خود و با پاره‌های تن خود، نه با بيگانه و نه با دشمن. اين جنگ سخت را چگونه می‌توان توضيح داد و چگونه می‌توان توجيهی برای اين بی‌آبرويی تراشيد؟ تنها راهی که وجود دارد اين است که بگويند اين پاره‌های تن، قصد خيانت داشته‌اند. خيانت‌شان چه بوده است؟ برنامه‌ريزی برای براندازی از طريق جنگ نرم. اما چرا قدرت غالب جنگ نرم را با شيوه‌های نرم پاسخ نمی‌دهد؟ چون نه توان‌اش را دارد و نه اراده‌اش را؛ به عبارت دیگر پیشاپيش شکست خورده است و از این شوکت سلیمانی تنها پادشاهی مرده باقی مانده و عصايی پوسیده و موریانه‌خورده‍! برنامه‌گردانان صحنه‌ی اين جنگ سخت و خونين، توصيف‌شان از اين نبرد، توصيف يک جنگ نابرابر و خدعه‌آميز و خيانت‌کارانه است. اما خيانت‌کار واقعی خودِ صحنه‌سازان بودند چون به خشن‌ترين و سخت‌ترين شيوه‌های نبرد متوسل شدند و نمايش «نرمی» دادند؛ چون خود خدعه می‌کردند ولی نمایش سلامت و جوانمردی می‌دادند – و هم‌چنان این نمايش ادامه دارد.

توصيف صحنه‌سازان از وضع موجود، از حريف، توصيفی است روشن (البته پس از کشف رمز از آن): مردم به جنگ نرم آمده بودند؛ مردم، نه نيروهای مرموز و دست‌های پنهان. اين جنگ نرم چيزی نبود جز اراده‌ی تغيير يک قدرت سياسی به شيوه‌ای مسالمات‌‌جويانه و غير خونريزانه. اما پاسخ قلم و کاغذ،‌ پاسخ برگ رأی، پاسخ اعتراض آرام و خاموش، پاسخ نرم‌خويی و نرمی، جنگ بود؛ جنگی درشت و سخت.
 
نيروهای جنگ نرم، بنا به تعريف در متن و بطن جامعه هستند (بر خلاف تحليل توطئه‌انديش و خيال‌باف صحنه‌گردانان دولت فاتح). اگر تحليل صحنه‌گردانان وضعيت سياسی فعلی از اوضاع درست باشد، ناگزير بايد به ستيز متن جامعه بروند و گرنه تحليل «جنگ نرم» تحليلی عبث و باطل خواهد بود. آنها ناگزير خواهند گفت که جنگ نرم را دست‌هايی مرموز اداره می‌کنند که در جامعه نفوذ و رسوخ کرده‌اند (و حتی تا زندان‌های نظام هم رخنه کرده‌اند و زندانيانی را که مبارزان جنگ سخت قدرت به اسارت گرفته بودند، مورد تجاوز و شکنجه قرار داده‌اند). و البته گفته‌اند. اما اين صورت‌بندی وارونه، واقعيت خدعه‌گری آنها را در اداره‌ی اين جنگ سخت، تمام عيار و سنگين را عليه نرم‌ترين خيزش سياسی تاريخ معاصر ايران، پنهان نمی‌کند. خون‌ريزی و خدعه، هميشه خود را رسوا می‌کنند. ستيز با متن جامعه، عاقبتی تلخ و سهمگين دارد. با تحليل نادرست و وارونه شايد بتوان افکار عمومی را فريب داد اما وقتی تحليل از اساس وارونه و مبتنی بر پيش‌فرض‌هايی غلط باشد، حاصل و نتيجه‌اش چيزی جز شکست و ناکامی نخواهد بود. به همان اندازه که پيروزی در جنگ نرم سخت‌تر است، شکست در جنگ نرم سهمگين‌تر و بنيان‌کن‌تر خواهد بود، به ويژه وقتی قاعده‌ی بازی را – قاعده‌ی نرمی، نرمش و «مردمسالاری» را – بر هم زده باشی

شنبه ۱۴ شهریور ۸۸

بيانيه‌ی شماره‌ی ۱۱ ميرحسین موسوی

بسم الله الرحمن الرحیم
مردم شریف، آزاده و آگاه ایران!
نزدیک به سه ماه پیش از این زمانی که شما در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شرکت کردید، با این باور به پای صندوق‌های رأی رفتید که با تأکیدهای مکرر مسئولان و تلاش نهادهای مدنی، از آرای تان در برابر مقاصد قدرت‌طلبانه گروهی اندک پاسداری خواهد شد. اما تخلف‌ها و تقلب‌های سازمان‌یافته و حوادث تلخی که متعاقب آن صورت گرفت، از رویدادی که بنا بود سرمایه‌ای برای ملت ما فراهم آورد تاسفی بزرگ باقی گذاشت. مشکلی که می‌توانست در فرآیندی منصفانه و بی‌طرفانه مهار شود با بی‌تدبیری مسئولان امر، با یورش تبلیغاتی رسانه‌های دولتی و حمله نیروهای امنیتی رسمی و غیررسمی به تجمعات آرام و مسالمت‌آمیز مردم، به بروز انشقاق، ابهام و اختلاف عمیق و گسترده اجتماعی منجر شد، وضعیتی که پیامد بلافصل آن جز گسسته شدن رشته‌های اعتماد میان مردم و حکومت نیست.

جمع کثیری از دلسوزان حوزه‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی کشور و نیز مراجع عظام تقلید و نیروهای آگاه حوزه‌های علمیه نسبت به افسانه‌پردازی‌های رسانه‌های دولتی و حوادثی چون برگزاری دادگاه‌های نمایشی فاقد پشتوانه حقوقی و شرعی، برملا شدن فهرست بلند قربانیان، برخوردهای غیرانسانی با بازداشت‌شدگان و افشای وجود بازداشتگاه‌های غیرقانونی واکنش نشان داده و خواستار رسیدگی به آنها هستند، بلکه همه دلبستگان به نظام جمهوری اسلامی، این دستاورد مبارزات یک صد ساله مردم و تبلور مطالبات اساسی آنان برای دستیابی به آزادی، استقلال، عدالت و پیشرفت در سایه دینداری، اینک نگرانند.

حفظ تمامیت ارضی و استقلال ملی و صیانت از کیان کشور در مقابل مطامع بیگانگان و دفاع از اصل نظام جمهوری اسلامی در روند شتاب‌زده حوادثی که پی‌در پی رخ می‌دهند چاره‌چویی برای خروج از شرایط موجود را بیش از پیش ضروری ساخته است، هرچند همه به خوبی آگاهیم که در درون دستگاه‌های حكومتي و شبه‌حكومتي افرادی وجود دارند که تنها راه ادامه حضور خود در قدرت را التهاب‌آفرینی و بحران‌زایی‌های پیاپی و طفره رفتن از حل مشکلات و نابسامانی‌هایی می‌دانند که خود مسبب آنها بوده‌اند. آنها همچنان به دنبال پوشاندن و پنهان کردن بحران های موجود با بحران های بزرگ تر و توسعه رفتارهای نابخردانه خود به مرزهایی خطرناک‌ترند، تا جایی که پس از ایجاد این همه پیچیدگی در فضای کشور اینک بي‌توجه به عواقب سنگين رفتارهاي خود با بهانه جویی‌های واهی زمزمه هایی خطرناک از جمله  زمزمه تسویه های وسیع از دانشگاهیان آزاده و متعهد را سر می‌دهند.

از این روست که اتخاذ رویکردی اجتماعی (و نه صرفاً حکومتی) برای حل مسئله به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده است، ضرورتی که لازمه آن، بهره‌گیری از ظرفیت‌های مردمی نظام جمهوری اسلامی است.

اساس چنین رویکرد متفاوتی، پذیرش واقعیت تعدد و تنوع باورها و نگرش‌های موجود در خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران زمین است. این راه و رسم پیامبران الهی و جانشینان آنان بوده و نشان از سنتی الهی دارد که مقام و کارکرد هدایت نشان دادن راه است و وظیفه داعيان دين به فراهم ساختن بستر مناسب برای رشد و شکوفایی توانمندی‌های انسان جهت تعالی و تکامل محدود می‌شود. تاریخ به روشنی نشان می‌دهد که هر گاه حکومت‌ها خواسته‌اند به سوی محو تعدد و تنوع موجود در جوامع بشری دست دراز کنند، چاره‌ای جز متوسل شدن به چهره‌های ظاهرا گوناگون اما در جوهر یکسان استبداد نداشته‌اند، راه حل‌هایی که نتیجه آن نه یکدست شدن افراد جامعه، بلکه بروز نفاق و دوچهرگی در زندگی مردم خواهد بود و بس. اتخاذ چنین رویه‌ای نه ممکن است و نه براساس آنچه آموزه‌های قرآنی به ما یاد می‌دهد مطلوب است.

پس از حوادثی که در این مدت کوتاه بر جامعه ما گذشت کیست که نداند وضعیتی که ایران امروز در آن قرار دارد حاصل استیلای چنین طرز تفکر اشتباهی بر تصمیم‌گیری‌های کلان كشور است. دستیابی به این وجدان عمومی دستاورد بزرگی است که گاهی قرن‌های متمادی از عمر ملت‌ها و تمدن‌ها صرف تحصیل آن می‌شود و چه هزینه‌های گزافی که در این راه نمی‌پردازند. اما مردم ما این موهبت بزرگ را با هزینه هایی بسیار اندک و ظرف مدتی کوتاه به دست آوردند. مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافته‌اند که تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌ ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند، اگرچه فهم‌های ضعیف و باژگونه از دین هضم نکنند که این اذعان نه بدان معناست که اسلام ناب دین حق و آئین خاتم و صراط مستقیم نیست، بلکه یعنی اجباری در دین وجود ندارد، به درستی که راه از بیراهه بیان شده است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی.

از اینروست که علیرغم تمامی حوادث تاسف بار و مرارت‌خیز این ایام، مردم ما اینک به نتایجی بسیار ارزشمندتر و ماندگارتر از انتخاب یک فرد دست یافته‌اند و این آن چیزی است که آنها را نسبت به اقدامشان برای شرکت در رویداد انتخابات و هزینه هایی که در قبل و بعد از آن متحمل شده اند دلگرم می کند.

در ماه هایی که گذشت نیرویی عظیم از ملت ما آزاد شد، نیرویی که باید به کارآمدترین شیوه برای سعادت بلندمدت او به خدمت گرفته شود. مردم ما از آنچه می‌خواهند آگاهند. آنان تصویر شکوهمند اراده خود را در آیینه آنچه که سپری شد مشاهده کرده‌اند و می‌دانند که سرمایه و توان تحقق بخشیدن به خواست‌های خود را دارند و در این میدان انبوه نخبگان و زبدگان دوشادوش آنان ایستاده‌اند. لذاست که اینک همه ما از یکدیگر می‌پرسیم چه باید کرد؟ این سوالی از سر ناامیدی و یا بلاتکلیفی نیست، بلکه می‌پرسیم با این سرمایه عظیم، با این امید تجدید حیات یافته و با این توانمندی‌های فراهم شده چه باید کرد؟

به راستی چه باید کرد؟ در پاسخ به اين پرسش نخستین قدم آن است که بدانیم چه باید بخواهیم تا بهترین و بیشترین را خواسته باشیم. اگر در یافتن پاسخ این سوال خطا کنیم قطعا همه یا بخشی از این سرمایه فراهم آمده را از دست داده ایم. بلکه حساسیت این انتخاب بسیار بیشتر از این است. نیروی عظیمی که ملت ما فراهم آورده توان آن را دارد که کشور را به سکویی بلند برای جهش به سوی پیشرفت‌های مادی و معنوی ارزشمند ارتقا دهد و یا در یک آنارشي درازمدت فرو برد. این که نتیجه حرکت ما چه خواهد بود تماما به انتخاب درست ما در این مرحله بستگی دارد.

برخلاف آنچه دستگاه‌های تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم. ما خواسته‌هایی بسیار روشن و منطقی داریم. ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهیم، و تقویت وحدت ملی، و احیای هویت اخلاقی نظام و بازسازی اعتماد عمومی به عنوان اصلی‌ترین مولفه قدرت ساختار سیاسی کشور جز با پذیرش حق حاکمیت مردم و کسب رضایت نهایی آنان از نتایج اقدامات حکومت، و شفافیت در تمامی اقدامات از طریق اطلاع‌رسانی مستمر ممکن نیست. در نهضت سبزی که آغاز شده است ما امر غيرمتعارف و نابهنگامی نمی خواهیم. آنچه ما می‌خواهیم استیفای حقوق از دست رفته ملت است.

استیفای کدام حقوق؟ در درجه نخست حقوقی که قانون اساسی برای مردم در نظر گرفته است و مطالبه برای اجرای بی‌کم و کاست و بدون تنازل آن. آری! در قانون اساسی برای اداره برخی از شئون کشور راهکارهایی ارائه شده است که شاید زمانی پاسخگوی مقتضیات جامعه و جهان ما نباشد. اما در بخش‌هایی دیگر از همین قانون راه روشن اصلاح آنها پیش‌بینی شده است. در میثاق ملی ما مشروعیت همه ارکان حکومت متکی به رأی و اعتماد مردم است، تا جائی که اگر دقیق ملاحظه شود خواهیم دید حتی نهاد نظارت‌ناپذیری چون شورای نگهبان از هیمنه نگاه مردم به دور نیست. آری! در قانون اساسی وظایفی سنگین، از جمله وظیفه نظارت بر انتخابات بر عهده شورای نگهبان قرار گرفته است؛ انسان‌های غیرمعصومی که ممکن است در دام خطا و گناه بیفتند و دچار وسوسه قدرت شوند. اما در همین قانون به صراحت اعلام می‌شود که برگزاری اجتماعات از سوی مردم آزاد است. اگر تنها همین اصل از میثاق ملی ما به درستی اجرا شود حتم داشته باشید که هیچ یک از ارکان حکومت هرگز امکان سوء‌استفاده از موقعیت خود را پیدا نمی‌کند.

قانون اساسی ما پر از ظرفیت‌هایی است که هنوز به فعلیت نرسیده‌اند؛ مسئولان گاهی با این حقیقت به گونه‌ای برخورد می‌کنند که گویی به عنوان امری مستحب مخیرند همچنان استفاده‌های بیشتری از ذخائر قانون اساسی ببرند. نه! هرگز چنین نیست. آنها مکلفند که این ظرفیت‌ها، آن هم تمامی این ظرفیت‌ها را به فعلیت برسانند. قانون اساسی مجموعه‌ای یکپارچه است و نباید بر روی بخش‌هایی از آن که منافع اشخاص و یا گروه‌هایی خاص را تامین می‌کند به صورت اغراق‌آمیز تاکید شود و بخش‌هایی دیگر که حقوق مردم را دربر گرفته است معطل باقی بماند، یا ناقص به اجرا درآید. پس از سی سال ما هنوز با اصولی از این میثاق ملی روبرو هستیم که سخن گفتن از اجرایشان دست‌اندرکاران را به خشم می‌آورد، به صورتی که گویی گوینده با جمهوری اسلامی مخالفت کرده است. تأمین آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، رفع تبعیض، امنیت قضایی و برابری در مقابل قانون، تفکیک‌ناپذیری آزادی، استقلال و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر، مصونیت حیثیت، جان و مال اشخاص، ممنوعیت تفتیش عقاید، آزادی مطبوعات، ممنوعیت بازرسی نامه‌ها، استراق سمع و هر گونه تجسس، آزادی احزاب و جمعیت‌ها، آزادی برگزاری اجتماعات، تمرکز دریافت‌های دولتی در خزانه‌داری کل، تعریف جرم سیاسی و رسیدگی به آن با حضور هیئت منصفه، آزادی بیان و نشر افکار در صدا و سیما و بی‌طرفی آن و . . . هر یک اصولی روشن از قانون اساسی ما را به خود اختصاص داده‌اند؛ اصولی که به راحتی و صراحت نقض می‌شوند و یا به صورتی ناقص و براساس تفسیرهای مخالف با روح این میثاق ملی به اجرا درمی‌آیند، تا جایی که در اجرای اصل ساده و روشنی چون آزادی تدریس زبان‌های قومی و محلی به صرف سلیقه و پسند شخصی مانع ایجاد می‌شود.

مشابه همین برخورد گزینشی با آرمان‌های انقلاب اسلامی نیز صورت گرفته است. ما خواستار احیای آن بخش فراموش شده از اهدافی هستیم که این نهضت عظیم به امید تحقق آنها آغاز شد. چه شعارهای بزرگی از انقلاب که اینک دم زدن از آنها روی کسانی را ترش می‌کند، تا جائی که گویی اینها شعارهای ضدانقلاب بوده‌اند. نمونه‌ای از آنها آزادی است؛ آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی پس از بیان، آزادی انتخاب کردن و انتخاب شدن، آزادی به تمامی آن معنای جلیلی که مردم ما در بهمن  ۵۷ تأمین آن را یکی از مهمترین اهداف خود می‌دانستند، به صورتی که پیروزی انقلاب را بهار آزادی نامیدند. این آزادی به مفهوم آزادی سیاسی و حق انتقاد بی‌هراس از حاکمان بوده است.

و مظلوم‌تر از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و قانون اساسی، خود اسلام است؛ دینی که بسیار از آن نام می‌برند و اندک به آن عمل می‌شود. چه بسیار که دین را سرند می‌کنند، هر چه از آن که منافعشان ایجاب نکند به فراموشی می‌سپارند و سلیقه‌ها و مصلحت‌های خود را متن اسلام می‌نامند، تا جایی که دروغ به مشخصه‌ای غیرقابل تفکیک از صدا و سیما تبدیل شود و زشت‌ترین بداخلاقی‌ها نشانه تعهد به دین پیامبری تلقی گردد که برای تکمیل بزرگواری‌های اخلاقی مبعوث شده است؛ شکنجه زندانیان و کشتن آنان، و اعمالی که قلم از ذکرشان شرم می‌کند.

اگر برای حکمرانی مبتنی بر دین تنها یک رسالت وجود داشته باشد آن این است که زمینه را برای زندگی توأم با ایمان آماده‌تر کند. پس چرا فاصله جامعه ما با زندگی ایمانی روزبه‌روز بیشتر می‌شود؟ این فاصله میراث انقلاب نیست. در تابستان گرم  ۵۸، چه بسیار بودند کسانی که برای نخستین بار رمضان را روزه گرفتند و از این تجربه خود لذت بردند؛ میراث انقلاب ما این بود. میراث انقلاب ما معنویتی بود که در دوران دفاع مقدس جامعه را فرا گرفت. میراث انقلاب ما پرورش روح‌های بزرگ و اخلاص‌های مثال‌زدنی بود. انقلاب ما نشان داد می‌تواند نورانیتی را که جامعه تشنه آن است تأمین کند. آخر یک بار هم که شده میراثی را که از امام خود تحویل گرفتیم با ایران امروز مقایسه کنیم؛ جامعه‌ای سودازده که در آن تحجر دولت‌سازی می‌کند؛ جامعه‌ای تقلب‌زده، دروغ‌زده.

برخورد گزینشی با پیام دین و آن را مناسب سلیقه و منافع خود درآوردن، خرافه و تحجر را به دامن آن بستن، پول و زور را جایگزین حکمت و موعظه حسنه کردن و بخش‌هایی از روحانیت، این شجره هزار ساله را دولتی ساختن بیش از این هم نباید نتیجه بدهد
. زمانی که امام ما از اسلام ناب محمدی(ص) نام می‌برد و آن را در مقابل اسلام تحجرگرا و اسلام آمریکایی قرار می‌داد چنین روزهایی را می‌دید. این پوستین وارونه اسمش اسلام هست، اما رسمش اسلام نیست. ما خواستار بازگشت به اسلام ناب محمدی(ص)، این دین غریب هستیم. و خداونده وعده داده است که ما را به راه‌های رسیدن به این تحفه آسمانی هدایت کند. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. و کسانی که در راه ما کوشش کنند به تحقیق آنان را به راه هایمان هدایت می‌کنیم.

آیا در این چند ماهه ندیدید که او چگونه به این وعده عمل کرد؟ پروردگار ما ایمان‌هایمان را ضایع نکرد و نخواهد کرد، زیرا او به خلاف مدعیان، نسبت به مردم دلسوز و مهربان است. و ما کان الله لیضیع ایمانکم ان الله بالناس لرئوف رحیم. کام ملت از آنچه که گذشت تلخ است، اما کیست که دستاوردهای حاصل شده در عين اين تلخكامي‌ها را ناچیز بشمارد؟ ما با پوست و خون خود عظمت آنچه در این ایام کوتاه حاصل شده است را درک می‌کنیم. ما چه کردیم که به این دستاوردها رسیدیم. حقیقت آن است که جز ایمان به وعده الهی عملی متناسب با این همه پیشرفت نداشته‌ایم. به حوادث این ایام بنگرید و در هر كدامشان راه های خدا را که یکی پس از دیگری پیش پای ما گشوده شدند ملاحظه کنید. آنها را هم که ببندند دادار از وفا به وعده‌ای که داده است عاجز نمی‌شود و راه‌هایی دیگر پیش پای کسانی که برای او می‌کوشند می‌گشاید؛ راه‌هایی امن، راه‌هایی هموار، راه‌هایی مستقیم که بدون تردید ما را به مقصد می رسانند. چرا به خداوند توکل نکنیم حال آن که راه‌هایمان را به ما نشان داده است؟ و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا. با دسترسی به چنین راه‌هایی ما نیاز به تخطی از قانون، پشیمانی از مسالمت، توسل به تخریب یا وارد شدن به هر کوره راه دیگری نداریم.

و در آن سو نگاه كنيم كه مخالفان مردم با قدم گذاشتن در بی‌راهه ‌ها چگونه رو به نشيب مي‌روند. فرزندان انقلاب را به زندان انداختند تا اوهام خويش را ارضا كنند. آنها چه نتيجه‌اي براي  اين كار خود توقع داشتند؟ بدن رنجور قرباني ترور را به بند كشيدند  و ضارب او را آزاد و متمتع قرار دادند. آنها انتظار داشتند از اين كار جز ريختن آبروي خود چه سودي  ببرند؟ در سراشيبي كوره‌راهي كه درون آن افتاده بودند خردشان جا ماند و عنانشان در دست افراط‌گراني قرار گرفت كه نيمه‌هاي شب به خوابگاه دانشجويان غريب و مظلوم حمله مي‌كنند و رايج‌ترين كلمات در فرهنگ لغاتشان دشنام‌هاي ركيك است.

رهروان راه‌هاي خدا به اميدي كه از وعده او داشتند رسيدند؛ آيا مسافران بیراهه نيز به آن چيزي كه بايد انتظارش را مي‌كشيدند نرسيده‌اند؟ ملاحظه تقيه و تملق اين و آن و شنيدن بوي حرص و بخل و آز از دهان تمجيدگران، برخورداري از حمايت خطيبي كه از منبر مقدس نمازجمعه به خشونت  تشويق و به اعتراف‌گيري مباهات مي‌كند؛ ترس، ترس از تنهايي، ترس از آينده،‌ ترس از عاقبت، ترسي كه با ترساندن ديگران پنهانش مي‌كنند.

مردم فداکار ایران! پیمانی است بر ذمه فرزندان انقلاب اسلامی که در بازگرداندن آن به اصل نخستین‌اش از بذل هیچ کوششی کوتاهی نکنند، و عهدی است بر عهده همراهان و یاران شما که در راه مبارزه با متقلبان و دروغگویان به سرمایه اجتماعی و اعتمادی که ایجاد شده است، خیانت ننمایند. در عین حال تکلیفی است بر همه ما که اگر مصلحت کشور و مردم را در امری دیدیم از ملامت نترسیم و از شجاعت دریغ نورزیم. بنا بر چنین تعهداتی اینجانب برای رسيدن به آرمان‌هایی که پیش روی خویش داریم به جز ادامه راه سبزی که در این چند ماهه دنبال کرده‌اید پیشنهاد نمی‌کنم؛ راه سبز امید. راهی که از پیش از انتخابات آغاز کردید و همچنان با عزم های استوار در آن گام می زنید. راهی که با دعا و ندا و تکبیر، با گردهمایی های بزرگ و کوچک، با کوشش ها و جوشش ها  و گفتگوها و پرس و جوهای خود همچنان در آن قرار دارید.

ما برای اشاره به جنبشی که آغاز کرده ایم از عنوان «راه»  استفاده می کنیم تا توفیق‌هایی که در هر مرحله به دست می‌آوریم پایان کار ندانیم و همواره نگاه به کمالی برتر بدوزیم. علاوه بر آن ما در این مسیر چشم به جاده‌هایی داریم که هدایت الهی پیش‌پایمان قرار می‌دهد. ما می‌اندیشیم و تدبیر می‌کنیم، اما ایمان داریم که در عمل، تنها راه‌هایی که او برایمان می‌گشاید از خود کارسازی نشان می‌دهند.

ما در راهی که خداوند پیش رویمان قرار داده است از نماد «سبز» استفاده کرده‌ایم تا پرچم دلبستگی نسبت به اسلامی باشد که اهل بیت پیامبر(ع) آموزگاران آن بوده‌اند؛ اهل بیت خرد، اهل بیت محبت، اهل بیت نورانیت.

و ما «امید» را سرمایه خود قرار داده‌ایم تا حاکی از هویت ایرانی‌مان باشد؛ امیدی که این ملت را از گردنه‌های سخت تاریخ عبور داده و حیات او را در تلخ‌ترین روزهای این سرزمین تداوم بخشیده است؛ راه سبز امید.

چندی پیش، زمانی که از این نام برای بیان ویژگی‌های حرکت شما استفاده کردم تصور برخی بر آن قرار گرفت که حزب یا جبهه‌ای جدید در حال تشکیل است، حال آن که این راه به هیچ وجه مشابهی و یا جایگزینی برای سامان‌هاي سیاسی رسمی نیست و نیاز به آنها را منتفی نمی‌کند، بلکه حرکتی اجتماعی و دامنه دار برای ترمیم و ایجاد برخی از بنیادین ترین زیرساخت‌های سیاسی است که همه شئونات کشور را تحت تاثیر قرار خواهد داد و از جمله تشکل‌ها و احزاب  برای فعالیت ثمربخش بدانها احتیاج مبرم دارند
. قطعا جامعه ما برای محقق کردن فضای باثبات سیاسی به احزاب صالح و قدرتمند نیازمند است و چه بسا زمانی که زمینه برای فعالیت موثر و مفید سامان های سیاسی فراهم شود اینجانب و برخی از همفکران شما نیز کوشش های خود را در چارچوب تشکلی متعارف از این نوع قرار دهیم. اما راه سبز امید تشکلی از این نوع نیست. تحزب اساسا به معنای آن است که گروهی از همفکران در سازمانی مشخص و دارای سلسله‌مراتب شناخته شده گردهم بیایند. همچنین در یک حزب تأکید بر بیشترین همفکری و وحدت حداکثری در عقاید است، حال آن که راه ما به عنوان مسیری که تجدید و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکیه می‌کند؛ مجموعه‌ای پیام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسیر خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند.

صورت ظاهری اقداماتی که برای تداوم و تقویت حرکت کنونی مردم انتخاب می‌شود در حکم لباسی است که بر قامت آن می‌دوزیم، و فاخرترین لباس‌ها تنها در صورتی برازنده خواهد بود که به فراخور واقعیت برده شود. واقعیت موجود در کشور ما نسبت به آنچه که در گذشته بود تغییرات شگرفی کرده است. آنچه اینک در جامعه ما نقش‌آفرینی می‌کند شبکه اجتماعی خودجوش و توانمندی است که در میان بخش وسیعی از مردم شکل گرفته و نسبت به پایمال شدن حقوق خود معترض است. این شبکه دارای ویژگی‌های منحصر به فردی است که به هنگام تصمیم‌گیری در مورد راه‌حل‌ها و اقدامات آتی، باید به آنها توجه کرد. آنچه اينجانب در پاسخ به سوال چه بايد كرد پيشنهاد مي‌كنم تقويت و تحكيم اين شبكه اجتماعي است.

تجربه چندین دهه از تاریخ ایران که ما از نزدیک شاهد آن بوده‌ایم نشان می‌دهد حرکات جمعی مردم ما تنها در دوران باروری، حیات و سرزندگی این هسته‌ها به نتیجه می‌رسند.   آن چیزی که از آن به عنوان جامعه‌ای زنده و فعال نام می‌بریم، جامعه‌ای که به صورت موثر، آگاهانه و خلاق نسبت به حوادث واکنش نشان می‌دهد و امكان استبداد و تخطي ساختارهاي قدرت از خواست‌ خود را از ميان مي‌برد ترکیبی تشکیل یافته از چنین شبكه‌ قدرتمندي است.

وظيفه‌اي كه امروز بر عهده همه ما قرار دارد و به صورتي فطري از جمع‌هاي كوچك و بزرگ و حتي احزاب و تشكل‌هاي سياسي ما سر مي‌زند آن است كه به صورت هسته‌هاي معين براي چنين شبكه‌اي عمل كنيم.


از مهمترین نقاط قوت این شبکه، شکل طبیعی اجزای آن است. این واحدها عبارت از گروه‌هایی کوچک اما بسیار متکثر از همفکرانی است که در قالب روابط سابقه‌دار دوستی یا خویشاوندی یا همکاری نسبت به هم آشنایی و اعتماد پیدا کرده‌اند، به صورتی که انحلال آنها امکانپذیر نیست، زیرا به معنای انحلال جامعه است. این واحدها همواره وجود دارند، اما به صرف وجود، شبکه اجتماعی موثری را شکل نمی‌دهند. با این همه اولین قدم در راه‌حل پیشنهادی اینجانب آن است که ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هسته‎های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. باید خانه‌هایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم؛ به تعبیر قرآن خانه‌های خود را قبله قرار دهیم، یعنی به این هسته‌های اجتماعی که واحدهای بنیادین جامعه ما هستند بپردازیم، اهمیت آنها را بشناسیم و بیش از پیش به آنها رو کنیم تا قدرت‌های نهفته ای که دارند برای ما ظاهر شود. خانه های خود را قبله قرار دهیم؛ یعنی اگر تا پیش از این هر دو ماه یک بار همدیگر را ملاقات می‌کردیم اینک هفته ای دوبار گرد هم جمع شویم. قدرت شبکه های اجتماعی ما در این امر است.

گرد هم جمع شويم تا چه كنيم؟ اين نخستين سوالي است كه معمولا در چنين شرايطي از يكديگر مي‌پرسيم. ما معمولا تصور مي‌كنيم آنچه در اين گردهم‌آيي‌ها اهميت دارد كاري است كه در قالب آنها با كمك يكديگر به انجام مي‌رسانيم. البته این تصور درستی نیست، اما تصوری طبیعی است. از این روست که واحدهاي اجتماعي اگر محوری برای فعالیت‌های ثمربخش قرار نگیرند به‌مانند درختانی که میوه‌هایشان چیده نشود بازدهی خود را از دست می‌دهند، لذا باید آنها را موضوع تلاش‌های اثرگذار اعتقادی، اجتماعی، سیاسی، علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی، عام‌المنفعه و دیگر فعالیت‌های مدنی مشابه قرار داد تا در درازمدت و پس از عبور امواج حادثه و عاطفه همچنان به ایفای نقش تاریخ‌سازی که از آنها انتظار داریم بپردازند.

جمع‌های خویشاوندی، همسایگی، دوستی، جلسات قرآن، هیئات مذهبی، کانون‌های فرهنگی و ادبی، انجمن‌ها، احزاب، جمعیت‌ها، تشکل‌های صنفی، نهادهای حرفه‌ای، گروه‌هایی که با هم ورزش می‌کنند یا در رویدادهای هنری حاضر می‌شوند، حلقه همکلاسی‌ها، گروه فارغ‌التحصیلانی که هنوز دور هم جمع می شوند، همکارانی که با یکدیگر صمیمیت یافته‌اند، و . . . ؛ هر کدام از ما در چندین نمونه از این زیرمجموعه‎های کوچک عضویت داریم و این دست‌مایه اصلی گفتگو و ارتباط میان هسته‌های جامعه ماست. بلكه تجربیات اخیر نشان داد خرده‌رسانه‌هایی که از این روابط زاده می‌شوند می‌توانند سریعتر و موثرتر از هر رسانه عمومی دیگر عمل کنند، مشروط بر آن که ظرفیت‌های این شبکه از طریق توافق بر روی یک آرمان بزرگ به فعلیت برسد.

ما زمانی موفق به برقراری ارتباط موثر با یکدیگر خواهیم شد که در شعاری مشترک همصدا شویم؛ شعاری دقیق و عمیق که قادر به تأمین خواسته‌های ما باشد. بخش مهمی از توانمندی‌هایی که اینک در شبکه‌های اجتماعی ما ایجاد شده است مرهون آن است که شعار و آرمانی مشترک پیدا کرده ایم. تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است، به صورتي كه اگر بر آن بيفزاييم چه بسا كساني كه نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بكاهيم چه بسا قشرهايي كه اميدهاي خود را در آن نيابند. این بزرگترین سرمایه ماست که باید در پالایش و پاسداری از آن بیشترین دقت و همت را به کار بگیریم.

ما اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیت غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند.

نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمین نیازها اولیه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآیند توسعه سیاسی را داشت. البته عکس این رابطه نیز صادق است و جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمین معیشتی که لیاقت آن را دارد نیز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پیشرفتی بیشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختیار بازار و اقتصاد ملی خود به بیگانگان نائل نمی‌شود. ما بر این باوریم که آزادی زمانی دوام دارد که با عدالت توأم باشد. به همان اندازه که محدودیت‌های جاری برای آزادی بیان و امکان برگزاری اجتماعات نگران‌کننده است، وجود فقر، فساد و تبعیض در سطحی گسترده چشم‌انداز دسترسی به جامعه‌ای آرمانی مبتنی بر قانون اساسی را تیره می‌کند، به ویژه آن که در سیاست‌ سال‌های اخیر دورنمای روشنی برای خروج از ا ین وضعیت ملاحظه نمی‌شود، به صورتی که وارد آمدن صدمات اساسی به تولید ملی، تداوم فعالیت سودآور اقتصادی را به یک آرزو و یافتن شغل مناسب را به دغدغه اصلی جوانان و خانواده‌های آنان مبدل ساخته است.

راه‌های خدا متکثر است و برای دفع ظلم و استبداد و تحقق ایرانی پیشرفته، ما نباید به قدم گذاشتن در یکی از آنها یا همراهی با یکی از همفکران خود اکتفا کنیم. ما در پیوندهای خود به نظمی  نیاز داریم تا اگر دست تطاول و ظلم فردی یا افرادی از همراهانمان را ربود و واحد یا واحدهایی از این شبکه اجتماعی گسترده را ویران کرد، لطمه‌ای به حیات و پویایی آن وارد نشود و با تکیه بر خرد جمعی، در هر مرحله‌ای از این مسیر بتوانیم اهداف پیشاروی خویش را شناسایی و با بلندترین گام‌ها به سوی آن حرکت کنیم.

همچنین اگر در جناحی که قدرت خود را در مخالفت با مردم و خواسته های به حق آنان توهم کرده است خواستی برای برون رفت از بحران وجود  داشته باشد حداقل آنچه که در این مرحله می تواند به این هدف کمک کند اقدامات زیر است:

۱.     تشکیل گروه حقیقت‌یاب و حکمیت مورد قبول همه ذینفعان در مورد انتخابات دهم ریاست جمهوری و رسیدگی به تخلفات و تقلب های انجام گرفته و اعمال مجازات برای خاطیان
۲.     اصلاح قانون انتخابات به صورتی که شرایط برای برگزاری عادلانه و منصفانه انتخابات و اطمینان مردم از این امر فراهم شود.
۳.     شناسایی و مجازات عاملان و آمران فجایعی که در حوادث پس از انتخابات بر علیه مردم صورت گرفته است در تمامی نهادهای نظامی، انتظامی و رسانه‌ای
۴.     رسیدگی به آسیب‌دیدگان حوادث پس از انتخابات و خانواده‌های جان‌باختگان، آزادی همه دست‌اندرکاران، فعالان سیاسی و نیروهای مردمی دستگیر شده، مختومه کردن پرونده‌ها، اعاده حیثیت از آنان و خاتمه یافتن تهدیدها و آزارهایی که همچنان برای واداشتن آنان به عدم تظلم و پیگیری حقوق شان صورت می گیرد.
 ۵. اعمال اصل ۱۶۸ قانون اساسي در خصوص تعريف جرم سياسي و رسيدگي به جرايم سياسي با حضور هيئت منصفه
۶. تضمين آزادي مطبوعات، تغيير رفتار جانبدارانه صدا و سيما، رفع محدوديتهاي اعمال شده براي برخورداري احزاب، گروههاي سياسي و نگرشهاي مختلف از ارائه ديدگاههاي خود در رسانه‌ها، به ويژه صدا و سيما و اصلاح قانون رسانه ملی به صورتی که رسانه ملی نسبت به اعمال خلاف قانون خود پاسخگو قرار گیرد.
۷.    به فعلیت درآمدن ظرفیت های ایجاد شده در قالب تفسیر اصل ۴۴ قانون اساسی برای ایجاد رسانه های شنیداری و دیداری خصوصی
۸. تضمين حق اساسي مردم در تشکيل اجتماعات و راهپيمايي‌ها با اعمال اصل ۲۷ قانون اساسي
۹.     تصویب منع مداخله نظامیان در امور سیاسی و جلوگیری از دخالت نیروهای مسلح در فعالیت‌های اقتصادی
 
ما در راهی پر از نورانیت وارد شده‌ایم که از هم اینک سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است. برای خود و شما در این مسیر از خداوند یاری می‌طلبم و امیدوارم با همکاری و همراهی همه دلسوزان نظام و انقلاب اهداف ملت در هر مرحله از این مسیر روشن و محقق شود.
 میرحسین موسوی

پنجشنبه ۱۲ شهریور ۸۸

رمزگشایی از علوم انسانی: تفاوت خردِ مستقل و خرد مرعوب و مطیع

(نقل از موج سبز آزادی)
عالی‌ترین مقام جمهوری اسلامی یک روز دانشجویان دانشگاه را «افسران جوان» خطاب می‌کند. به فاصله‌ی چند روز، استادان دانشگاه را «فرماندهان جنگ نرم» می‌خواند. در همان جلسه، ايشان از تدریس علوم انسانی ابراز نگرانی می‌کند چون باور دارد که نظریه‌های علوم انسانی باعث رواج مادیگری و انديشه‌های غیر اسلامی می‌شود.

مدتی قبل، در متن اعتراف‌نامه‌ای که نوشته‌ی سعيد حجاریان بود، آمده بود که: «امروزه در هر شهری دانشگاه دولتی و آزاد و پیام نور وخصوصی تا مدارج بالا به  تربیت دانشجو مشغولند بدون آنکه به محتوای نادرست عرضه شده توجهّی کنند». و در همين اعتراف‌نامه، تمام آن‌چه که آقای خامنه‌ای به صریح‌ترین وجهی، شاید برای اولین بار، بیان کرد آمده است. معلوم نيست سعید حجاریان اين‌ها را به آقای خامنه‌ای منتقل کرده بود يا آقای خامنه‌ای بوده است که از سعید حجاریان خواسته این نکات را در اعتراف‌نامه‌اش بگنجاند. هر چه باشد، يک چیز محرز است: اراده‌ی عالی‌ترين مقام سياسی جمهوری اسلامی بر برگزاری آن دادگاه‌ها و محتوای‌اش تعلق داشته است. از همه مهم‌تر، مضمون کیفرخواست‌هاست که گويی برآمده از ما فی الضمیر رهبر بوده است. اما مکنونات قلبی ايشان چیست؟ چه چیز است که علوم انسانی را – و نظريه‌های علوم انسانی غربی را – اين اندازه منفور و خطرناک می‌کند؟

برای یافتن پاسخ اين سؤال و یافتن پاسخ درست این سؤال، باید کمی به عقب بازگشت و اجزای مختلف این پازل را با صبر و حوصله کنار هم چيد. اولین پرسش این است: آيا نظريه‌های علوم انسانی اسباب ترويج مادی‌گری می‌شود؟ آری، بعضی از نظريه‌های علوم انسانی اسباب ترویج مادی‌گری می‌شود. به عبارت دیگر، قلب بعضی از نظریه‌های علوم انسانی، پیام‌آور عبور از دیانت است. اما مگر ترویج شکاکيت و تردید در دیانت در تاریخ اسلام اتفاق تازه‌ای بوده است؟ چرا حالا باید اين اندازه از آن وحشت کرد؟ دوره‌های درخشانی از تاریخ اسلام، دوره‌هایی بوده است که سخنانی از جنس همين سخنانی که اسباب شکاکیت و تردید در اسلام می‌شده، سخت پر رونق بوده است. اما واکنش چه بود؟ در آن دوره‌ها، عمدتاً به جای «مهندسی کردن علوم و دانشگاه‌ها» عده‌ای انديشمند و محقق می‌نشستند و به آن شکاکیت‌ها پاسخ می‌دادند. در فضايی آرام مجادله و مناظره می‌کردند. چرا؟ چون طرفِ مسلمان و مؤمن، خود را ملتزم خرد و عقلانيت می‌ديد و ملازمه‌ای میان عقل و شرع می‌ديد. اين البته سنتی شيعی و متعزلی بود و گرنه سنت‌های اشعری و سنی‌گرايانه‌ی افراطی، روی خودش به خرد و مناظره نشان نمی‌دادند و اساساً بحث‌ها به جدل و گاه تکفیر و تفسیق ختم می‌شد (که همان چيزی است که امروز از زبان رهبر کشور می‌شنویم).

اما، تمام مشکل در علوم انسانی است؟ چه چيزی در علوم انسانی است که مشکل‌ساز می‌شود؟ بنای علوم – مطلق علوم – بر به کار بستن خرد آدمی و ارج نهادن بر اختیار و آزادی اوست. نظریه‌های علوم انسانی قابل سنجش و ارزیابی هستند. هر نظریه‌ای در علوم انسانی – هر اندازه هم که دلربا باشد – در بازاری خريداری خواهد داشت که متاعی دیگر و دلرباتر در آن بازار نباشد. سخنان آقای خامنه‌ای مضمونِ صریح‌اش این است: متاعی که ما تولید می‌کنيم تاب مقاومت در برابر آن متاع را ندارد. آن کالا، بازار کالاهای بی‌کیفیتِ ما را کساد می‌کند. پس بايد آن متاع را از این بازار جمع کرد. بهانه‌اش چیست؟ «ترویج شکاکيت و تردید در مبانی دینی». دقت کنیم که وقتی از ترویج شکاکيت و تردید در مبانی سخن می‌گويیم و مقصر را علوم انسانی قلمداد می‌کنيم، از علم و دانش برای عوام سخن نمی‌گوييم. کسی نظريه‌های علوم انسانی را نه از رسانه‌های رسمی تدريس و القاء می‌کند و نه برای بقال و سبزی‌فروش و نانوا – يا حتی فرماندهان نظامی – جلسه‌های بحث و بررسی علوم انسانی برگزار می‌کند. اين مباحث، خاص دانشگاه و مجلس بحث علمايی است نه کوچه و بازار. مرحله‌ی بعدی اين است که آن‌ها که به آموزش و فراگیری اين نظریه‌های می‌پردازند لابد از لحاظ سنی و عقلی آن مايه از پختگی و بلوغ دارند که بتوانند سره را از ناسره تشخيص بدهند و از آن گذشته، نظریه‌ی مطلوب خود را «اختيار» و «انتخاب» کنند. اين دانشوران و دانشجويان رشيد، نیازی به قیم و بزرگ‌تر ندارند که کسی برای‌اش تشخیص بدهد چه معرفتی برای آن‌ها خوب است و چه معرفتی مضر.

اگر قرار بود پيامبر اسلام هم با همين منطق به علم نگاه می‌کرد، هرگز نباید می‌گفت: «اطلبوا العلم ولو بالصين». و پیشوایان دينی و امامان شیعه نباید می‌گفتند که معرفت و حکمت را حتی در سینه‌ی کافران و منافقان بجوييد. اين عقب‌گرد آشکار از سنت دینی و سنت علمی چه معنايی دارد و از کجا بر می‌خیزد؟


نگارنده بر این باور است که ریشه‌ی این خردستیزی و گلاویز شدن با دانش و دانشگاهيان يک ريشه بيشتر ندارد و آن ستیز به آزادی و انتخاب انسان‌هاست. چه کسی با آزادی و انتخاب آدميان می‌ستيزد؟ کسی که از آن‌ها اطاعت و انقیاد محض می‌طلبد! چه کسی از تشخیص اهل علم هراس دارد؟ کسی که می‌خواهد تشخيص و نظر خود را بر همگان تحمیل کند! و گرنه نظریه‌های علوم انسانی جا را بر کدام معرفت در جهان تنگ کرده‌اند؟ اختیار داشتن، آزادی داشتن، تشخيص مستقل و اثر نگرفته از سياست، قدرت و تبلیغات حکومتی است که اسباب بيم و هراس قدرت سياسی می‌شود و يا از دل اعترافات زندانيان بیرون می‌آيد و يا از سخنرانی‌های مقامات سياسی.

میان آنچه در زندان بر محبوسان فتنه‌های اخیر رفته است و آنچه بر زبان مقامات رسمی کشور جاری می‌شود، پيوند تنگاتنگی هست. یک نمونه‌اش همین سخنانی بود که رهبر کشور در دو مناسبت – یک بار در حضور دانشجویان و یک بار در حضور استادان دانشگاه – بیان کرده است. نمونه‌ی دیگرش، سخنان محمود احمدی‌نژاد در مجلس هنگام پاسخ دادن به اعتراض به وزیر علوم بود. او در دفاع از کامران دانشجو گفت: «پس کسی که با رمز تقلب تهران را به آشوب کشید وزیر شود؟». این تعبیر را تنها یک نفر به کار برده بود: محمد علی ابطحی در اعترافات دادگاه‌اش: «تقلب یک اسم رمز برای آشوب شده بود»!


برای این‌که تصویر کامل شود، خوب است نگاهی بيندازیم به اعتراف‌ها و زندان رفتن فعالان سياسی. شرح اعتراف‌ها و تفسيرهايی را که حاکمیت سياسی از آن‌ها می‌کند، همه شنيده‌ايم. بعضی از کسانی هم که آزاد شده‌اند گفته‌اند که با آن‌ها بدرفتاری نشده است و هیچ شکنجه‌ای نديده‌اند. تنها چیزی که می‌ماند این نکته است که بيرون زندان چه اتفاقی می‌افتد یا می‌افتاد که این زندانيان نمی‌توانستند بیرون زندان به اين جمع‌بندی‌های تازه برسند و حتماً باید به حبس می‌رفتند؟ چه نکته‌ای در این میان هست که حتماً باید این افراد به حبس می‌رفتند؟ کلید این موضوع، باز هم اختيار است و آزادی. در زندان، آزادی و اختيار از زندانی سلب می‌شود. اخبار ناگزیر از صافی دلخواه زندان‌بان و بازجو رد می‌شود (هر اندازه هم که زندان‌بان و بازجو به قول بعضی «دانشگاهی» باشند، باز هم این اتفاق می‌افتد).

زندان، يعنی سلب آزادی و اختيار. زندان، یعنی محدود شدنِ بی‌اندازه‌ی گزينه‌های زندانی، به ويژه وقتی به فکر و تحلیل سیاسی و اجتماعی برسد. اگر قرار بود مردم و به ویژه انديشمندان با حبس – و از دست دادن آزادی و اختيارشان – به این جمع‌بندی‌های عظیم برسند، چرا پیامبر اسلام، هنگام دعوت به دین مردم به حبس و زنجير نمی‌کشید تا خوب به آن‌ها بفهماند که عبودیت خدای احد و واحد و رو گرداندن از عبادت بت‌ها چقدر خوب است؟ دليلی که مسلمانان می‌شنوند این است که مسلمانی به اختیار و آزادی است نه در شرایط بسته و محدود.


در زندان، هر اندازه هم کسی خوش‌رفتاری ببيند – که خروارها شاهد و قرينه بر خلاف‌اش در زندان‌های جمهوری اسلامی به دست آمده است به ويژه اکنون که دستِ «دشمن» هم در کار بوده است – باز هم زندان يعنی سلب اختیار و آزادی. و اين همان چيزی است که هم خلاف شریعت است و هم خلاف عقل. کسی که به زندان برود، بعد از هر جمع‌بندی که داخل زندان به دست آورده است، تازه باید بیايد بیرون و یافته‌های‌اش را بر خردهای مستقل، آزاد و محدويت نديده عرضه کند و حاصل تجربه‌اش را کنار معرفت‌ها و اطلاعاتی بنشاند که گرد رعب و وحشت بر سيما نداشته باشند. از این روست که معرفت زندانی وقتی در ظل قدرت بازجو باشد،‌ معرفتی است ناقص. آزادی، اختیار و استقلال نهیب سر فرود نياوردن به آدمی می‌زند و درس آزادگی می‌دهد.


علم‌آموزی و معرفت‌اندوزی از هر جنس، آدمی را به سوی آزادی و اختيار می‌برد. گويا علوم انسانی در سال‌های اخیر این خاصیت را داشته‌اند که اسباب سر تافتن از عبودیت و اطاعت قدرت مطلقه‌ی سياسی در کشور شده‌اند. برای این‌که بفهميم کنه موضوع چيست، باید التفات داشته باشيم که تنها نظريه‌های علوم انسانی غربی نيستند که مظنون هستند. همين فقه و اصول، همين «قال الباقر و قال الصادق» هم مدت‌هاست که مظنون بوده‌اند. چرا؟ چون اگر علم فقه و دانش شريعت، منجر به اطاعت از قدرت سياسی غالب و ترک اختیار و تشخيص مستقل انسان صاحب خرد شود، باز هم به حصر و سرکوب بايد تن بدهد. کم نبوده‌اند عالمان دینی که (در همین سال‌های اخیر) همین ماجرا بر آن‌ها رفته است. پس مسأله – اصل مسأله – علوم انسانی غربی یا غیر غربی نیست. اصل مسأله، نابود کردن اختيار، آزادی و دانش مستقل از قدرت سياسی است. اصل مسأله، «استخفاف قوم» است و «اطاعت» آن‌ها. و گرنه هر دانشی که منجر به اطاعت شود، ولی رمالی، خرافه‌پردازی و کف‌بینی باشد، مطلوب می‌شود و کسی مروجان این گونه دانش‌ها را به زندان و اعتراف نخواهد کشاند.


فلک به مردم نادان دهد زمام امور
تو اهل فضلی و دانش، همين گناه‌ات بس!
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats