« November 2009 | صفحه‌ی اصلی | January 2010 »

بايگانی: December 2009

دوشنبه ۷ دی ۸۸

نکات سبز

        

(نقل از ايمايان)
ن۱- کارناوال عاشورای دو خیلی ناقص انجام شد، اتّهام اوّل رسانه‌ی ولایی تظاهر به کف ‌و سوت زدن سبزها در روز سوگواری بود که اوّلاً نه کفی در کار نبود و نه سوت چندانی؛ غریو تعدادی جوان که چند پلیس را مثلاً مجبور به عقب‌نشینی می‌کردند کات می‌شد به صحنه‌‌ی عزاداری و مردمی که برای کمک به ولایت می‌آمدند. این صحنه‌ها در تمام شبکه‌ها یک تک‌صحنه‌ی آمدن لباس شخصیها بود به علاوه‌ی مقداری تصاویر آرشیوی از تظاهرات روزهای پیش که یک در میان به هم کات می‌شد و از هم قابل تشخیص بود. نشان‌دادن چند دختر شل‌حجاب، یک مرد کراواتی و شعار «حسین حسین شعارشان، تجاوز افتخارشان» در تمام شبکه‌ها، تمام بضاعت سیما در تحریف حضور مردم در روز عاشوراست. اتّهام دوّم، مصاحبه با چند مرد بود که کتک خوده بودند و اعضای چند نفر از اعضای هیئت‌ها که مدّعی بودند کسانی به داخل هیئت ریخته و وسایل را شکسته‌اند و یکی دو قالی را هم کش رفته‌اند و نمایش برخی مغازه‌ها که تخریب‌شده یا آتش گرفته‌اند. گرچه نمی‌توان کتمان کرد که در غائله‌ها به هرحال ممکن است دزد و سودجو نیز پیداشود ولی کسانی که مسجد لولاگر را آتش زدند و به جماران حمله کردند، بلدند که با ظاهری مانند سبزها به هیئتها حمله کنند و گناهش را گردن دیگران بیندازند. (ادّعا نیست؛ بعضی از وبلاگنویسان ارزشی از تراشیدن ریش و قاطی سبزها شدن در خرداد امسال نوشته بودند) سناریوی دیروز سیما، اهانت سبزها به امام حسین بود که البتّه حاصل تلاش دوستان صداوسیمایی بسیار ناچیز بود ولی می‌توان انتظار داشت که مانند سابق معرکه بگیرند و راهپیمایی دفاع از امام حسین راه بیندازند.

ن۲- حیدری، حسین‌مردی، مجریان رنگ و وارنگ شبکه خبر و بسیاری دیگر در این میان شریک جرمند. اینان باید بدانند که دارند برای که خوش‌خدمتی می‌کنند و مشتی دروغ تحویل ملّت می‌دهند. سعید مستغاثی منتقد چرندنویسی که نامش به عنوان تهیّه‌کننده در پایان برنامه‌های تولیدی شبکه‌ی خبر می‌آید که در آن مردم را تحت تأثیربیگانگان می‌داند و پیام فضلی‌نژاد و چند متکّلم ناشناس، نام چند فرنگی را- که نمی‌شناسمشان- می‌آورند که تئوری براندازی نرم را تهیّه می‌کنند، باید در انتظار تاوان خوش خدمتیش باشد. لازم است فهرستی از کسانی که آبرو و شرف خود را می‌فروشند تهیّه شود. برای«یوم الملحمه» اینها را نمی‌خواهیم برای «مرحمت» ناشی از «نصر بالرّعب» می‌خواهیم. نباید حضرات فکر کنند که از قضاوت و عقوبت مردمی در امانند.

ن۳- شعاری که دیروز خیلی نشان داده شد،« مرگ بر اصل ولایت فقیه» بود بدون آنکه مصداق فعلی آن ذکر شود فقط به میراث امام راحل و مانند آن اشاره می‌شد در حالیکه شعار علیه رهبر زیاد داده شد. درباره‌ی دلیل نام نیاوردن از رهبر و سپربلا کردن رهبر سابق، پیشتر نوشته بودم ولی این سطرها هم از دفاعیّه‌ی عبدالله نوری به این موضوع بی‌ارتباط نیست:« به نظر می‌رسد برخی از موارد اتّهامی در کیفرخواست را به دلیل آن‌که مخالف نظرات مقام رهبری است به عنوان اتهام مطرح ساخته‌اید، اما برای رعایت مصالحی با صراحت این اتهام را مطرح نکرده‌اید؟ آیا اجتناب از مطرح کردن اتهام «اهانت به رهبری» در کیفرخواست به این علت نیست که ارتباط دادن این‌گونه مسائل به مقام رهبری را به سود رهبری نمی‌دانید بلکه باب شدن آن را هم به مصلحت رهبری و نظام نمی‌دانید؟ پس چگونه وقتی نوبت به امام می‌رسد این‌چنین از او مایه می‌گذارید و هیچ پیامد منفی بر این‌که همگان را دشمن امام بخوانید فرض نمی‌کنید، یا فرض آن را مهم نمی‌دانید؟ چرا مساله اهانت به امام که عزیز‌تر از رهبری است را مطرح ساخته‌اید؟ آیا ضرر داشتن برای امام و مخدوش‌شدن چهره‌ی مقدّس امام از نظر شما منعی ندارد؟»

ن۴- دستگیری‌های اخیر نشان داد که حلقه‌ی دستگیریها روز به روز تنگتر می‌شود و تهدید و ترور خواهرزاده‌ی موسوی هم نشانه‌ی تهدید سران اصلاحات است. نمی‌توان به انتظار معجزه نشست تا در رویدادهای اینچنین هربار تعدادی کشته شوند. سران جنبش سبز باید آنچه می‌خواند شفّاف و صریح بیان کنند. دیرزمانیست که انتخابات و احمدی‌نژاد فراموش شده‌اند و جهت‌گیری آمرانه و ارباب‌منشانه‌ی حکومت است که به چالش کشیده شده است. مردم نمی‌خواهند کسی برای آنان تکلیف تعیین کند، نه برای افکار و عقایدشان، نه رأیهایشان، نه سرنوشتشان، نه دین و آخرتشان. سیّدحسن خمینی باید بداند که اگر به منظور آشتی هم به خانه‌ی رهبر برود و در مراسم عزاداری شرکت کند، باز به جماران حمله می‌شود و رهبر جز تبعیّت محض به هیچ چیز دیگر رضا نمی‌دهد و گرنه ممکن است «مصالح نظام» هر بدی را خوب و هر خوبی را بد کند. سران اصلاحات، مراجع منتقد و ناراضیان سیاسی باید توجّه کنند که حرکت اعتراضی پیش از بهمن پنجاه و هفت، از زمانی کاملاً جدّی شد که آیت‌الله خمینی در یک کلام گفت که «شاه باید برود». 

پ.ن- الآن که این را نوشتم خبر تجمّع عاشوراییان در روز چهارشنبه رسید. به هرحال اینگونه نمایشها خاطر ساده‌دلانی را پی خواهد کرد. تظاهر و تفاخر به بی‌مرکز و بی‌رهبر بودن جنبش سبز کافیست؛ موسوی، کروبی و خاتمی باید با ارائه‌ی راهکار اجازه‌ی چنین سوءاستفاده‌هایی را به «نظام» ندهند. بی‌نظمی و خودانگیخته بودن جنبش سبز می‌تواند زمان دستیابی به نتیجه را عقب بیندازد و هزینه‌ی آن را بالا ببرد. باید بپذیریم که اعتراض روز عاشورا در ضمن عزاداری می‌توانست بسیار منظّم‌تر،عاقلانه‌تر و سنجیده‌تر انجام شود. گذشته گذشته است، باید به فکر آینده بود.

اسمش را نیاور

انوشيروان گنجی‌پور
حالا دوازده سال و شش ماه است كه گفتار اصلاح طلبی دارد سعی می كند طرف مقابل و به طور خاص خامنه ای را از راه حرف، نامه، نصيحت، فشار افكار عمومی و ... پاسخگو كند. آخرين دستاورد اين گفتار همين چند ساعت پيش جلوی چشم ما اتفاق افتاد. می گويم گفتار برای اين كه منظورم فقط آنهايی نيستند كه اصلاح طلب اسم و رسم دار بودند بلكه آن گفتار غالبی ست كه در آن سال ها هر چه بيشتر همه گير شده و كارش به جايی رسيد كه دست كم تا حتا بعد از ۲۲ خرداد تقريباً فصل مشترك تمام جريان های مبارز و معترض سياسی بوده است. بدون اين كه هيچ وقت عدم خشونت، نافرمانی مدنی و امثال آن از مشتی حرف كه دائم تكرار می شدهاند به اصطلاحاتی با معنای مشخص و متناسب با اوضاع ما تبديل بشوند. هنوز معلوم نيست كسانی كه دم از آنها می زنند منظورشان مثلا از نفی خشونت اصلی اخلاقی و بنابراين لايتغير است يا اين كه آن را به عنوان راهبرد و يا تاكتيكی برای مبارزه پيشنهاد می كنند كه ضرورت به كار بستن اش فقط و فقط ناشی از اقتضائات شرايط فعلی ماست و يا تلفيقی از هر دو و در اين صورت به كدام دليل؟ تا بين مسيح و گاندی فرق نگذاريم، عدم خشونت معنای معينی پيدا نمی كند.

اگر قرار باشد با اقتدا به مسيح ما تجسد صلح مطلق و مهر باشيم كه خوب باكی نيست اگر خون ما ريخته شود، گرچه هيچ معلوم نيست اصلاً آيا اين اعتراض و به خيابان آمدن ما با آن جور صلح مطلق طلبی همخوان باشد. وليكن اگر منظورمان از عدم خشونت راه و روشی باشد برای پيروزی با كمترين زيان و به «بهترين» نحو ممكن، يعنی نفی خشونت به عنوان تاكتيك ما در مبارزه، آن وقت وضع فرق می كند. آن وقت مثل هر تاكتيكی بايد آن را به محك موقعيت خودمان و حريف و شرايطی كه هر دو درش هستيم بسنجيم. اگر مدام دم از گاندی و لوتركينگ می زنيم و برايش در فرهنگ خودمان شاهد مثال از سعدی عليه الرحمه دست و پا می كنيم، بايد اول ببينيم ايرانِ الان چه ربطی به هر كدام از آنها دارد.

پيش از هر چيز روشن باشد كه:
۱- سياست به طور اعم عرصهی زورآزمايی است، حالا می خواهيم آن را عرصه ی تجلی زور حاكمان، سياستمداران، صاحبان سرمايه و ... بگيريم و يا مثل من عرصه ی تجلی زور مردم. اين نقطه ی شباهت سياست است با جنگ؛ با اين فرق كه اينجا ديگر زور به همان شكل و به صورت بی واسطه در كار نيست. اما بالاخره برنده آنی است كه زورش بر ديگری بچربد. اين كه بازی، بازی شطرنج باشد يا بكس به هر حال آن طرفی می برد كه زورش بيشتر است، منتها در يكی زور بازو و در ديگری زور ذهني.

۲- از اولين سال های اصلاحات يكی از مضمون های ثابت كاريكاتورهای روزنامه های دوم خردادی بازی شطرنجی بود كه يك طرفش شطرنج بازی معمولی بود ولی در طرف ديگر كسی كه هر چه بود، شطرنج بازی نمی كرد. يعنی می خواست با قدرتی غير از قدرت شطرنج بازی كردن و با زوری غير از زور ذهنی اش در بازی، از حريف ببرد. به نظرم جدی گرفتن همين تصوير و فكر كردن به جنبه های آن می تواند تكليف نسبت سياست و خشونت را حداقل به صورت كلی روشن كند. از اين نظر كه، اگر به فرض يك طرف مصّر باشد با طرف مقابل شطرنج بازی كند ولی طرف مقابل به جای هر حركت با مشت به دهان او بكوبد، آيا همچنان نشستن در برابر او و فكر كردن به آرايش مهره ها فايده ای می تواند داشته باشد؟ در اين وضع يا بايد كلاً قيد بازی با چنين موجودی را زد و يا كاری كرد كه او مجبور شود به جای مشت، از راه حركت دادن مهره های شطرنج با شما زورآزمايی كند.

اين كه مردم از فردای انتخابات به خيابان آمده اند يعنی آمده اند تا حريف با ديدن آنها، با لمس زور آنها به شكلی غير از شكل صندوق رای، حساب كار خودش را بكند و مجبور شود به بازی سياست بازگردد و به رای آنها، به عنوان حركتی بقاعده در آن بازی، احترام بگذارد. پس تا همين جای كار نفس اعمال زور خارج از صفحه ی شطرنج خودش خشونت است. برای اين كه در نهايت منظور اين است كه حريف از روی ترس به بازی برگردد. به همين دليل است كه به نظرم سهگانه ی «زور، خشونت و ترس» را نمی توان از هم جدا كرد و مثلا از زور مردم دم زد و باز از نفی مطلق خشونت دفاع كرد. كمی دقت در خود مورد گاندی نشان خواهد داد نفی خشونت او در واقع نامی است برای نوعی خاص از خشونت كه با خونريزی و ضرب و جرح همراه نيست. والا به خيابان آمدن ميليون ها نفر و بالاتر از آن، اعتصاب فراگير و فلج كننده چيزی نمی تواند باشد جز اعمال زور عريان مردم به قصد غلبه بر حريف.

منتها اگر بخواهم خشونت را كلی تر والبته تقليل يافته تر تعريف كنم، می گويم اعمال زوری خارج از چارچوب قواعد عرصه ی زورآزمايي. اگر در شطرنج مشت زدن به حريف توسل به خشونت محسوب می شود و خارج از قاعده، بديهی است كه در بكس همين مشت را دو طرف می زنند و كسی هم از خشونت شان شكايت نمی كند. درست مثل جنگ.

عدم خشونت، به اين دليل سلاح بی همتايی در مبارزه عليه استعمار هند شد كه شالوده ی امپراتوری بريتانيا بر مبنای حكومت قانون استوار بود و اعتصاب و تظاهرات چنين حكومتی را با چنان تناقضاتی مواجه می كرد كه در نهايت مجبور به قبول شكست می شد. هيچ بی دليل نيست اگر رهبر اين مبارزه، گاندی، در انگلستان درس حقوق خوانده بوده. اين كه او بعداً سعی كرد هر چه بيشتر عدم خشونت را به سنت و فرهنگ هند گره بزند از جمله به اين سبب بود كه اين راهبرد را مناسب ترين راهبرد سياسی برای وضعيت خاصی به نام هند، حتا فردای استقلال ، می دانست. 

برگرديم به وضعيت خودمان. مردمی كه به خيابان آمده اند، آمده اند تا با «زورِ» حضورشان حاكميت را مجبور به تن دادن به بازی سياست كنند. اين حكومت مثل بريتانيای اوايل قرن بيستم حكومت قانون نيست كه به زبان حقوقی و از موضع حقوق مردم بتوان با آن زورآزمايی كرد. حتا حكومت شاه هم نيست كه از ترس اربابان خارجی و برای حفظ ظاهر هم كه شده اندكی كوتاه بيايد. اين است كه اگر تا به حال مشت می زده حالا ديگر اصلا به جای بازی شطرنج، شمشير می كشد. در چنين شرايطی عدم خشونت از نوع گاندی چگونه می تواند آن را مجبور به قبول شكست و يا دست كم به بازگشت به بازی شطرنج بكند؟ برای اين كه، نه تنها نفی خشونت از جانب ما او را دچار هيچ محدوديتی در به كارگيری خشونت نكرده بلكه در عمل باعث شده وی ميدان را مناسب تر ببيند و بی هيچ دغدغه ای دستش برای هر جولانی باز باشد. با اين روشی كه در پيش گرفته ايم باعث شده ايم كه همان محدوديت هايی را كه او پيشتر برای خود قائل بوده، ديگر سر راه خود نبيند و با فراغ بال دست به هر كاری بزند. به فرض، او كه تا پيش از اين رويدادها اصرار فوقالعاده ای داشته ظاهری موجه از وضعيت داخلی ايران به نمايش بگذارد اكنون باكيش نيست كه تصاوير قلع و قمع مردم در خيابان ها در سرتاسر عالم پخش شود، من بعد خياليش نيست كه داستان تجاوز در زندان به گوش همه برسد و كم كم همه ی اين كارها را روزانه و به طور عادی انجام می دهد. خلاصه اين كه انگار عدم خشونت ما نه تنها حاكيمت را وادار به دست كشيدن از خشونت نكرده بلكه در عمل اجبارهايی را هم كه تا پيش از اين بر سر راه خود احساس می كرده كم اثرتر كرده است.

اگر بپذيريم كه هم الان كار ما اعمال زور و بنابراين به هر حال اعمال نوعی خشونت است و در نهايت مسئله نه بر سر خشونت يا نفی آن، بلكه بر سر انتخاب در طيفی از انواع خشونت و بسته به شرايط مان است، در چنين شرايطی تن زدن از فكر كردن به و سخن گفتن از خشونتی كه فضا را اشباع كرده، به نام عدم خشونت، نه تنها باعث ادامه ی اين وضع می شود بلكه اين طور ناديده گرفتن آن سبب می گردد دقيقاً آن چيزی كه همه از آن می هراسيم، يعنی خشونت كور ناشی از كينه و نفرت روزی سر باز كند. عاشورا شمه ای از آن خشونت كور و دهشتناك را پيش چشم مان آورد. لحاظ كردن خشونت دستكم در محاسبه هايمان نيست كه ما را در دام حريف وحشی می اندازد، بلكه انفعال كاذب به نام نفی خشونت و، از پس استيصال، دست زدن به اين نوع خشونت كور و ناشی از نفرت همان دامی است كه او برای ما گسترده؛ آنجايی كه به جای نشانه رفتن دشمنان اصلی مردم و مزدوران شان، مردم نادانسته بخشهايی از بدنهی خويش را قربانی كينه ی انباشته در سينه شان می كنند و به عوض همه ی آن مسببان مستقيم و غير مستقيم، به جان سربازان وظيفه ای می افتند كه از محروم ترين قشرهای همان مردم اند و باجبار به خيابان ها آورده شده اند تا سپر انسانی مزدوران حرفه ای باشند.

با اين اوصاف، به گمانم دست كم در نظر گرفتن انواع ديگر خشونت و اعمال حساب شده و محدود آن، تنها راهی است كه می تواند از فوران لجام گسيختهی خشم مردم در هيئت خشونت كور جلوگيری كند. حرف اين است كه عدم خشونتی كه بيشتر به پز فرهنگی نزديك باشد تا به واقعيت مبتلا به ما، يا استفاده از نام آن به منظور سرپوش گذاشتن بر دلايل يا معذوراتی كه در حقيقت اسم ديگری دارند، و به هر حال تلاش برای ناديده گرفتن اين بخش اساسی واقعيت امروز ما در محاسبه هايمان، به گونه ای معكوس خود منجر به تشديد خشونت می شود. تابو ساختن از كلمه ی خشونت بدترين روش برای جلوگيری از خشونت است

در مذمت خشونت و در ستایش دفاع سبز

علی عليزاده

در ۲۴ ساعتی که از تظاهرات مردم تهران و چند شهرستان در روز عاشورا گذشته بحثی حیاتی، بخشی از جنبش سبز را به خودش مشغول کرده است: بحث خشونت.

موضوعی که ما باید اندیشیدن به آ ن را سال ها پیش آغازمیکردیم, چرا که سال ها ست بدن های فیزیکی و سیاسی و اجتماعی ما، ابژه های تزریق خشونت سیستماتیک حکومت شده است، تزریقی که در این چند سال اخیر کشور را به آزمایشگاه خشونت در دست رادان و مرتضوی و احمدی مقدم و انصار حزب الله های تحت ویندوز و قاضیانی که اول اعدام میکنند و بعد به پرونده نگاه می اندازند، تبدیل کرده است. مسعود بهنود دلهره دارد و از شکست طرفداران تساهل و تسامح میگوید و عزت الله سحابی که خود بار ها قربانی خشونت حکومت اسلامی و شاهنشاهی بوده است نه فقط دعوت به خویشتن داری فیزیکی مردم میکند که حتا شعار بر ضد رهبری نظام را به مصلحت نمیداند. سحابی به امید بحثی خرد گرایانه با رهبری است تا به او بقبولاند که احمدی نژاد برایش خطر آفرین است . بهنود اما انگار در جهانی  فانتزی تر  زندگی میکند ، با درکی حیرت آور کودکانه از مفهوم پوپولیسم  افسوس میخورد که چرا  ما احمدی نژاد را از دوستان نابابش (نقدی و مرتضوی و رامین) جدا نکردیم و تشویقش نکردیم تا با مشایی ها و کلهر ها بیشتر دمخور شود. انگار نه انگار که این دو گروه دو روی یک سکه اند. انگار نه انگار که حکم محدود نکردن آزادی اجتماعی در ابتدای ریاست جمهوری احمدی نژاد و دستور راه دادن زنان به ورزشگاه ها خود محصول فلسفه سیاسی پر از تقیه مصباح یزدی است که در آن هم تجاوز به زندانیان  هم آزادی های اندک دادن برای تسخیر کل ماشین دولتی مجاز شرعی است. بهنود فکر میکند چون احمدی نژاد رگه هایی پوپولیستی دارد میتوان او را کاملا در چارچوب پوپولیسم  کلاسیک گذاشت و قصه پردازی کرد.

بهنود از درک اینکه پوپولیسم احمدی نژاد در بهترین شکلش، یعنی حتا قبل از کشت و کشتار ها، چیزی جز سرمایه داری فاشیستی با رویۀ الاهیات موعود گرایانه نیست عاجز است. از اینکه هسته مرکزی چنین پوپولیسمی چیزی جز خشونت برهنه نیست. چیزی که رخ داده تنها به رو آمدن این خشونت است نه اینکه احمدی نژاد راه دیگری هم برای کشور داری میدانست. اما سحابی که انگار پیش از ۳۰ خرداد ۸۸ زندگی میکند  توصیه به فاصله انداختن بین رهبری و احمدی نژاد میکند. سحابی نمی پرسد که آیا این ما بودیم که سرنوشت سیاسی شخص رهبری را با شخص احمدی نژاد گره زدیم؟ آیا در شش ماه گذشته حتا یک سیگنال ضعیف از رهبری برای نشان دادن قبول وجود خواسته ای متفاوت در میان مردم، و نه حتا تن دادن به این خواسته، دیده شده؟ چه کسی در شش ماه گذشته مرحله به مرحله مسیر فتنه را مشخص کرد؟ برای سحابی انگار که زنان و مردان میان سالی که  همپای جوانان در مقابل شلیک مستقیم می ایستند از روی ماجراجویی یا ناشکیبایی شعار های خود را تند کرده اند. با منطق سحابی مردم در روز ۳۰ خرداد نباید بیرون میآمدند تا روزنامه کیهان و رجا نیوز حرف شنوی مردم از ولایت مطلقه را جشن بگیرند. ولی در آن صورت امروز چه چیزی از جنبش سبز باقی میماند؟ اما در عاشورا چه اتفاقی افتاده که همه وحشت زده شده ایم؟ چه چیزی رخ داده که به جای پرداختن به کشتن حد اقل ۱۰ نفر و دستگیری ۱۰۰۰ نفر، به جای پرداختن به از بین رفتن تابوی تقدس روز عاشورای مردمی که دینشان هم توسط دولت مصادره شده است، نقطه عطفی که شکاف ایدولوژیک را در بین گروه های سنتی به شدت عمیق تر خواهد کرد، اعلام به شکست سبزی (صلح طلبی) جنبش سبز میکنیم؟ از تیر اندازی که صدایش در هیچ نقطه تهران قطع نشد که بگذریم خبر های بسیاری از قمه خوردن مردم هم در اطراف نیاوران در شب تاسوعا هم در روز عاشورا مخابره شده است.  زیر کردن مردم با ون های انتظامی با موبایل های تظاهر کننده ها مستند شده است. تهران در روز عاشورا به غزه ای کوچک تبدیل شد. همه نشانه ها و خبر ها از دستور خشونت بی حد و مرز فرماندهان نیرو های سرکوب حکایت میکند و اگر نبود تمرد سربازان که به مردم پیوستند صد ها نفر باید کشته  میشدند. انچه برای نخستین بار رخ داده "دفاع" مردم از خود در برابر "حیدر حیدر" گویانی است که تمام پیروزیشان در این سال ها با تظاهر به این امر بوده که آن ها هستند که در خیابانی یک طرفه فرمان کنده اند و پدال گاز را تا ته فشار داده اند. نه گروه هایی به زیر زمین رفته اند و حرکات مسلحانه را ترتیب داده اند، نه کسی به جای شعار بر ضد تفکر کهریزکی به تعقیب فیزیکی  مسببان مدال گرفته کهریزک رفته است، نه بمب دست سازی ساخته شده، نه حتا در خشم ناگهانی آنانی که جان خود به کف گرفته اند و ساعت ها در بین گاز اشک آور و تیر و باتوم محاصره شده اند حرکتی رخ داده جز چند مشت و لگد به سربازانی که هر چند وظیفه اند و خود قربانی، اما در هیات تا به دندان مسلح خشونت دولتی، تا دقایقی قبل از آن به مردم حمله میکرده اند. اتفاقا همه این ها که نام بردم ممکن بود اگر عاشورای دیروز هم مثل ۱۳ آبان امسال صحنه یک طرفه قلع و قمع مردم میشد.

نتیجه گیری بهنود که نهادینه شدن خشونت پس از انقلاب اسلامی را محصول جنگ خیابانی "مردم" در روزهای منتهی به بهمن میداند، نه در له له زدن قریب به اتفاق رهبران سیاسی، از اسلامی و غیر اسلامی، در رقابت برای به دست آوردن قدرت دولتی نیز به همان مقدار بی پایه است. چنین خوانشی در ۱۲ سال گذشته هر روز از هر منبر اصلاح طلبی تکرار شده، تا سروش و بهنود ودیگران از انقلاب ۵۷ تبری جویند وبه ما بیاموزند که انقلاب با خشونت یکی است. تازگی ها هم که دباشی پیدا شده که واقعیت جنبش را تا آنجا قبول کند که با جنبش مدنی سیاهان امریکا قابل سنجش باشد. آن هم خوانش تقلیل گرایانه ای که نه از "پلنگ های سیاه" سخن میگوید، نه از گرایش بخشی از همین جنبش از جمله مالکوم ایکس به اسلام انقلابی و نه از تکامل و تغییر خود مارتین لوتر کینگ در پیش از مرگ. انقلاب اسم منفور مشترک تمامی لیبرال های ایرانیست.

اما هیچ کدام نمیگویند که اگر جنبش سبزی در ایران هست که در حال حاضر قوی ترین جنبش دموکراسی خواهی خاورمیانه یا حتا جهان سوم امروز هست، این چیزی جز ماحصل همان انقلاب ۵۷ نیست. همان انقلابی که برای اولین بار در آن مردم ایران باور کردند که میتوانند مقدر بر سرنوشت سیاسی خود باشند.

(اولین بار، چون این مردم به معنای عام بودند که بازیگران ۵۷ بودند نه روشنفکران و گروه قلیل پیشرو مانند مشروطه). همان انقلابی که در آن مردم برای این امام خمینی را به رهبری برگزیدند  که بر خلاف موج غالب در فعالان سیاسی واقعیت اندیش آنروز مانند سحابی و بازرگان که حداکثر به دنبال انتخابات آزاد مجلس بودند، نقطه تمرکز خواست عمومی مردم را پیدا کرد و در یک جمله بی پیرایه بر آن اصرار ورزید: شاه باید برود. آنچه خشونت را با سرنوشت ۵۷ گره زد خشم انقلابی مردمی که با هم یکی شده بودند و از همه چیز برای هم میگذشتند نبود بلکه آن تفکری بود که چیزی جز پیروزی در نبرد هژمونیک در سر نداشت. چیزی جز وکیل و وزیر شدن نمی فهمید. همان تفکری که امام خمینی جمهوری خواه پاریس را هم به ولی فقیه تهران بدل کرد.

بخش حکومتی آن تفکر امروز نماینده ای در ایران ندارد جز احمدی نژاد که تازه کارش را آغاز کرده و در وهله بعدی باید دنبال اسناد جاسوسی ساختن برای علی لاریجانی و توکلی و قالیباف هم برود. شرمسار انقلاب ۵۷ نبودن نقطه تفاوت موسوی  از طرفداران خاتمی و مشارکتی ها بود. نکته ای که به رغم مد روز نبودن توسط موسوی به  صراحت در انتخابات بر آن تاکید شده بود.

سبز بودن به معنای مساوات حقوقی تک تک افراد جامعه است فارغ از رنگ و مرام، نه چسبیدن دگماتیک به تاکتیک هایی که در برهه های خاص انتخاب میشود. میتوان انقلاب سبز هم داشت. چیزی که امثال بهنود انگار نمیخواهند درک کنند اینست که جنبش سبز تایید رفتار ۱۲ ساله آن دسته اصلاح طلبان حکومتی که حداکثر مردم را وسیله فشار از پایین برای چانه زنی از بالای خود میدانستند نیست، بلکه اعلام پایان "تاکتیک" های آنهاست و اعلام آغاز مرحله ای جدید در روش های تحقق دموکراسی. شکست اصلاح طلبی و صلح طلبی نیست،بلکه شکست اصلاح طلبی  حکومتی است و روش آنانی که اگرچه صداقت داشتند خلاقیت نداشتند و  اگرچه حقوق مردم را قبول داشتند به نیروی آنها ایمان کافی نداشتند. کسانی که ۱۲ سال از تمامی ابزار دموکراسی فقط به صندوق رای چسبیدند و دانشجویان را در کوی و روزنامه نگاران را در زندان و کارگران خواهان سندیکا و حقوق معوق را در جاده شهرک های صنعتی در برابر پلیس  تنها گذاشتند و فقط و فقط با تظاهرات ۳ میلیونی مردم در ۲۵ خرداد از خواب بلند شدند تا یاد بگیرند که دموکراسی، یعنی بروز و تجسد قدرت مردم، شکل های دیگری هم میتواند و باید داشته باشد. (بپرسید از آقایانی که باید به خاتمی التماس میکردند در ۲۵ خرداد تا به تظاهرات  خیابان آزادی بیاید). این حتا شکست تسامح و تساهل هم نیست چرا که کسی نمیخواهد عقیده حتا طرفداران ولایت را عوض کند، نمیخواهد آن ها را از جایی اخراج کند و انتقام گذشته بگیرد بلکه میخواهد جایی اندک برای خودش هم باز کند. اما شرط چنین عملی اینست که به رایگان کتک نخورد و ارزان کشته نشود.

دفاع جمعی مردم خارج از حکومت از خود چه در انتفاضه فلسطین، چه در برابر پلیس ضد شورش انگلستان در تظاهرات ضد جنگ عراق و چه در برابر پلیس دولت دانمارک که  همین تظاهرات طرفداران محیط زیستی را سرکوب کرد که اعتراض شان به سرمایه داری بی مرزی بود که زمین مان را به توبره کشیده است  و هوایمان را دزدیده است، را نمیتوان خشونت نامید.  اگر چنین امکانی برای اعراب مسلمان هم در برابر حکومت های دست نشانده شان بود آنها هم به دام القاعده و بنیاد گرایی و تروریسم نمی افتادند. آنانی که در  نابرابرانه ترین نبرد تاریخ معاصر،  یعنی۶۰ سال نابودی سیستماتیک ملتی به نام فلسطین، ژست صلح طلبی و  نفرت از خشونت میگیرند و فقط به صورت کلی خشونت را برای هر دو طرف به یکسان محکوم میکنند نه فقط مفهوم خشونت را نفهمیده اند بلکه در چنین خشونتی شریکند. آنها احتمالا در صحرای کربلا هم  در بین خشونت ماشین نظامی امپراطوری عظیم "اسلامی" و دفاع گروهی اندک تفاوتی نمی بینند.  عاشورای ۸۸ نقطه ای شد بی بازگشت  به یمن  شجاعت درخشان مردمی که نشان دادند تنها هراسشان باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد رادان ها  و مرتضوی ها از آزادی آدمی افزون باشد. صدای هل من ناصر ینصرنی این مردم را اکنون نه عفو بین الملل و سازمان های حقوق بشر غربی که دیگر مردمان همین سرزمین باید بشنوند. آنها که تا به حال یا مردد بوده اند یا ترجیح داده اند که برای  سکوت خود دروغ های حاکمان را باور کنند.

بیانیه مجمع روحانیون مبارز درپی حوادث عاشورا

بسم الله الرحمن الرحیم

عاشواری حسینی بزرگترین خاستگاه و الهام بخش انقلاب اسلامی و راهنمای ملت شریف ایران در مسیر عزت و آزادی و سربلندی بوده است. انتخاب حسینیه به عنوان پایگاه رهبری انقلاب و ارشاد جامعه از سوی حضرت امام از این پایگاه، خود نشانه پیوند میان این دو حادثه تاریخ ساز است.

امروز باید خون گریست كه در عاشورای حسینی و به دنبال انواع اهانت ها به بیت و میراث امام از سوی مدعیان دروغین طرفداری از انقلاب به حسینیه ای كه تداعی كننده یاد و نام امام بوده و هست، جسارت شد و به مجلس آرام بزرگداشت عاشورا با چوب، چماق و زنجیر و با شعارهای اهانت آمیز حمله كردند، زدند و بستند وشكستند و بدین وسیله هم به عاشورا و هم به امام خمینی(س) جسارت را به اوج خود رساندند و مردم بیگناه را نیز مورد ضرب و شتم قرار دادند. شگفتا كسانی كه به بهانه جنایت پاره كردن عكس امام هر چه خواستند كردند و گفتند و یاران امام و انقلاب را مورد اهانت و جسارت قرار دادند، اینك متاسفانه به حسینیه ای حمله و اهانت می كنند كه بیش از هر چیز و هر جا یاد آور نام و بزرگی حضرت امام است.

چماقداران با شعار حیدر، حیدر به مجالس دیگری در تهران و بعضی شهرها كه به بزرگداشت عاشورا بر پا شده بود حمله و جسارت كردند و پاره ای از آنها را تعطیل كردند و در روز عاشورا نیز حوادث تلخی پیش آمد كه منجر به كشته و زخمی شدن عده ای از هموطنان در تهران و بعضی از شهرها گردید و یكی از كشته شدگان خواهر زاده نخست وزیر محبوب حضرت امام جناب آقای مهندس موسوی بود.

مجمع روحانیون مبارز ضمن محكوم كردن این رفتارهای ضد اسلامی و ضد قانونی به خانواده های محترم این عزیزان به ویژه جناب آقای مهندس موسوی تسلیت می گوید. ما نیز مانند میلیون ها مسلمان ایرانی این جنایات را ناباوارانه می بینیم و نمی دانیم چرا مسؤولان نظام جمهوری اسلامی اجازه می دهند كه این چنین به امام و انقلاب و مردم اهانت شود و بدخواهانی با آزادی و امنیت كامل سبب دور شدن مردم از انقلاب و نظامی گردند كه برای پیروزی و استقرار آن هزینه های سنگینی پرداخت شده است. اما این را می دانیم كه غیرت خداوند بزرگ به دفاع از بندگان بی دفاع و مظلوم دست این جاهلان فریب خورده و صحنه گردانان پشت پرده را قطع خواهد كرد.

مجمع روحانیون مبارز
۷ دی ۱۳۸۸

یکشنبه ۶ دی ۸۸

پیام تسلیت مهدی کروبی در پی شهادت چند تن از مردم، در روز عاشورا

بسم اله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
ملت بزرگ و شریف ایران
بدنبال انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ که اوج عدم تمکین و تبعیت جریانی از اصول قانون اساسی، جمهوریت نظام، و آموزه امام خمینی (ره) که همواره می فرمودند "میزان رای ملت است"، شاهد حوادث بسیار تلخ و فراموش نشدنی نظیر به شهادت رسیدن تعدادی از هموطنان در راهپیمایی های مسالمت آمیز، بازداشت های غیر قانونی فعالان سیاسی، برگزاری دادگاه های نمایشی، خشونت بی حد وحصر در قبال بازداشت شدگان در کهریزک و امثالهم و ... بودیم . لجاجت، خیره سری و عدم تمکین به قانون و حقوق مردم هفت ماه است که کشور و مردم را به پرداخت هزینه ای جبران ناپذیر دچار کرده است . متاسفانه ابعاد جدید تری از برخوردهای غیرقانونی در دهه اول محرم الحرام اتفاق افتاد که دل هر انسان آزاده ای را به درد می آورد.  در شب عاشورا عده ای از اوباش اجیر شده به حسینه جماران که کانون مواضع بی نظیر و روشنگرانه امام خمینی (ره) بود به بهانه سخنرانی شخصیتی که مواضع اش همواره در چارچوب نظام بوده و از خطوط قرمز عبور نمی‌کرده، با هماهنگی مراکزی خاص، بطور وحشیانه‌ای حمله کردند و به تخریب این حسینه پرداختند. در این یورش، مردم اعم از زن و مرد را با هتاکی و فحاشی کتک زدند و اموال آنان را از بین بردند و در کنار منزل امام با شکستن درب و پنجره ها به ایجاد رعب و وحشت پرداختند. در شب عاشورای حسینی، شیعه حسین (ع)  را در ماتم حسین (ع) می زنند و هر آنچه که می خواهند در امنیت کامل انجام می‌دهند.

  امروز در عاشورای حسینی از بدو صبح با خشونتی وصف ناپذیر بر مردم یورش بردند و جمع زیادی را مجروح، دستگیر و بنابرگزارش های رسیده تعدادی از هموطنان را به شهادت رساندند . آنان که هویت و شناسنامه این انقلابند و در روزگار مبارزه در صف اول مبارزان بودند، بیاد دارند که در عاشورای ۱۳۴۲ تظاهراتی عظیم با شعارهایی تند علیه شاه صورت گرفت اما رژیم ستم شاهی حرمت عاشورا نگاه داشت و کشتار، سرکوب و دستگیری رهبران مبارزه و در راس آن امام را به روزهای بعد موکول کرد. براستی چه شده است که حکومت برخواسته از قیام عاشورا،  در روز عاشورا دست بر خون مردم برده و جماعتی وحشی را به جان مردم انداخته است.

یا رب چه شده است که حرمت عاشورا و عزاداران فرزند زهرا (س) در ظهر عاشورا نگاه داشته نمی شود و آنان را به خاک و خون می کشند. یا رب چه شده است که حرمت خون مردم در این ماه عزیز هم رعایت نمی گردد. یا رب چه شده است که برگزاری مراسمِ ختم مرجع تقلیدی مجاهد و مبارز تحمل نمی گردد و مراکز مقدس، بیت و حسینه بنیانگذار این نظام در شب عاشورا مورد تهاجم و تخریب قرار می گیرد.

اینجانب این مصیبت بزرگ و گناه نابخشودنی را به محضر حضرت صاحب الزمان (عج)، ملت بزرگ ایران و  خانواده های آسیب دیده تسلیت عرض می کنم و در پرتو آموزه جاودانه اباعبداله در ظهر عاشورا  فریاد می زنم که اگر دین ندارید لااقل آزاد مرد باشید.

مهدی کروبی
۶ دی ۱۳۸۸ برابر با ۱۰ محرم الحرام ۱۴۳۲

فایل صوتی سخنرانی نیمه‌تمام محمد خاتمی در حسينيه‌ی جماران

شب عاشورا: حمله به سخنرانی خاتمی؛ فیلم لحظات حمله از درون حسينيه



دانلود فيلم

شنبه ۵ دی ۸۸

منتظری از زبان منتظری

(نقل از ايمایان)
کتاب خاطرات آیت‌الله منتظری مانند هر دیدگاه متفاوت با نظر رسمی ترویج‌شده در سه دهه‌ی اخیر حاوی نکات بسیار زیادی برای جویندگان است. شرح دوران تحصیل او، استادانش و گرایشهای علمی و سیاسی هریک، از بروجردی و کاشانی تا اختلاف نظر این دو یا اختلاف بروجردی با خمینی و تلاش برای مرجعیّت آیت‌الله خمینی، کمترین فایده‌ای که دارد، ارائه‌ی چهره‌ای از روحانیّت به عنوان یک کلّ غیرمتشکّل و دارای گرایشهای فراوان است. بررسی افکار آقایان شریعتمداری، قمی، خوانساری، میلانی و دیگرانی که پیشتر گفتم و با مرور اجمالی فهرست معلوم می‌شود یا در متن می‌آید، از دیگر نکات این مصاحبه است.

چیزی که برای خواننده جالب خواهد بود این است که منتظری کسی است که برادران خامنه‌ای یعنی سیّد محمّد و سیّدعلی را برای شورای اصلاح حوزه پیش از انقلاب برمی‌گزیند و از آن مهمتر کسی که سیّدعلی خامنه‌ای را برای عضویّت در شورای انقلاب به آیت‌الله خمینی پیشنهاد می‌کند شیخ حسینعلی منتظری است. خامنه‌ای آن زمان در مشهد بود و با نیامدن به تهران و عضونشدن در شورای انقلاب شاید برای همیشه در مشهد می‌ماند و فوقش امام جمعه‌ی مشهد یا تولیت آستانقدس یا چیزی مانند آن می‌شد ولی با عضویّت در شورای انقلاب و به عهده گرفتن امامت جمعه‌ی تهران شناخته شد تا بعدها یکی از نامزدان ریاست جمهوری شود. جالبتر اینکه کسی که که باعث برگزیده‌شدن او به امامت جمعه‌ی تهران شد هم منتظری بود که پیشنهاد ادامه‌دادن امامت جمعه‌ی تهران را که از سوی رهبر به وی ارائه می‌شود رد می‌کند و با این استدلال که خامنه‌ای بیان و خطبه‌ی بهتری دارد، او را به امامت جمعه‌ی تهران می‌رساند، یک نماز هم پشت سر او می‌خواند و خود به قم می‌رود (او بعدها خامنه‌ای را برای هیئت امنای دانشگاه امام صادق نیز معرفی می‌کند). در حقیقت بالاآمدن و شناخته‌شدن خامنه‌ای در ساختار سیاسی کشور جز با مدد منتظری ممکن نمی‌بود که رهبر فعلی بعدها این لطف استادش را به بهترین وجه جبران نمود.

از همان ابتدای انقلاب حساسیّت منتظری به برخورد مناسب با مهمانان خارجی و ایجادنکردن تنش در روابط خارجی و انتقاد از بعضی مصادره‌های اموال معلوم می‌شود. جالب اینکه آیت‌الله خمینی از همان ابتدا بسیاری از حرفهای ایشان را نمی‌پذیرد و منتظری مسئول این برخورد رهبر را بیت و اطرافیان او می‌داند که سعی می‌کردند با دادن اخبار دلگرم کننده فقط جنبه‌های مثبت را به او انتقال دهند. منتظری حتی در ایجاد و تاسیس حزب جمهوری اسلامی شرکت نمی‌کند و می‌گوید ما از ابتدا قرار بود پس از تشکیل انقلاب به قم برگردیم و به طلبگی خود بپردازیم حتّی امام، ولی به هر دلیل ایشان پشیمان شدند. تلاش برای گنجاندن اصل ولایت فقیه علیرغم مخالفت طالقانی، شریعتمداری و بنی‌صدر و تلاش برای آزادسازی گروگانهای آمریکایی در زمان کارتر به عنوان یک امتیاز که بتوان در برابر آن چیزی دریافت کرد از دیگر کارهای اوست.او به هراه مشکینی دستورالعمل یازده مادّه‌ای برای قضات کشور تنظیم کرد که البتّه معلوم نیست به آن چقدر عمل شده باشد.

قائم‌مقامی منتظری آنچنان که از بیانیّه‌ی خبرگان هم برمی‌آید، بیش و پیش از آنکه تصمیم خبرگان باشد تبعیّت از جوّ جامعه است که از همان ابتدا منتظری را فرد دوّم جمهوری اسلامی می‌دانستند و نقل قول بازرگان- بدون آوردن نام ایشان- را اینجا اینطور می‌خوانیم که « ولایت فقیه قبایی است که فقط برازنده آقای خمینی است و پس از ایشان با کمی اغماض به آقای منتظری می‌برازد». بسیاری بخش دوّم این نقل قول را نشنیده‌اند. منتظری در نامه‌ای به مشکینی با این کار مخالفت می‌کند. پس از آن او به مدد مسئولیّت جدید، بیشتر به امر به معروف و نهی از منکر پرداخت و با ایجاد مزاحمت برای سیدصادق روحانی و حصر آیت الله قمی و برخورد با آقای شریعتمداری مخالفت می‌کند و با ری‌شهری درگیر می‌شود. از مجموع مطالب منتظری اینطور برمی‌‌آید که وی سیّداحمد خمینی را خط دهنده به افکار رهبر می‌د‌انست که با دادن اطلاعات جهت‌دار، قضاوتهای او را تعیین می‌کرد. منتظری حتی اعترافات قطب‌زاده و نظریه‌ی کودتای او و شریعتمداری را ساخته و پرداخته‌ی سیّداحمد می‌داند. او با یک واسطه از احمد خمینی نقل می‌کند که گفته آقای منتظری باید از فلانی یاد بگیرد که وقتی نزدامام می‌آید دست ایشان را می‌بوسد و عقب عقب برمی‌گردد ولی ایشان می‌آید و با ایشان یکی و دو می‌کند! در همان زمان منتظری حرفی می‌زند که بعدها گریبانش را می‌گیرد. او می‌گوید مردم به ولایت امام رأ‌ی دادند نه به ولایت احمدآقا که اعتراض سیّداحمد خمینی را به دنبال دارد.

او در تاسیس دانشگاهها و مؤسّسات زیادی نقش داشت و از همان ابتدا به وضعیّت زندانیان می‌پرداخت. هیئت عفوی که برای رسیدگی به احکام اعدام دلبخواهی تشکیل شده داد، به اعتراف محمّدی گیلانی شش هزار حکم اعدام را لغو کرد. جزئیّات دردآوری از نحوه‌ی برخورد با زندانیان به خصوص زنان، در متن هست که منتظری می‌کوشید به رهبری انتقال دهد و تا حدود زیادی موفّق هم می‌شد. طرح ابتدایی راهپیمایی روز قدس، هفته‌ی وحدت بین شیعه و سنى، هفته‌ی ولایت، روز جهانی مستضعفین و روز وحدت حوزه و دانشگاه هم از دیگر ابتکارات او بود که البتّه در رسانه‌های رسمی به آن اشاره نمی‌شود یا با تحریف ارائه می‌شود.

آزادی مطبوعات، انتخابات آزاد، آزادی احزاب، اهمیّت شورا و برخورد مناسب با روشنفکرانی مانند شریعتی و سروش از دیگر مطالب گفتگو با منتظری است. او غیرمستقیم بی‌اعتنایی آیت‌الله خمینی به دیگر دولتها و ارائه‌ی چهره‌ای انقلابی و غیردوستانه از ایران را یکی از دلایل ایجاد جنگ می‌داند و تعریف می‌کند که چگونه رهبر با اعزام هیئتهای حسن نیّت به کشورهای همسایه مخالفت کرده است (هاشمی رفسنجانی بعدها در دوران ریاست جمهوری خود اعتراف کرد که اگر روشن‌بینی امروز را داشتیم شاید هیچگاه جنگی آغاز نمی‌شد!) او همچنان خود را از مدافعان پایان‌دهی به جنگ چه پس از خرمشهر و چه پس از گرفتن فاو معرّفی می‌کند و عقیده‌ای که بسیاری مانند بنی‌صدر دارند و می‌گویند که ایران فرصت صلح به همراه گرفتن غرامت حاضر و آماده را از دست داد، تأ‌یید می‌کند.

داستان برکناری وی و مسائلی که در دو کتاب رنجنامه از سیّداحمد خمینی و خاطرات سیاسی از محمّدی ری‌شهری مطرح شده، بقیّه‌ی کتاب است که حدود صدوبیست صفحه می‌شود و نمی‌توان آنرا به سادگی خلاصه کرد ولی خواندن آن برای هرکس که بخواهد از تاریخ جمهوری اسلامی آگاه شود لازم است. نکات ریز زیادی هست که جز با مطالعه‌ی کامل به دست نمی‌آید از سیره‌ی علمی و برخی نقاط ضعف و قوت آیت‌الله خمینی تا جریان کشتار مکّه و نقش سپاه در آن که به نام سیّدمهدی هاشمی تمام شد و به زور از او اعتراف هم گرفتند که چنین کرده است. به گفته‌ی او و به نقل از ری‌شهری، سیدمهدی علیرغم تصمیم نهایی رهبر اعدام شد و وانمود شد که پیام ایشان دیر به دست آنان رسیده است. وی به اعدام دختران و زنان نیز با تکیه به بعضی روایات اعتراض می‌کند و حکایت اعدامهای سال شصت و هفت هم که معروف است ولی خواندن آن از زبان خود منتظری لطف دیگری دارد.

ادامه‌ی نامه‌نگاری به رهبر، ایرادگرفتن از قول خبرگان به خاطر عمل به یک نقل قول از رهبر سابق برای تعیین رهبر بعد و تبریک به سیّدعلی خامنه‌ای به مناسبت رهبریش، حمله به بیت ایشان در سال هفتاد و یک و اعتراض به دادگاهی ویژه برای روحانیّت در ادامه می‌آید. سخنرانی معروف سیزده رجب و تبعات آن، تلاش برای رفع کدورتها ببین او و رهبر فعلی که با فرستادن چند نامه و نماینده از طرف منتظری همراه بوده و با بی‌اعتنایی رهبر روبه‌رو می‌شود نیز پایان‌بخش این مصاحبه‌ی طولانی است که چون اطّلاعات سایت آقای منتظری از بین رفته، لازم دیدم (اینجا) برای دوستان بگذارم تا هر که می‌خواهد استفاده کند. جالبترین نکته‌ی این گفتگو برای من این نکته بود که علیرغم تمام این تلاشها برای اصلاح ناراستی‌ها و دیدن عواقب آن، منتظری می‌گوید: «من بعضی وقتها فکر می‌کنم شاید کوشش من کافی نبوده و باید بیشتر تلاش می‌کرده‌ام».

جمعه ۴ دی ۸۸

محسن کديور: از ولايت بر قبور تا ولايت بر قلوب

پاکسازی جمهوری اسلامی از ولایت جائر

شبکه جنبش راه سبز (جرس): درگذشت آیت الله العظمی منتظری از مهمترین وقایع ایران در سال ۱۳۸۸ بود. در سلسله نوشته هائی که بتدریج عرضه خواهد شد می کوشم ابعاد ناشناخته راه و مکتب فقهی و سیاسی شیخنا الاستاد را تحلیل کنم. در این مجال در بحثی مقدماتی به مسئله مراسم تشییع و ترحیم و تسلیت آن اسوه فضیلت پرداخته ام. در این مقال به ده نکته اشاره شده است.
 
 
 
۱- از ولایت بر قبور تا ولایت بر قلوب
 
محل دفن مرحوم آیت الله العظمی منتظری در جنب مقبره فرزند شهیدش در حرم حضرت معصومه در قم به توصیه رهبر جمهوری اسلامی صورت گرفت. (تابناک، ۱ دی ۱۳۸۸)  این توصیه و پیام تسلیت وی از سوی منصوبین رهبری به عنوان برخورد بزرگوارانه و کریمانه ولایت مطلقه فقیه با مخالفان خود دانسته شده است (موحدی کرمانی، نماینده سابق ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، کیهان، ۱ دی ۱۳۸۸). چند سال قبل نیز اعلام شد که پیکر مرحوم دکتر یدالله سحابی علیرغم وصیت آن مرحوم تنها بعد از اجازه مخصوص مقام رهبری در صحن امامزاده عبدالله شهرری دفن شد.
بیشک بر مسئله اختیارات رهبری در آرامگاه شواهد دیگری نیز میتوان یافت. با اینکه سالها درباره ابعاد مختلف قلمرو ولایت مطلقه فقیه مطالعه کرده ام، اما اقرار می کنم به این حوزه از قلمرو ولایت مطلقه توجه نکرده بودم: "ولایت بر قبور". بر اساس نظریه ولایت انتصابی مطلقه فقیه، رهبر نه تنها بر حیات که بر ممات، نه تنها بر خانه دنیوی که بر آرامگاه اخروی، نه تنها بر منزل زندگان که بر قبر درگذشتگان نیز ولایت دارد. اینکه چه کسی کجا خاک شود، و کدام قبر به کدام میت می رسد، همانند هرآنچه به دنیا و آخرت مردم بستگی دارد، از اختیارات ولی فقیه است بالاتر از اینها هم مسائلی است که مزاحمت نمی کنم.(کذا قیل)

آیت الله العظمی منتظری (رضوان الله تعالی علیه) به لطف خداوند به میزانی از محبوبیت دست یافته بود که هرکجا دفن می شد، مزارش میعادگاه مومنان عاشق و منتقدان استبداد دینی می گشت. حرم امامزاه ها که زیر نظر نمایندگان ولی فقیه اداره می شود، زائران اهل قبور را نیز کنترل خواهد کرد و اجازه نخواهد داد مخالفی دست از پا خطا کند. و اتفاقا اصل مسئله همین بوده است. آن گاه که زنده بود بهره اش از رهبری آیت الله خامنه ای حصر خانگی و توهین و ناسزا و غصب حسینه و دفاتر و دستگیری فرزندان و نوادگان و شاگردان بود، و اکنون که دستش از دنیا کوتاه شده است، مشمول کرامت ملوکانه قرار می گیرد. ای کاش ارباب قدرت در زمان حیات مخالفانشان یادی از کرامت می کردند. کرامت بر جنازه مخالف آن هم از ترس تاریخ و افکار عمومی اگر معنای دیگری ندهد، دلیل مروت و جوانمردی نیست. اگر جناب آقای خامنه ای به یمن دولت زور ولایت بر قبور هم در تیول ولایت مطلقه اش دارد، آیت الله العظمی منتظری بر حوزه ای ولایت داشت که از قلمرو مزدبگیران بسیج و پاسداران استبداد دینی بدور است و آن قلوب ملت ایران بود. از ولایت بر قبور تا ولایت بر قلوب فاصله روش خامنه ای تا روش منتظری است.

ادامه‌ی «محسن کديور: از ولايت بر قبور تا ولايت بر قلوب»

چهارشنبه ۲ دی ۸۸

بازخوانی تاریخ: نامه‌ی استعفای آیت‌الله طاهری از امامت جمعه‌ی اصفهان

بسم‌الله الرحمن الرحيم و به نستعين الحمدلله رب العالمين و صلوات‌الله و سلامه علی الانبياء و المرسلين خص علی خاتمهم و اشرفهم الذی قيل فی شانه لولاك لما خلقت الافلاك و علی وصيه و خليفته علی اميرالمؤمنين و الائمه المعصومين من ولده بالاخص خاتمهم الذی به الله العرض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً.
از ديرباز تاكنون می‌خواستم مطالبی را به طور اختصار به ملت شريف و سرافراز تقديم كنم.
غرض از نوشتن اين اوراق، هرگز نخواسته و نمی‌خواهم ملت عزيز و صبور را مأيوس و نااميد كرده باشم. اما هرگز نمی‌توانم چشمم را بر واقعيات ملموس و حقايق محسوس ببندم و شاهد درد نفس‌گير و رنج‌ طاقت فرسای مردم باشم. مردمی كه گل‌های فضيلت را پايمال می‌بينند و افول ارزش‌ها و زوال معنويت‌ها را می‌نگرند.

جمهوری اسلامی كه ثمره خون پاك فرزندان غيور ملت سلحشور و مسلمان ايران است و هنوز بسياری از خانواده‌ها منتظر جنازه فرزندان شهيد خود هستند، با وعده حكومت عدل علی عليه‌السلام استقرار يافت تا ملت به نوايی و كشور به جايی برسد و البته ملت سامان نمی‌پذيرد و ملك اصلاح نمی‌شود مگر به جمله كوتاه پيامبر گرامی اسلام كه می‌فرمايد: صنفان من امتی اذاصلحا صلحت امتی و اذا فسدأ امتي. قيل يا رسول‌الله و من هما؟ قال الفقها و الامراء (خصال جلد ۱، صفحه ۳۷)‌ دو دسته از امت هستند كه اگر اصلاح شوند، امت من اصلاح می‌شوند و اگر فاسد شوند، جامعه اسلامی فاسد می‌شوند. پرسيدند ای پيامبر خدا اين دو صنف چه كسانی هستند؟ فرمود: دانشمندان دينی و حاكمان.

ادامه‌ی «بازخوانی تاریخ: نامه‌ی استعفای آیت‌الله طاهری از امامت جمعه‌ی اصفهان»

پيام‌های منتظری

(امیر احمدی آریان؛ نقل از رخداد)
منتظری به قلمروي نامردگان undead تعلق داشت. او مرگ خواست‌های تن را تجربه کرده بود، از حمایت عرصه نمادین مطلقاً چشم‌پوشی کرده بود، و چنین کسی مثل سایرین زندگی روزمره نمی‌کند. منتظری از معدود کسانی بود که توانایی کشتن تن‌اش را داشت، و این کار را با زیر پا گذاشتن تمام لذت‌هایی کرد که برای تن قدرت به ارمغان می‌آورد. منتظری به بالاترین موضعی که در جمهوری اسلامی، که خود نظریه‌پرداز اصلی‌اش بود، قابل تصور است، بی‌اعتنایی کرد، حال آن‌که کافی بود چند ماهی دندان روی جگر بگذارد تا قدرتی عظیم به‌کف آورد. پس او به‌معنای رایج کلمه زنده نبود، به‌معنایی که تقریباً همه ما زنده‌ایم. او زنده نبود تا لذات اهدایی از جانب ساحت نمادین را روی هم تلنبار کند، کاری که درگیری و مشغله دائم مردم جهان است. به‌این‌ترتیب، او، حداقل از بیست‌سال پیش به‌ این‌سو، به قلمروي نامردگان قدم گذشت، قلمروي آنان که در طول زندگی زنده نیستند، و پس از مرگ نیز نمی‌میرند. در این قلمرو است که می‌توان حقیقت را تجربه کرد، می‌توان حقیقت را به چنگ آورد. اگر حقیقتی وجود داشته باشد، به‌هر‌تعبیری که از این مفهوم در سر داشته باشیم، بی‌گمان در تاریخ پس از انقلاب ایران، کمتر کسی چون منتظری توانسته است آن را در مشت بگیرد. به‌این‌ترتیب منتظری توانست نامتناهی شود، و چنین کسی پس از مرگ نیز نمی‌میرد، مرگ او صرفاً نقطه عطفی است در زندگی ابدی او. مرگ منتظری بیش از آن‌که به خود او ربط داشته باشد، به ما ربط دارد. او کارش را کرده بود و در این نقطه‌عطف زندگی‌اش، بی‌آن‌که بتواند چیزی بگوید، با تشییع جنازه عجیب‌اش در قم حرفش را زد. به نفع‌مان است به حرف‌اش گوش دهیم. مرگ منتظری، و مراسم پس از مرگ او، یعنی مدت‌زمان انتقال جسد از خانه او به حرم، و حضور مردم، نحوه تشییع آنان، حرف‌ها و شعارهاي‌شان، عزاداری‌شان، همه در حکم بیان و تجلی پیام منتظری در این نقطه عطف از زندگی ابدی‌اش بود.

حداقل چهار گروه هستند که مخاطبان مستقیم مرگ منتظری‌اند.

۱- منتظری به حاکمان نشان داد که حقیقت دین، جایی بیرون از حکومت است. منتظری مهم‌ترین تجلی اسلام سیاسی در عصر ماست، و رابطه‌اش با سیاست، و مهم‌تر از آن با حقیقت، درست در همین پشت پا زدن‌اش به حکومت و نپذیرفتن امکانات حکومتی است. تشییع جنازه او به‌نوعی احضار سی‌سال تاریخ پس از انقلاب ایران نیز بود، چه به‌لحاظ تنوع آدم‌هایی که در آن حاضر شده بودند، چه تنوع شعارها و خواست‌ها، و چه تنوع مکانی آدم‌های حاضر در قم، که بدون امکانات و تبلیغات، بدون صرف هيچ هزینه‌ای، از ساندیس و ساندویچ و ایران‌چک گرفته تا سرویس ایاب‌وذهاب و امنیت و انواع تقدیرهای آتی، از شهرهای مختلف ایران خود به به قم آمده بودند، در حالی‌که تهدید نیروهای امنیتی و امکان بازداشت و سرکوب بسیار جدی بود. در جمعیت ‌میلیونی تشییع‌کننده جنازه منتظری، بسیار بودند کسانی که در عمرشان یک رکعت نماز نخوانده‌اند و با این‌حال گریه می‌کردند و سینه می‌زدند، بسیار بودند کسانی که اولین، و شاید آخرین سفرشان به قم را تجربه می‌کردند و هیچ شکلی از تبلیغات و امکانات دولتی در طول این همه سال نتوانسته بود میل به دیدن مرکز تولید علم و نظریه نظام را در آنان زنده کند. منتظری والاترین درجه جهان‌شمولی را در جامعه معاصر ایران داشت، درجه‌ای که حکومتیان به‌هیچ قیمتی نمی‌توانند به‌دست بیاورند، چراکه موضع‌شان چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. این همه‌ سال حصر خانگی و ممنوعیت رسانه‌ای، و قطع ارتباط او با مردم، ذره‌ای در شمول عام او خلل وارد نکرد، و بی‌گمان او بزرگ‌ترین دستاورد انقلاب ایران برای آیندگان خواهد بود. منتظری راه ماندگاری را به دیگر هم‌صنفان و هم‌کیشان‌اش نشان داد، و آنان که قدم در این راه بگذارند، به جایگاهی دست خواهند یافت که هزاران پست حکومتی در اختیارشان نخواهد نهاد.

۲- گروه دوم، حضرات کراواتی لس‌آنجلس‌نشین ماهواره‌باز‌ و پیروان کوته‌فکر ایرانی‌شان هستند، آنان که به‌محض شنیدن نام آخوند دماغ‌شان را می‌گیرند، از تمام جنبندگانی که عمامه به‌سر دارند، متنفراند و غایت زندگی‌شان دیدن مردی سه‌تیغه و کراواتی بر مسند ریاست جمهوری مملکت است، مردی که هر شکلی از تجلی اسلام در جامعه را ممنوع کند و تمام تلاش‌اش، بدل‌کردن کشور به لس‌انجلس، چه‌بسا لاس‌وگاس، باشد. آنان که می‌گویند آخوندجماعت، به جرم عمامه‌به‌سرداشتن، حق ندارد در سیاست دخالت کند، و در این راه برای‌شان، محمد خاتمی و کروبی و منتظری با احمد جنتی و احمد خاتمی تفاوتی ندارند، حتی لباس را به ریش هم تعمیم می‌دهند و آدم‌های «ریشو» را مشکوک و خطرناک می‌دانند، و مردم را بر حذر می‌دارند از این‌که مبادا دوباره از آخوندها فریب بخورند، از ایران هیچ نمی‌دانند. حرف آنان تفاوتی بنیادین با اسلام‌ستیزان نژادپرست و افراطی غرب ندارد، و به آن‌چه در ایران می‌گذارد هم ربطی ندارد. آن‌چه در شش‌ماه اخیر در ایران گذشت، باید به این حضرات اثبات کرده باشد که در این مملکت، حداقل تا اطلاع ثانوی، سیاست درست در بطن اسلام رخ می‌دهد و تنها راه ِ به‌قول خودشانْ «نجات» مردم ایران، اسلام سیاسی است. اگر وقایع این شش‌ماه قانع‌شان نکرده باشد، تشییع جنازه منتظری، حجتی راسخ و خلل‌ناپذیر است. آن‌چه در فاصله بیت منتظری تا محل خاک‌سپاری او گذشت، یک مراسم مذهبی تمام‌عیار بود، مراسمی همراه با نوحه‌خوانی و سینه‌زنی و گریه و ذکر مصیبت و همه این قبیل آیین‌های دینی که مورد تنفر حضرات است و از شنیدن نام‌شان کهیر می‌زنند. همان مردمی که در این شش‌ماه مایه افتخار و مباهات سکولارهای کراواتی بوده‌اند و موجب شدند پس از سال‌ها بتوانند سرشان را در آن سوی آب‌ها بالا بگیرند و به هم‌وطنان‌شان افتخار کنند، همان‌ها در این «اسلام سیاسی» باشکوه شرکت کردند و آنان هم که اعتقاد نداشتند، با تمام وجود همراهی کردند، چراکه تشییع جنازه منتظری، نه تجلی اسلام حکومتی، که تجلی هسته رادیکال و سیاسی دین اسلام بود. همان‌گونه که رنسانس غرب جز از دل مسیحیت محقق نمی‌شد و بدون ظهور پروتستانیسم مشخص نبود کلیسا کی دست از سر مردم برمی‌دارد، رنسانس ایران معاصر نیز در دل اسلام رخ خواهد داد، و آنان که شکم‌شان را برای دیسکوها، فاحشه‌خانه‌ها و قمارخانه‌های آینده ایران صابون می‌زنند، آنان که دل‌شان برای «دختر ایرونی» و عربده‌کشی در خیابان‌های تهران تنگ شده، سرخوردگی سختی در انتظارشان است. منتظری گره اصلی وقایعی است که در ایران امروز رخ می‌دهد، و درک موضع او برای درک تجربه ایرانیان امروز ضروری است.

۳- گروه سوم، نظریه‌پردازان انحطاط و انسداد هستند، آنان که خروارها مرثیه بر انحطاط روح ایرانی و ذات استبداد‌زده و دیکتاتورپسند او نوشته‌اند؛ یا راه برون‌رفتی از آن نیافته‌اند، یا تنها راه نجات را خواندن تاریخ اندیشه و بررسی تمام فرازوفرودهای فکر ایرانی در سده‌های اخیر دانسته‌اند. این پیامبران زوال و یأس، حالا در برابر آزمون سیاسی مهمی قرار گرفته‌اند. همان کشور استبدادزده‌ای که ظاهراً تفکر در آن محال می‌نمود و قرن‌ها زمان لازم بود تا غبار انسداد از ذهن‌اش زدوده شود، ناگهان به مرکز توجه جهان روشن‌فکری بدل شده است، مردم‌اش، ناگهان، به مهم‌ترین جلوه‌های تفکر سیاسی، و منشأ خلاقیت‌های سیاسی حیرت‌انگیز بدل شده‌اند و به آن گذشته سیاه و نکبت‌بار دهن‌کجی کرده‌اند. این‌بار، مردم منتظر نمانده‌اند تا واکاوی و موشکافی تاریخ ایران تمام شود، تا عیب و ایرادها شناخته شود و همه به یاری هم، سر فرصت برای حل‌شان بکوشند تا ان‌شاءالله همه مشکلات به فضل الهی حل شود. فضا گشوده شده است، و چه بخواهیم و چه نخواهیم، با تفکر سیاسی، در مردمی‌ترین و پیش‌روترین شکل آن، مواجه‌ایم. اما این گشودگی فضا، محصول عصایی سحرآمیز یا جرقه‌ای ناگهانی نیست. بخشی از آن، مثل بسیاری از پدیده‌های عالم، پیش‌بینی‌ناپذیر است، اما بخشی از آن، به‌هرحال، پاي در همین سنت متصلب، مسدود و منحط دارد. همین سنتی که، به‌زعم این دست مورخان، بسته است و باید جراحی‌اش کرد تا درمان شود، پر از امکانات نادیده و ظرفیت‌های ناب است که از چشم دور می‌مانند، و ناگهان بر اثر جرقه‌های تاریخی، بر اثر فشارهایی غافل‌گیرانه، بیرون می‌زنند. منتظری نماد این دست امکان‌هاست. او ریشه در همین سنت متصلب دارد، و در مقام یک مرجع تقلید، تمام وجودش با تاریخ تشیع گره خورده است، اصلاً او یکی از اصلی‌ترین نمودهای سنت ایرانی‌ـ‌اسلامی در روزگار ماست. زندگی سی‌سال اخیر منتظری نشان می‌دهد که همین سنت به‌ظاهر متصلب، تا چه حد امکان گشودگی و باز کردن فضا را در خود دارد. مردمی که امروز «مهم‌ترین بنای سیاسی بیرون از دستگاه دولت در جهان» را ساخته‌‌اند، روز تشییع جنازه نشان دادند که حتی بیشتر از رهبران سیاسی نام‌آشنای‌شان، منتظری را نماد خود می‌دانند، شاید به این دلیل که در این سی‌سال هیچ‌کس به اندازه او حرف حق نزده است.

۴- گروه آخر، انواع و اقسام روشنفکران لاییک وطنی هستند، آنان که همه‌چیزشان، از ابزار فکری و نظری گرفته تا حتی موضوعات مورد علاقه‌شان، وارداتی است و اعتقاد راسخ دارند، کل تاریخ و فرهنگ ایرانی به پشیزی نمی‌ارزد و همه را باید به زباله‌دان تاریخ انداخت. این گروه اسلاموفوبیا و ایرانوفوبیا را، با هم، دارند؛ هم به کل گذشته فرهنگی‌ـ‌سیاسی ایران مشکوک‌اند و هم به کل تاریخ اسلام؛ باور دارند در این چند هزار سال اصولاً هیچ‌چیز به‌دردبخوری در این مملکت تولید نشده است، هیچ‌کس فکر نکرده و هیچ کنش سیاسی قابل دفاعی به‌وقوع نپیوسته است. این‌ها، در آن سوی آب‌ها، قهرمان‌شان سن‌پل است، اما در داخل، به‌دنبال ولتری می‌گردند که کلاً همه‌چیز را زیر و رو کرده، و خیال همه را از تاریخ اسلام و ایران راحت کرده باشد. معتقدند تمام آن‌چه مکتب اعتزال تولید کرده، با یک صفحه از آثار کانت برابری نمی‌کند، و به همین راحتی، تاریخ و زمینه‌های تاریخی را کنار می‌گذارند و قیاس مع‌الفارق می‌کنند. با منتظری نیز لابد به‌همین‌طریق برخورد خواهند کرد: او را با متر و معیارهایی از پیش مشخص خواهند سنجید، نام‌اش را رخداد خواهند گذاشت و از محتوا تهی‌اش خواهند کرد، یا شرح خواهند داد که چگونه منتظری بخش‌بندی امر محسوس را به‌هم ریخته است، یا مثلاً چرا منتظری امر واقعی نظام است، همان هسته تروماتیک ساختار نظام که قابل حل و هضم شدن در ساحت نمادین نبود. این قبیل توضیحات و نتیجه‌گیری‌های تئوریک، از آن دست مباحثی است که کاملاً درست است ولی پشیزی نمی‌ارزد. تشییع جنازه منتظری و نحوه وداع مردم با جسم او، باید به هر کس که اهل فکر کردن است ثابت کرده باشد که منتظری خود سرآغاز تفکر است، نه نتیجه آن. این نگاه خودخواهانه و چه‌بسا چشم‌چرانانه‌ي نظریه‌پردازان ماست که کمین می‌کنند تا ابژه مناسب با مفاهیم مورد علاقه‌شان را بیابند و از طریق نشان دادن تطابق این دو، چشم خواننده را گشاد کنند. سنجیدن منتظری با مشتی مفهوم از پیش مشخص، هنر نیست، هنر آن است که در فضایی که او گشود، فکر کنیم و به خلاقیت و تولید فکر دست بزنیم، سنتی را بشناسیم و بخوانیم که تجربه حقیقت منتظری از دل آن بیرون آمد، نه این‌که کل آن سنت را به یک چوب برانیم و نزدیک شدن به آن را دون شأن خود بپنداریم. وظیفه ما این است که در فضای حاصل از تجربه حقیقت او ساکن شویم و به‌جای مصرف بی‌مورد مفاهیم، به تولید مفهوم دست بزنیم، به‌جای سنجش او با متر و معیارهای حاضر و آماده، از طریق اندیشیدن به هستی سیاسی او، فکر کنیم. منتظری آن‌قدر مهم هست که منشأ شیوه‌ای از تفکر باشد، و آن قدر در تاریخ تأثیرگذار بوده که تاریخ را به‌یاری او بخوانیم.

نامه‌ی سال ۸۳ آيت‌الله منتظری به خاتمی

قصد نداشتم در رابطه با عملكرد آقای خاتمی و اصلاحات وعده داده شده ايشان فعلا اظهار نظر كنم، ولي با توجه به ارسال نامه ايشان براي من، و انتظار و تمايل دفتر ايشان به اظهار نظر، به چند كلمه‌ای اشاره می‌كنم. و آقايان توجه دارند كه اين‌جانب همواره در گفتار و نوشتار خود صريح‌اللهجه بوده‌ام. مراتب ديانت و فضل و آگاهي به مسائل روز و تعهد نسبت به وظايف دينی و ملی و سوابق درخشان و فضيلت خانوادگی جناب آقای خاتمی و مخصوصا شخصيت معنوی و اخلاقی پدر بزرگوار ايشان مرحوم آيت‌الله آقای حاج سيد روح‌الله خاتمی - طاب ثراه - براي همگان روشن است . همچنين ترديدي ندارم كه ايشان با حسن نيت و با علاقه به تحقق اهداف انقلاب اسلامی، خود را كانديدای رياست جمهوری نمودند و اصلاحاتی را به مردم وعده دادند.
مردمی كه سال‌های تلخ جنگ تحميلی را تحمل نموده ولی قشر عظيمی از آنان در اثر عملكرد مسئولين و متصديان امور نسبت به وعده‌های داده شده در انقلاب به يأس و نااميدی و يا به ترديد و آشفتگی و احياناً به بدبينی نسبت به آينده رسيده بودند. در چنين فضایی آقای خاتمی با شعارهای بسيار زيبا و دلنشين و مطابق خواسته‌هاي مردم، وعده "اصلاحات" را - كه جز وفا به وعده‌ها و شعارهاي اوليه انقلاب نبود - به مردم اعلام نمود، و مردم نيز بر همين اساس چنان اقبالي نمودند كه برای همگان غيرمنتظره بود.

اكنون بعد از گذشت بيش از هفت سال از رياست جمهوری ايشان متأسفانه ديده می‌شود يأس و نااميدی و يا بدبينی مردم مجدداً به همان وضعيت زمان قبل و يا بدتر از آن رسيده است، و نيز ديده می‌شود قشر عظيمی از نسل جوان احساس بی‌هويتی می‌كند و به آينده خود كاملا بدبين می‌باشد. اين‌جانب نمی‌خواهم با بی‌انصافی بگويم جريان اصلاحات هيچ توفيقی به دست نياورد، اما می‌خواهم بگويم آنچه به دست آمد در مقابل آنچه وعده داده شده بود و امكان دسترسی به آن نيز فراهم شد و نيز در مقابل آنچه خواسته و انتظار مردم بود بسيار ناچيز می‌باشد. آقای خاتمی در "نامه‌ای برای فردا" و نيز در بسياری از سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های خود سعي كرده‌اند علت يا علل اين ناكامی را تشريح نمايند، ولي به نظر اين‌جانب بيانات ايشان تاكنون قانع‌كننده نمی‌باشد. ايشان در اين رابطه چند محور را مطرح و مورد تأكيد قرار داده‌اند:

۱- ايشان فرهنگ استبدادزدگی ملت ما را مطرح می‌كنند و اين كه سال‌ها وقت بايد صرف شود تا اين فرهنگ غلط از بين برود. در وجود فرهنگ استبدادزدگی بحثی و اختلافی نيست، اما سخن اين است كه چرا ما در عمل به اين فرهنگ مشروعيت می‌دهيم؟ چرا ما در عمل تسليم خواسته‌های متوليان اين فرهنگ شديم؟ و چرا به جای اين كه با توكل به خدای متعال و اعتماد به نفس تسليم رضای خدا و خواسته مردم شويم، در هر فرصتی كه پيش آمد سرانجام راضی نمودن متوليان فرهنگ استبدادزدگی را ترجيح داديم؟
بديهی است در چنين فضايی استبداد به خود مشروعيت قانونی می‌دهد و به دنبال آن خواسته‌های ناشی از فرهنگ استبدادزدگی شكل قانونی به خود می‌گيرد و قهراً زور و خشونت نيز عملاً قانونی می‌گردد. انسان اگر - فرضاً - در برابر قدرت‌ها توان مقاومت نداشته باشد، انتظار می‌رود حداقل توجيه‌گر و مجری مظالم و كارهای خلاف آنان نباشد و يا با سكوت خود روی آنها صحه نگذارد.

۲- ايشان در نامه اخير خود و در جاهای ديگر گفته‌اند: "بايد اين پندار غلط را از ذهن خود بزداييم كه برای رهایی بايد منتظر قهرمان بود."
کسی نگفته است كه مردم ما منتظر آمدن قهرمانی از غيب و رها نمودن آنان از وضعيت كنونی می‌باشند. بلكه بحث اين است كه مردم ما در جريان اصلاحات كار خود را به بهترين وجه انجام دادند، و با آن همه تلاش و تبليغات مسموم و انحرافی جناح مخالف اصلاحات، دو مرتبه به صحنه آمدند و رأی چشم‌گيری دادند، و در هر فرصتی كه پيش می‌آمد از شعارهای اصلاحات و شخص ايشان پشتيباني نمودند. آيا انتظار مردم از آقای خاتمی برای عمل به وعده‌های خود كه مورد تأكيد و تأييد آنان بود به معنای انتظار قهرمان شدن ايشان بود؟ مگر مردم چه كاری بايد می‌كردند و نكردند؟
آقای خاتمی موانع سر راه اصلاحات - چه موانع به اصطلاح قانونی و يا غير آنها - را چه هنگامی برای مردم تشريح نمود و از آنان كمک خواست و مردم به ايشان پاسخ مثبت ندادند؟ در شرايطي كه جناح مخالف اصلاحات به كارشكنی و سنگ‌اندازی خود ادامه می‌داد، حداقل چيزی كه مردم از آقای خاتمی انتظار داشتند اين بود كه صريحاً با مردم صحبت كند و عذر خود را به مردم بگويد و از مردم بخواهد عذر او را پذيرفته و آبرومندانه كنار رود. كنار رفتن آبرومندانه مستلزم و يا به معنای معارضه با حاكميت نمی‌باشد، بلكه قطعی‌ترين پيامد و اثر آن حفظ حيثيت و جاذبه جريان اصلاحات و شخص ايشان بود، و قهراً ايشان می‌توانست در آينده منشا تحول و تداوم راه اصلاحات باشد.
اما در پيش گرفتن سياست دوپهلو حرف زدن و در عمل جناح اقتدارگرا را راضی نمودن و حقيقت را قربانی مصلحت كردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زيادی قربانی مظالم تحميلی و ناخواسته نمودن، عاقبتی جز همين وضعيت كه پيش آمده است ندارد.
۳- ايشان می‌گويد: "زور و خشونت را نبايد و نمی‌توان با زور و خشونت پاسخ داد." منتقدين سياست‌های آقای خاتمی هيچ گاه نگفته‌اند زور و خشونت طرف مخالف اصلاحات را بايد با زور و خشونت پاسخ داد، بلكه می‌گويند: چرا عملا با سياست محافظه‌كاری و دوپهلو عمل كردن و حقايق را از مردم پنهان نمودن، به زور و خشونت اقتدارگرايان مشروعيت بخشيده شده و تحكيم گرديد؟
كسانی به زور و خشونت متوسل می‌شوند كه در بين مردم جايگاه و خواستگاهی ندارند، اما جريان اصلاحات كه در آغاز دارای پشتوانه قوی مردمی بود چه نيازی به توسل به زور و خشونت داشت؟ مردم‌سالاری وقتی از شعار به عمل می‌رسد كه مردم كاملاً در جريان كارشكنی‌های مخالفين اصلاحات قرار گيرند. طبيعی است هنگامی كه آقای خاتمی سياست محافظه‌كاری و ملاحظه بيش از اندازه رقبای اصلاحات را پيش می‌گيرد، مردم بتدريج از شخص و جريان وابسته به ايشان و نيز از اصلاحات مأيوس و نااميد می‌شوند، كه نمونه آن را در انتخابات شوراها و در جريان رد صلاحيت‌ها و تحصن تعدادی از نمايندگان مجلس ديديم.
اشتباه بزرگ ايشان اين بود كه از همان روزهای اول رياست جمهوری و تعيين اعضای كابينه - كه جناح اقتدارگرا در ضعف كامل و حتی شوک غيرمنتظره بود - به جای اتخاذ سياست متكی به خود و انتخاب افرادی كه خود تشخيص می‌داد، با داشتن سرمايه عظيم رأي مردم، افراد و سياست‌های تحميل شده را قبول نمود و كسانی را كه به كمتر از نابودی او راضی نبودند حيات سياسی دوباره بخشيد و به آنان مشروعيت داد، و در اين رابطه بسياری از علاقه‌مندان و همفكران خود را از دست داد.

همين اشتباه كليدی ايشان سرآغاز انحراف در مسير اصلاحات بود، و همه ديديم كه متعاقب آن، آقای خاتمی مجبور شد در هر مورد رضايت آنان را جلب كند. و بدون گرفتن امتيازی پيوسته به آنان امتياز داد، تا رسيد به وضعيت كنوني كه متأسفانه دولت او تقريباً در مسائل اساسی كشور در حاشيه قرار گرفته و تصميم‌گيريهای اصولی كشور در جای ديگر توسط همان جناحی انجام می‌شود كه ايشان مرتباً به آنان امتياز می‌داد، و با اين حال نمی‌دانم چرا ايشان همين حقيقت را صريحاً به مردم نمی‌گويد؟
از خدای متعال حسن عاقبت برای همگان و عزت و سربلندی اسلام و ملت شريف ايران را مسألت دارم.
والسلام علی جميع اخواننا المسلمين.
۲۰ مرداد ۱۳۸۳
قم المقدسة - حسينعلی منتظری

سه شنبه ۱ دی ۸۸

پیام تسلیت محمد مجتهد شبستری

من المؤمنینَ رجالٌ صدقوا ماعهدوا الله علیهِ (قرآن/ احزاب، آیه ۲۳)

درگذشت مرجع عالیقدر دینی آیت‌الله منتظری غمی آمیخته با حسرت بر جان من نشاند. غم من از آن است که خود را شریک غم‌های طولانی او برای حفظ کرامت و شرافت انسان می‌یابم و حسرتم از آن است که مرد بزرگی را از دست داده‌ایم که مادر روزگار به ندرت چنان مردی می‌زاید.

آیت‌الله منتظری یک مرجع دینی نمونه و درخشان بود که دو شاخص بسیار ممتاز و برجسته داشت. او در سراسر عمر بابرکت خود غم کرامت و شرافت انسان‌ها را خورد و در هیچ مقطعی از زندگی‌اش از مبارزه و مخالفت با ظلم و استبداد و احیای حقوق انسانها باز نایستاد. شاخص دوم وی آن بود که با شجاعت علمی و شهامت عملی کم‌نظیر در آراء فقهی سیاسی پیشین خود که سالهای طولانی برای آن سرمایه‌گذاری کرده بود تجدیدنظر کرد. او در آخرین کتاب خود «اسلام دین فطرت» نوشت: در عصر حاضر حکومت چیزی غیر از قرارداد عقلانی میان حکومت‌کنندگان و حکومت‌شوندگان نیست . در خارج از این چهارچوب هیچ انسانی بر انسان‌های دیگر ولایت ندارد و هر انسان از آن نظر که انسان است حقوق بشریت دارد.

سیره آیت‌الله منتظری به دین و مرجعیت دینی اسلامی در عصر حاضر محتوا و معنائی قابل احترام بخشید. موج گستردۀ اندوه و حسرت که از فقدان این مرجع دینی مظلوم به صورت غیرقابل انکار، بر جان ملت ایران نشسته، نشان می‌دهد که او در همۀ مراحل سرنوشت‌ساز زندگانی‌اجتماعی و سیاسی‌اش از عهدۀ امتحانات الهی و خدمت به خلق سرفراز بیرون آمده است. اینک مرگ او مایه عبرت و تنبّه اقران و معاصران گردیده است. آنان ببیند که مردی از زمره آنان چون دین به دنیا نفروخت چگونه محبوب خدا و محبوب دلها گشت وچه سان نام او در تاریخ مسلمانان جاودانه گردید.

رحمت فراوان خداوند بر او باد که عاش سعیداً و مات سعیداً.

محمد مجتهد شبستری

دوشنبه ۳۰ آذر ۸۸

او همه آن چیزی بود که جمهوری اسلامی نبود

(نقل از سيبستان؛ مهدی جامی)
اکنون که پرونده حیات آیت الله منتظری در سی سالگی انقلاب بسته شده است می توان او را در یک نگاه، نقیض روشن جمهوری اسلامی دانست. او همه آن چیزی بود که جمهوری اسلامی نبود. یا بگوییم: او استعدادهایی را در جمهوری اسلامی نمایندگی می کرد که صورت تحقق پیدا نکرد. 

می کوشم جنبه هایی از این نقیض بودگی را نشان دهم. این را هم می افزایم که منتظری فقط قربانی «برادران سابق» نبود. او قربانی دوره ای بود که سر سودایی داشت. دوره ای که وقتی آغاز شد مسحور کاریزما بود. 

1 منتظری بی کاریزما بود. در دوره ای که همه از چپ و راست در کاریزما می دمیدند. شخصیت بودن کاریزما می خواست. طالقانی و شریعتی و خمینی کاریزما داشتند. چنانکه گلسرخی و شهدای مجاهدین و فدایی. عصر عصر کاریزما بود. منتظری از عصری مابعد کاریزما آمده بود. او نماینده حال ما نبود. نماینده آینده ما بود. آینده ای که سی سال بعد به آن رسیدیم. و او رهبر معنوی جنبش ما شد.

2 منتظری مثال عالی ایده مردمی بودن بود. مردمی بودن در او پیکرینه شده بود. سادگی و افتادگی او تصمیم روشنفکرانه نبود. بود او بود. او مثال عالی تربیت سنت مذهبی ما بود که با انقلابیگری ترکیبی همساز ایجاد کرده بود. او یک طلبه بود. این ادای او نبود. واقعا طلبه بود. از این زی طلبگی حرف زیاد زده می شد اما دل ما در  سی سال پیش هنوز با اشرافیت شاهنشاهی بود. همان را هم بازتولید کردیم. هم در سطح مردمی هم در سطح مقامات. منتظری مرد اشرافیت نبود. طعنه ای که او می زد در باب دستگاه عریض و طویل و فی الواقع بارگاه ولی فقیه بسیار معنادار بود. می گفت ولایت فقیه که این خرجهای میلیاردی نمی خواهد. او از این منظر بر همان ایده صدر انقلاب باقی ماند و از مردمخویی فاصله نگرفت.

3 منتظری درویش خاکسار نبود اما به تمام معنا اهل تقوای دینی بود. زهد او زهدفروشی نبود. او حافظ دین خدا بود. زندگی اش ساده بود و از آلاف و اولوف دنیا مستغنی. سیاست برای او آنقدر ارزش داشت که به وظیفه حفظ دین و حدود الله گمارده شود. بیش از آن برای سیاست و مقام سیاسی ارزشی قائل نبود. کسی نبود که حفظ دماء مسلمین را سبک بگیرد به این بهانه که باید نظام حفظ شود. این دغدغه همیشگی او در باب زندانیان و محکومان به اعدام دغدغه ای دینی بود. مراعات سیاسی هیچ کس را هم نکرد. شخصیت او بی ملاحظه بود. بی تعارف بود. بدون اینکه سنگدل و بیرحم و عنود باشد. 

4 منتظری حاکمی ایده آل می شد اگر به رهبری می رسید. نگاه او به حکومت نگاه دخالت حداقل بود. این سم مهلک دخالت حداکثری که حتی قانون را هم کف اختیارات حاکم می شمارد و او را فراتر از قانون می نشاند از ولی فقیه حاکم مطلقه ای می ساخت که او دیگر به آن به عنوان امری اسلامی و ایمانی باور نداشت. او درک کرده بود که حکومت مطلقه همان فرعونیت حکومت است. او در تمام اخلاق و فقه و فلسفه سیاسی اش نفی این فرعونیت بود که حالا سر تا پای نظام مقدس را مثل سرطان فراگرفته است.

5 منتظری از یک باب دیگر هم حاکم ایده آل می توانست باشد. او بسیار جلوتر از ایده های انقلاب بود که تحت آموزه های ویرانگر چپ به قطب بندی جامعه گرایش داشت. هضم اندیشه و عمل او در ان فضا بر بسیاری دشوار می امد. یک مثال شاخص آن رفتار او با اعضای گروههای سیاسی در آن سالها بود. آقای خمینی او را متهم می کرد که می خواهد مملکت را به دست نااهلان و رقیبان بدهد. ولی این عین صلاح بود که همه در انقلاب مشارکت داشته باشند که داشتند در واقع باید تداوم مشارکت شان تضمین می شد. در این سالهای اخیر هم درک او از حقوق مسلم و غیر مسلم ادامه همان دید جامع نگر بود. جهان و جامعه برای او به انواع قطب های متضاد مانند انقلابی و ضدانقلابی تقسیم نمی شد. افراد از دید او حقوق داشتند هر که بودند و هر منش سیاسی که داشتند. وظیفه حاکم و حاکمیت حفظ حقوق ایشان بود بهایی بودند یا یهودی طرفدار انقلاب بودند یا مخالف. او کشور را از آن همگان می دید. اما دستگاه فقاهت چه در دوره آقای خمینی و چه بعد از ان در دوره خامنه ای کشور را از آن گروههای مخلص و متعهد و امتحان پس داده و از فیلتر گزینش رد شده می دید و می بیند. همین هفته پیش بود که خامنه ای آشکارا گفت که رهبران جنبش باید از طرفداران روزه خوار خود تبری بجویند. از نگاه او فقط اهل دین آنهم به معنایی که او می گوید حق حیات و فعالیت اجتماعی دارند. از نظر آیت الله منتظری این نظر یکسره باطل بود. او به درستی چنانکه شیرین عبادی گفت «پدر حقوق بشر» ایرانی بود.

6 منتظری که رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی بود نظامی پی افکند که قرار بود آسایش و امنیت و رفاه عمومی تحت لوای دین برقرار کند. استعدادها را بشکفد و زنان را محترم دارد و آزادی را پاسداری کند و دست ستم را کوتاه کند. نظامی که قبرستان ها را آباد نکند و میلیونها نفر را به مهاجرت و تبعید نفرستد. مساله اول برای او آبروی دین بود و عزت اسلام چنانکه یک فقیه مجاهد می فهمد. او به این معنا هرگز سیاسی نبود. تصمیم او همیشه تصمیمی دینی بود و از اینکه خوب و بد کارها را به نفع سیاسی بسنجد پرهیزی درستکارانه داشت. او وظیفه جمهوری اسلامی را خدمت به مردم اش تعریف می کرد نه نگهداری نظام ستمگری که نام اسلام دارد به هر قیمتی.

7 منتظری نماینده عالی اعراض از قدرت سیاسی در کشوری بود که همه مقامات اش تا دم مرگ به قدرت چسبیده اند. در کشوری که هیچ مقام عالی بازنشسته نمی شود او عالی ترین مقام را به آسانی رها کرد و تبعات اش را تحمل کرد. او به پیمانی که با مردم و با خدای خود داشت وفادار ماند و به نظامی که به هیچ قانون و پیمانی متعهد نماند و قانون را مسخره اهوای سیاسی کرد و به هیچ قراری که حتی خود نهاده بود وفا نکرد و گروهها گروه زندانی اسیر را بی کمترین عدل و انصافی به جوخه دار و اعدام سپرد، پشت کرد. 

8 منتظری به تنهایی شاخص و میزانی شد برای نمایاندن ریاکاری حاکمیتی که دم از دین و حفظ حرمت مراجع می زد. او با زندگی خود آستانه تحمل این نظام مقدس را به آزمون گذاشت و درونه امنیتی-پلیسی آن را سالها پیش از آنکه همگان از ان سخن بگویند آشکار کرد. او نشان داد که نظام مقدس به هیچ امر مقدسی اعتقاد و پایبندی ندارد و هیچ امر عرفی را هم پاس نمی دارد و تنها امر مقدس برایش قدرت است و حفظ ایدئولوژی قدرت به هر قیمت که باشد. منتظری تنها درد دین داشت و در بند هیچ ایدئولوژی نبود. فقه او در خدمت خدا و خلق خدا بود نه در خدمت توجیه قدرت و تمکین به این و آن ابرقدرت. 

9 منتظری ساده بود و دانشمند. نه عجب و تکبر علمایی داشت و نه خود را مرکز جهان می انگاشت و نه حاجب داشت و دور از دسترس نشسته بود. زمانی دوستی که هر دو نظام شاهی و انقلابی را دیده بود می گفت که دیدن واعظ طبسی از دیدن شاه سخت تر است. از این می توان قیاس گرفت دیدار باقی را. یادداشت معصومه ناصری از دیدارش با منتظری این را گواهی می کند که او چقدر عادی و خاکی بود. فیلمی هم که عماد باقی با او ضبط کرده همین را بروشنی نشان می دهد. مرجع عالیقدری که بزرگترین دشمن اش هم ناچار بزرگی او را تایید می کند آنقدر بی پیرایه است که فرقی با یک پدربزرگ عامی ندارد. می توانی با او از شوخی هایی که در باره اش کرده اند هم حرف بزنی. عکس های با ابهت نمی اندازد. عکسهاش بسادگی با عکسهای یک روستایی آن سرزمین مطابقت دارد. لباس و ادا و اطوارش همان است. او روی زمین کار کرده است و گیاهان خوشبو رویانده است و به خلق خدمت کرده این نیز روی زمین و زمینه دیگری کار کرده است و گلهای معطر پرورده است. به این خاطر که فقیه دین خدا ست هیچ حقی برتر از دیگران طلب نمی کند. هیچ ادعایی در باره خود ندارد. به قول قرآن روی زمین سبک قدم بر می دارد. این مرد بزرگوار دانشمند - که مرا در افتادگی به یاد علامه طباطبایی می اندازد- با سادگی اش نقیض حاکمیتی مدعی است که در عین کم سوادی و بی سوادی ادعاهاش گوش فلک را پر کرده است.

10 منتظری نماد هوش و زیرکی هزاران هزار مردم ما ست. نماد استقامت حیرت آور ایشان. سرخوشی و بی ادعایی شان. و خداترسی شان. او رسواکننده روحانیون سنگدل و هزارکاره و قدرت پناه درباری ست. رسواگر نظامی که دین را به گروگان گرفته است. فاشگوی بی ترس نادانیها و ندانمکاریها و امامزده سازی ها ست. او صف مقدم گروهی از روحانیون بود که می خواهند اگر بتوانند جمهوری اسلامی را به نظامی مردمی تبدیل کنند که در آن زور میزان دین نباشد. می توانند یا نه مساله من نیست. اما اینکه آنها با گفتار و رفتار خود نفی جمهوری اسلامی اند به-این-ریخت که هست بی گمان است.

پيام تسليت دکتر سروش

غیرت حق بود و با حق چاره نیست
کو دلی‌ کز حکم حق صد پاره نیست؟
 رحلت غم انگیز مرجع بزرگوار حضرت آیت الله منتظری، دلیر‌ترین فقیه استبداد ستیز دوران، کام‌ها را تلخ و چشم‌ها را گریان کرد. درود و رحمت رضوان حق بر او باد که خود آیت رحمت حق بود و در راه احقاق حقوق بندگان خدا دمی نیاسود. 

 

 به آن چه می گفت و می‌‌آموخت حقیقتاً باورداشت و از آن چه داشت و می‌توانست داشته باشد کریمانه و دلیرانه گذشت و حق عدل و احسان را به جا آورد و اینک با نیک نامی و آبرومندی به دیدار پروردگاری شتافته است که دوستدار محسنان است. ان الله یحب  المحسنین.

 

 جام می‌‌ و خون دل هر یک به کسی‌ دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد 

 

 نصیب او در دایره قسمت، خون دل بود و چون پیشوای پارسایان علی‌ علیه السلام عمری را در اندوه و ناکامی به سر برد و از طعن و تهمت و دشنام  و ناجوانمردی دشمنان نصیبی وافر یافت، با این همه هیچ گاه چون عیسا مسیح به درگاه خدا ننا لید که "چرا رهایم کرده ای" ،بل چون سالار شهیدان حسین علیه السلام گفت رضی برضاک، تسلیما لامرک.

 

حق بلکه تکلیف او بود که چون یک فقیه مجتهد با پاره ای از اجتهادات آیت الله خمینی در آویزد و آنرا نپذیرد. حق او بود که چون یک شهروند آزاد، رهبر حاکم را نقد کند و بر او خرده بگیرد. اما نظام استبداد دینی آن نقد‌ها را نه تنها بر چشم و سر ننهاد بل چون گناهان کبیره‌ای دید که فاعلش سزاوار مجازات است و دلیل‌های عوامانه عنوان کرد که دل امام را خون کرده‌ای و در" امتحان خطیر "مقبول نیفتاده ای لا جرم مستحق عقوبتی.

 

 پیام بی‌ دردانه و خود پسندانه مقام رهبری ‌نمکی تازه بر این زخم ظالمانه پر عفونت ریخت و "ابتلائات" آن فقیه راحل را لازمه کفران و غفران گناهانش شمرد: بلیات و ابتلائاتی که به اشاره رهبری و به دستان اعوان و انصار او پدید آمد و آن عزیز  را بی‌ محکمه و بی‌ محاکمه به مدت پنج سال چون گنجشکی مظلوم در محاصره کرکسان ظالم نگاه داشت و مطبوعات ولایت مدارهم وی را در سیل و طوفان تهمت‌ها و اهانت‌های سنگین غرقه کردند.

جرم بزرگ آن فقیه نزیه جز این نبود که رهبری حاضر را شایستهٔ  منصب افتا نمی شمرد و ردای مرجعیت را بر قامت او برازنده نمی‌‌دید وآنچه را همه درپس می گفتند او در پیش می گفت.

  اسفا ودریغا که دیگر مراجع و مشایخ با او چنان که باید  همراهی نکردند و با کوتاهی نا بخشودنی شان حوزه و مرجعیت را به زبونی و ذلتی نشاندند که رضا خان پهلوی هم آن را در خواب نمی دید و مصداق سخن پیامبر خدا شدند که " من اعان ظالما سلطه الله علیه" : هر کس ستمگری را یاری کند خود اسیر آن ستمگر خواهد شد. 

اینک آن نازنین که اعتبار و افتخار حوزه علمیه بود رخت به سرای باقی کشیده است و مگر باز ماندگان طریقت پر شرافت او را دنبال کنند و با استبداد دینی بستیزند تا آب رفته را به جوی باز گردانند و نام نیکی‌ در این جهان و پاداش کریمانه‌ای در آن جهان برای خود فراهم آورند.

 

 دو چیز حاصل عمر است نام نیک و ثواب
واز این دو در گذری کلّ من علیها فان 

  ربّنا اغفر لنا و لا خوا ننا الذین سبقوا نا‌ با لایمان و لا تجعل فی‌ قلو بنا‌ غلا للذین امنو ا. ربّنا انک رئوف رحیم. 

 

 عبد الکریم سروش
اول دی ماه ۱۳۸۸

 

یکشنبه ۲۹ آذر ۸۸

سلام آشيخ حسين‌علی

(نقل از خوابگرد؛ رضا شکراللهی)
نمی‌توانم ننویسم. نمی‌توانم هم بنویسم. از صبح که ویران شده‌ام با خبر آزاد شدن‌ات، ذهنم را پرده‌ای فراپیش آمده از آن همه داستان تلخ که من فقط گوشه‌ای از آن را تماشاگر بودم در آن‌سال‌ها. نمی‌توانم بنویسم آشیخ‌ حسینعلی. فقط آمده‌ام تابه جای آیت‌الله منتظری، همچون آن سال‌های دور انگار که پدرم را صدا کنم، تو را به همان نام محبوب و محلی، آشیخ حسین‌علی بخوانم؛ شاید این دل کمی آرام بگیرد.

آشیخ عزیز
پدرت حاج‌علی را یادم می‌آید که شماری از هم‌نسلان من در نجف‌آباد، شاگرد درس اخلاق و احکامش بودیم. همو که معلم اول خودت بود، اما هیچ‌گاه عمامه بر سر نگذاشت. همو که با مقام استادی‌اش، پشت سرت به نماز می‌ایستاد. همان حاج‌علی رعیت که وقتی برای قائم‌مقامی‌ات صلوات فرستادند، پیغام داد که بگریز حسین‌علی از این هیاهو. یادت می‌آید آشیخ عزیز؟ وظیفه می‌دانستی ماندن و ایستادن را. و ماندی و ایستادی. نه برای هیاهو و حفظ قائم‌مقامی، که برای اصلاح امور. نشد آشیخ‌حسین‌علی، نگذاشتند...

آشیخ حسین‌علی
بیست سال پیش را یادم می‌آید. زمانی که تبر مهدی هاشمی را بر اندام درخت استوار بیت‌ات کوبیدند. فرو نریخت. فرو نریختی. حسینیه‌ات را شکستند و برهم زدند و بستند، اما در اتاق کوچک‌ات نشستی و لبخند زدی به ما آشوب‌دلان، و گفتی: می‌گذرد این روزگار،  غصه نخورید، خداست که آدم را نگه می‌دارد، به شرطی که فقط پرهیزکار باشید.

یادت هست آشیخ؟ بعدتر همان در کوچک خانه‌ات را هم بستند به روی ما و به روی تو آشیخ. چند سال آن تو ماندی آشیخ؟ یادت مانده؟ یا مثل همه‌ی آن سال‌های ۱۳۴۰ تا آبان ۱۳۵۷ تبعید و زندان، همه را به خاطر مبارزه با ظلم حق‌طلبی‌ات در آن روزگار فراموش کرده‌ای؟ از زندان تهران تبعید به مسجد سلیمان، از آن‌جا به قم، از قم به نجف‌آباد، از نجف‌آباد به زندان قصر، از زندان قصر به قم، و از قم باز به نجف‌آباد، و از نجف‌آباد به طبس، و از طبس به خلخال، و از خلخال به سقز، و از سقز باز به زندان اوین و شش ماه سلول انفرادی، و پس از آن باز ده سال محکومیت...

آشیخ سربلند
دلم می‌گیرد وقتی یادم می‌افتد آن روز را که با لبخند گفتی: حصرخانگی هم لابد قاعده‌ای دارد، فقط نمی‌دانم چرا شب‌ها روی پشت‌بام راه می‌روند و پای‌شان را محکم می‌کشند، برای همین کم‌خواب شده‌ام. آشیخ سربلند، لابد آن لالایی شبانه‌ی چندساله را هم از یاد برده‌ای، نه؟

آشیخ حسین‌علی
یادت هست چه کردند تا محو شوی از ذهن‌ها و کتاب‌ها و خیابان‌ها و شهرها و رسانه‌ها؟ حالا می‌بینی آشیخ که نام‌ات چه‌قدر بلند شده است؟ آشیخ، هیچ می‌دانی آن‌ها که برای تو سینه‌چاک‌ترند، حتا سن‌شان هم آن‌قدر نیست که اصلاً خاطره‌ای از آن همه رنجی که کشیدی داشته باشند؟ آشیخ، انبوه این جوان‌های سبزاندیش در فکر و پی ادای احترام به پدر معنوی جنبش‌شان هستند و شمار انبوهی هم چون من، در پی آبی هستیم تا بر آتشی که با رفتن‌ات بر جان‌مان افتاده بریزیم. آشیخ، کجایی تا باز بخندی و پیش‌ات کم بیاوریم؟

آشیخ حسین‌علی
صبح که خبر آزادشدن‌ات را شنیدم، فکر کردم در چه غربتی با تو وداع خواهیم کرد، اما اکنون که روز به آخر رسیده، مبهوتِ فضای باشکوهی هستم که جوان‌ترها مهیای خداحافظی با تو کرده‌اند. آشیخ، هیچ می‌دانی بر چه قلب‌های پرشمار و پرشوری حکومت می‌کنی؟ حالا دیگر نمی‌دانم از یتیمی‌ ست که اشک می‌ریزم یا از شوق این همه ستایشی که می‌بینم و می‌شنوم.

یادت هست آشیخ، که نوزده سال پیش به گویش نجف‌آبادی‌ات «سیدچی» خطابم کردی؟ می‌دانم یادت نیست. آن روز چنان امیدواری‌ام دادی که انگار به فرزندت، و از سال‌هایی گفتی که خواهند آمد و همه چیز روشن خواهد شد و همه چیز درست خواهد شد. یادت هست گفتی پی تو نباشیم؟ یادت هست گفتی فقط پی‌جوی حق باشیم؟ آشیخ، «سیدچی»‌ها و «آدم‌چی»های حالا بسیارند و پرشمارند و بیدارند و همه با هم‌اند. آشیخ، ماندی و دیدی که همه چیز روشن شد، اما نماندی تا ببینی همه‌چیز درست هم خواهد شد.

خوب بخوابی حالا آشیخ...

در سوگ آيت‌الله منتظری

(نقل از عنکبوت)
آیت‌الله منتظری هیمنه و شوکت نداشت. از آن دست روحانیان نبود که متمایز از ما مردم جسمانی باشد. نگران تقدس و حرمت‌اش نبود و ساکت نمی‌ماند از بیمِ آن که بر دامانِ کبریائیِ مرجعیت‌اش گردِ اهانت بنشیند. مریدانِ رهبرِ فرزانه‌ی انقلاب او را شیخِ ساده‌لوح می‌خواندند ولی سخن گفتنِ ساده‌اش به تمامِ بیاناتِ حکیمانه‌ی معظم له می‌ارزید. نه ریشِ بلندِ پهنِ سفید و درخشان بر چهره داشت و نه نشانِ سیاهِ سیادت بر سر؛ و نه حتی چندان خوش‌چهره و خوش تیپ بود که دل دخترانِ جوان از دیدن صورتِ خندانش ضعف برود. حتی اول انقلاب به چهره‌ای کارتونی تشبیه‌اش می‌کردند. نه موج‌سواری بلد بود و نه می‌فهمید نظام چه اندازه مقدس است که برایش حتی توحید و عدالت و انسانیت را می‌توان تعطیل کرد؛ نه پیش‌نهادِ گفت‌و‌گوی تمدن‌ها می‌داد و نه در مقابل در شورای امنیتِ ملی به مصلحت بر حصرِ خانگی زیاده‌گویان صحه می‌نهاد.

نمی‌فهمید سنتِ ملیِ ما را، که برای حفظِ تقدس و معنویت و نظام و کشور، و همه چیز، بیشتر از بودن به فکر نمودن‌ایم. نمی فهمید منطقِ نمایش را، منطقِ خوراک به رسانه های بیگانه ندادن و آشغال‌ها را زیرِ فرش نهان کردن، فقر و بی‌چیزی و کم‌فرهنگی را با میراثِ تخیلیِ نیاکان، ننگ را با رنگ، کشتار و ستم را با سانسور خبر و خفه کردن خبررسان، و بی‌سوادی را با مدرکِ تقلبی پوشاندن.

در پاسخ‌گویی‌اش تنها پاسخ‌گوی استفتای مقلدان نبود؛ به کسانی پاسخ می داد که هیچ اعتقادی به دین و خدا و پیغمبر او هم نداشتند؛ و به زبان فهمیدنی و محترمانه، نه با زبانِ تکفیر و ارتداد و قتل و نه عربیِ احوط و اقوای معمولِ فقیهان. در سخنرانیِ سیزده رجب سال 76 از امیرالمومنین سخن می گفت اما نه از مقام دست نیافتنی و معجزات‌اش و شکافی که در دیوارِ کعبه و سقفِ فلک انداخته، بلکه از کسی که در بازارهای کوفه راه می‌رود و وقتی می‌گویند «باز این شکم‌گنده آمد» با شوخی جواب می‌دهد. در خاطرات‌اش از هم‌درس و هم‌حجره‌ای‌اش، مرتضی مطهری، می‌گفت که بر خلافِ او و به رغم سرزنش‌اش سخت‌اش می‌آمده که برای نماز شب برخیزد و کثیف بودنِ آبِ وضو را بهانه می‌کرده. در پایانِ دورانِ حبسِ خانگی‌اش، که از ترسِ در حبس مردن آزادش کردند، وقتی از او پرسیدند بیماری‌اش چه بوده، گفت از بی‌کاری روزی هجده ساعت می‌خوابیده و افسرده شده بوده‌است. هیچ باکی نداشت که نقلِ چنین چیزها مقام ملکوتیِ خودش یا پیشوایان‌اش را ملکوک کند.

شاید می‌دید که مضحک است در مذهبی که سجده بر خاک می‌کنند فخر بر افلاک فروختن، در مذهبی که پیشوایان‌اش دائم در استغفارند تقدس و عصمت فروختن، در مذهبی که بندگی را منحصر به حق تعالی می‌داند بنده‌پروری و مریدخواهی، در مذهبی که علم غیب را منحصر به خدا می‌داند ادعای رازدانی و اسرارگشایی؛ گرچه بسیار کرده‌اند و می‌کنند و می‌شود و شده‌است.

هر چه بود خودش بود و با همه‌ی این‌ها، به قولِ عبدالکریم سروش، فخر روحانیتِ شیعه بود. برجسته‌ترین شاگرد آیت الله بروجردی بود با ذکاوت و حافظه‌ای شگفت‌انگیز. با همان قامتِ کوتاه، لهجه‌ی نجف‌آبادی و سخن گفتن‌اش با جملاتِ گاه نیم‌خورده و بدونِ فنِ بیان. در سخنرانیِ آخرش در عید قربان، دستانِ لرزان‌اش از بیماری پارکینسون واضح بود اما از نفس مطمئنه‌ای سخن می‌گفت که مقام حسین بن علی است: کسی که همه چیزش را در راه حق قربانی می‌کند و هم‌چنان استوار است؛ و در این‌جا علاوه بر دست‌ها صدایش هم می‌لرزید. پیرمردی بود که خود جوانی و فرزند و سال‌ها آزادی و نام و جاه و آسودگیِ خانواده‌اش را برای حقیقت و آرمان‌اش قربانی کرده بود اما هنوز برای خودش و آن چه از دست داده عزادار نبود و بر آن نهایتِ آرمانیِ ایثار و قربانیِ بزرگ‌اش می‌گریست.

ساده بودن‌اش در این روزگارِِ مردمانِ هفت‌خط نهایتِ زیرکی بود، بسیار کسان به او خندیدند و مضحکه‌اش کردند اما به قولِ انگلیسی «خنده‌ی آخر» برای او ماند که به ریشِ این مردمان که در تاریخ بدنام خواهند ماند بخندد.

پيام تسليت آیت‌الله سيد جلال الدین طاهری اصفهانی

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی

جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ احمد منتظری دام عزه

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته

روح بلند مجاهد نستوه، فقیه عالیقدر، مرجع مظلوم و آزادیخواه جهان تشیع، حضرت آیت الله العظمی منتظری رضوان الله تعالی علیه در ایام شهادت اسوه مظلومان و آزادگان جهان، سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله (ع) به ملکوت اعلی پیوست و عالم اسلام را غرق در عزا و ماتم نمود. آن بزرگ مرد که استوانه فقاهت، تقوی، زهد، مجاهدت و عرفان بود سراسر عمر شریفش را در ترویج معارف حقه قرآن و اهل بیت صلوات الله و سلام علیهم اجمعین و نمایاندن چهره ناب اسلام محمدی سپری نموده و همواره بر استیفای حقوق حقه مردم پایفشاری نمود. نوای دلنشین تفسیر نهج البلاغه اش همواره فریاد امام علی بن ابیطالب (ع) را در گوش انسانها نوا در می دهد.

اینجانب این ضایعه عظمی را به ساحت مقدس امید مستضعفان جهان حضرت بقیه الله امام زمان (عج)، امت اسلام به ویژه حوزه های علمیه تشیع و مراجع عظام تقلید، فضلا و شاگردان آن مرحوم و جنابعالی و فرزندان و بیت مکرم معظم له و عموم علاقه مندان تسلیت عرض نموده از حضرت احدیت علو درجات و غفران الهی و حشر با نبی مکرم اسلام و ائمه اطهار صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین و صبر و اجر جمیل و جزیل برای بازماندگان و دوستداران مسئلت می نمایم.

والسلام

سید جلال الدین طاهری

29/8/88

مطابق با سوم محرم الحرام

1431

 

پيام تسلیت میرحسین موسوی

بسمه تعالی

دوست گرامی جناب حجت الاسلام و المسلمین احمد منتظری

با سلام درگذشت فقیه مبارز مرحوم آیت الله العظمی منتظری را به حضرتعالی و بیت مکرم منتظری تسلیت عرض می‌کنم واز خداوند منان برای آن عالم بزرگ علو درجات و مغفرت و رحمت آرزومندم. این ضایعه عظیمی است که مجموعه علمای دین باید نسبت به جبران آن اقدام کنند. وجود کسانی چون آیت‌الله العظمی منتظری برای نسل جوان این کشور مدرکی بود که آنان را به برخوردی عمیق‌تر با نیازهایشان برای بهره‌مندی از پشتوانه‌های روحانیت آگاه متقاعد می‌کرد. امیدوارم اینک که او از میان ما رفته است دانشمندانی دیگر این ضرورت انکارناپذیر را پاسخ بگویند و اجازه ندهند که وسوسه‌ها و زمزمه‌ها آنان را از تکالیفی که نسبت به اسلام و نسل‌های امروز و فردا دارند منصرف کند.

میرحسین موسوی

پيام تسليت مهدی کروبی

اناالله و اناالیه راجعون

ارتحال تاسف انگیز فقیه عالیقدر و مجاهد نستوه مرحوم آیت الله العظمی منتظری (رحمه الله علیه) را به ساحت مقدس ولی الله الاعظم و علما اسلام و ارواحنا فداه، حوزه های علمیه، امت اسلامی به ویژه بیت شریف آن فقید سعید تسلیت می گویم. از خداوند منان خواستارم در برابر این ضایعه بزرگ به همه علاقه مندان، مقلدان و وابستگان معظم له صبر و شکیبایی و اجر جزیل عنایت فرماید.

مرحوم آیت الله العظمی منتظری از معدود علما و فقهای بزرگواری بود که همواره با تدریس و پرورش طلاب و اساتید و مجتهدان بزرگ از نخستین روزهای نهضت اسلامی در خدمت حضرت امام خمینی (ره) رهبر کبیر انقلاب اسلامی و ملت مبارز و در برابر رژیم سیاه پهلوی چون کوهی استوار ایستادگی کرد و سالها رنج سیاه چالهای ستم شاهی و تبعید و سایر محدودیت ها را به جان خرید.

آن فقیه عالی مقام به پیروی از امام راحل (ره) حکومت اسلامی را با قرائت مردم سالاری دینی متکی به آرای مردم از متن کتاب و سنت استنباط و استخراج نمود و تا آخرین لحظه حیات در دفاع از آزادی و استقلال کشور و از حریم دین و مذهب درنگ نکرد.

آیت الله العظمی منتظری در سالهای آغازین انقلاب اسلامی سخاوتمندانه فرزندی رشید، مجاهد و اندیشمند چون حجت الاسلام والمسلمین شهید محمد منتظری را در راه خدا تقدیم نمود.

آری آن فقیه مجاهد سهم عظیمی در پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی و تصویب قانون اساسی دارد. امید است که دستاوردهای حضرت امام خمینی (ره) و سایر مجاهدین فی سبیل الله و دسترنج ملت شهید پرور و انقلابی از گزند و آسیب بدخواهان و بدسیرتان مصون و محفوظ بماند.

والسلام علی عباد الله الصالحین
مهدی کروبی
۳ محرم الحرام ۱۴۳۱

پيام تسليت رهبر برای وفات آیت‌الله منتظری

بسم الله الرحمن الرحیم
اطلاع یافتیم كه فقیه بزرگوار آیت الله آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری رحمة الله علیه دارفانی را وداع گفته و به سرای باقی شتافته‌اند. ایشان فقیهی متبحّر و استادی برجسته بودند و شاگردان زیادی از ایشان بهره بردند. دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی‌های زیادی در این راه تحمل كردند.
در اواخر دوران حیات مبارك امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد كه از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند  و ابتلائات دنیوی را كفاره‌ی آن قرار دهد. اینجانب درگذشت ایشان را به همه‌ی بازماندگان بویژه همسر مكرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسلیت میگویم و رحمت و مغفرت الهی را برای وی مسألت میكنم.
سیّد علی خامنه ای
29/ آذر/ 1388

پيام تسليت آيت‌الله صانعی

باسمه تعالي

« اذا مات المؤمن الفقيه ثلم فی الاسلام ثلمة لا يسدها شئ »

رحلت فقيهی متقی و عارفی وارسته و محققی کم نظير و مجاهدی نستوه و اسوه ايستادگي، شيخنا الاستاد آيت الله العظمی آقای منتظری (قدس الله نفسه الزکيه) که در آستانه عاشورای حسينی به لقاء الله پيوست را به پيشگاه صاحب العصر و الزمان، حجت بن الحسن (ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) و مراجع عظام تقليد و حوزه های علميه و ملت بزرگوار ايران و خانواده های معظم شهداء، ايثارگران و جانبازان و همه ملت های آزاده و وابستگان سببی و نسبی ايشان مخصوصاً جناب حجت الاسلام و المسلمين آقای حاج شيخ احمد منتظری تسليت عرض نموده،اميد آن که خداوند قادر و توانا و مهربان به همگان توفيق ادامه راهش را که همان ترويج از اسلام راستين يعنی تسليم در مقابل حق و عدالت که همان تسليم در مقابل کمال مطلق ذات باری تعالی باشد را عنايت فرموده و حيات و مماتمان را همراه با حب اهل بيت پيغمبر(صلی الله عليه و آله وسلم) که در طول تاريخ، هميشه با ظالمين به مبارزه برخاسته و با مظلوميت همه جانبه به شهادت رسيدند، قرار دهد.

قم المقدسه
يوسف صانعی

پيام تسليت سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم

إنا لله و إنا الیه راجعون

يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏ (فجر: ۲۷-۳۰)

درگذشت آیت الله العظمی آقای حاج شیخ حسین علی منتظری ملت مسلمان ایران را در سوگ نشاند. آیة الله العظمی منتظری عالمی خداترس و دین باور، ژرف اندیش و آگاه به زمانه و عزیز و آزاده بود. او به حق شایسته این توصیف مولا امیر مؤمنان(ع) بود که فرمود: «وَ الْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ وَ قَدْ يُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ»(بدان که حق مداری و التزام به حق دشوار است و خداوند این دشواری و سختی را بر گروهی که در طلب آخرت هستند و در سودای رضوان الهی نفس خود را به تحمل دشواری و پایداری بر مسیر حق و حقیقت ملزم می دارند و به راستی وعده خداوند یقین دارند، آسان فرموده است.)(عهد نامه مالک اشتر)


حق گرایی و صراحت و شجاعت او نشانی از زلال حق گرایی و صراحت و شجاعت علوی داشت و علم و دانش بی مانندش مخالفانش را نیز به اعتراف و تکریم وامی داشت. او از جمله عالمان ربانی و آخرت اندیشی بود که گوهر نایاب و نیاز مبرم زمانه و حجت مسلمانی ما و افتخار دینداری و دلیل راه دیندارانند و رسول بزرگوار اسلام درحق ایشان بود که فرمود: «إذا مَاتَ العَالِمُ ثَلُمَ فی الإسلامِ ثُلمَةً لا یَسُدُّها شَیءً»

و چه تأسف بار است از دست دادن عالمی چون او در زمانه ای که بیش از هر زمان دیگری به وجودش نیازمند بودیم. و به راستی اگر نبود اعتقاد به خداوند متعال و اعتماد به مشیت حکیمانه او چه سخت و ناباورانه می نمود از دادن انسان های بزرگی همچون او.


سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران درگذشت عالم ربانی حضرت آیة الله العظمی منتظری را به محضر امام زمان(ع)، بیت شریف ایشان، ملت بزرگ و حق طلب ایران و مراجع عظام راستین و عالمان روشن بین حوزه های علمیه تسلیت عرض می کند و از درگاه خداوند قادر متعال برای آن مرحوم علو درجات و همنشینی رسول بزرگوارش در بهشت رضوان مسئلت دارد.

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران
۱۳۸۸/۹/۲۹

پيام خاتمی به مناسبت وفات آيت‌الله منتظری

بسم الله الرحمن الرحیم
هو الباقی!
رحلت عالم زاهد و مجتهد والاقدر، مجاهد نستوه، فقیه، كلامی، جامع معقول و منقول حضرت آیت‌الله‌العظمی منتظری رضوان‌الله علیه را به ساحت مبارک حضرت ولی‌الله‌الاعظم، به حوزه‌های علمیه، به همه ارادتمندان، دوستداران آن فقید سعید و بیت شریف و بستگان و فرزندان محترمشان از صمیم قلب تسلیت عرض می‌كنم.

عالم و متفكر و فقیه بزرگواری رخ در نقاب خاك كشید كه در عرصه علم و عمل همه عمر پربركت خود را در مسیری كه رضایت خداوند را در آن می‌دانست مصروف كرد و برای خدا و خدمت به بندگان او و دفاع از میهن و مردم، رنج‌ها، دربدری‌ها و زندان‌ها و شكنجه‌ها را با سینه‌ای گشاده تحمل كرد و عزیزترین سرمایه‌اش یعنی فرزند عزیز و مجاهدش حجت‌الاسلام والمسلمین محمد منتظری را نیز تقدیم انقلاب و راه خدا كرد.

آن بزرگ از ارادتمندان حضرت امام و از سردمداران و پایه‌های انقلاب بزرگی بود كه به رهبری ممتاز حضرت امام بالمال به پیروزی رسید.

بدون تردید فقدان این عالم ربانی برای اسلام و تشیع و بخصوص حوزه‌های علمیه خسارتی بزرگ است و از خدا می‌خواهم كه آن را به لطف بیكران خود جبران نماید و روان پاک این عزیز را در بحبوحه رضوان و بهشت خود متنعم گرداند.
سید محمد خاتمی
۲۹ آذر ۱۳۸۸

خداحافظ شیخ! به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را

(نقل از حباب؛ ياسر ميردامادی)
آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنی‌عشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقت‌جویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم، مرحوم آیت الله منتظری کورسوی امیدی بود. خدایش بیامرزاد. از خلاف‌آمد عادت، فقیهی که از زرادخانه‌ی لقب‌پراکنی حکومتی "ساده‌لوح" لقب گرفت، یکی از بصیرترین فقیهانی از کار در آمد که ایران پسا انقلابی به خود دیده بود. رمز این بصیرت علاوه بر باهوشی مرحوم آیت الله منتظری، در صفای باطن او بود. او همیشه "حساس به ظلم" باقی ماند و مصداقی از این سنت الهی، و اگر نمی‌پسندی بگو طبیعی، بود که: اتقوا الله یعلمکم الله: تقوی (خویشتن‌بانی) بصیرت می‌آورد (چشم آدمی را در تشخیص حق و باطل باز نگاه می‌دارد). او کسی بود که در یک قدمی وصال با عروس هزار داماد قدرت (رهبر شدن) از سر صفای باطن با آن خداحافظی کرد. او دیشب در گذشت در حالی که تا آخرین روزها یاور مظلومان بود و خصم ظالمان. عاقبت به خیری، که هر روز و هر شب با دعا از درگاه جان جهان می‌طلبیمش، مگر چیزی غیر از این است؟ عاقبت به خیر شد.


ساعت به وقت این دیار قریب هفت صبح است. دیشب که حدود سه بامداد به رختخواب رفتم نمی‌دانم چرا احساس کردم که خوابم نمی‌آید. برخواستم و مشغول مطالعه شدم تا نیم ساعت قبل که خبر فوت این بزرگوار را ابتدا از چهره‌نامه‌ی‌ (فیس‌بوک) مسیح علی‌نژاد عزیز دریافتم.

 هوای چشمهایم بارانی است. نیت کرده بودم رفتم ایران بروم قم به دیدن این بزرگوار. دکتر سروش اخیراً در لندن می‌گفت که مشغول پاسخ به جزوه‌ی آیت‌الله است در نقد وحی‌شناسی وی. ندید آن بزرگوار این نقد را. ایران آزاد را هم ندید. هوای شفیلد برفی بود امشب و هوای چشم‌هایم بارانی.

 چه سال ننگی بود این دو هزار و نه- هشتاد و هشت. ضجه نمی‌زنم، ماه‌بانو خوابیده است، نمی‌خواهم بیدارش کنم. چقدر سخت است خفه گریستن.

 خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو ‌اند. هنوز تا طلوع وقت هست. شاید گفتم‌اش به دو‌گانه‌ای. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد. چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش. آرزویی که حالا به گور خواهم‌اش برد.

 خدایا بیامرزش. بمنک و کرمک. حالا بانو برخواست دوگانه‌ای بگذارد. اشکهایم را پاک می‌کنم.

شنبه ۲۸ آذر ۸۸

نامه کروبی خطاب به مردم در اشاره به اظهارات رئیس قوه قضائیه

سخنی با مردم در باب افاضات رئیس قوه قضائیه

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم شریف و آزاده ایران

اینجانب پس از انتخابات پرحاشیه ریاست جمهوری اخیر نامه ای خطاب به ریاست قوه قضائیه آیت الله صادق لاریجانی نوشتم و برخی نکات و انتقادات را مصلحانه با ایشان در میان گذاشتم، باشد که اصلاحی صورتی بگیرد. متاسفانه اما آن نامه در بایگانی ماند و نه تنها هیچ تاثیری در روند حاکم بر کشور و عملکرد دستگاه قضایی نگذاشت که امروز می بینم آقای لاریجانی قضاوت را رها کرده و در کار سیاست شده و به جای رسیدگی به امور قضایی نطق های سیاسی ایراد می کند. اینچنین بود که تصمیم گرفتم با شما مردم شریف ایران سخن بگویم و نکاتی را در خصوص گفته های سیاسی رئیس قوه قضائیه بیان کنم؛ باشد که آقای لاریجانی گمان نکند که با این شاخ و شانه کشیدن ها مهدی کروبی به کنجی می خزد و از میدان به در می رود.

آیت الله صادق لاریجانی رئیس قوه قضا در ایران که باید سنجیده و مبتنی بر عدالت سخن بگوید بی توجه به جایگاه خود و بی محابا در بیاناتی جدید سخنانی بدیع بر زبان آورده و زبان به گفتار سیاسی گشوده و از پرونده سنگین سران فتنه سخن گفته و گویی که مهدی کروبی و میر حسین موسوی سران فتنه هستند، آنها را با منافقین اول انقلاب مقایسه کرده و سخنانی بی ارزش و لغو از این دست بر زبان آورده است. الله اکبر! که بر من بسیار سنگین امد مقامی قضایی سخنانی تا این حد سیاسی و بی پایه حقوقی بر زبان آورد و آبرو از دستگاه قضا در ایران ببرد. دستگاهی که جایگاهش نه همسطح با قوه مقننه و قوه مجریه که بسی بالاتر از آنهاست آنچنانکه تاسیس عدالتخانه اصلی مهم در تاریخ مبارزات سیاسی در ایران از عصر مشروطه بوده است و با وقوع انقلاب اسلامی نیز قانون نویسان اول بنا بر اهمیت این قوه مقرر کردند شورای عالی قضایی با ترکیبی پنج نفره شکل بگیرد که از آن میان نیز تنها دو نفر با انتخاب حضرت امام تعیین می شدند و انتخاب سه نفر دیگر بر عهده شورای قضات بود. امام نیز با توجه خاصی که به اهمیت این قوه داشتند چهره ای همچون آیت الله بهشتی را در راس این قوه قرار دادند که نسبت به دیگر روحانیون از جایگاهی ویژه برخوردار بود و همچنین مقاماتی را برای دستگاه قضایی معرفی کردند که چهره هایی ممتاز بودند آنچنانکه اکنون دو نفر از آنها مرجع تقلید به شمار می آیند.

اما دیروز کجا و امروز کجا؟ تاسف باید خورد که جایگاه و کیفیت دستگاه قضا در این مملکت به جای آنکه به مرور زمان سیری صعودی بیابد، سیری نزولی پیدا کرده تا بدانجا که امروز در راس این قوه فردی قرار گرفته است که صرفنظر از سواد علمی، نه سابقه ای اجرایی و قضایی در ایشان سراغ می توان گرفت و نه سابقه ای انقلابی. عجیب هم نیست. چه آنکه زمانی که امثال این حقیر در زندان بودند جناب آیت الله لاریجانی در دامان مادر مکرمه شان به شیر خوردن مشغول بودند و به هنگام انقلاب و خون دادن نیز ایشان سرشان در درس و کتاب دبیرستان بود. ما البته مخالف جوانگرایی نیستیم اما دستگاه قضا حساستر از آن است که گرفتار بی تجربگی شود. و البته ای کاش که سکان دستگاه قضایی در دستان همان کسانی بود که هم اکنون از پشت صحنه هدایت دستگاه قضا را برعهده دارند؛ چه آنکه آنها اگر خودشان به جای هدایت پنهانی، بر صندلی ریاست قوه قضا تکیه زده بودند، با سابقه ای که در امور قضایی دارند هیچگاه چنین سخنانی بر زبان نمی آوردند که آقای لاریجانی بر زبان می آورد.

آقای لاریجانی افاضه کرده اند که «کار شما کار منافقین اول انقلاب است همین کار را اول انقلاب انجام می دادند و دانشجویان را به خیابان ها می کشاندند». پسندیده تر آن بود که آقای لاریجانی به سراغ برادران بزرگترشان و داماد مکرمه شان آیت الله سید مصطفی محقق داماد می رفتند و از آنها سابقه و عملکرد منافقین را جویا می شدند تا سخنانی نگویند که مضحکه عام و خاص گردد. من اما بر خود می بینم که در مقام یک انقلابی شناسنامه دار، برای ایشان توضیح دهم که منافقین که بودند و ریشه آنها به لحاظ تاریخی در کجا بود تا دیگر بار شاهد سخنانی چنین بی پایه نباشیم.

و اما درس تاریخ: بچه مسلمان های انقلابی که از دل گروههایی اسلامی همچون موتلفه، نهضت آزادی، حزب ملل اسلامی و گروه ابوذر و روحانیون سیاسی بیرون آمده بودند گروهی به نام سازمان مجاهدین خلق را سامان دادند که این گروه نیز پس از مدتی به علت التقاط فکری و تلفیق اسلام و مارکسیسم دچار اختلاف گردید و بدینسان سه جریان از این سازمان منتج شدند. گروهی مارکسیست شدند، گروهی به کل از این سازمان جدا شدند و بعد از انقلاب نیز در خدمت نظام درآمدند و گروهی نیز همچنان التقاطی باقی ماندند و پس از انقلاب به دلیل رویارویی با مردم و جنگ مسلحانه و جمع آوری سلاح و تشکیل خانه تیمی و ترور بسیاری از مسئولین ، منافق نامیده شدند. آری پس از انقلاب در یکسو امام بود و یارانش و دولت و موج خروشان مردم و در سوی دیگر مسعود رجوی و موسی خیابانی و زرکش و یعقوبی و اعضای سازمان. حال تصویر سازی ناشیانه آقای صادق لاریجانی را ببینید که کروبی و موسوی و هاشمی و خاتمی و محمدعلی دستغیب و بیت حضرت امام و برخی مراجع تقلید را در جایگاه رجوی و خیابانی می نشاند و احمدی نژاد و مشایی و فاطمه رجبی و حسین شریعتمداری و رحیمیان و رسایی و جمعی سردار سپاه در مجلس را در جایگاه حضرت امام و یاران شهیدش همچون بهشتی و مطهری و محمد منتظری و رجایی و باهنر و بسیاری دیگر از نمایندگان و وزرا و شهدای محراب. جابجایی در تاریخ را ببینید و هنر آقای صادق لاریجانی را؟ چه کسی را با چه کسی مقایسه می کنیم؟ چه کسی را در جایگاه امام حسین و یارانش میگذاریم و چه کسی را در جایگاه یزید و سپاهیانش؟ چه کسی را در جایگاه منافقین قرار می دهیم و چه کسی را در جایگاه امام خمینی؟ آیا مضحکه آمیز نیست که دفتر نشر آثار امام را در جایگاه منافقین تصویر سازی کنیم و احمدی نژاد و یارانش که بعضا امام را از نزدیک نیز ندیده اند در جایگاه امام و یارانش؟ ما نیز البته مخالفان خود را با خوارج و منافقین و یزیدیان مقایسه نمی کنیم و به آنها چنین نسبت هایی نمی دهیم. و صرفا معتقدیم که جنگ قدرت است و آقایان چون از رای مردم کم آورده اند متوسل به زور و ارعاب و تهدید شده اند. نه کسی منافق است و نه کسی یزیدی، مسئله بر سر سلامت یک انتخابات است و رعایت قانون و خواندن رای مردم چنان که هست، نه چنانکه باید و مبتنی بر دستور! آقای صادق لاریجانی اما ما را سران فتنه می خواند لابد به این دلیل که رعایت قانون را مطالبه می کنیم و از ضرورت اجرای همه اصول قانون اساسی از جمله اصول ۹ و ۳۲ و ۳۸ و ۲۷ و۹۹ که بر حقوق سیاسی و آزادی های مدنی تاکید دارد، سخن می گوییم. امید دارم که برادران آقای لاریجانی به ایشان یادآوری کنند که چگونه وقتی فردی توسط منافقین به شهادت می رسید موج خروشان مردم در مقابل منافقین به حرکت درمی آمد و در مجلس ختم او شرکت می کرد ، تا آقای لاریجانی دیروز را با امروز که با شرکت کنندگان در مراسم سالگرد شهید بهشتی، چنان برخوردی خشن و بی سابقه می شود، مقایسه نکند.

آقای لاریجانی از سران فتنه سخن می گوید و آنها را با منافقین قیاس می گیرد. حال آنکه مگر می توان موج سه میلیونی معترضین در خیابانهای پایتخت که تنها شعارشان سکوت بود و صرفا به نتیجه انتخابات معترض و خواهان بازنگری بودند را منافق خواند؟ مگر می توان عملکرد چنین جنبش مدنی ای را که نسبتی با خشونت نداشت -اما از قضا بسیار خشونت دید- با عملکرد فرقه ای مقایسه کرد که کارش ترور و خون ریختن بود؟ عجبا که موج مردم را با اقلیتی منافق مقایسه می کنند و خودشان تجمع چند هزار نفری در حمایت از امام برگزار می کنند و اما مجوز تجمع به مخالفان نمی دهند تا در مقابل دوربین های رسانه ملی مشخص گردد که چه کسانی اقلیت هستند و چه کسانی اکثریت ؟ تجمع می گذارند و فرد بی شخصیت و ضعیف النفسی را می آورند و او برای مردم نطق می کند و حکم اعدام برای ما صادر می کند و بدینسان راه را برای ترور می گشایند و آنگاه منطق مسالمت جوی منتقدان خود را با منطق منافقین که فرقه ای اهل ترور بودند مقایسه می کنند. مردم را اقلیتی منافق می نامند اما برای مقابله با این اقلیت در روز ۱۶ آذر با اتوبوس، دانشجویانی ۱۵ ساله و ۶۰ ساله و جمعیتی سازمان دهی شده به دانشگاه می برند. الله اعلم !

ای کاش آیت الله لاریجانی به جای چنین سخنانی سخیف و سیاسی کمی به وضعیت قضا و عدالت در کشور می پرداخت و پرونده کهریزک را سامان می داد و مرگ مشکوک پزشک وظیفه را پیگیری می کرد که درباره مرگش از از همه نوع علتی از غذای مسموم تا خودکشی و مرگ طبیعی و سکته قلبی، سخن گفته شده است و مردم حیرانند. ای کاش به جای این سخنان ایشان تحقیق می کرد که در زندان های جمهوری اسلامی بازجوها از چه ادبیاتی در بازجویی های خود استفاده می کنند؛ ادبیاتی که تازه آزادشدگان از زندان، بازگو می کنند و من اما شرح مفصل آن را برای فرصتی دیگر می گذارم. طرح چنین دیدگاههایی از سوی رئیس قوه قضائیه تنها یک نتیجه در برخواهد داشت و آن نیز چنین است که اگر افراد صالحی در دستگاه قضایی و زندانها حضور داشته باشند و بخواهند شرح آنچه از بی قانونی دیده اند را به ایشان منتقل کنند، نیز دچار لکنت زبان خواهند شد و حقیقت را به حکم مصلحت از ایشان پنهان خواهند ساخت.

آقای لاریجانی در بخش دیگری از افاضات خود فرموده اند:«کسانی دختر فراری را فرزند شهید جلوه دادند و برایش مجلس ترحیم به پا کردند، همین سران فتنه بودند که پدر و مادر آن دختر را شهید اعلام کردند در حالی که اینگونه نبود….چیزهایی را به عنوان تجاوز در بازداشتگاهها مطرح کردند که کذب محض بود». جالب است که سعیده پورآقایی را در شیپور کرده اند و یک روز دادستان کل کشور ماجرای آن را بازگو می کند و یک روز رئیس قوه قضائیه و یک روز یک مقام دیگر و خلاصه این ماجرا را دست به دست می چرخانند. انگار که همه مستندات تجاوزها، سعیده پورآقایی بود و آن همه سندی که ما دادیم باد هوا بود و یک گوش آقایان در بود و یک گوش دیگرشان دروازه. و البته که ماجرای سعیده پورآقایی هم از آن ماجراها و صحنه سازی های مضحکی است که نمونه آن را در ماجرای قتل های زنجیره ای و ادعای بازداشت عده ای به اتهام طراحی انفجار حرم امام پیشتر دیده و تجربه کرده بودیم. خلافی می کنند و آن را می خواهند با خلافی دیگر پنهان کنند. شرح ماجرای سعیده پور آقایی داستانی تکراری است که دوباره نمی خواهم شرح کامل آن را بازگو کنم. همین حد اما بگویم که این سند بر خلاف دیگر سندهایی که اینجانب به کمیته تحقیق ارائه کردم، سندی بود که صرفا به صورت شفاهی مطرح شد و قرار ما بر این بود که در جلسه بعدی اسناد مشخص آن ارائه شود؛ من اما از آنجایی که متوجه شدم این ماجرا بوی صحنه سازی و تله گذاری می دهد و خبر کشته شدن و نشان دادن جنازه نیز توسط یکی از اعضای نهاد ریاست جمهوری- که نمی خواهم نام او را ببرم- به خانواده پورآقایی منتقل شده است، به کنه ماجرا پی بردم و در جلسه بعدی کمیته، خود پیش از دیگران و در آغاز جلسه به سست بودن این ماجرا اشاره کردم. جالب آنکه خواهر سعیده پورآقایی نیز که در همان زمان پیگیر ماجرا شده بود اکنون در توصیف ان سناریوی ساختگی چنین ادعا کرده است:«به عمد اطلاعات غلط به مادر سعیده داده شده بود و ایشان با توجه به علایمی که روی جسد دیده بود تصور می کرد که دخترش کشته شده است…شماره ای هم به او داده و از او خواسته بودند که با آنها در تماس باشد و هروقت او با این شماره تماس می گرفته این آقایان که ظاهرا ماموران امنیتی بوده اند به او می گفته اند:سعیده را فراموش کن و زینب وار تحمل کن.. و زمانی که من داشتم تحقیقات ام را انجام می دادم، پیش از آنکه سعیده را به تلویزیون بیاورند از سوی وزارت اطلاعات مرا احضار کردند و به من گفتند که: باید موضع ات را مشخص کنی. چند روز دیگر سعیده پیدا می شود و این قضیه کاملا تمام می شود». خواهر سعیده که امروز از ترس جان خود – همچون ابراهیم شریفی و ابراهیم مهتری- از کشور خارج شده است اکنون توضیح می دهد که تحت چه شرایطی سعیده و مادرش را برای مصاحبه در تلویزیون آماده کردند و این ماجرا از ابتدا با چه دروغ ها و صحنه سازی هایی همراه بوده است. آری ماجرای سعیده پورآقایی را بهانه کرده اند تا آن همه پیراهن حیایی که دریده شد را در لوای آن پنهان کنند. غافل از آنکه مگر می شود پنهان کرد حقیقت را با انداختن پارچه و پوششی بر آن؟

مردم شریف ایران

آیت الله صادق لاریجانی بر این گمان است که جنبش مدنی و معترض امروز مردم ایران وابسته و قائم به شخص است و با حذف و کنار زدن مهدی کروبی یا میرحسین موسوی این حرکت می خوابد و سرکوب می شود. دیدیم که جمعی از خدمتگزاران این مملکت و انقلاب که سابقه وزارت و معاونت و نمایندگی مجلس در این کشور داشتند را نیز به همراه روزنامه نگاران و جمع زیادی از مردم با همین توهم، شبانه بازداشت کردند و به زندانها بردند و تحت فشار قرار دادند و دادگاه فرمایشی برگزار کردند و این جنبش اما نه تنها از حرکت بازنایستاد که بارورتر نیز شد. برای آنها گران است پذیرش این واقعیت که این جنبش، مبتنی بر حرکتی خودجوش است و بر اعتقاداتی راسخ شکل گرفته است. من نیز همیشه صرفا خدمتگزاری کوچک برای مردم بوده ام و خواهم بود و البته چنین سخنانی بی پایه و اساس، همچنانکه شما می دانید عزمم را در دفاع از حقوق مظلومان و کسانی که بر آنان ستم رفته است نه تنها سست ترنخواهد کرد که راسخ تر نیز خواهد کرد. صادق لاریجانی را ببین که گمان می کند با تهدید و ارعاب و سخن گفتن از پرونده در دستگاه قضایی، مهدی کروبی مرعوب می شود و از ترس زندان، تب می کند. خیر، مهدی کروبی بر سر پیمان خویش با مردم ایستاده است.

 

والسلام

مهدی کروبی

۲۸ آذر ۱۳۸۸

یکشنبه ۱۵ آذر ۸۸

بیانيه‌ی شماره‌ی ۱۶ میرحسین موسوی

بسم الله الرحمن الرحیم

عید سعید غدیر را به ملت مسلمان ایران تبریک می‌گویم و از خداوند متعال نزدیک شدن به آرمان‌های صاحب غدیر را برای آنان و تمامی مسلمانان جهان مسئلت می‌کنم. در این عید شیعیان برای هم برکت و بهروزی آرزو می‌کنند و از یکدیگر تحفه‌هایی را می‌طلبند که به تحقق چنین آرزوهایی کمک کند و متضمن سرانجامی نیکو برای ملت و کشور خصوصا در شرایط بحران‌زده کنونی باشد. چنین انتظاری از ما نیز هست و حتی اگر این انتظار وجود نداشت برآورده کردن آن وظیفه‌ای بر عهده ما بود. برای این منظور کاری که از ما برمی‌آید صمیمیت در خیرخواهی است، حتی اگر آن را نپذیرند، و پایداری در دوراندیشی است، حتی اگر چنین نامی بر آن نگذارند. خطرهایی بزرگ‌تر از آن در پیش است که چه ما و چه دیگران از خویشتن یاد کنیم و واقعیت‌هایی سترگ‌تر از آن در برابر قرار دارند که با نادیدن ناپدید شوند. با استمداد از لطافتی که فضای عید ایجاد کرده است و با استفاده از فرصتی که روز شانزدهم آذر به وجود می‌آورد چه چیز بهتر از پرداختن به آنچه می‌تواند داروی درد امروز باشد؛ دارویی که الزاما تلخ نیست، اگر پیشداوری‌ها را کنار بگذاریم.

روز دانشجو در پیش است. در تاریخ معاصر ما جنبش دانشجویی همواره نوعی پرچم و گواه برای حرکت مردم بوده است. در روزهای تلخ بعد از کودتا و در تاریک‌ترین برهه از تاریخ ملت ما، زمانی که همه آرزوها برباد رفته به نظر می‌رسید آنچه در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ روی داد شاهدی بود که معلوم می‌کرد روح مردم و خواسته‌های تاریخی‌شان هنوز زنده است. آن «سه قطره خون» و آن «سه آذر اهورایی» که روز دانشجو را پایه گذاشتند، اگر پس از نیم قرن هنوز از تازگی، درخشندگی و اهمیت برخوردارند، به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیم‌تر در جان مردم شهادت ‌دادند. این گواهی در سال‌ها و نسل‌های پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد. جامعه به دلایل بسیار گرایش‌های در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن می‌نگرند نمایان نمی‌کند. دگرگونی‌های بزرگ معمولا متهمند که یک‌باره روی می‌دهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ می‌کنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر می‌دهند به راستی ارزشمندند.

جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ما همواره حاوی ‌گزارش‌هایی از شکل‌گیری جریان‌های عمیق سیاسی و اجتماعی در متن جامعه بوده است. این نقشی است که اگر حاکمان با درایت برخورد می‌کردند می‌توانست و می‌تواند برای عبور کم‌هزینه به سمت توسعه و پیشرفت بیشترین بهره‌ها را برساند، اما آنان خشمگینانه این نشانگر ذی‌قیمت را می‌شکنند؛ آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.

چه تلخ است اگر پس از این همه عبرت‌های دور و نزدیک مشابه این خطا هنوز در رفتار کسانی دیده ‌‌شود؛ آنهایی که اصرار دارند بگویند مردم دیگر ساکت شده‌اند و فقط دانشجویان مانده‌اند؛ در دانشگاه‌ها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاه‌های مادر هیاهو می‌کنند، آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان تمام می‌شود. خوب! تمام این کارها را کردید، پس چرا داستان تمام نشد؟ زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیت‌هایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را می‌دانستند، از پیش‌آگهی‌هایی که درباره تحولات دور و نزدیک می‌دهد درس‌ می‌گرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ می‌کردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستوره‌ای کوچک از مردم، که یکی از وسیع‌ترین و فعال‌ترین قشرها را تشکیل می‌دهند. درحال حاضر از هر بیست ایرانی یک نفر دانشجوست. متصدیان امور اگر پیش از این به نقش آنان به عنوان گواه فردا توجه کرده بودند اینک در چنین بحرانی قرار نداشتند.

البته این یک قاعده دوسویه است. حرکات دانشجویی هم به اندازه‌ای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه‌دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب می‌کند. نسل ما آن زمان که در حرکات دانشجویی شرکت داشتیم به روشنی می‌دید که پیوند با متن جامعه تا چه حد در توانایی‌هایش موثر است. در آن زمان گرایش‌های بسیاری میان دانشجویان به چشم می‌خورد. اگر انجمن‌های اسلامی از همه قوی‌تر بودند به خاطر آن بود که از واقعیت‌‌های اجتماعی بیشتر نمایندگی می‌کردند.

بسیاری از فعالان دانشجویی امروز، گردانندگان فردای جامعه خواهند بود و این دلیلی مضاعف است تا مظهریت از واقعیت‌های اجتماعی را از دست ندهند . قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازه‌ای که بتوانند خواست‌ها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. و این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.

جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.

در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.

بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.

ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی که اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانه‌های آن. نشانه‌هایش را باز می‌گوییم تا خود آن را باور کنیم که چونان بهار از راه می‌رسد و حیات ما را دیگرگون می‌کند؛ تا به مبارکی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد می‌کند نترسیم. این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است.

نشانه‌های بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار می‌رود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمان‌گرایی ارتباط خود را با واقعیت‌ها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنه‌های تلخی که در این چند ماهه دیده‌اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود می‌دانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمی‌شود. تنها و تنها حکمت و واقع‌بینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنش‌های عصبی و لجام‌گسیخته بیانجامد.

به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزندش) نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟

به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه‌حل‌های گره‌گشاست. در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند.

به عنوان مثالی دیگر به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.

و به عنوان مثالی دیگر انسان رشید کسی است که اعتماد به نفس دارد؛ یعنی نسبت به ارزش‌های وجودی خود آگاه است. برای زمانی طولانی ما این‌گونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، تا این که انقلاب ترمیم این باروی فروریخته را آغاز کرد. ولی آیا بلافاصله به این هدف رسیدیم و عمق روح خود را از آن لطمه‌های تاریخی پاک کردیم؟ پس چرا وقتی هنرمندانمان در جهان مورد تحسین قرار می‌گرفتند متعجب می‌شدیم؟ انگاری احتمال هم نمی‌دادیم که از ایرانی هنری سر بزند، یا اگر بدبین بودیم بی‌باور به آن که ممکن است کمترین نکته قابل‌ستایشی در ما وجود داشته باشد به دنبال ردپای توطئه می‌گشتیم. آیا اگر یک انسان رشید هم مورد تحسین قرار گیرد این‌گونه واکنش‌ نشان می‌دهد؟ یا او از فضائل خویش آگاه است، به قدری که تمجید‌ها نه جانش را ذوق‌زده می‌کند و نه مسیرش را تغییر می‌دهد. در چند ماه گذشته ملت‌ها ایرانیان را بسیار ستودند، اما واکنش مردم ما را در مقابل این تحسین‌ها با گذشته مقایسه کنید تا ایمان بیاورید که جان جامعه ما دارد نشانه‌های عظمت را تجربه می‌کند.

در سند چشم‌انداز بیست ‌ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ ‌آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشده‌ایم لباس‌های بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرح‌های عمرانی نیمه‌کاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکست‌خورده‌مان را با امدادهای رسانه‌ای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجال‌ها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا می‌پرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.

دعایمان مستجاب شد و ملت با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی که شایسته او بود رسید، منتهی مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمی‌نشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمی‌کند. وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.

از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.

برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟

اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی می‌گوییم و شنیده نمی‌شود. اگر می‌شنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک می‌شد؛ آن پیروزی را می‌گویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسان‌ها را همچون جوانه‌های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ می‌کند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز می‌کند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که می‌کند خجالت بکشد.

اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه‌ها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه می‌دهند. از دیدگاهی که این همراه شما می‌نگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذی‌جود کسی است که به حیله حیله‌زننده نگاه نمی‌کند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.

میر حسین موسوی

۱۳۸۸/۰۹/۱۵

موسوی: جامعه علوی به رنگ سبز انداختن نیست

(به نقل از کلمه)
همزمان با عید سعید غدیر خم جمعی از مردم، چهره های سیاسی و شخصیت ها با حضور در دارالزهرا با میرحسین موسوی و همسرش زهرا رهنورد دیدار و عید سادات را به آنها تبریک گفتند.

به گزارش خبرنگار «کلمه» ، مهندس میرحسین موسوی در این مراسم با تبریک عید غدیر خم با بیان اینکه این عید همزمان با شرایط ویژه ای که در کشور وجود دارد ،شده است تصریح کرد: یکی از ویژگی های ایام الله و روزهای خدا این است که متاثر از شرایط فعلی این مناسبت ها دوباره باز تفسیر می شوند و معناهای جدیدی از آنها درک می کنیم عید غدیر امسال هم از این امر مستثنی نیست.

نخست وزیر محبوب امام گفت: یکی از شعارهای مهم اوایل انقلاب؛ برابری، برادری و حکومت عدل علی؛ بود که همه در ابتدای انقلاب دنبال تحقق این شعارها بودیم. حکومت علی (ع) برای همه افرادی که در آن دوران به خیابان ها آمدند الگو بود چه آنها که خیلی مذهبی بودند و چه آنها که کمتر به این امور توجه داشتند.

وی با اشاره به شیوه حکومت داری و مشی علی (ع) در زندگی و رفتار با دیگران تصریح کرد: ابعاد زندگی حضرت علی (ع) آنقدر خاص و مهم است که حتی یک مسیحی با چاپ کتابی تمام ویژگی های و شخصیت ایشان را مورد توجه قرار داده است.

میر حسین موسوی تاکید کرد:ملت ایران شایسته ترین ملت بود که به زندگی حضرت علی نگاه کند و آن را مشی خود قرار دهد.

وی افزود: امروز بیش از همیشه نیاز داریم که به آن الگو و فضا مراجعه کنیم زیرا در آن مشی و روش عدالت، آزادی ، برابری را برای همه مردم می خواست .

وی با اشاره به برخی وقایع تاریخی در دوران زندگی حضرت علی (ع) گفت: بارها درباره دادگاهی که حضرت علی (ع) با یک فرد یهودی در آن حضور پیدا می کند شنیده ایم. وقتی احترامی بیش از فرد یهود به حضرت گذاشته می شود ایشان اعتراض می کنند. یا اینکه دلسوزی حضرت علی نسبت به فقرا بارها در تاریخ مورد تاکید قرار گرفته است. امام علی (ع) حتی رعایت شمع بیت المال را نیز می کرد.و از شمع بیت المال برای امور شخصی خود استفاده نمی کردند.

نخست وزیر محبوب امام گفت: بسیاری از ویژگی ها و مشی حضرت علی و بسیار موارد دیگر در ذهن مردم ما باقی مانده است چرا که این موارد برای تحکیم جامعه ای که باید بر اساس این معیارها شکل می گرفت تعیین کننده بود.

وی با تاکید بر اینکه هم اکنون بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم تا جامعه خود را با آن دوره و مشی مقایسه کنیم گفت: محکمه ها، دادگاه و زندان های خود را با آن زمان مقایسه کنیم .

وی افزود: شب شهادت حضرت علی (ع) را به یاد آوریم که به فرزندان خود درباره ابن ملجم(قاتل ) خود چه سفارشی کرد که اگر حضرت زنده می ماند چه رفتاری با ابن ملجم شود و اگر حضرت به شهادت رسید با او چگونه برخورد شود.

مهندس موسوی تصریح کرد: جامعه می خواست چنین ویژگی هایی در حکومت دنبال شود. اگر حکومتی نتواند همانند حضرت علی عمل کند باید حداقل گرایشی به سمت مشی ایشان در خود نشان دهد که متوجه شویم به آن سمت مایل است نه اینکه در شب عید غدیر فرد بیماری را که عمل جراحی کرده و مشکل دارد را به زندان برگرداند. اینها با سیره حضرت علی (ع) هیچ انطباقی ندارد.

وی تاکید کرد: ما که افتخار داریم تا حکومت علی (ع) را الگوی خود قرار دهیم بنابراین باید بارقه هایی از آن را در زندگی خود ببینیم .

موسوی با طرح این سوال که آیا شرایط امروز برگرفته از زندگی و مشی حضرت علی است؟گفت:

جامعه علوی به رنگ سبز انداختن نیست. جامعه علوی با تعهد در مقابل مردم ، با عدل و انصاف، با مردم داری و شفقت به مردم به دست می آید.

وی به خاطره ای اشاره کرد و گفت: چند سال پیش شورای انقلاب فرهنگی سالی را به عنوان سیره حضرت علی (ع) نامگذاری کرد تا این راستا کارهای فرهنگی صورت گیرد. در آن دوران وزارتخانه ای نهج البلاغه چاپ و نسخه ای را هم برای من فرستاد اما این نهج البلاغه چنان سنگین بود که به سختی می شد آن را بلند کرد. مشخص شد چاپ این کتاب تنها زینتی است که من آن نهج البلاغه را نگه نداشتم.

موسوی افزود: آیا ما از سیره علی (ع) چاپ نهج البلاغه های بزرگ که نتوان آنها را خواند و فهمید و فقط برای زینت است را یاد گرفته ایم؟ یا واقعا به دنبال عدل و عدالت علی (ع) هستیم.

وی تاکید کرد: زندگی علی (ع) امروز و در این عید غدیر برجسته تر از همیشه به خاطر ما می آید و آرزو و دعا می کنیم در این روز همه ملت ایران، مسئولان و همه آنهایی که در راه مبارزه گام برداشته اند به سمت سیره حضرت علی (ع) هدایت و از دل به سمت جامعه حرکت کنند.

وی در پایان تصریح کرد: باید توجه داشت همانطور که در روایات آمده است یک جامعه ، حکومت و یا نظام با کفر باقی می ماند اما با ظلم باقی نمی ماند.

به گزارش کلمه، در این مراسم برخی چهره های سیاسی همچون علی اکبر محتشمی پور، شکوری راد ، محمد نعیمی پور ،دکتر واعظ مهدوی، دکتر حاضری ، خانواده های زندانیان سیاسی همچون خانواده دکتر میردامادی ، مصطفی تاجزاده و …. حضور داشتند.
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats