« December 2009 | صفحه‌ی اصلی | February 2010 »

بايگانی: January 2010

شنبه ۲۶ دی ۸۸

نامه‌ی سرگشاده‌ی مهدی خلجی به رهبری

آقای سيد علی خامنه‌ای
«و لقد اتوا علی القرية التی امطرت مطرَ السوء» (قرآن، سوره‌ی فرقان، آيه‌ی ۴۰)
پدر من، محمد تقی خلجی، روز سه‌شنبه‌ی گذشته در خانه‌اش در قم بازداشت شده است. مأموران وزارت اطلاعات نه تنها يادداشت‌ها، نوارها و کامپيوتر او که حتا پاسپورت همه‌ی اعضای خانواده از جمله، دختر پانزده ساله‌ی مرا، برده‌اند و آن‌ها را از حقِ شهروندی آزادی مسافرت محروم کرده‌اند.

پدر من، روحانی سرشناسی است که سابقه‌ی انقلابی و زندان در دوران پهلوی دارد و از شاگردان استادان درگذشته‌ای چون مرتضی مطهری و حسين‌علی منتظری است. او نزد مراجع تقليد کنونی مانند آقايان وحيد خراسانی، شبيری، مکارم شیرازی، نوری همدانی و موسوی اردبيلی نيز شناخته شده است. تنها فعاليت اجتماعی وی نيز سخنرانی بوده است. او هرگز در سخنرانی‌های خود نام شما را بی‌احترام نبرده و آشکارا از جمهوری اسلامی دفاع کرده، خود را يکی از تلاش‌گران برای استقرار آن می‌داند. اگر انتقادی نيز بر زبان او رفته، يک‌سره در چارچوب جمهوری اسلامی و قانون اساسی بوده است. گفتن ندارد که او نيز مانند ميليون‌ها ايرانی ديگر از وضع سياسی کشور خرسند نيست و خواهان خروج مسالمت‌آميز از بحران است.

شما بارها حکومت عدل علی، را الگوی زمام‌داری خود فرانموده‌ايد. امام نخست شيعيان در نامه‌ی سی و یکم نهج البلاغه می‌گويد: «ميان خود و ديگران، خويش را عيار سنج بينگار. برای ديگران آن بپسند که برای خود می‌پسندی و برای ديگران آن روا مدار که  خود برنمی‌تابی. ستم مکن؛ چنان که ستم کردن بر خود را خوش نداری و نيکی کن؛ چنان که می‌خواهی ديگران با تو چنين کنند. همان‌گونه که خوشنودی خود از مردم را طلب می‌کنی، خوشنودی مردم از خود را نيز بخواه.»

شما در مقام والی اسلامی رفتاری در پيش گرفته‌ايد که با اين سخن علی سازگار نيست. شما که خواهان بازگشت به الگوی حکومت پيامبر اسلام و امام شيعيان هستيد، افراد را در پيشه‌ها و پايه‌های گوناگون به دليل ابراز نظر سياسی به زندان‌های مخوف و سلول‌های انفرادی و شکنجه‌های طاقت‌فرسا و احکام قضائی جائرانه گرفتار می‌کنيد؛ در حالی که دست‌کم، در شناختِ من از سنتِ اسلامی، نه پيامبر زندانی سياسی داشته و نه صحابه‌ی او که به قدرت رسيدند. علی در مقام خليفه‌ی مسلمين با يک مسيحی بر سر زرهِ خود به قاضی مرافعه می‌برد و قاضی به دليل فقدان گواه از سوی علی، به نفع مسيحی حکم صادر می‌کند. اما قوه‌ی قضاييه، دادگاه ويژه روحانيت، و نهادهای پليسی و امنيتی تحت نظارت مستقيم شما، نه مستقل هستند که به دليل ستم عيان شما، داد شهروندان را از شما بستانند، نه حتا به قوانين جمهوری اسلامی يا احکام فقه عمل می‌کنند. ملت ایران از دادگستردن و دادستاندن از شما نوميدند.

هيچ مدرک، شاهد يا بينه‌ای بر نقض قوانين جمهوری اسلامی، که يکی تبليغ عليه نظام يا توهين به رهبری است، عليه پدر من وجود ندارد. پدر من را تحت فشار قرار داده‌ و به زير بازجويی گرفته‌اند، بدون اين‌که دليل موجه شرعی يا قانونی برای آن وجود داشته باشد. رسانه‌های جهان خبر بازداشت پدرم را منتشر کرده‌اند، اما رسانه‌های تحت امر شما چون نمی‌توانند اتهامی عليه او مطرح کنند، هنوز خاموش‌اند. مادر بيمار و برادران جوان من با مراجعه‌ی پی در پی به زندان‌های شما در قم و نيز اداره‌ی اطلاعات و دادگاه غيرقانونی ويژه‌ی روحانيت، هنوز هيچ خبری از او نگرفته‌اند که پدرکجاست و چرا در بند است.

اکنون به استعاره‌ی قرآن، بر شهر ما «باران بد» می‌بارد. سال‌هاست که بدن روحانيان و خانواده‌های آنان زير سايه‌ی نهادهای ستم‌گستر و رعب‌پرور شما می‌لرزد. سال‌های زندانِ خود را پيش از انقلاب به ياد می‌آوريد؟ جمله‌های نهج البلاغه را چطور؟ تصور کنيد پدر زاهد و وارسته‌ی مرا را در تنگنای سلول انفرادی که اين شب‌ها، پيش و پس از بازجويی، قرآن تلاوت می‌کند. تصور کنيد خانواده‌ی مرا که شام و سحر همان نيايش‌هايی را می‌خوانند که خانواده‌ی شما وقتی در بند بوديد. از جور شما به که شکايت بريم؟

می‌دانم که پدرم راضی نخواهد بود - اگر حتا من راضی شوم – از شما چيزی بخواهم. هنگامی که بسياری از روحانيان در شعله‌های تاريک ولع قدرت می‌سوختند و از باريک‌راهی برای رسيدن به مقامی نمی‌گذشتند، عزت نفس پدرم موجب شد در سی سال پس از انقلاب نه خود را آلوده‌ی مقام و پول کند نه هدايای شما را به وسيله‌ی احمد مروی، از مقربانِ و اعضای دفتر شما، بپذيرد. شما ممکن است سخنرانی‌های نجيبانه‌ی اما منتقدانه‌ی پدرم را برنتابيد، ولی روحانيانِ بلندپايه در قم پدرم را مدافع سرسخت جمهوری اسلامی و از انقلابی‌های «السابقون السابقون» می‌دانند. پدرم بر سر حرمت آيت الله خمينی آشکارا در جلسه‌ای با سيد محمود هاشمی شاهرودی - که هنوز برکشيده‌ی شما نشده بود و نام بنيان‌گذار جمهوری اسلامی را به درشتی و زشتی می‌برد - جدلی تلخ کرد. آن زمان که محمد تقی مصباح يزدی رفتن طلبه‌ها را به جبهه جنگ ايران و عراق «القاء در تهلکه» و خودکشی می‌دانست، پدرم به جبهه می‌رفت و رزمندگان را نيرو و روحيه می‌داد. پسر برادرش، هجده ساله، روی مين سوخت و تفتيد. مادر بيمارم داغ دو برادر شهيد بر دل گرفت که از يکی تنها پس از سال‌ها دو تکه استخوان برگشت. فکر نمی‌کنيد، علما و فضلای قم چه خواهند گفت؟  به جامه‌ی ژنده‌ی عدالت شما با چه چشمی خيره خواهند شد؟ چرا روز به روز، پله پله، از نردبان عدالت پايين‌تر می‌آييد؟ فرض کنيد پدرم در سخنرانی خود در تهران گفته باشد که در حکومت عدل علی نه کهريزک بود نه اوين. بايد او را به اوين برد؟ با ديگرانی که نهان و پيدا همين می‌گويند و می‌انديشند چه خواهيد کرد؟ گمان داريد حوزه‌ی علميه را با اداره‌ی آمار، دادگاه ويژه روحانيت و تيپ هشتاد و سه‌ی امام صادق تا کی و با چه هزينه‌ای می‌توان ارعاب کرد و ترس‌خورده نگاه داشت؟ شما نه تنها از تصوير خود در ميان مردم عادی که از چهره‌‌ی برجامانده‌تان در ميان روحانيان، غافل‌ايد. اخلاق و قانون به کنار، آيا اين با زيرکی سياست‌مداری و کشورداری سازگار است؟ علی و نهج البلاغه‌ی او به کنار، دست کم معاويه‌وار شامِ خود را تدبير کنيد.

البته روحانيت و مرجعيت نيز در اين ميان مسئول و مقصر است. اگر روزی که با آن خشونت به آيت الله منتظری و خانه و خانواده‌ی او حمله بردند، علما و فضلا سکوت نمی‌کردند و سياه‌پوش در خانه‌ی خود بست می‌نشستند، امروزه جامعه‌ی مدرسينِ شما دليری نصب و عزل مرجع نمی‌يافت. يک يک به سراغ روحانيان برجسته رفتند و جدا از تطميع‌شدگان، تهديدشدگان را به چاه خاموشی انداختند. اکنون باز هم صدايی از استقلال و هويت صنفی روحانيت برنمی‌خيزد و قربانی بالفعل در ميان تماشای ساکت و بهت‌زده‌ی و هراسيده‌ی قربانيان بالقوه، در چنگال مأموران شما فشرده می‌شود.

ببينيد با روحانيت چه کرده‌ايد، اسلام که جای خود دارد. و راستی اگر نهاد روحانيت اين اندازه زير سلطه و ارعاب شما باشد، روحانی بودن خود شما چه معنا و ارزشی دارد؟ چه کسی با چه اميدی بايد به حوزه‌ی علميه برود و طلبه‌وار درس بخواند؟ فقيه و خطيب بشود که چه بشود؟ شما همه‌ی روحانيان را آخوند درباری خود می‌پسنديد. شما با بدعت‌های سوء نظری و عملی خود باب اجتهاد را کاملاً مسدود کرده‌ايد. اجتهاد که به معنای استنباط شخصی از متون دينی است با حاکم شرعی مانند شما چه معنا دارد؟ وقتی روحانیِ سالوس‌باز شما در تلويزيون شما می‌گويد «هر کس ولايت فقيه را تشريفاتی بداند، کافر و مشرک است»، واقعاً فکر می‌کنيد ديگر، فقه، خواندن و آموختن هم دارد؟ ديگران فکر نکنند، چون شما به جای همه فکر می‌کنيد؟

احتمال می‌دهم که مرا می‌شناسيد و بارها هم سخن مرا خوانده و شنيده‌ايد و تصوير مرا از رسانه‌های غربی ديده‌ايد. من منتقد ريشه‌ای حکومت شما و ايدئولوژی اسلامی هستم. از نظر فکری و سياسی نيز با پدرم فاصله‌‌ای عميق دارم. اميدوارم که در بازجويی‌ها و اتهاماتی که  اين روزها پدرم را آماج گرفته‌اند، نخواهيد از رابطه‌ی نسبی ما بهره‌ی سياسی بگيريد.

شما هر که باشيد و هرچه کنيد، شهروندان ايرانی منتقد هم همان که بودند خواهند ماند و همان خواهند کرد که تا کنون کرده‌اند. کردار روای شما را می‌ستاييم و رفتار ناحقِ شما را نکوهش می‌کنيم. ما تنها سخن می‌گوييم و می‌نويسيم ‌و بی‌سلاح و خشونت نقد می‌کنيم. شما اگر راه خشونت را ادامه دهيد، ترس بيشتری می‌ريزيد و بخش‌های خاموش‌تر جامعه را به سخن گفتن و اعتراض بيشتر وامی‌داريد.

دين شما برای شما. اما اگر به دنياتان می‌انديشيد، آزادی زندانيان سياسی و پايان دادن به نقض حقوق بشر در ايران، تنها راه ممکن برای طولانی‌تر کردن عمر زمام‌داری شما و دوام جمهوری اسلامی است.

مهدی خلجی

دوشنبه ۲۱ دی ۸۸

پنج راه‌کار مهدی کروبی برای خروج از بحران

ملت آزاده وعزادارایران

آنچه در عاشورای حسینی بر این ملک و دیار رفت، مایه نگرانی و آزردگی هر انسان آزاده و مسلمانی بود؛ آنچه از خشونت عریان به چشم دیدیم و آن کشتار بیرحمانه چیزی نبود که بتوان از کنار آن به راحتی گذشت.خشونت برخی نیروهای حافظ امنیت و ارزان شدن جان آدمیزاد بدانجا رسیده است که در ظهر عاشورا در جمهوری اسلامی ایران با خودرو انتظامی ، مردم زیر گرفته میشوند و از بلندی پرتاب می گردند و سینه آنها را هدف گلوله قرار می دهند؛ لابد به آن دلیل که از رای خود پرسیده و صدایی برای حق خواهی بوده اند. و با این حال زبان ها را بسته می خواهند تا صدای دلخراش این جنايت به گوش ها نرسد. گویی که خدا ناظر بر این رفتارها نبوده است و آنچه بر عزاداران حسینی رفته را ندیده است. و گیریم که همگان را با ارعاب و تهدید به سکوت وادارند اما با فیلمها و تصاویری که جان دادن شیعیان حسینی در روز عاشورا را به تصویر می کشد و تصویری که به نام جمهوری اسلامی برای آیندگان به یادگار خواهد ماند چه می توان کرد؟ به راستی که بر این ماتم باید گریست.

حوادث بازداشتگاهها و ماجرای کهریزک و خشونت به زنان و دستگیری های فله ای و دادگاههای فرمایشی و ارعاب تئوریزه شده کم بود که دست آقایان به خون مردم در روز عاشورای حسینی نیز آغشته شد. طنز ماجرا اما آنجاست که طلبکار هم می شوند. دست پیش می گیرند مبادا که پس بیافتند. شب عاشورا به حسینیه جماران یورش می برند و با این حال از شکسته شدن حرمت امام و عاشورا نیز سخن می گویند. با چاقو و قمه به جان مردم در تهران و مشهد می افتند و بعد حکم محاربه برای دیگران صادرمی کنند. مواجب بگیران را به جان مردم می اندازند و مردم را فریب خورده و مزدور اجنبی می خوانند. منتقدان خود را منافق می نامند و کسی را روانه زندان می کنند که پدرش شهید مظلوم آیت اله بهشتی، قربانی منافقین بوده است. او را بازداشت می کنند آن هم در دانشگاه و در سر کلاس درس. البته آقایان حرمتی نیز برای دانشجو و دانشگاه باقی نگداشته اند و دانشگاه را پادگان کرده اند. دیدیم که چگونه در شانزدهم آذر ماه به دانشگاه قشون کشی کردند و دانشجویان را روانه زندان ساختند.

مردم ایران چه شیعه و چه سنی همواره احترامی خاص برای اهل بیت و مراسم مذهبی در ایران قائل بوده و هستند. آنچنانکه مسیحیان نیز در عاشورای حسینی نذر و نیاز خود را ادا می کنند و بی حرمتی به عاشورا در مملکت ما امری بی سابقه بوده است. البته شکستن حرمت عاشورا اگر از کسی سرزده باشد نیز محکوم است و پرواضح است که ارتکاب چنین اتهامی باید در دادگاه صالح رسیدگی ومطابق قوانین کشور مرتکبین مجازات گردند اما آقایان به عینه حرمت عاشورا را شکسته اند و با این حال مردمی چنین نجیب را به شکستن حرمت عاشورا متهم می کنند؛ انگار ندیده اند که شهیدان ما در عاشورای امسال لباس سیاه بر تن داشتند. گناهی را با گناه دیگر می شویند و یک دروغ را با دروغ دیگر تکمیل می کنند. گویا برای هدفی مقدس می توان دروغ را بر دروغ انباشت. آقایان از اندیشه ماکیاولی تنها همان جمله را خوب آموخته اند که هدف وسیله را توجیه می کند. دروغ می گویند اما تا به کی؟

همه اینها را انجام می دهند و جالب است که آنقدر احساس ترس و تنهایی می کنند که علما و چهره ها را در تنگنا قرار می دهند تا بیایند و با مظالم شان همراه شوند. امامان جمعه را بسیج می کنند تا در حرکتی هماهنگ به میدان بیایند و منتقد معترض را محارب بخوانند و راه را برای یک سناریوی از پیش طراحی شده دیگر بگشایند. معنای همه چیز وارونه شده بود که محارب نیز بر آن افزوده شد. نمی دانستیم که طلب کردن رای خود و اعتراض به دزدی سیاسی نیز از نگاه آقایان مساوی با محاربه و مصداق مفسد فی الارض است. تقسیم مردم به شهروند درجه یک و دو و خس و خاشاک کم بود که مردم را بزغاله و گوساله نیز نامیدند. مرحبا به این جسارت و بی پروایی!

خدایا تو شاهد باش که برای چهار روز حکومت چه آبرویی از اسلام و انقلاب بردند و چه ارزان موجبات تنفر مردم از روحانیت را فراهم کردند. خدایا تو شاهد باش که چگونه یک جدال سیاسی را به یک جنگ مذهبی تبدیل کردند تا بتوانند به نام دین، حق خواهی سیاسی مردم را سرکوب کنند. کار ما بدانجا رسیده است که یک گروه سیاسی به نام جامعه مدرسین اطلاعیه می دهد و یک مرجع عالیقدر، آیت الله العظمی یوسف صانعی را از مرجعیت سلب می کند. جامعه مدرسین فعلی گویا تصور می کند از همان جایگاهی رفیعی برخوردار است که جامعه مدرسین پیش از انقلاب و در ابتدای انقلاب برخوردار بود. برخی از اعضای تازه به دوران رسیده جامعه مدرسين در غیاب اساتید گرانقدر بر اين خیال خام‌اند که یک مرجع را با یک اطلاعیه می توان از مرجعیت به در کرد. در حکومت اسلامی به مسجد و منزل و مدرسه عالم مجاهد آیت الله علی محمد دستغیب به خاطر اظهار نظری حمله ور میشوند و مردم را با توسل به زور از مسجد بیرون و خانه خدا را پلمپ می کنند. به نام مذهب، حکومت می کنند و با این حال چنین آبرو از مذهب می برند.

در این آشفته بازار اگر چهره ای همچون جناب آقای میرحسین موسوی نیز نجیبانه پیشنهادهایی را برای عبور از بحران پیشنهاد می کند پاسخ او هتاکی و توهین هایی است که از هر سو سرازیر می شود. گویی برخی از دست اندرکاران امور نه تنها تمایلی به آرامش ندارند که نان خود را در تنور بحران و آشوب و سرکوب می بینند و راه توفیق خود در قدرت را صرفا با وجود چنین شرایطی گشوده می یابند و بحران را با بحرانی دیگر پیوند می زنند. حال آنکه خروج از بحران در گرو اجرای کلیه اصول قانون اساسی است ؛ امری که شرط اساسی آن استقلال قوه قضائیه و اجتناب از سیاست در امر قضاوت است؛ همچنان که امام بزرگوار نیز فرمودند “قوه قضائیه قوه ای است مستقل و هیچ مقامی حق دخالت در آن را ندارد” و “قضات نیز نباید گوش به هیچ کس بدهند”. ما کجا و توصیه حضرت امام کجا!

آری، عده ای بر این گمان اند که با بستن تمام روزنه های اصلاح و دربند کردن تمام اصلاح طلبان، چراغ اطلاح طلبی خاموش خواهد شد و پرچم مبارزه با دروغ و فریب بر زمین خواهد افتاد. من اما شهادت می دهم که ارعابها و تهدیدهای روزافزون، نه تنها مرا در پیمودن مسیری که در پیش گرفته ام سست تر نکرده که راسخ تر کرده است و به واسطه ایمانی که به راه خویش دارم خود و فرزندانم را آماده هر گونه مصیبتی نیز ساخته ام. به نظر اینجانب خروج از بحران دامنگیر فعلی توجه به موارد ذیل خواهد بود:

۱- اعتراف و توبه ظالمان و بخشش مردم: آنانی که مسبب مظالم عاشورای حسینی و حوادث پس از انتخابات بوده اند باید توبه کنند نه آنهایی که برای احقاق رای خود شهید داده اند. آنهایی باید توبه کنند که چوب حراج بر ثروت ملی کشور زده اند و از کیسه مردم حاتم بخشی کرده اند و مردم را در فقر و تنگدستی رها کرده اند. آنهایی باید توبه کنند که افراد بی صلاحیت را تایید صلاحیت کردند و افراد واجد صلاحیت را رد و مردم را از حق انتخاب کردن محروم ساختن و برای تغییر رای مردم جواز صادر کردند و اعتراض مردم را با گلوله سرکوب نمودند. آنهایی باید توبه کنند که دانشجویان را از تحصیل محروم کردند و بی دانشان را بر صدر نشاندند. توبه ظالمان اولین راه بازگشت آرامش به کشور و تسکین دل های داغدیده است. مردم ایران اهل زیاده خواهی نیستند. توبه کنندگان را که به گناه خود اعتراف کنند خواهند بخشید اگرچه ظلم آنها را فراموش نخواهند کرد. نه کسی به دنبال انتقام است و نه انتقام گیری درمانی بر ظلمهای رفته بر مردم خواهد بود.

۲- انحرافی که از انقلاب ایران صورت گرفته باید اصلاح شود. انقلاب را بی شک صاحبان قدرت منحرف کرده اند و نمی توان بار این انحراف را بر دوش مردم گذاشت. اصلاح این انحراف نیز تنها در گرو اجرای قانون اساسی و کنوانسیون های بین المللی است که ما آنها را امضا کرده و به اجرای آنها متعهدیم. آزادی مطبوعات و به رسمیت شناختن فضای نقد و نقادی ، آزادی زندانیان سیاسی و حاکمیت حقوق ملت حرکت در مسیر اصلاحی است. نمی توان افراد را به صورت فله ای بازداشت و محاکمه کرد و بدون وکیل و هیات منصفه و به صورت غیرعلنی و در فضایی امنیتی و بدون رعایت اصول آیین دادرسی هر اتهامی را بر آنها بار کرد و با این حال دم از انقلاب و جمهوریت و اسلامیت نیز زد. انقلاب ما به انحراف رفته است و این انحراف تنها با به رسمیت شناختن آزادیهای مصرح در قانون اساسی اصلاح خواهد شد.

۳- پرهيز از خشونت : احیای آزادی ها و مبارزه با استبداد را تنها با ابزار اصلاحات می توان پیش برد. ما معتقد به اصل ولایت فقیه و جمهوری اسلامی متکی بر آرای 98 درصدی هستیم نه جمهوری اسلامی ای که ارزشی برای رای مردم قائل نیست. بر این اساس ما معتقد به اصلاحات و مبارزه غیر خشونت آمیز برای بازگرداندن قطار انقلاب به ریلی هستیم که از آن خارج شده است. برای پیش برد مبارزه ای مسالمت آمیز نباید به دامان خشونت افتاد. اگرچه من اطمینان دارم که برخی از دست اندرکاران امور از افزایش خشونت استقبال می کنند چه آنکه آنها تنها در فضایی آکنده از خشونت است که می توانند راه را برای سرکوب بگشایند. از اینرو پرهیز از خشونت اصلی اساسی در حق خواهی اصلاح طلبانه ما بوده است و خواهد بود.

۴- ریشه یابی و علت یابی حوادث اخیر: دستگاههای امنیتی بهتر است که به جای پروژه های نخ نما شده و اعتراف گیری های بی حاصل به دنبال ریشه یابی اتفاقات باشند؟ به فرض که مردم معترض رفتاری تندتر از انتظار نیز در روز عاشورا از خود نشان داده باشند باید به سراغ علت ها رفت نه نتیجه. کلام خداست که ” فریاد توام با تندی را دوست ندارد مگر آنکه فریاد مظلوم باشد”. اگر خشونتی از سوی برخی از مردم سرزده است باید دید که چه برخوردی با آن جمعیت میلیونی در بیست و پنجم خرداد که تنها شعارشان سکوت بود صورت گرفت که آنها چنین تغییر مشی داده اند؟ آیا اگر خشونتی از سوی برخی معترضین صورت گرفته باشد نتیجه خشونت برهنه و ظلمی نیست که بر آنها روا شده است؟ دستگاههای امنیتی به جای آنکه در توجیه حوادث و سناریوی ذهنی خود بر دایره بازداشت ها بیافزایند بهتر آن است که ریشه این مظالم و خشونت ها را شناسایی کنند؛ که از دیدگاه اینجانب ریشه این اتفاقات و مظالم و عصبانیت مردم نیز به انتخابات ریاست جمهوری ۸۴بر می گردد؛ انتخاباتی که نقطه آغازی در نادیده گرفتن رای و حق مردم بود.

۵- من مهدی کروبی آمادگی خود را برای مناظره با هر نماینده ای از سوی حکومت اعلام می کنم تا مشخص شود که این انقلاب را چه کسانی به انحراف بردند و مسئول مظالم رفته بر مردم چه افراد و گروه هایی هستند. ما را منافق و فتنه جوی و وابسته به دولتهای غاصب وسلطه جو خوانده اند. شیوه ما البته این نیست که مخالف خود را منافق و ضدانقلاب و برگشته از اسلام بخوانیم. اما تنها یک مناظره واقعی که مردم نظاره گر مستقیم آن باشند روشن خواهد ساخت چه کسی با حق است و چه کسی بر حق؛ چه کسانی از منافع ملي، عزت و سربلندی مردم بزرگ ایران و آرمان هاي امام فاصله گرفته و چه کسانی هنوز بر آن آرمان ها پایبند هستند. در این میان داوران اصلی مردم خواهند بود و چه داوری بهتر از مردم.

مهدی کروبی

۲۱ دی ماه ۱۳۸۸

پنجشنبه ۱۷ دی ۸۸

جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مسالمت آمیز

(نقل از روزآنلاين؛ آرش نراقی)
1. پرسش اصلی من در این نوشتار این است: آیا در یک جنبش مدنی مسالمت آمیز، مردمانی که قربانی خشونت و سرکوب هستند اخلاقاً مجازند که متقابلاً از خشونت به مثابه روشی برای تحقق اهداف جنبش خود بهره بجویند؟ 

در اینجا مقصود من از "خشونت" مجموعه رفتارهایی است که انسانها برای آسیب رساندن به انسانهای دیگر انجام می دهند.  این آسیبها غالباً از جنس آسیبهای فیزیکی است.  رفتارهای خشونت آمیز غالباً به ایجاد درد و جراحت جسمانی و حتّی مرگ طرف مقابل می انجامد و گاهی نیز به ویرانی اشیا و موجوداتی منجر می شود که برای طرف مقابل مهم و ارزشمند است.  در پاره ای موارد هم البته خشونت می تواند در شکل آسیبهای روانی آشکار شود.

2. در غالب موارد فرض بر آن است که خشونت از منظر اخلاقی امری ذاتاً نارواست، یعنی توسل به آن همیشه و تحت هر شرایطی اخلاقاً نادرست است.  قائلان به این رأی معمولاً برای مدعای خود چند دلیل مهم اقامه می کنند:

دلیل نخست آن است که خشونت همواره به نوعی آسیب جسمانی می انجامد، یا دست کم به قصد چنان آسیبی اعمال می شود و آسیب رساندن به دیگران و ایجاد درد و جراحت، به حکم اخلاق، کاری نارواست.

دلیل دوّم آن است که خشونت ورزی مایه نفی کرامت قربانی است.  کسی که به خشونت متوسل می شود، خرد و اختیار فرد قربانی را نادیده می گیرد، یعنی به جای آنکه او را از طریق اقناع عقلی به تغییر رفتارش برانگیزد، وی را به زور و برخلاف میل و داوری عقلی اش به تأمین مقاصد خویش وامی دارد.  به بیان دیگر، فرد خشونت ورز قربانی خود را به ابزاری صرف برای تأمین مقاصد خود بدل می کند، و به این ترتیب آن شخص را به مرتبه یک شئی تنزل می دهد.  این فرآیند از خودبیگانگی نافی کرامت انسانی فرد قربانی است، و بر این مبنا می توان خشونت را اخلاقاً عملی ناپسند بشمار آورد.

دلیل سوّم آن است که خشونت به خشونت بیشتر می انجامد.  خشونت حس نفرت و انتقام جویی را در قربانی برمی انگیزد، و او را همیشه مترصد می دارد که در فرصت مناسب آسیب متقابلی به حریف بزند، و این حمله تلافی جویانه به نوبه خود به آتش نفرت و انتقام جویی بیشتر دامن می زند؛ تداوم این رفتارها می تواند به آتش دامن گستری بدل شود که نهایتاً بنیان همبستگی اجتماعی را ویران کند.  

دلیل چهارم آن است که خشونت ورزی فاعل خشونت را رفته رفته سندگدل و از فضایل شریف انسانی تهی می کند.  انسانی که پیوسته و بی محابا خشونت می ورزد رفته رفته خوی و منشی خشن و عاری از انسانیت می یابد.  روانی که بی پروا و با اشتیاق خشونت می ورزد یا بیمار است یا خبیث.

دلیل پنجم آن است که خشونت، عملی ویرانگر است و اساساً اگر ویرانگر نباشد خشونت بشمار نمی رود.  اما با ویرانگری نمی توان به دستاوردهای انسانی و اجتماعی سازنده و ماندگاری رسید.  مهمترین پیامد ویرانگر خشونت در متن یک جنبش مدنی آن است که فضای گفت و گو را در عرصه عمومی  مسدود می کند، و انسداد گفت و گو در عرصه عمومی در واقع به معنای پایان سیاست و ویرانی بنیان قدرت جامعه مدنی است.  جامعه مدنی از شهروندانی تشکیل می شود که با همکاری یکدیگر برای تحقق اهدافی مشترک در زندگی جمعی شان می کوشند.  اما همکاری متقابل در گرو فهم متقابل شهروندان از یکدیگر است.  قدرت جامعه مدنی ناشی از زور نیست ناشی از قابلیت گفت و گوست.  اما خشونت نقطه پایان گفت و گوست، و بنابراین اعمال گسترده و مستمر خشونت مستقیماً بنیان قدرت جامعه مدنی را ویران می کند. از این رو، به کارگیری خشونت برای تحقق اهداف مدنی از همان آغاز اقدامی عقیم و ناکارآمد به نظر می رسد.

3. اما آیا برمبنای این دلایل باید نتیجه بگیریم که خشونت همیشه و تحت هر شرایطی اخلاقاً نارواست؟ 

دلایل فوق در مجموع معقول و پذیرفتنی است، اما به نظر نمی رسد که بر مبنای آن دلایل بتوان به این نتیجه رسید که خشونت همیشه و تحت هر شرایطی اخلاقاً نارواست.  برای مثال، وقتی گروهی تبهکار جمعی بیگناه را به گروگان می گیرند و نیروهای پلیس برای نجات جان گروگانها به خشونت متوسل می شوند، البته گروگانگیرها از حیث جسمی آسیب می بینند.  اما این خشونت و آسیبهای ناشی از آن را نمی توان از منظر اخلاقی ناروا انگاشت.  حتّی در این شرایط، به کارگیری خشونت را نمی توان نافی کرامت انسانی گروگانگیران پنداشت.  گروگانگیران با اقدام خود کرامت انسانی گروگانهای خود را یکسره نادیده گرفته و از اینرو خود را از حقّ مصونیت از خشونت محروم ساخته اند.  در اینجا این گروگانگیران هستند که با اقدام خود کرامت انسانی خویش را زیر پا نهاده اند، نه نیروهای پلیسی که برای نجات جان گروگانگیرها لاجرم به خشونت متوسل شده اند.  از سوی دیگر، این ادعا هم که خشونت به خشونت بیشتر می انجامد لزوماً و همیشه صادق نیست.  برای مثال خشونتی که در جنگهای داخلی آمریکا برای لغو نظام برده داری در ایالتهای جنوبی ورزیده شد، نه تنها به خشونتهای بیشتر نینجامید بلکه از بروز خشونتهای شدیدتر در آینده آن کشور پیشگیری کرد. لذا به نظر می رسد که در پاره ای شرایط، اعمال خشونت تنها راه مهار خشونتهای بیشتر باشد.  همچنین اگرچه خشونت کور، خصوصاً وقتی که مستمراً و بدون تمایز ورزیده می شود، می تواند روح فاعل خشونت را از صفات شریف انسانی بپیراید، اما در پاره ای موارد که خشونت تنها راه پیشگیری از خشونتهای بیشتر و فجایع بزرگتر است، نظارت منفعلانه هم می تواند به نوع دیگری، شخصیت شاهدان بی تفاوت را به رذایل اخلاقی بیالاید.  سرانجام آنکه، این سخن درستی است که خشونت به معنای پایان گفت و گوست و استفاده گسترده و مستمر از خشونت، بنیانهای جامعه مدنی را تهدید می کند و مانع از تحقق آرمانهای مدنی می شود، اما در پاره ای موارد، مثلاً وقتی که بنیانها و ارزشهای محوری جامعه مدنی مورد تهدید جدّی قرار می گیرد، به کارگیری خشونت، گاه تنها راه باقی مانده برای دفاع از آن بنیانها و ارزشهاست.

به گمان من، بر مبنای دلایلی که در تقبیح خشونت اقامه شده است، می توان با اطمینان کافی ادعا کرد که خشونت هیچگاه اخلاقاً "خوب" نیست، اما تحت شرایط معینی می تواند اقدامی اخلاقاً "درست" تلقی شود.  این ادعا مبتنی بر این باور است که هر عمل اخلاقاً درستی لزوما از منظر اخلاقی خوب نیست.  خوبست که برای روشن شدن تمایز میان فعل "خلاقاً خوب" و فعل "اخلاقاً درست" مثالی بزنم:  فرض کنید خانم شیرین عبادی برای پاره ای فعالیتهای بشردوستانه (مثلاً حمایت از واکسیناسیون کودکان) به مناطق کوهستانی شمال افغانستان می رود،  اما یکباره خود را در محاصره نیروهای طالبان می یابد.  آنها او را بازداشت می کنند و به روستایی دور دست می برند.  وقتی که خانم عبادی به روستا وارد می شود، بیست نفر روستایی را می بیند که ترسان و گریان در کنار دیواری به صف کشیده شده اند.  فرض کنید که او به نحوی درمی یابد که این روستائیان افرادی بی گناه هستند که به نحو کاملاً تصادفی از میان جمعیت انتخاب شده اند و بناست در برابر چشم دیگران تیرباران شوند تا به این ترتیب از مردم منطقه زهر چشم گرفته شود. رهبر آن گروه نظامی به محض آنکه خانم عبادی را می بیند او را بازمی شناسد و به احترام فعالیتهای بشردوستانه اش به او پیشنهاد می دهد که اگر یک نفر از آن افراد بی گناه را به دست خود بکشد، او نوزده نفر باقی مانده را رها خواهد کرد، اما اگر از این کار سرباز بزند او همه آن بیست نفر را خواهد کشت.  فرض کنید که در این شرایط هیچ راه دیگری برای نجات آن افراد بیگناه وجود ندارد، و در عین حال، خانم عبادی بنابه دلایلی کاملاً اطمینان دارد که آن مرد به آنچه می گوید عمل خواهد کرد.  از نظر بسیاری افراد، در این شرایط، با ملاحظه جمیع جوانب، خانم عبادی باید برغم میل باطنی خود یکی از آن افراد بیگناه را بکشد تا جان نوزده نفر دیگر را نجات دهد.  کسانی که چنان باوری دارند در واقع ادعا می کنند که در آن شرایط کشتن یک فرد بیگناه اخلاقاً کاری "درست" است، یعنی تصمیمی است که باید با ملاحظه جمیع جوانب عملی شود،  اما بعید است که هیچ یک از آن افراد معتقد باشد که قتل یک انسان بیگناه واقعه ای اخلاقاً «خوب» است.  در پاره ای شرایط، فرد ناگزیر است که از میان دو شرّ آن را برگزیند که کمتر شرورانه است.  در این شرایط، ارتکاب آن شرّ، با ملاحظه جمیع جوانب، تصمیمی اخلاقاً درست است، اما این امر لزوماً بدی آن فعل را به نیکی بدل نمی کند.

بر این مبنا پیشنهاد من آن است که خشونت همواره و تحت هر شرایطی واقعه ای اخلاقاً نامطلوب یا بد است، اما تحت شرایط معینی ممکن است که توسل به آن اخلاقاً کار درستی باشد.  این مدعا سه مدلول مهّم دارد:

نخست آنکه، در مقام عمل قاعده اخلاقی راهنما این است: توسل به خشونت نادرست است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. به بیان دیگر، به عنوان یک قاعده کلّی، پرهیز از خشونت دلیل نمی خواهد، اما توسل به خشونت محتاج دلیل است.

دوّم آنکه، بر مبنای قاعده اخلاقی فوق، باید خشونت را بر دو نوع تقسیم کرد: خشونت اخلاقاً موّجه و خشونت اخلاقاً ناموّجه.  خشونت را باید همیشه اخلاقاً ناموّجه فرض کرد مگر آنکه دلایل اخلاقاً قانع کننده ای برای تجویز آن در یک مورد خاص و معین اقامه شود.  اگر بتوان در یک مورد خاص دلیل اخلاقاً قانع کننده ای برای اعمال خشونت اقامه کرد، در آن صورت توسل به خشونت در آن مورد خاص مصداق "خشونت موّجه" خواهد بود. 

سوّم آنکه، برمبنای تفکیک فوق می توان ادعا کرد که خشونت فقط در موارد معین و خاص و به شرط آنکه توجیه اخلاقاً معتبری برای آن وجود داشته باشد، مجاز خواهد بود.  تشخیص آنکه خشونت موّجه است یا ناموّجه کاملاً تابع شرایط خاصی است که کنشگران اجتماعی در آن قرار گرفته اند، و با تغییر آن شرایط جواز اعمال خشونت باطل می شود، مگر آنکه شرایط تازه نیز به نوبه خود به نحو قانع کننده ای ضرورت استفاده از خشونت را توجیه کند.

به نظر می رسد مهمترین دلیلی که به اعتبار آن می توان به کارگیری خشونت را در یک مورد معین و خاص مجاز تلقی کرد نوعی دلیل فایده گرایانه باشد: اگر معلوم شود که در فلان شرایط خاص توسل به خشونت می تواند از بروز خشونتهای بیشتر و شدیدتر پیشگیری کند- مشروط بر آنکه خطر خشونتهای آینده به حدّ کافی نزدیک، واقعی و شدید باشد- در آن صورت می توان ادعا کرد که بنیانی اخلاقی برای توسل به خشونت در آن مورد خاص و معین فراهم آمده و استفاده از خشونت در آن مورد خاص و معین، اخلاقاً مجاز (و نه لزوماً واجب) است.

بر این مبنا جنبش مدنی مسالمت آمیز را باید جنبشی دانست که از به کارگیری "خشونت اخلاقاً ناموّجه" پرهیز می کند. به بیان دقیقتر، جنبش مدنی مسالمت آمیز جنبشی است که هموار خشونت را اخلاقاً "بد" تلقی می کند، و برای تحقق اهداف و آرمانهایش پیش و بیش از هرچیز از شیوه های غیرخشونت آمیز بهره می جوید.  اما در شرایطی که شیوه های غیرخشونت آمیز، کارآمدی خود را از کف می دهد و تنها راه پیشگیری از خشونتهای بیشتر و شدیدتر، توسل به حدّی از خشونت اخلاقاً موّجه است، در آن صورت توسل به خشونت اخلاقاً موّجه با خصلت مسالمت آمیز بودن آن جنبش ناسازگار نخواهد بود. 

بنابراین، یک جنبش مدنی را در صورتی می توان "مسالمت آمیز" دانست که برای تحقق اهداف و آرمانهایش به ترتیب از شیوه های زیر بهره بجوید:

در گام نخست شیوه های "غیرخشونت آمیز اقناعی" را به کار گیرد.  در اینجا کنشگران مدنی می کوشند از طریق سخن، یعنی استدلال و گفت و شنود، همدلانه به حریف خود نشان دهند که اقدامات او نارواست، و از این راه او را از انجام اقدامات شرارت آمیز بازدارند.

اگر شیوه نخست بی نتیجه ماند، در گام دوّم کنشگران مدنی باید از شیوه های "غیرخشونت آمیز اجباری" بهره بجویند.  در اینجا کنشگران برای پیشبرد اهداف جنبش حریف خود را تحت نوعی فشار غیرخشونت آمیز قرار می دهند.  برای مثال، اقداماتی مانند راهپیمایی های آرام، اعتصابات سراسری، یا سایر اقدامات اعتراضی مدنی را سامان می دهند. نافرمانی مدنی مصداق بارز استفاده از شیوه های غیرخشونت آمیز اجباری است.

اما اگر شیوه دوّم هم به بن بست انجامید، در آن صورت در گام سوّم توسل به «خشونت اخلاقاً مجاز» می تواند در شرایط خاص و معین در دستور کار قرار گیرد. 

4. اما مفهوم "خشونت اخلاقاً مجاز" محتاج توضیح بیشتری است.  تحت چه شرایطی به کارگیری خشونت مصداق خشونت اخلاقاً مجاز است؟  در حدّی که من درمی یابم، خشونت در صورتی اخلاقاً مجاز است که دست کم سه شرط زیر را برآورده کند:

شرط نخست آنکه، کنشگران مدنی پیشتر به جدّ و صادقانه شیوه های غیرخشونت آمیز اقناعی و اجباری را آزموده باشند اما تمام آن تلاشها یکسره بی نتیجه مانده باشد.

شرط دوّم آن است که هدف از به کارگیری خشونت باید عادلانه و اخلاقاً دفاع پذیر باشد.  یکی از مهمترین پیامدهای این شرط آن است که خشونت دوای آخر برای زخمهای مهلک است و نمی توان از آن به عنوان مرهمی برای جبران ناهنجاری های متعارف بهره جست.  به بیان دیگر، حتّی اگر فرض کنیم که شیوه های غیرخشونت آمیز اقناعی و اجباری به نتیجه نرسیده است، بهره گیری از خشونت تنها برای اهدافی که برای شهروندان به قدرکافی مهم و اساسی است، می تواند مجاز باشد. 

شرط سوّم آن است که نحوه به کارگیری خشونت هم باید عادلانه و اخلاقاً دفاع پذیر باشد.  به بیان دیگر، کنشگران مدنی، حتّی اگر در راه اهدافی عادلانه و بسیار مهم می کوشند، حقّ ندارند که برای تحقق آن اهداف به هرنوع خشونتی متوسل شوند.  خشونت اخلاقاً مجاز باید به قیودی مقیّد باشد.

اما در اینجا دو پرسش مهم مطرح می شود:

پرسش نخست ناظر به شرط دوّم است: کدام اهداف است که می تواند، در غیاب هر شیوه غیرخشونت آمیز کارآمد، به کارگیری خشونت را موّجه سازد؟

پرسش دوّم ناظر به شرط سوّم است: خشونت اخلاقاً مجاز باید به چه قیودی مقیّد باشد؟

در پاسخ به پرسش اوّل، به نظر می رسد مهمترین هدفی که می تواند در غیاب هرگونه شیوه غیرخشونت آمیز مؤثر به کارگیری خشونت را اخلاقاً موّجه سازد، دفاع از خود است: اگر فرد الف به فرد بيگناه ب حمله کند تا او را مورد خشونت جدّی قرار دهد، و ب براي دفع آن خطر هيچ راهي نداشته باشد جز آنکه در برابر الف به خشونت متقابل متوسل شود، در آن صورت ب اخلاقاً مجاز  است که در برابر الف به خشونت متقابل متوسل شود.  البته تحت این شرایط فرد قربانی می تواند از حقّ دفاع از خود صرفنظر کند، اما اگر از آن حق بهره جست، از منظر اخلاقی کار ناروایی انجام نداده است.   اما در اینجا اصل دفاع از خود را می توان به دو نحو متفاوت اما مرتبط فهمید:

تفسیر نخست را می توان تفسیر مضیّق از اصل دفاع از خود دانست.  مطابق این تفسیر، خشونت عمدتاً مستقیم و عریان است، و قربانی در واقع ناگزیر است برای دفاع از کرامت جسمانی خود به خشونت متقابل متوسل شود.  در اینجا منظور از "خود" بیشتر حریم جسمانی فرد است.  مبنای توجیه استفاده از خشونت در اینجا این است : فردی که به خشونت ناموّجه و بی رحمانه متوسل می شود "حق مصونیت در مقابل خشونت" را از کف می دهد، و بنابراین تعرّض متقابل به او اخلاقاً مجاز خواهد بود. برای مثال، وقتی که افرادی بی رحمانه به راهپیمایی آرام کنشگران مدنی حمله می کنند و کنشگران هیچ راهی برای دفاع از جان خود ندارند جز آنکه به خشونت متقابل متوسل شوند و برای مثال، آن افراد سرکوبگر را خلع سلاح نمایند، در آن صورت اقدام ایشان مصداق دفاع از خود، مطابق تفسیر مضیّق، خواهد بود. در این شرایط افراد سرکوبگر پیشتر حقّ مصونیت از خشونت را از کف داده اند. 

تفسیر دوّم را می توان تفسیر موسع از اصل دفاع از خود دانست.  در اینجا، مقصود از "خود" صرفاً حریم جسمانی فرد نیست، بلکه مجموعه حقوق اساسی فرد را نیز که ضامن کرامت انسانی اوست دربرمی گیرد.  در اینجا، خشونت به معنای نقض گسترده و نظام یافته حقوق اساسی شهروندان است.  تفسیر موسع عمدتاً در مواردی مصداق دارد که دولت یا نیروهای تحت حمایت آن حقوق اساسی شهروندان را به نحو گسترده و سیستماتیک نقض می کنند، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نمی مانند، و شهروندان برای شنیده شدن و دفاع از حقوق اساسی خود هیچ راهی جز توسل به خشونت متقابل می یابند.  مبنای توجیه به کارگیری خشونت را در اینجا  می توانیم در قالب استدلال زیر صورتبندی کنیم:

(۱) دولت مشروع دولتی است که حقوق اساسی شهروندان خود را پاس می دارد، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند است. بنابراین، دولتی که به نحو گسترده و سیستماتیک حقوق اساسی شهروندان خود را نقض می کند، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نیست، مشروعیت خود را از کف می دهد.

(۲) حق انحصاری اعمال خشونت منحصر به دولت مشروع است.  دولت مشروع تنها مرجعی است که حق دارد برای حفظ بنیانها و چارچوبهای همکاری متقابل در متن جامعه مدنی، از جمله حقوق اساسی شهروندان و نیز منطق گفت و گو در عرصه عمومی، در صورت لزوم از روشهای خشونت آمیز بهره بجوید.

بنابراین،

(3) دولت نامشروع، یعنی دولتی که به نحو گسترده و سیستماتیک حقوق اساسی شهروندان خود را نقض می کند و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نیست حق انحصاری استفاده از خشونت را از کف می دهد.

بنابراین، شهروندان و کنشگران مدنی اخلاقاً مجازند در مقابل دولت نامشروعی که دست به خشونت می زند، در صورت لزوم، به خشونت متقابل متوسل شوند، چرا که دولت نامشروع حق مصونیت از خشونت و نیز حق انحصاری استفاده از خشونت را پیشاپیش از کف داده است.

اما خشونت اخلاقاً موّجه باید به چه قیودی مقیّد باشد؟  کنشگران مدنی همواره باید به یاد داشته باشند که از منظر اخلاقی اهداف عادلانه ایشان را مجاز نمی دارد که در مقابل نیروهای سرکوبگر به هر وسیله خشونت آمیزی توسل جویند. خشونت ولو در راه تحقق اهداف والا شیوه ای اخلاقاً "بد" است، و به کارگیری آن فقط در صورتی از منظر اخلاقی درست است که دست کم به سه اصل مهّم مقیّد باشد:

اصل نخست را می توان "اصل تأثیر" نامید.  مطابق این اصل، به کارگیری خشونت در غالب موارد فقط در صورتی مجاز است که به نحو معقولی بتوان به ثمربخشی آن اطمینان نسبی داشت.  خشونت اخلاقاً موّجه خشونتی سنجیده، از سر آگاهی و مسؤولانه است، و بنابراین، لازمه کاربرد مدنی آن این است که کنشگران به نحو معقولی معتقد باشند که با توسل به آن می توانند طرف مقابل را دوباره بر سر میز مذاکره بنشانند و به منطق گفت و گو ملزم سازند، یا او را از اقدامات خشونت آمیز شدیدتر و بیشتر بازدارند. دشوار بتوان خشونتی را که صرفاً  از سر استیصال، یا برای تشفی خشم، یا ابراز نفرت ورزیده می شود اقدامی اخلاقاً روا دانست. 

اصل دوّم را می توان "اصل تمایز" نامید.  مطابق این اصل، خشونت مدنی هرگز کور نیست.  یعنی کنشگران مدنی باید در مقام به کارگیری خشونت اخلاقاً موّجه از شیوه هایی بهره بجویند که حتّی المقدور به انسانهای بیگناه، و نیز سرمایه های ملّی آسیب نرساند.  کنشگران مدنی در مقام به کارگیری خشونت اخلاقاً موّجه خصوصاً باید بتوانند تا حدّ امکان میان نیروهای سرکوبگر و ناظران بی طرف، و نیز نیروهای سرکوبگری که فعالانه و بی رحمانه شهروندان را سرکوب می کنند و نیروهای رسمی ای که در حدّ توان می کوشند از خشونت بی رحمانه نسبت به شهروندان بپرهیزند، تمایز بنهند.

اصل سوّم را می توان "اصل تناسب" نامید.  میزان خشونت مدنی باید متناسب با شدّت و اهمیّت خطری باشد که کنشگران مدنی را تهدید می کند.  خشونت مدنی هرگز نباید از آن حدّاقلی که برای پیشبرد اهداف مدنی ضروری است فراتر برود.  برای مثال، اگر می توان سربازی را که به روی مردم آتش می گشاید بدون کمترین آسیب جسمانی خلع سلاح و بی اثر کرد، هرگز نباید جان آن سرباز را در معرض مخاطره قرار داد. 

5. البته به کارگیری خشونت در متن یک جنبش مدنی مسالمت آمیز کاری خطیر و خطرخیز است.  خشونت، ولو اخلاقاً موّجه، زبانه ای است که در میانه جنگل افروخته می شود، و اگر در به کارگیری آن دقت و وسواس کافی به کار نرود می تواند بسیار ویرانگر از کار در آید.  از همین روست که رهبران جنبش های مدنی مسالمت آمیز باید فعالانه و واقع بینانه نحوه به کارگیری خشونت را در متن جنبش مدیریت کنند.  این رهبران نباید امکان به کارگیری خشونت موّجه را به عنوان یکی از ابزارهای اخلاقاً مجاز در متن یک جنبش مسالمت آمیز نادیده بگیرند.  نادیده گرفتن این امکان وقوع خشونت را منتفی نمی کند، صرفاً وقوع آن را کور و لگام گسیخته می نماید.  بنابراین، کسانی که بر خصلت مسالمت آمیز جنبش مدنی تأکید می ورزند نباید از موضع نفی مطلق خشونت سخن بگویند.  نفی مطلق خشونت گاه زمینه ساز بروز خشونتهای شنیع ترمی شود.  رهبران و کنشگران مدنی باید به کارگیری خشونتهای اخلاقاً ناموّجه را قاطعانه محکوم کنند، و بر تقدم شیوه های غیرخشونت آمیز تأکید بورزند، اما باید واقع بینانه امکان خشونتهای اخلاقاً موّجه را نیز به رسمیت بشناسند، و به جای نفی آن در مدیریت آن بکوشند.

بيانيه‌ی هفدهم و ملاک‌های ارزيابی کنش‌های گفتاریِ مرکزيتِ نمادينِ یک جنبشِ نوينِ اجتماعی

(نقل از درنگاه)
بيانيه‌ی هفدهم آقای مير‌حسين موسوی وا‌کنش‌های متفاوتی بر‌انگيخته است. برخی با بر‌جسته يافتن مدلول ضمنی اولين پيشنهاد بيانيه استدلال می‌کنند که پيام اصلی اين بيانيه به رسميت شناختن دولت احمدی و معجزه‌ی سلطانی است و اين را نشانی می يابند از سازشکارانه بودن آن و تنازل از ابتدايی‌ترين خواست يا دغدغه‌ی جنبش. برخی از قضا برای سازشکاری آن هورا می‌کشند. برخی ديگر استدلال می کنند که مهمترين بخش اين بيانيه همان پيشنهادهای پنجگانه‌ی آن است که همگی غيرقابل اجرا هستند و لذا نکات خوب اين بيانيه تکراری است و نکته‌ی تازه‌ی آن هم غيرعملی است. در برابر برخی ديگر آن را نشانی از بازی‌گردانی زيرکانه‌ی او می‌بينند و به روش‌های مختلف استدلال می‌کنند که با اين بيانيه اکنون ديگر توپ به زمين حريف رفته است و او نمی تواند ادعا کند چاره‌ای جز سر‌کوب و قلع و قمع معترضان و رهبران ايشان به هر قيمت نداشته است. اين از نظر اين گروه اخير يعنی تبديل اين بازی به يک بازی برد-برد و اين را نشانه‌ی خوبی برای توفيق رهبرانه‌ی آقای موسوی می‌گيرند در ارائه‌ی يک راه حل خوب سياسي. برخی ديگر هم اين بيانيه را خصوصاً به خاطر روح اخلاقی آن می ستايند و آن را نشانه‌ی سلامت نفس جنبش و رهبران آن می‌گيرند.
به نظر می‌رسد هر نوع داوری درباره‌ی اين بيانيه نهايتاً نيازمند ارجاع به ملاک‌هايی است که بر اساس آنها اين قبيل کنش‌های سياسی را می‌توان ارزيابی کرد. در غير اين صورت، بحث در باره‌ی اين بيانيه به جدالی بدل می‌شود ميان ترجيحات ذوقی و پسند‌های شخصی که هر حسنی داشته باشد از هنر ایجاد تفاهم مبتنی بر دليل عاری است، هم راهنمای عمل نتواند بود هم به تصحيح خطايی يا تثبيت صوابی منجر نتواند شد. اين ملاک‌ها عام و جهان‌شمول نيستند، اما هر يک از اطراف بحث نخست بايد هرچند به اجمال اعلام کند که به نظر او ملاک‌های ارزيابی يک کنش سياسی معين در شرايط و موقعيت عمل مورد بحث چيست. به نظر من با پنج ملاک زير می‌توان به ارزيابی اين بيانيه و نيز داوری‌هايی که در باره‌ی آن شده است نشست. اين ملاک‌ها، اولاً برای ارزيابی کنش‌های کلامی مرکزيت نمادين يک جنبش نوين سياسي-اجتماعی مانند جنبش سبز پيشنهاد می‌شود (نه فی‌المثل کنش‌های غيرکلامی رهبر يا رهبران جنبش‌های کلاسيک يا انقلاب‌ها، يا نه رفتار‌های غير‌کلامی يا نمادين)؛ ثانياً، اصلی اند و ملاک‌های ديگر يا از آنها مشتق می‌شوند و آنها را تدقيق می‌کنند و توضيح می‌دهند، يا به شرط هماهنگی با آنها در ذيل آنها قرار می‌گيرند و آنها را تکميل می‌کنند. در ذيل هر ملاک نشان خواهم داد که اين بيانيه را با در ميان آوردن آن ملاک چگونه می‌توان ارزيابی کرد.
(۱) تعيين مختصات محل صدور پيام: پيام بايد از جايگاهِ (بخشی از) مرکزيت نمادين جنبش سياسی اجتماعی صادر شده باشد نه، با برآوردی اشتباه، از موضع رهبری يک انقلاب يا جنبش کلاسيک. يعنی برآوردی باشد هماهنگ‌کننده و رو به پيش و نيز سخن‌گويانه از قدر متوسط خواست‌های سطوح گوناگون جنبش نه بسی فراتر و نه چندان فروتر از انتظارات قدر متوسط جنبش. با توجه با اين ملاک روشن می‌شود که مرکزيت نمادين يک جنبش در موقعيتی نيست که بيانيه‌ی او مانند پيش‌نهاد يا پيش نويس يک قرار‌داد يا توافق‌نامه ارزيابی شود. نا‌ديده‌گرفتن اين ملاک خاستگاه همان اشتباهی است که برخی منتقدان بيانيه مرتکب می‌شوند و اولين پيشنهاد بيانيه‌ی هفدهم را نشانه‌ی تنزل از ابتدايی‌ترين خواست‌های جنبش می‌گيرند يا پيش‌نهاد‌ها را کم ارزش يا غير قابل اجرا می‌دانند. يا اشکال می‌گيرند که چرا در بيانيه آمده است که مذاکره و داد و ستد لازم نيست، چرا که مذاکره و داد و ستد شرط بازی سياسی است. درآغاز اين بيانيه به روشنی آمده است که شبکه‌ی مردمی بدنه‌ی جنبش در تنظيم رفتار‌های خود منتظر دعوت اين و آن نمی‌ماند و حضور مردمی روز عاشورا در غياب دعوت و پيامی از سوی مرکزيت نمادين جنبش نشانی از آن گرفته می‌شود که نسبت ميان اين مرکزيت با بدنه‌ی مردمی جنبش نسبت رهبري-پيروی نيست. به همين طريق معلوم می‌شود چرا از نظر نويسنده‌ی بيانيه مذاکره و داد و ستد هم ممکن نيست و اين هيچ منافاتی هم با جدی گرفتن جنبش به‌مثابه‌ی يک کنش سياسی ندارد. اساساً کسی در اين جنبش حق خاصی برای مذاکره و امضای قرار‌داد از سوی جنبش را ندارد.
(۲) افق‌گشايي: پيام بايد افق گشايیِ منعطف و گشوده ای باشد برای هماهنگ ساختن پويش‌های فعلی به سوی برداشتن گام بعدی جنبش. افق‌گشايی وقتی توفيق می يابد که هم به بدنه‌ی مردمی و همراهان جنبش اميد دهد که جنبش رو به پيش دارد و هم عزم نيروی سرکوب را برای مقاومت در برابر جنبش و اعمال خشونت بشکند، هم تمهيدی اخلاقی باشد برای پويش‌های آتی جنبش. با اين ملاک روشن می‌شود که ارائه‌ی اين پيشنهاد‌های پنج‌گانه در زمينه‌ی اين پيام چگونه در آن واحد هر سه کار‌کرد را ايفا می‌کند. از سويی در طليعه‌ی پيام به قدرت شبکه‌ی اجتماعی پيش‌برنده‌ی جنبش و پويش‌های آن اشاره می‌شود و با لحنی تشويق آميز هنگام اشاره به حضور مردم در روز عاشورا گويی به مردم توصيه می‌شود که شما به پويش‌های خود ادامه دهيد و همان طور که تا به حال منتظر نمانده‌ايد باز هم منتظر دعوت و پيام کسی برای حضور خيابانی نمانيد، ولی بدانيد که خواست‌های قابل دست‌رس و عينی ما اکنون قابل طرح شده اند و بر فهرست آنها هم می‌توان افزود؛ و از سوی ديگر، دستگاه پر هزينه و اکنون به مرور مردد شده‌ی سرکوب را هدف می‌گيرد که رهبران شما راه‌های مؤثرتر و آبرومندانه‌تری هم برای رهايی از بحران دارند،‌ و ديگر حجتی نمانده است که جنايات شما را موجه کند.
در اين بيانيه افق پيش روی نيروی سرکوب هم روشن می‌شود. از سويی لزوم مسؤول دانستن دولت حاکم به اين معنا ست که اين همه جنايت و خرابی و فساد که در سرکوبی جنبش به بار آمده است و هم اين همه نا‌ کار آمدی و فاجعه در اداره‌ی کشور مسؤوليت‌اش بر عهده‌ی يک بدنه‌ی دوگانه است. دولت احمدی‌نژاد که به پشتيبانی غير‌قانونی و بی‌دريغ رهبر حاکمان سياسی ايران مستظهر است. اين نقدی نا‌رسا و نا معتبر است که مسؤول دانستن ايشان به معنای به رسميت شناختن ايشان است. مطابق قوانين حقوق بين الملل حتی مسؤوليت دولت اشغال‌گر خارجی نسبت به امور سرزمين‌های اشغالی هم به رسميت شناخته شده است، چه رسد به مسؤوليت دولتی نا‌مشروع در قبال اعمال‌اش در سر‌زمين خود. اين غير از مشروعيت دادن به اشغال يا غصب است. اين بيانيه مشروعيت کسی يا چيزی را اذعان نمی کند، بلکه دارد يادآوری می کند که اين همه بی‌رسمی‌ها و جنايت‌ها مسؤولانی دارد که بايد مؤاخذه شوند. حال اگر حمايت مقامات عالی مانع اجرای مکانيسم های قانونی مؤاخذه‌ی اين مسؤولان شده‌باشد يا بشود، آن مقامات عالی هم در اين مسؤوليت شريک و قابل مؤاخذه اند. آقای مير‌حسين موسوی دارد سر‌فصل مهمی می‌گشايد در اجرای «عدالتِ دوره‌ی گذار» (transitional justice) که هر‌چند محل بحث آن اينجا نيست اما مخاطبان اصلی پيام آن را بی شرح و تفصيل هم تا کنون بايد در‌يافته باشند.
به‌ علاوه، ‌در کنار تثبيت اين نکته که غاصب و نامشروع بودن اين دولت نافی مسؤوليت آن در قبال ناکامی‌هايش در اداره‌ی کشور و جناياتی که عليه مردم مرتکب شده نيست، بيانيه به روشنی تأکيد می‌کند که حريف هم بايد موجوديت جنبش و هم بحرانی بودن وضعيت کشور را بپذيرد تا بتواند از راه حل های پيشنهادی اين بيانيه و امثال آن برخورد.   
(۳) تصحيح کنندگی: پيام بايد منعکس کننده و يادآور مزيت‌های جنبش و مرکزيت نمادين آن باشد تا فی‌المثل اگر کناکنش‌های ميان بدنه‌ی شبکه‌ی مردمی جنبش با عوامل دستگاه سر‌کوب و بازدارنده‌ی جنبش آن را در پاره‌ای موارد در موقعيت انفعال قرار داده است، اين بدنه‌ی مردمی بتواند رفتار‌های واکنشی خود را در‌برابر حريف که سبب شده گاهی بدنه‌ی مردمی جنبش آينه‌وار اشتباهات حريف را تکرار کند، حذف، تصحيح يا ترميم کند. در اين پيام به روشنی امتيازات اين جنبش و چارچوب‌های رفتاری چنبش باز مرور می‌شود: نجابت و صبوری، اصلاح‌طلبی، تعهد به قانون اساسی، عدم خشونت، احترام به ارزش‌های دينی عموم مردم، و حتی شفقت‌ورزی مردم نسبت به عوامل سرکوب.
(۴) تشويق‌گری: يعنی مخاطب يا مخاطبان پيام درون جنبش يا بيرون آن (اعم از اجزای حکومتی که در برابر جنبش است يا ناظران مردد جنبش در صحنه‌ی عمل يا ناظران نگران جنبش و کنشگران محيطي) هر يک از جايگاه خود اشاره‌ای در پيام بيابد که به همراهی با آن به‌تناسب يا دلگرم‌تر شود يا تشويق شود يا انگيزه‌ای بيابد تا به سوی آن عطف عنان کند. ارائه‌ی اين پيش‌نهاد‌های پنج‌گانه بخش‌های متعادل‌تر حاکميت و نيروی سر‌کوب را به باز‌انديشی سياست‌های خود تشويق می‌کند؛ تحليل بيانيه از حضور مردم در روز عاشورا و حوادث آن روز تشويق‌ بليغی است که مردم را به حضور بيشتر می‌خواند؛ و مجموعه‌ی پيام به خاطر لحن و روی‌کرد سياست‌ورزانه،‌اخلاقی و عاقلانه‌ی آن ناظران مردد يا نگران و کنشگران محيطی را به جدی‌تر گرفتن جنبش و همراهی با آن تشويق می‌کند.                       
(۵) بيانيه به‌مثابه‌ی رسانه: در دو وضعيت اين ملاک بسيار اهميت می يابد. يکی وقتی که ظن قوی می رود که رهبران سرکوب جنبش در خلأ اطلاعاتی يا در گرداب اطلاعات هدايت‌شده‌ی بخش‌های راديکال‌تر نيروی سرکوب افتاده‌اند، به شکلی که ممکن است با تصميمات خود هزينه‌های تداوم جنبش را بسيار بالا ببرند؛ و ديگری هنگامی که دامنه‌ی تحليل‌ها در درون شبکه‌ی جنبش چندان بر برداشت‌های متنافر از رويداده‌گی‌ها و پويش‌های متنوع جنبش رو به گسترش و هم واگرا است که بيم شقاق درونی و قطبی شدن آن می رود. اين برداشت‌های متنافر در غياب رسانه‌های مطلع و نزديک به صحنه يا به خاطر نفوذ ضد خبر (شايعاتی که نيروی سرکوب جعل می‌کند و به رسانه‌های جنبش تحميل می‌کند) يا در نتيجه‌ی کاربست ديگر تکنيک‌های جنگ روانی شکل می‌گيرد. در اين موقعيت صدور پيامی از سوی مرکزيت جنبش، علاوه بر اين که خود يک کنش سياسی است، بايد مانند يک رسانه‌ی خبری-تحليلی عمل کند. از سويی بخش‌هايی از اخبار را که به ظن بسيار قوی از رهبران سرکوب پنهان مانده يا نگه‌ داشته شده است با اين فرض که رهبران سرکوب بی‌گمان تک تک کلمات اين پيام را می‌خوانند به آنها برساند؛ و از سوی ديگر، تحليلی هماهنگ کننده از وقايع را، که واگرايی‌های تحليلی و خبری در بدنه‌ی جنبش را ترميم می‌کند، عرضه‌کند. در اين پيام اولاً برای مردم و نيز رهبرانی که ممکن است در گرداب اخبار ساختگی گرفتار آمده باشند شرحی آمده است از رؤوس روی‌داد‌های عاشورا، طعنی نثار گروهی تروريستی ک منفور شده است و نيز نثار دستگاه خبری و امنيتی جمهوری اسلامی که سعی دارد با احيای آن گروه پای آن را به جنبش گشوده نشان دهد، و بالأخره استقلال از قدرت‌های خارج امتياز مهم جنبش شمرده شده است. از اين همه مهم‌تر استقبال نويسنده‌ی بيانيه از شهادت و اعلام اين که برای اصلاح امور «نياز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سياسي» وجود ندارد پاسخی است به برخی علايم و رفتار‌هايی که اخيراً از سوی برخی از اعضا يا نزديکان مرکزيت نمادين جنبش صادر شد و نگرانی‌هايی را در ميان بدنه‌ی اجتماعی جنبش بر‌انگيخت و می‌رفت تا اعتماد شبکه‌ی بدنه‌ی اجتماعی جنبش را از مرکزيت نمادين آن سلب کند. رفتار‌ها و علايمی مانند نامه‌نگاری پنهانی برخی و ملاقات علنی و نيز خصوصی برخی ديگر با رهبر حاکمان سياسی ايران، خصوصاً که اين حرکات با استقبال رسانه‌ای محافل نزديک به سرکوبگران جنبش همراه شد و تازه بعد از انعکاس خبری ديدار با و نامه‌ی محرمانه به رهبری حاکمان سياسی ايران در رسانه‌های سرکوب بود که نويسنده‌ی نامه نه اصل نامه که جزئيات خبر را با ابهام تکذيب کرد.
اکنون بدنه‌ی شبکه‌ی اجتماعی جنبش به‌خوبی می‌داند که مرکزيت نمادين آن همچنان نقش هماهمنگ‌کنندگی و نمايندگی خود را افق‌گشايانه و با صداقت و بی شائبه‌ی معامله‌ی پنهانی و غير‌قابل توضيح ايفا می‌کند. اين مايه‌ی اميد مردم و همراهان جنبش است. بخش‌های معتدل‌تر دستگاه سرکوب با اين بيانيه به انتخاب‌های متنوع‌تری می‌انديشد و اميد‌وار می‌شود و پرهزينه‌ترين راه‌ را که بار‌ها عدم توفيق‌شان آزموده شده است تنها گزينه‌ی پيش روی خود نمی يابد. جنبش در قالب شبکه‌های اجتماعی به هماهنگی برای تداوم حضور خود سامان می‌دهد و می‌کوشد اسير رفتار‌های واکنشی و منفعلانه و نيز تله‌های خبری نشود. با اين بيانيه ضد‌خبرهايی مانند خروج آقايان موسوی و کروبی از تهران از اين پس بی‌اثر می‌شود و رسانه‌های جنبش با اين قبيل ترفند‌های جنگ روانی هوشيارانه‌تر رفتار خواهند کرد.
اين يادداشت را با تأملی بر استعاره‌ی نورانی و عمرانی بيانيه‌ی هفدهم به انجام می‌رسانم؛ همان که در پايان بيانيه بازگرداندن روان نورانی اين آب تيره‌گون را در گرو روان کردن چشمه‌های آب روشن به سوی آن می‌بيند. حق با نويسنده‌ی بيانيه است که حاکمان از دامن زدن به اين سيلاب جز تيرگی و پريشانی بيشتر نصيبی نمی‌برند. اما از دهان نهادن بر دهانه‌ی چاه کور و ظلمانی ظلم هم نمی‌توان جوشيدن زلالی نورانی را چشم داشت. بايد به چشمه‌ی خورشيدِ صبر و ثبات خلق خدا چشم اميد دوخت که دست خدا با آنها ست و بر فراز دستان قدرت ‌پرستان. نفی نیاز به داد و ستد با حاکمان سر‌کوب‌گر از همین ملاحظه ريشه می‌گيرد. بايد يکديگر را به صبر و ثباتی فرا خوانيم که ظفرمندانه حقيقت را آشکار خواهد کرد.
صحبت حکام ظلمت شب يلدا ست
نور زخورشيد جوی بو که بر آيد
صبر و ظفر هر دو دوستان قديم اند
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد

سه شنبه ۱۵ دی ۸۸

موسوی را همراه باشیم و نقد کنیم

(نقل از وبلاگ مخلوق)

بیانیه‌یِ هفدهم
نسبت به آنچه پیش‌تر نوشته شده بود، درونمایه و به‌طبع هدفِ متفاوتی برایِ خود داشت. داوریِ من آن است که بخشِ اولِ بیانیه بسیار دلیرانه و با نشانِ سبزِ پایمردیِ موسوی نگاشته شده است. هشدار نسبت به کشتارِ عاشورا و تشویقِ پشتیبانانِ مردمیِ رژیم به جنگ با جنبشِ سبز و حلال ساختنِ خونِ معترضان در کنارِ اعترافِ صادقانه به استقلالِ عملِ جنبش از رهبرانِ نمادین و آمادگیِ موسوی برایِ شهادت در راهِ حق و آزادی که دیگر معترضان برایِ آن کشته شدند، همگی از فرازهایِ به‌یادماندنی و ارزشمندِ آن است. بخشِ دومِ بیانیه می‌توانست بهتر نوشته شود. بسنده بود که به سازگاریِ باور به فرآیندِ متقلبانه‌یِ برآمدنِ دولتِ دهم و همهنگام لزومِ پاسخ‌گوییِ او به ملت و نهادهایِ قانونی به‌عنوانِ دولتِ فعلاً موجود اشاره‌ای شود. فراموش نکنیم که موسوی تا پیش از این بیانیه و به‌ویژه در بیانیه‌یِ شانزدهم به‌تندی و همچنان بر «انتخاباتِ درجه‌یِ دویِ انتصابی» پافشاری کرده بود. با چنین پیشینه‌ای بیانیه‌یِ هفدهم برایِ خودِ من تکان‌دهنده بود و از آن روز نگرانِ ناامیدیِ بخشی از جنبش هستم! تعبیرِ دو پهلویِ «مسوولیت‌پذیری مستقیمِ دولت در مقابلِ ملت» می‌توانست تفسیرِ به‌رسمیت‌شناختنِ دولتِ کودتایی را در پی داشته باشد و چنانکه دیدیم بسیار کسان از سیاسیون و مردمِ عادی نیز چنین فهمیدند. با این همه من گمان می‌کنم که پیشنهادِ دوم در موردِ لزومِ تدوینِ قانونِ شفاف و اعتمادبرانگیزِ برایِ انتخابات آن‌سان که دخالت‌هایِ دست‌اندرکارانِ نظام در همه‌یِ سطوح را از میان ببرد، می‌تواند مفسر و حاکم بر پیشنهادِ اول در موردِ دولت باشد. افزون بر آن شناختِ ما از شخصیتِ موسوی و بیانیه‌هایِ پیشینِ او نیز می‌تواند راه را بر این تفسیرِ نادرست ببندد.
تاکیدِ موسوی بر «برخورد با دولت در چهارچوبِ قانونِ اساسی» و دست برداشتن از «حمایت‌هایِ غیرِمعمول» و چراغِ سبزِ او به حاکمیت برایِ برکناریِ دولت به‌عنوانِ راهِ رهایی از بحران نیز با آگاهی از مخالفانِ سرسختِ احمدی‌نژاد در بدنه‌یِ نظام که تنها با پشتیبانیِ رهبری پابرجا مانده است، زیرکیِ موسوی را در پراکنده ساختنِ صفِ به‌ظاهرِ متحدِ حاکمیت نشان می‌دهد.
موسوی نخستین‌بار در بیانیه‌یِ نهم مطالباتی را برایِ دنبال کردن به‌وسیله‌یِ تحول‌خواهان طرح کرده بود. با توجه به اینکه پیش‌تر نیز موسوی در بیانیه‌یِ یازدهم (راهِ سبزِ امید) راهِ حل‌هایی را برایِ برون‌رفت از بحران پیشِ رویِ حاکمیت نهاده بود (با این تفاوت که تشکیلِ هیاتی بی‌طرف برایِ بررسیِ تقلب‌هایِ انتخاباتِ خرداد و نیز مجازاتِ عاملان و آمرانِ جنایت‌هایِ پس از انتخابات نیز در آن گنجانده شده بود) من شخصاً دلیلِ طرحِ دوباره‌یِ راهِ حل‌ برایِ بحران (این بار پایین‌تر از کفِ مطالباتِ ملت اما با عاملیتِ سیاسیِ بیش‌تر) را نمی‌فهمم و نوشتارهایِ بسیاری که خوانده‌ام نیز نتوانست مرا قانع سازد. تنها چه‌بسا بتوان گفت که موسوی این بار خواسته است تا راهِ حل‌هایِ عملی‌تر و زیربنایی را با هدفِ دراختیارگذاشتنِ آخرین فرصت برایِ نجاتِ جمهوریِ اسلامی پیشِ رویِ حاکمیت قرار دهد و نیز با اختلاف‌افکنی در حاکمیت بتواند اجماعِ هشداردهنده‌یِ این روزها بر برخوردِ خونین با معترضان و رهبرانِ جنبش را از میان ببرد تا هم حاکمیت به آخرینِ پلِ پشتِ سر بیندیشد و هم جنبشِ سبز برایِ بازاندیشیِ شرایط و بازیابیِ توانِ خود دمی بیاساید.
نفسِ امتیازخواهیِ موسوی از رژیم به‌پشتوانه‌یِ قدرتِ مردمی با پنج راهِ حلی که همگی گام‌هایی بلند در راهِ دموکراسی و تضمینِ آزادی‌هایِ بنیادینِ ملت است، ناتوانی و درماندگیِ حاکمیت را نزدِ او و در برابرِ او نشان می‌دهد. فرازهایِ پایانیِ بیانیه با تمامِ کاستی‌هایی که داشت از سویِ وجدانِ ملتِ ایران نشانِ «رهبرِ مردمی» را به کسی ارزانی می‌دارد که حقیقتِ بزرگِ «اهمیتِ چگونگیِ حکومت و نه شخصِ حاکم» را پیشِ چشمانِ از حدقه درآمده‌یِ حاکمیت می‌گذارد و تهمتِ قدرت‌طلبی را به‌رساترین وجه از خود دور می‌کند.
ستایش‌هایِ فراوانی از کلیتِ بیانیه‌یِ هفدهم در این چند روز دیدم و خواندم که شماری از آنها حسِ شیفتگی داشت. به‌گمانِ من نقدهایی که اندیشمندان و بدنه‌یِ جنبشِ سبز به این بیانیه وارد ساختند می‌تواند سرمایه‌یِ ارزشمندی برای موسوی باشد. این چه‌بسا نخستین و جدی‌ترین رویاروییِ انتقادی میانِ موسوی و پشتیبانانِ او بود که برایِ هر دو سو فرخنده و سرنوشت‌ساز است. بنا نبوده و نیست که موسوی در هر قدم پیروِ جنبشِ سبز باشد یا جنبشِ سبز پا جایِ پایِ موسوی بگذارد اما هر دو شرایطِ یکدیگر را می‌فهمند، از هم می‌آموزند و بر هم تاثیر می‌گذارند. من هماوازم که بگذاریم موسوی بازیِ نوینِ خود را (که چند و چونِ آن هنوز برایِ من روشن نیست) پیش ببرد اما با واژگانی چون «اعتماد» که یادآورِ «توکل» در فرهنگِ دینی است سراسر مخالف هستم. ملتِ ما یکبار به خمینی اعتماد کرد و سه دهه سوخت. گمان کنم از آن تجربه باید آموخته باشیم که تا پایانِ تاریخ به هیچ سیاستمداری یک‌سره اعتماد نکنیم.
با اینهمه، هیچ ملتِ آگاهی یک‌باره به یک سیاستمدار رو نمی‌آورد و ناگهان نیز از رو بر نمی‌گرداند. فراموش نکنیم که آشناییِ ما با موسوی پیش از انتخابات تنها سه ماه و از بیستِ اسفندِ هشتاد و هفت رقم خورد. اما پس از کودتایِ خامنه‌ای دیگر نزدیکِ هفت ماه می‌شود که ما با موسوی دشوارترین و سیاه‌ترین روزهایِ این سرزمین را در کنارِ یکدیگر زندگي کرده‌ایم و در این مدت موسوی همراه با ملتِ سبزِ ایران در برابرِ حاکمیت ایستاده است. ما هفت ماهِ پر فراز و نشیب را با رئیس‌جمهورِ خود از سر گذرانده‌ایم. پس این را بیش‌تر برایِ حسین از کرج که شنبه با بخشِ «صدایِ شما»یِ بی‌بی‌سیِ فارسی سخن می‌گفت و کسانی چون او می‌نویسم که احساسِ مقدسِ پاس‌داشتِ خونِ شهیدانِ جنبش نباید به چشمداشتِ پیرویِ تام و تمامِ موسوی از خواست‌هایِ ما و با برآورده نشدنِ این انتظار، به رها کردنِ منتخبِ واقعیِ ملت و ادعایِ «ترسیدن» و «نابود شدنِ» او بینجامد. گمان می‌کنم همین طمع به سرخوردگيِ برخی از سبزها پس از بیانیه‌یِ هفدهم منجر به صدورِ بیانیه‌ای سبک‌سرانه از سویِ یک گروهِ ناشناس و با هدفِ اختلاف افکندن میانِ رهبرانِ جنبش گردیده است. همین‌جا بگویم که نزدِ من مهدیِ کروبی با تمامِ رشادت‌هایی که پس از انتخابات از خود نشان داد نه نفوذِ مردمیِ موسوی را دارد و نه بینشِ سیاسیِ او را. اگر بخواهم به تشبیهِ رهبرِ کودتاگران چنگ بزنم و هماوردیِ ملت با دیکتاتور را به صحنه‌یِ جنگ مانند سازم، باید بگویم که در این نبرد موسوی هدف‌هایِ بلندمدت و بنیادین را طراحی می‌کند و کروبی مواضعِ حیاتیِ دشمن را تخریب. هر دو در کنارِ هم باید بمانند و هیچ‌کدام جایِ دیگری را نمی‌تواند بگیرد.
میرحسینِ موسوی همچنان و البته با شگردی دیگر در برابرِ حاکمیتِ دروغ و سرکوب، دلیرانه ایستاده است و «ترس» بی‌تناسب‌ترین واژه برایِ بزرگی چون اوست. شکیبایی و هوشیاریِ جنبشِ سبز در برابرِ رژیمِ اسلامی یگانه رمزِ پیروزیِ ما در راهِ دراز و دشوارِ پیشِ رو است.

دوشنبه ۱۴ دی ۸۸

رنج‌نامه‌ی تکان‌دهنده‌ی بانوان بیت آیت‌الله دستغیب

بسمه تعالی
«هل جزاء الاحسان الّا الاحسان»

تاریخ هشتصد ساله‌ی خاندان بزرگ «دستغیب» در شهر شیراز، بر اهالی استان فارس خصوصاً شیرازی‌ها پوشیده نیست؛ خاندانی كه همگی اهل علم و فضل و فرزانگی بوده و هستند؛ چهره‌هایی كه عمر خود را وقف خدمت به مردم این دیار نموده‌اند.

در ایّامی كه حضرت زینب(سلام الله علیها) و فرزندان امام حسین(علیه السلام) مورد هجوم، سنگباران و انواع اهانت‌ها از طرف یزیدیان واقع شدند، خانه‌ی ما از طرف مدّعیان دفاع از امام حسین(ع)!!؟ و به بهانه‌ی عصبانی بودن از سوت و كف روز عاشورا!!!؟ مورد هجوم قرار گرفت.

ما كه سالیان طولانی زندان و تبعید مردانمان را در حكومت ستم‌شاهی تحمّل كردیم، این بار دختران خود را از ترس هجوم ناجوانمردانه‌ی سفّاكانِ ، به كنج خانه كشاندیم و از دیدن سر شكسته و خونین جوانانمان بر خود لرزیدیم.

به راستی كسانی كه داعیه‌ی مسلمانی و ولایتمداری و عاشق امام زمان(عج) بودن را دارند، ندیدند و نشنیدند: «قل لا أسألكم علیه أجراً الّا المودّة فی القربی».

سخن ما بیت شهید آیت‌الله دستغیب(ره) این است كه چرا ما را آرام نمی‌گذارید؟ چه شده كار را به این جا رسانده‌اید كه اگر مردان ما اظهار حق كنند و طبق دستور شرع مقدّس سخن بگویند، مورد انواع فحش و اهانت قرار می‌گیرند و مسجد و دفتر و نمازگزاران مسجدشان مورد هجوم و سنگباران اوباش واقع می‌شوند؟

امّا با وضع موجود هر چند ظاهراً چاره‌ای جز تحمّل و سكوت نیست؛ لیكن شاید هم وظیفه این باشد كه همچون مادرمان حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به در خانه‌ها برویم و طلب یاری كنیم؛ و از مراجع عظام و علما و مردم عزادار اهل بیت(ع) استمداد طلبیم. اللّهمّ خذ حقّنا ممّن ظلمنا.

سیده صدیقه دستغیب، سیده بتول دستغیب، سیده زهرا دستغیب، سیده طاهره دستغیب، سیده منصوره دستغیب، سیده فاطمه دستغیب، سیده معصومه دستغیب

اهمیّت بیانیه هفدهم

فرخ نگهدار
نیک پیدا بود که در آستانه عاشورای امسال، در بالاترین اطاق قدرت نوعی اجماع پدید آمده و تصمیم گیری شده است که بساط "غائله سبز" باید قاطعانه بر چیده شود. "پاره کردن عکس امام" افاقه نکرد، "حرمت شکنی عاشورا" را علم کردند. این فکر با شتاب از سوی گردانندگان بیت رهبری "اجرایی" شد و  به گردانندگان حکومت ابلاغ گردید. روز چهار شنبه، کف به لب گرفته و نعره کشان، به خیابان ها ریختند که "اعدام باید گردد". بیخبران ، گماشتگان، و ریزه خواران، از صغیر و کبیر، به زور ساندیس و ساندویچ، دهان به دشنام گشودند. احمد جنتی در نماز جمعه حسرت روزهای انقلاب خورد که حیف که قانون نمی گذارد، وگرنه اینها را هم مثل آنها همه به سیخ می کشیدیم.

نفس بسیار کسان در سینه ها حبس و چشمها از حدقه بیرون شد که "چند نفر را می خواهند اعدام کنند؟"، "مگر چقدر کشته باید بدهیم؟"، "آیا من را هم خواهند گرفت؟"، "با عزیزانم چه خواهند کرد؟". "آیا سبز به انتها رسیده؟" پچ پچ ها و پیغام ها همه را بوی بد گرفت. سخنی از امید نمی رفت. فضا فضای دلهره شد.

صبح دم دهم دیماه بود. در فضایی آغشته به ترس و خون، فکر "آشتی"، نه نه، "امید به آشتی"، نه نه، حتی خود واژه های "امید" و "آشتی" هم بوی نا گرفت. دلهره ی تکرار صحنه های سوک وار صحرای کربلا، کلان شهرها را داشت در خود می گرفت که کسی به درایت گفت که این هنوز "شام آخر" نیست؛ که هنوز "جای آشتی" هست؛ که آخرالزمان نزدیک نیست، که هنوز فرصت هست و چاره کار تنها در عقل و تدبیر است. سخنی آمد که جوشش از مغزها بگیرد و بر سردی قلب ها بدمد.

کار مهندس موسوی کاری خوب و مدبرانه بود. و اثر کرد. دلهره ها کاستی گرفت و بحث ها از نو بالا گرفت که آیا او پس نشتسته یا هنوز بر سر پیمان خویش است. حرف ها این شد که  سخن او کارگر است یا نه؟ سخن موسوی کور سوی امید شد. جرقه ای شد در تاریکی. او به بیچارگانی که از سر بلاهت یا دنائت، نعره می زدند "این ماه ماه خون است"، گفت: ما را با مسعود رجوی عوضی نگیرید، شما هم بر سیاق او نروید.

نگاه موسوی به حلقه حاکمان، نگاه تنسی ویلیامز، خالق "گربه روی شیروانی داغ"، به خاندان پولیت را برایم زنده کرد. موسوی می بیند و می داند که زمانه تغییر کرده و زمان "تغییر" به ناگزیر فرا رسیده؛ اما آن خاندان از درون پوسیده و توان رفتن با زمان از جان آن گریخته است.

این شناخت دلهره را از نگاه منهدس موسوی بر می گیرد و قدرت و صلابت و اعتماد به نقسی استوار را جایگزین آن می کند. اما این شناخت یگانه منبع الهام برای موسوی نیست. بسا کسا که حتی بهتر از موسوی روزگار تلخ خانواه پولیت را می بینند ولی ترس و سکوت را از جسم و جان خویش نمی شویند. تفاوت موسوی با آنان تفاوت در شناخت نیست. راز این قدرت در کلام موسوی در اعتماد ملت به اوست. او "به حمایت ملت مستحضر" است. دکتر مصدق هم همین را داشت. آیت الله خمینی هم همین را داشت. این هر سه دیدند و دانستند که "دل خلقی است در مشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم".

در "اردوی خصم" در آن سوی خط، در واعظانی، از قماش احمد جنتی، احمد خاتمی و حتی احمد توکلی، که در ملاء عام نعره می زنند "ایران را سراسر کربلا می کنیم"، چون به خلوت میروند فقط تقصیرها را باهم تقسیم می کنند. توی سر هم می زنند که اگر "تو" نبودی کار "ما" به اینجا نمی کشید. روزی که روزگار بر شاه تیره شد در دستگاه او هم هر روز همین بساط بود. هیچ کس نزد هیچ کس دانا،  درست کار و محترم نماند. همه دزد و نامرد شدند و رفیق نیمه راه. همه مشکوک شدند و نفوذی. داستان حکومتیان داستان خانواده پولیت شد.  
 
به قول بهنود به فرزندانتان نگاه کنید. از ناصیه جای کدامشان پیداست که مجری این پلیدی ها شوند؟ شما از درون شکسته اید. شما شکست خورده اید. شما "خویشتن دری" خواهید کرد. دستان شما لرزان است. شما از طایفه همان جماعتی هستید که روز تشییع جنازه آندروپوف بر مقبره لنین ایستاده بودند. دست رهبرشان، چرننکو می لرزید. کودتای شما از قماش کودتای نظامیان علیه گورباچف است. وقتی اعلامیه کودتا را از تلویزیون می خواندند دستان سردارانشان لرزان بود. 

به سخن علی لاریجانی، روز سه شنبه، در مجلس شورای اسلامی توجه کنید. او همیشه عادت داشته است که عقل خود را با پشتیبانی حاکم در آمیزد و پس آن گاه سیاست ورزد. او هرگز بر سیاق منتظری ها و موسوی ها راه نرفت که عقل خود را با امید مردم در آمیزد و آن گاه سیاست ورزد.

لحن و کلام لاریجانی، اما این بار، خارق عادت همیشگی بود. او این بار عقل خود را پشت در گذاشت و چشم بسته پی فرمان حاکم دوید. از کلام او پیدا بود که نهیبی از بالا شنیده است که عقل ها و تدبیرهاتان را کیسه کنید و فقط همان کنید که "ما" می گوئیم: "یا رومی روم. یا زنگی زنگ". و گر نه شما هم همان رجوی ها و پهلوی ها هستید. سخت پیداست که لاریجانی خوب می فهمد که این "بکُش، بکُش" ها خاندان براندازست. شک ندارم که او خوب می فهمد "ولایت بر عقل ها" و ترویج تئوری "عقل منفصل" کاری بی معنا، مضحک و احمقانه است. اما باز لگد بر عقل و وجدان می زند و فرمان می برد. و حتی راه می آید که مجلس اش را کفن پوش کند و دوره گرداند.

به مزخرفات اخیر منوچهر متکی گوش کنید. آیا او در سیاست خارجی واقعا تا این حد نادان است؟ چرا اینقدر چاله میدانی؟ چرا این قدر حقارت؟ مگر جز "راه بیت رهبری " راه دیگری برای وزارت نیست؟ مگر نمی بینید که رفتار "حلقه حاکم" با شما همان رفتار رهبر مجاهدین در "انقلاب ایدئولوژیک" با مقربان درگاه خویش است؟ مگر این همان بازی فجیع "رهبری بیت امام" با آیت الله منتظری نیست؟ مگر کار شما از قماش همان عقل فروشی ها و وجدان کشی های تونی بلیر و کالین پاول در درگاه بوش- چِینی نیست؟

اما در این نظام فقط یک چهارم از قماش چِینی و رجوی اند. ربع دوم بیشتر از قماش عقل فروشان اند. بیانیه موسوی بیان "نیمه دیگر" جمهوری اسلامی است، نیمه ای که صدای پای زمان را می شنود و نیز خبر دارد که آن نیمه دیگر از درون شکسته است؛ نیمه ای که ارزش اعتماد ملت را می فهمد و هیچ تکیه گاهی هم جز اعتماد ملت را نمی خواهد؛ نیمه ای که می داند که این اعتماد اصلا چشم بسته نیست، از نوع اعتماد ملت به آیت خمینی نیست؛ می داند که این حامیان بسیار هشیار تر، بسیار حق طلب تر و بسیار متنوع ترند. ارزش بیانیه موسوی قبل از همه در نوع رابطه ای است که با مردم، با حامیان خود برقرار می کند. بیانیه خیلی روشن نشان می دهد که حفظ اعتماد و حمایت مردم، مردمی که فوق العاده هشیارند، کلید اصلی قدرت و موفقیت است. چیزی که در نگاه خاتمی تا این حد برجسته نبود.

بیانیه موسوی درواکنش به فضای سر در گم و آشفته ای صادر شد که یک سوی آن داشت با خیال "فروپاشی" عشق می ورزید و سوی دیگرش از بیم "مردم کشی" بر خود می لرزید. بیانیه این هر دو پرده را از پیش چشم ها بر می گیرد و استوار می گوید: نه فروپاشی و نه کشتار هیچ کدام نه چاره کار ملت است، نه به چشم انداز رسیده و نه گریز ناپذیر شده اند. بیانیه موسوی تنها راه ممکن را بازگشت به عقلانیت سیاسی و قبول مسوولیت مشترک در قبال سرنوشت مردم و کشور می شناسد.  بیانیه موسوی حاکمان را اندرز می دهد که مشکلات کشور را پای رای مردم ننویسند. دو پاره این ملت را به دشمنی با هم نکشانید. این جنگ در نمی گیرد. به عبث آب را گل آلود نکنید. 

سقف و کف بیانیه حواس ها را پرت نکند. مهم این است که موسوی می گوید "راه حل" وجود دارد. بسیار هم وجود دارد. نهراسید.
 
تحولات این دو روز نشان داد که بیانیه شماره ۱۷ موسوی واقعا در چرخش اوضاع، به سود اهداف سبز، کارگر افتاده است. بیانیه طرف سبز جامعه ما را از همآغوشی با فروپاشی، و از در غلطیدن به ورطه یک زمستان طولانی، پس کشید. بیانیه خصلت مطالبه محور جبنش ما را احیاء، و امید به ایستادگی برای اصلاح امور را توانی تازه داد. بیانیه تا این جا در حاشیه های "جناح حاکم" تکانه هایی پدید آورده، اما از "رهبری بیت" هنوز دودی برنخاسته است. ما از درون بیت بی خبریم. اما یقین داریم که این بیانیه دست کفن پوشان را برای ارتکاب جنایات بیشتر لرزان تر کرده است.

بیانیه موسوی با موفقیت نشان داده است که نفی مشروعیت دولت نافی تاکید بر مسوولیت حکومت نیست. عدم مشروعیت دولت چیزی از مسوولیت آن در قبال ملت نمی کاهد. بیانیه می کوشد و موفق شده است نگاه دردکشیدگان از این حکومت به سوی حفظ خصلت های اصیل آن، مطالبه محوری، مسالمت جویی و قانون گرایی معطوف سازد. شاهد این مدعا کنار رفتن تصورات در باره "چشم انداز فروپاشی" و "تدارک کشتار خونین" و جان گرفتن بحث ها در چارگوشه کشور پیرامون کف و سقف "مطالبات بیانیه" و کم و کاست آنها است. بیانیه موسوی و تاثیر آن در جامعه در عین نشانه بروز انسجام بیشتر در صفوف جنبش سبز و پوشش یابی تمایلات طیف های گسترده تمایلات سیاسی و اجتماعی در درون آن است. بیانیه های میر حسین موسوی تا پیش از این بیشتر بازتاب مطالبات مردم معترض بود. اکنون واکنش ها پیرامون این بیانیه نشان می دهد که اعتماد گرایش های مختلف به توانایی و کفایت او برای پیگیری این مطالبات نیز رو به افزایش نهاده است

تولد يک رهبر

(سعيد قاسمی؛ نقل از ادوار نیوز)
رهبر یک جنبش عظیم سیاسی اجتماعی نمی تواند تنها با حامیانش سخن بگوید، در کنار سخن گفتن با حامیانش باید با جناح مقابل نیز سخن بگوید .سخن گفتنی که تنها در پشت پرده و از خلال کوشه ها و کنایه ها نباشد.سخنانی صریح و بدون پرده پوشی که طرف مقابل را نشانه برود.موسوی اینک چنین کرده است، اگرچه هنوز با ترس و لرز. بیانیه هفدهم موسوی به گمان من مرحله پایانی تولد یک رهبر بوده است.اینک رهبری متولد شده است، اینک مردی که در تمام این شش ماه در کنار ما ایستاده بود ، آماده است که از یک نماد مقاومت به یک رهبر تبدیل شود، آماده شده است تا علاوه بر همراهی با مردم در حرکات اعتراضی به نیابت از آنان خواسته های آنان را مدون کند و راه مذاکره بر سر آن خواسته ها را به گروه مقابل نشان دهد.

این اتفاق را باید به فال نیک گرفت.باید آن حرفهای سانتی مانتال درباره بی نیازی جنبش از رهبری را رها کرد، جنبش برای پیروزی نیازمند رهبر است، جنبشی غیردموکراتیک البته رهبری غیردموکرات می طلبد و جنبشی دموکراتیک رهبری دموکرات. جنبش سبز اما چنانکه خود مهندس موسوی گفته است مستحیل در رهبرانش نیست ، جنبشی است که از طریق شبکه های اجتماعی گسترده ای که شکل داده است سمت وسوی مسیر را به رهبران نیز می نمایاند،در ارتباطی دوسویه با رهبران است ،خود را با رهبران هماهنگ می کند رهبران نیز خود را با آن هماهنگ می کنند ، اما به هر حال این جنبش نیازمند ان است که با دیگران مذاکره کند ، این دیگران در وضعیت مصالحه می تواند دولت مستقر باید و در وضعیت انقلابی دولتهای خارجی و بخشهای متمرد ارتش باشند.موسوی یکباری خطاب به ما گفته بود که موسوی با شما مردم متولد شده است.آن تولد تولد نماد مقاومت بود،این تولد تولد یک رهبر است.ضمن دوری از از هر گونه کیش شخصیت که آفت این جنبش خواهد بود اینک باید بار دیگر گفت موسوی تولدت مبارک، چرا که اینک رهبری متولد شده است.

موسوی در این شش ماه نشان داده است که برعهد خود با مردم استوار ایستاده است. کسانی بیانیه هفدهم موسوی را سازش یا عقب نشینی خوانده اند.آیا موسوی عقب نشینی کرده است؟ مردی که در بیانیه ای اعلام می کند برای شهادت اماده است کدام نشانه از سازش ذلیلانه را بروز داده است؟ مردی که می گوید "بنده به صراحت و روشنی می گویم فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد ." چه نشانه ای از عقب نشینی را نشان داده است؟ تمامی کسانی که بیانیه را خوانده اند متفق القولند که تا پیش از رسیدن به مقطع پیشنهادات بیانیه هفدهم یکی از درخشان ترین و شجاعانه ترین بیانیه های موسوی است. نگارنده چون بسیاری دیگر معتقد بود که بند اول پیشنهاد موسوی و آن جایی از عدم نیاز به موافقت نامه و تضمین می گوید نقطه ضعفهای جدی این بیانه هستند. اینک پس از چند ساعتی تامل می توانم بگویم که در هر دومورد اشتباه کرده ام.

در سمت حکومت اینک تندروترین وسرکوبگرترین جناح حاکم مطلق است ، این جناح در این چند روزه توانسته همه را پشت سر خود متحد کند تا به خیال خود فتنه دموکراسیخواهی در مملکت را جمع کند موسوی با عکس العملی به موقع در جناح مقابل شکاف می اندازد. موسوی در باغ سبزی نشان می دهد بدون اینکه حاضر باشد چیزی را که آنها میخواهند بگوید ، طرح مطهری مبنی بر اعتراف به اشتباه را رد می کند ، می گوید که حاضر به امضای موافقت نامه ای نیست چرا که می داند از آن سو تضمینی در کار نخواهد بود وهر گونه موافقت نامه ای تنها او را گرفتار و بی اعتبار خواهد کرد ، رهبر را خطاب قرار می دهد و از او می خواهد دستش را از پشت دولت بردارد، پیشنهاد اول آنقدر اغواگر است تا جناحی که به زور اسلحه اینک پشت احمدی نژاد و رهبر متحد شده است را تحریک کند ، پیش از هر کس آن نیمه مرد نا تمام طعمه را می گیرد و به رهبری نامه می نویسد ، اما حاضر به به رسمیت شناخته شدن دولت نمی شود. اینک موسوی دو کار کرده است با متحمل شدن کمترین شکاف در جبهه خودی خود را از مرحله یک نماد مقاومت ، از مرحله یک فراخوان دهنده به حضور در خیابان به مرحله رهبری که قدرت مذاکره و چانه زنی دارد بر کشیده است و از سوی دیگر در مرحله ای که حکومت کوشیده همه اعوان و انصارش برای سرکوبی تمام عیار را پشت سر خود جمع کند شکاف در اردوی دشمن را دوباره فعال کرده است.

نگرانی همه ما در این چند روزه این بود که این مرحله را که بیش از هر چیز به دولت نظامی پس از ۱۷ شهریور می ماند را چطور باید پشت سر گذاشت ، اینک موسوی با طرح زیرکانه اش به یاری جنبش آمده است ، تیغ سرکوب کندتر می شود و آتش اختلاف در آن سو بالا می گیرد، اینک ما بار دیگر ندا داده ایم که ما مردمانی اهل سازشیم، من اما تقریبا مطمئنم که در سوی مقابل آن کس که باید بپذیرد ،سخنان موسوی را نمی پذیرد. آقای خامنه ای چنانکه تا بدین جا نشان داده است حاضر به پذیرش این پیشنهادات نخواهد شد چرا که به درستی گمان می برد اولین عقب نشینی اش آخرین حرکت به اختیارش خواهد بود و از پی آن سقوطش حتمی خواهد بود.اینک ما بار دیگر ندا داده ایم ما مردمانی اهل سازشیم ، آنان اما به طعنه به ما می گویند که با ما نمی سازند ، ایرادی ندارد آنان با نمی سازند ما چیز دیگری می سازیم که زودتر از آنچه گمان برند به کارشان خواهد آمد.کمربندهایمان را سفت ببندیم روزهای دشواری در پیش است ، رمز پیروزی ما در آن است که انتقادهایمان را بی پرده پوشی انجام دهیم و در عین حال اتحادمان را افزونتر سازیم.انتقاد و اتحاد هم رمز پیروزی در مبارزه با این استبداد است ، هم رمز موفققیت در بر ساختن نظامی دموکراتیک ،اگر بعضی دلسوزان به بهانه رسیدن به دموکراسی ما را به عقب نشینی ، به سکوت و به کوتاه آمدن فرا می خوانند، بیایید ما آنان را به انتقاد ، اتحاد ، مبارزه وپیروزی فرابخوانیم.

تندرو کیست؟

(نقل از ايمايان)

بسیاری در این چند روزه به خصوص پس از عاشورا از تندروان دو طرف نالیده‌اند و همه را دعوت به اعتدال کرده‌اند، از نمایندگان اقلیّت مجلس تا حسن روحانی. غلامعلی رجایی نیز در وبلاگش یادداشتی نوشته و مطالب مشابهی را بیان کرده است. او بیانیّه محسن رضایی را از جلوه‌های این اعتدال دانسته است و مخالفان او را تندرو. او از سیّدمحمّد خاتمی نقل می‌کند که گفته است ما در پی قانع کردن موسوی بودیم که دست از مطالبات خود بردارد ولی تندروان کیهانی نگذاشتند. چند نکته به نظرم می‌رسد:

۱- هشت سال اصلاح‌طلبی، تمام توش و توان منتقدان برای برخورد مسالمت‌آمیز و قانونی با «نظام» بود ولی مظهر نظام به قول خودش خاتمی را مدیریّت کرد و او را تا حدّ یک تدارکاتچی پایین آورد. بازگشت موسوی از یک جهت عبث بود، چون می‌شد پرسید که خاتمی چه کرد که حالا او بتواند بکند؟ امّا خوش‌بینی من و امثال من آخرین بارقه‌های امید به اصلاح امور از مجرای تفسیرتحریف‌شده‌ی قانون بود ولی «نظام» نشان داد که حتّی برخورد مسالمت‌آمیز منتقد با خود را نمی‌پذیرد. او فقط تبعیّت و پیروی از سر طوع و رغبت می‌خواهد و لاغیر. آقایان، رضایی، روحانی و رجایی بد نیست به این پرسش جواب بدهند که اگر همین حالا موسوی بگوید که آقا خر ما از کرّگی دم نداشت، فعّالیّت سیاسی بدون انتخابات آزاد در ایران از این پس چه معنایی خواهد داشت؟ و آیا انقلابی که آنقدر خون به پایش ریخته شد تا ببالد و سی ساله شود، رواست که تیول یک گروه جزم‌اندیش و قدرت‌طلب شود؟

۲- موسوی اگر از مطالبات خود می‌گذشت، آیا عقلانی و اخلاقی بود که از حقّ مردم نگذرد؟ حقّ مردم و آرای نادیده گرفته شده ملک موسوی نیست، امانتی است نزد وی؛ او حق ندارد به آنها خیانت کند.

۳- به فرض که موسوی چنین کند، باید در انتظار یک فاجعه بود چون جنبش سبز به راه خود ادامه می‌دهد ولی با یک تفاوت. حالا که همه محوریّت موسوی و در کنار او خاتمی و کروبی- به علاوه سیدحسن خمینی و محمد موسوی خوئینی در پس پرده- را پذیرفته‌اند، ممکن است که با بیانیّه‌های او بتوان این حرکت واکنشی به سالها تحقیر شهروندان را مهار و هدایت کرد ولی در صورت کناررفتن موسوی، بهتر است نام جنبش را از همین حالا به جنبش سرخ عوض کنیم. من اصلاً به عاقبت رهاشدن این خشم بی‌مهار خوش‌بین نیستم و بدتر از آن دایره‌ی تکراری است که پیشتر گفتم و باز باید پس از آن در انتظار واکنش بود و باز واکنش و... .

۴- یک نکته‌ی دیگر هم شایان توجّه است و این هم اینکه همه فرض می‌گیرند که عرصه‌ی تقابل فعلی دو سر طیف دارد، یکی ضدّانقلابان عمدةً غیرمذهبی که می‌خواهند سر به تن جمهوری اسلامی نباشد( تا اینجا را موافقم) و سوی دیگر، اندیشه‌ی کیهانی است که در پس هر مخالفتی جاسوس و دشمن را می‌بیند و با سخیف‌ترین ادبیات با هرگونه میانه‌روی – از جمله نامه‌ی محسن رضایی- مواجه می‌شود؛ می‌توان بین آنها اعتدالی یافت و آنرا به رهبر پیشنهاد کرد. این قسمت نادرست است؛ یعنی پس از خطبه‌ی بیست و نه خرداد رهبر و نزدیک‌خواندن احمدی‌نژاد به خود و شنیدن تحلیلهای صددرصد کیهانی از زبان او، این پندار که وی تمایلی به اعتدال دارد را باطل می‌کند. اعتدال خوب است ولی وقتی رهبر خود در انتهای یکی از دو طیف ایستاده ولی فقط به دلیل جایگاهش از ادبیات ملایمتری استفاده می‌کند، بی‌فایده است. او خود را مساوی نظام می‌داند و مخالفت دیگری با خود را «ریزش نیروها» تعبیر می‌کند و انتقاد مسالمت‌آمیز را «سست‌عنصری» نام می‌نهد؛ متأسّفانه نظام تمایلی برای شنیدن مطلبی جز تحسین و اظهار ارادت ندارد.

۵- باید اعتدال در نظر را از اعتدال در عمل جدا کرد. اعتدال در نظر را اگر منحصراً به معنای میانه‌روی بگیریم، به یک معنا درست نیست. این مثال را پیش از این هم زده‌ام که اگر دو نفر جرّوبحث می‌کردند که دو به اضافه‌ی دو می‌شود چند؟ یکی بگوید چهار و دیگری بگوید شش، شما نمی‌توانی بگویی:«نه این و نه آن، می‌شود پنج خیرش را ببینی».  مرحله‌ی نظر، مرحله‌ی استدلال است و درستی یک نظر الزاماً بین دو سر طیف موافق و مخالف نیست. جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی تغییر ماهیّت داده است و با راهکارهای قانونی و به وسیله‌ی این افراد کوچکترین تغییری نخواهد کرد. سکوت و پاپس‌‌گذاشتن به بهانه‌ی اعتدال، از بین بردن تمام دستاوردهای حرکت مردمی سی سال اخیر علیه نظام شاهنشاهی و جایگزین کردن آن با یک حاکمیّت تک‌نفره‌ی دیگر است. اعتدال در عمل البتّه متفاوت است و شامل مسالمت‌آمیزترین راهها برای رسیدن به هدف است. هم با آتش زدن مکانها و درگیریهای نظامی و خونریزی می‌توان یک حکومت را ساقط کرد و هم با آرامش، اعتصاب، تظاهرات مسالمت‌آمیز و پرهیز از خشونت. برگزیدن شیوه‌ی دوّم نشانه‌ی اعتدال است ولی اعتدال در مرحله‌ی عمل. پیشنهادهای پنج‌گانه‌ی میرحسین و مطالبه‌ی با صبر و حوصله‌ی آنان بهترین راه برای رسیدن به مطلوب است که در دو بیانیّه‌ی جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین به مناسبترین وجه دیده می‌شود. این قصّه سر دراز دارد فعلاً به همین بسنده می‌کنم تا بعد.

خواسته های بهینه جنبش سبز

شش ماه پیش میلیون ها نفراز مردم ایران به خیابان ها آمدند تا حق پایمال شده خود در انتخابات خیانت آلود را مطالبه کنند و به تحقیر و توهین مستمر ملت توسط حکومت اعتراض نمایند. دستگاه های امنیتی و نظامی به این مطالبات آرام و مسالمت آمیز، با خشونت و قساوت پاسخ دادند و کوشیدند از حضورمردم در فضای عمومی جلوگیری کنند و جنبش سبز را مرتبط با کشورهای بیگانه و سیاست دولت های غربی معرفی کنند.
تمامیت طلبان تصور می کردند با سرکوب خونین این قیام قانونی، می توان حرکت اعتراضی مردم را همچون گذشته متوقف کرد، اما به رغم همه محاسبات، آتش آگاهی افروخته تر و آهنگ اصلاحات رساتر شد وجنبش را روز به روز بالنده تر و بارورتر ساخت.
 
 درگذشت فقیه عالیقدر آیت الله منتظری که در پنج دهه گذشته، به خصوص شش ماهه اخیراز حقوق اساسی ملت دفاعی جانانه کرده بود و اینک در حساس ترین شرایط آنان را ترک می کرد، چون "رهبر معنوی جنبش" درخشید و جان تازه ای به جنبش بخشید و  ظلم هائی که بر او رفته بود زبانه های خشم ملت را در آستانه ماه محرم، ماه حق طلبی و قیام علیه استبداد و ستم، بلندتر کرد. اعتراضات مردم، طبق سنت طولانی تاریخ در فرهنگ تشیع، در روز عاشورا به اوج خود رسید و ملت آگاه با درس گرفتن از پیام حسینی  ظلم زمانه را نشانه گرفت.
 
استبداد دینی که مشروعیت خود را با خشونت و کشتار مردم در روز عاشورا پاک از دست داده بود، از ترفندی نخ نما شده برای تحریک احساسات دینی مردم استفاده کرد و به کمک صدا و سیمای دولتی و بسیج همه نیروهای  تحت فرمان  کوشید صحنه قیام را وارونه کرده جنبش سبز را متهم به توهین به مقدسات و انکار اعتقادات دینی نماید و با  آماج حمله قرار دادن رهبران و چهره های شاخص جنبش سبز و دستگیری احتمالی آنان، این حرکت را به گمان خود به کلی خاموش سازد.
 
پوشیده نیست که بخشهای ا فراطی حاکمیت ایران به این دلیل به خونریزی و  خشونت  متوسل می شوند که خود را فاقد پایگاه وسیع اجتماعی و آینده امن می دانند. آنها می خواهند رویارویی نهایی و"روز واقعه "را تسریع کنند تا هم نیروهای مردد درون حاکمیت را  در مقابل عمل انجام شده قرار دهند، هم نیروی عظیم مردمی و خواستاران دموکراسی و حقوق مدنی و سیاسی را به شورشیانی خشونت ورز  تقلیل دهند .
 
 عملکرد این رژیم، اقشار بسیار متنوعی از جوانان، زنان، گروه های قومی و مذهبی، روشنفکران، روحانیون، دانشگاهیان، کارگران و فعالان سیاسی را به شدت آزرده کرده است. گفتمان "توطئه دشمن" که ولیّ جائر در طول ۲۰ سال گذشته ترویج و از طریق آن دشمن سازی و ایجاد تفرقه  میان ملت می کند (مثل: مطبوعات پایگاه دشمن اند، روشنفکران مزدوران دشمن اند، جنبش سبز توطئه رنگی دشمنان برای براندازی است)، بخش عظیمی از ملت را به جبهه ی دشمن تبدیل کرده که سازمان های سرکوب باید تکلیف آنان را یکسره کنند.
 
 کینه و نفرتی که در سی سال گذشته در سطوح مختلف جامعه انباشته شده، بسیار عمیق و ریشه دار است. این نارضایتی ژرف توان  تخریبی عظیمی دارد که در صورت فوران،  موج گسترده ای از خشونت  را در سطوح مختلف جامعه ایران دامن خواهد زد.
 
افراطیون حاکم بر دستگاه های سرکوب،  تعلق خاطری به ایران ندارند و نگران ریخته شدن خون هزاران ایرانی هم نیستند. آن ها به اقلیت بسیار محدودی ازجامعه ی ایران اتکا دارند و تنها ضامن بقای شان اسلحه، شکنجه و ارعاب مردم است. تخصص آن ها خشونت است و خشونت را به مهمترین ابزار نزاع های سیاسی تبدیل کرده اند.
 
 خشم وخشونتی که امروز شاهد آنیم، اگر به زبان اصلی سیاست در ایران تبدیل شود، عقلانیت و دموکراسی و تحقق آزادی های مدنی و سیاسی را به حاشیه خواهد راند.  زمامداران خودکامه البته کوشش میکنند خشونت را به تظاهرات مسالمت آمیز و پرشکوه میلیون ها ایرانی آزادیخواه تزریق کنند تا چهره دموکراتیک جنبش مخدوش شود، ولی ملت نباید فریب خورده و وارد بازی سازمان های نظامی امنیتی شود.
 
جنبش سبز ایران در لحظه ی حساس کنونی  به طرح مطالبات مشخص و مقدور، طولانی کردن فرآیند اعتراض و جلب مشارکت گسترده اقشار متنوع جامعه در تعیین سرنوشت خود نیاز دارد.  
 
این جنبش  به عنوان جریانی که نگران آینده ی کشور و سرنوشت آن است ، باید برتری اخلاقی خود را بر زورگویان و شکنجه گران، همان طور که تاکنون نشان داده، ادامه دهد. در این شرایط وظیفه ی مردم آگاه، جوانان فداکار و نیروهای سیاسی، ترسیم مسیر آینده ی جنبش و تدوین خواست های مشخص سیاسی است تا مدارا و مسالمت را جایگزین خشونت تحمیل شده از سوی سرکوبگران کند.
 
هموطنان گرامی،
 
جنبش سبز ایران مدافع تمامیت ارضی ایران، مخالف حمله ی نظامی به کشور، مخالف دخالت بیگانگان در تعیین سرنوشت مردم ایران و نگران تحریمهای اقتصادی زیانمند به حال ملت ایران است. این جنبش، مسالمت آمیز و ضد خشونت است. نزاع جنبش با اقتدارگرایان، نزاع بر سر رعایت حقوق بشر و گردن نهادن به خواست های دموکراتیک مردم، تحقق جامعه مدنی، مدارا دینی، به رسمیت شناختن تکثر و تنوع در فضای سیاسی کشور و بالاخره نفی ولایت جائر است.
 
ما به عنوان بخش کوچکی از جنبش سبز سراسری مردم ایران بر این باوریم که در مرحله ی کنونی مهمترین مطالبات جنبش را می توان به قرار زیر اعلام و بر مبنای آن تحرک آینده ی جنبش و مناسبات آن با حاکمیت را تنظیم کرد. بخشی از این خواسته ها را آقای میر حسین موسوی در بیانیه هفدهم خود آورده است که با توجه به تنگناهای سیاسی داخل کشور جنبه حد اقلی دارد. ما ضمن حمایت کامل از مواضع رهبران جنبش در داخل کشور (موسوی، کروبی و خاتمی) روایت خود را از خواسته های بهینه جنبش سبز مردم ایران در این مرحله به شرح ذیل اعلام می کنیم:
 
۱- استعفای آقای محمود احمدی نژاد و برگزاری مجدد انتخابات ریاست جمهوری تحت نظارت نهادهای بی طرف، لغو نظارت استصوابی، تشکیل کمیسیون مستقل انتخابات با شرکت نمایندگان مخالفان و معترضان به منظور تدوین ضوابط برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه.
 
۲-  آزادی کلیه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی و بررسی شکایات موارد مربوط به آزار، شکنجه و کشتار معترضان در ماه های اخیر در دادگاه های علنی با حضور هیأت منصفه و برخورداری از وکیل غیر تحمیلی؛ و جبران خسارات وارده به قربانیان سرکوب های اخیر و خانواده ی آنان.
 
۳-  آزادی کلیه رسانه ها اعم از مطبوعات و رسانه های صوتی تصویری و مجازی، رفع سانسور و توقیف از کلیه ی نشریات توقیف شده، گسترش کانالهای تلویزیونی غیردولتی و ماهواره ای، رفع فیلترینگ از اینترنت، امکان دسترسی آسان به رسانه های فوق الذکر، تصفیه رادیو وتلویزیون از دروغ پردازان و تشنج آفرینان.
 
۴-  به رسمیت شناختن حق فعالیت قانونی احزاب سیاسی، جنبش دانشجوئی و زنان،NGO ها و نهادهای مدنی، اتحادیه های مستقل کارگران و کارمندان، و حق تجمعات اعتراضی مسالمت آمیز مطابق اصل ۲۷ قانون اساسی.
 
۵-  استقلال دانشگاهها، سپردن امور دانشگاهها به شیوه دموکراتیک به دست دانشگاهیان، خروج نیروهای نظامی و شبه نظامی از دانشگاه ها و انحلال شورای غیرقانونی عالی انقلاب فرهنگی.
 
۶.محاکمه عاجل شکنجه گران، قاتلان، آمران و عاملان جنایات گذشته بویژه چند ماه اخیر.
 
۷.استقلال قوه قضائیه از طریق انتخابی کردن ریاست آن، انحلال دادگاههای ویژه غیرقانونی، تصفیه قوه قضائیه از قضات ناعادل و گوش بفرمان، برحذرداشتن مقامات قضائی از ایراد خطابه های سیاسی و اجرای منویات مقامات مافوق (دادگاههای فرمایشی) بجای اجرای بیطرفانه و عادلانه قانون. 
 
۸. خروج نیروهای نظامی انتظامی امنیتی از قلمرو سیاست و اقتصاد و فرهنگ، و اکتفا به وظایف حرفه ای.
۹. رعایت استقلال اقتصادی و سیاسی حوزه های علمیه و دولتی نشدن روحانیت. استخدام نکردن تریبون نمازهای جمعه برای صدور احکام خلاف شرع و قانون (از قبیل محارب، مفسد فی الارض، مرتد و باغی).
 
۱۰. انتخابی کردن، نقدپذیر و پاسخگو کردن همه متصدیان رده اول کشور ومحدود کردن دوره تصدی آنان.
 
نپذیرفتن این خواستهای بهینه جنبش سبز، و افزودن سرکوب و ارعاب نه تنها ما را از بحران عبور نخواهد داد، بلکه ایران را در بحران عمیق تری فرو خواهد برد، و تبعات سهمگینی از پی خواهد آورد، که مسئولیتش با "صاحب ولایت مطلقه" است.
 
سیزدهم دی ماه ۱۳۸۸، سوم ژانویه ۲۰۱۰
عبدالعلی بازرگان، عبدالکریم سروش، محسن کدیور، اکبر گنجی، سید عطاء الله مهاجرانی

یکشنبه ۱۳ دی ۸۸

واكنش‌ها به بيانيه هفدهم موسوي

(نقل از این‌جا و اکنون؛ علی معظمی)
خواندم كه گروهي از دوستان بيانيه ۱۷ موسوي را "عقب نشيني" خوانده‌اند. من فكر نمي‌كنم اين تعبير درست باشد. زماني كه بيانيه را مي‌خواندم چنين برداشتي نداشتم. بعد كه تعبير و استدلال‌هاي دوستان را ديدم سعي كردم ديدگاهشان را بفهمم شايد حق آن‌جا باشد. با اين همه باز بر نظر اوليه‌ام هستم.
مشكل اصلي دوستان با بند اول پيشنهاد او است (اغلب بدون آن كه اين بند و بندهاي بعدي بر زمينه كليت متن خوانده شود):
اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت‌های غیرمعمول در مقابل کاستی‌ها و ضعف‌هایش نشود و دولت مستقیماً پاسخ‌گوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است. به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی‌کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد.
خواست "اعلام مسئوليت پذيري مستقيم دولت" را دوستان به منزله پذيرش "مشروعيت" دولت گرفته‌اند. سواي مسئله عيني مشروعيت دولت، اشاره به وجود يك دولت و مسئول خواستن آن به عنوان نهادي كه با هر منبعي از مشروعيت داراي اختيارات فراوان است، صرفاً معني پذيرش دوفاكتوي چنين نهادي است؛ نمونه‌ها خصوصاً در حقوق بين الملل بسيار است. به علاوه اين نخستين بار نيست كه موسوي به‌گونه‌اي از دولت حرف مي‌زند كه "وجود" آن را به رسميت مي‌شناسد. نمونه اخير و آشكار و كاملاً قابل مقايسه آن، زماني بود كه موسوي درباره طرح هدفمند كردن يارانه‌ها و لزوم دخالت مجلس صحبت كرد.

در اردوگاه ديگر اما واكنش‌هاي مهمي نشان داده شده است كه شايد سرنوشت‌‌ساز بشوند. نخستين واكنش نامه محسن رضايي به رهبر جمهوري اسلامي بود. رضايي بر مبناي همين بند يك از بندهاي پيشنهادي موسوي مي‌گويد كه او از "انكار" دولت آقاي احمدي‌نژاد دست برداشته است.
به نظر من مهم‌ترين واكنش به نامه رضايي، سرمقاله امروز كيهان است كه حسين شريعتمداري نوشته. كيهانِ امروز تيتر نخست خودرا هم به واكنش مجلس به بيانيه موسوي اختصاص داده، اما سرمقاله به نظرم از اين گزارش جدي‌تر است.
بند ششم اين سرمقاله دقيقاً به همين موضوع مورد بحث در بالا مربوط است:
آقاي محسن رضايي براي اين كه بيانيه موسوي را مثبت جلوه دهد! مي‌نويسد «آقاي ميرحسين موسوي از انكار دولت احمدي‌نژاد عقب نشيني كرده است» كه اگر خوش‌بينانه به اين بخش از نامه رضايي نگاه كنيم، بايد از ساده انديشي و كم دانشي ايشان ابراز تأسف كرده و به وي اين مسئله بسيار بديهي را يادآور شد كه اولاً موسوي در جايگاهي نيست كه دولت برخاسته از رأي مردم را بپذيرد يا نپذيرد، وانگهي مگر موضوع فتنه و اهداف فتنه‌گران، دولت احمدي نژاد بوده است كه اكنون از انكار آن عقب نشيني كرده باشند؟ آيا جناب رضايي اين نكته بديهي را نمي‌داند كه «انتخابات» و «تقلب در انتخابات» و «دولت احمدي نژاد» و... فقط بهانه فتنه گران بوده است و سران فتنه آشكارا عليه اسلام، امام و نظام به صحنه آمده بودند. مخالفت با احمدي نژاد و فلان معضل اقتصادي و فلان انتقاد به سياست خارجي و... چه ربطي به حمايت از اسرائيل و آمريكا و بهائيان و منافقين و اهانت به امام حسين(ع) و حضرت امام(ره) و... دارد؟ يعني بعد از اينهمه شواهد و قرائن و اسناد و مواضع خصمانه سران فتنه عليه اسلام و امام و رهبري و انقلاب هنوز آقاي رضايي- با آنهمه ادعاي سياستمداري!- نمي داند كه هدف اصلي فتنه، اسلام و انقلاب و امام(ره) و رهبري بوده و هست؟!
 به نظرم، خطي كه در نقل قول بالا پر رنگ كردم قسمت اصلي جواب به شخص رضايي است، و از آن به بعد، شايد نوعي جواب به همه كساني در اردوگاه راست باشد كه ممكن است بخواهند با استدلالي مشابه ولي نه از راهي كه رضايي اقدام كرده، عمل كنند - راهي كه در ابتداي سرمقاله مورد تخطئه شريعتمداري قرار گرفته.
سرمقاله اخير اگرچه لحن معمول شريعتمداري را دارد، اما به نظرم به دليل موقعيتي كه در آن هستيم، آن را بايد بسيار جدي گرفت. شايد يكي از مهم‌ترين نوشته‌هاي آقاي شريعتمداري در ماههاي اخير باشد.

واكنش ديگري كه به همين اندازه مهم است، مصاحبه فارس با علي اكبر ولايتي است. ولايتي در اين مصاحبه ضمن تاكيد بر استواري جمهوري اسلامي و نشان دادنِ شواهد اين استواري از مسايلي كه در روابط خارجي مي‌گذرد، در واكنش به خواست "وحدت" محسن رضايي گفته است:
توقع بر قراري وحدت با كساني كه در روز عاشورا هتك حرمت كردند يك توقع بي‌جا است زيرا فقط وحدت در چارچوب نظام معنا دارد. [...] كساني كه پاي بند به نظام هستند، اصل ولايت فقيه را نماد نظام مي‌دانند و اساسا ستون خيمه نظام اصل ولايت فقيه است.
اين استدلال با قطعه‌اي كه از شريعتمداري نقل شد هم‌خوان است و نشان از وجود ديدگاه واحدي دارد.

در جناح راست جمهوري اسلامي، سواي محسن رضايي و ديدگاههايي كه مشخصاً او را نفي كرده‌اند - دو نمونه بالا مثلاً - ديدگاه‌هاي ديگري هم احتمالاً موجود است، منتها به وضوح و قوت نمونه‌هاي ياد شده بيان نمي‌شود. مانند حرف‌هاي اخير محمدرضا باهنر.
بايد ديد از اين بزنگاه تاريخي چه بيرون مي‌آيد...

شنبه ۱۲ دی ۸۸

در بر روی حل مشکلات باز شد آنرا نبندید

(نقل از وبلاگ محمد آقازاده)
زبان میراث بشریست و هم امکان هستی اوست. از طریق فهم زبانی که هر کنشگری به کار می برد می توان او را شناخت. آنها که زبان را می آلایند و گفت و گو را تا حد دشنام و تهدید پائین می آورند ناخواسته ذهن تهی شان را به تماشا می گذارند. اخلاق حکم می کند به مخالف خود احترام بگذاریم و این احترام چیزی نیست جز محترم شمردن خودمان. فحاشی چون لاستیک عمل می کند و به ناچار وقتی از دهان پرت می شود بسوی گوینده اش باز می گردد. این زبان دافع است و مخالف را در مخالفت اش مقاوم تر می سازد٬ اما زبان استدلال و خرد جذاب است٬ مثل نوری می ماند که جهالت را پس می زند٬ هیچکس نمی تواند روشنایی را نفی کند مگر آنکه چشمهایش بسته باشد. حتی در چنین صورتی رد پای روشنایی خود را از پلکهای بسته گذر می دهد و تاثیر خود را بر جا می گذارد.

بیانیه تازه میر حسین موسوی زبان اخلاق است. زبانی خود افشاگر که انسان بماهو انسان را در پرتو روشنایی قرار می دهد. اگر لحن قهرمانانه و حماسی دارد همانجایی است که پای مرگ نویسنده در میان است و بعد از آن همه جا آبی است که بر آتش جدایی ها٬ بحرانها و تباهی ریخته می شود. او نمی خواهد یک طرف ماجرا باشد مگر آنکه پای دادن هزینه در میان باشد. پنج شرط را مقدمه آشتی ملی عنوان می کند ولی هر پنج شرط چیزی نیست جز بند بند قانون اساسی که تمام نهادهای قدرت مشروعیت و اعتبار خود را از آن دارند. موسوی از انتخابات گذر می کند و تنها دولت را پاسخگو در برابر مجلس٬ قوه قضایی و مردم می خواهد. این شرط را چطور می توان نپذیرفت وقتی تفکیک قوا به این دلیل محترم شمرده شده است. همه نهادها باید در برابر مردم پاسخگو باشند. چه کسی می تواند این پاسخگویی را نفی کند٬ جز آنکه مرزهای قانون را بشکند؟

موسوی نمی خواهد یک طرف مذاکره باشد. از حاکمیت می خواهد همانگونه که قانون اساسی فرصت می دهد٬ اجتماعات آزاد برگزار شود و با تنگ نظری نخواهد که یک طرف همیشه سخن بگوید و دیگران سکوت کنند. این چهره فرهنگی و سیاسی آزادی بیان را می طلبد. چیزی که انقلاب سال پنجاه و هفت بخاطر آن برپا شد. آزادی زندانیان که به جرم بیان آزاد اندیشه هایشان در حبس قرار گرفته اند عین عدالت است. جنبش سبز در عین ایستادگی و مقاومت و تا مرز از جان گذاشتن٬ منعطف است و مثل مادری می ماند بخاطر جان فرزندش از او می گذرد. کافیست قانون اساسی را یکبار بخوانیم. بیانیه تازه چیزی نیست جز باز خوانی آن. با اجرای کامل و بدون پیش شرط آن می توان شاکله های موجود را حفظ کرد و رفاه و آزادی رابرای مردمی تحقق بخشید که جز آرامش و مهم شمرده شدن چیزی نمی خواهند. امروز این بیانیه راهی گشود که تا دیروز بسته می نمود. این در باز را با رادیکالیسم کور و با تمامیت خواهی از دست ندهید چرا که در غیر این صورت در پایان بازی دستهای همه خالی خواهد بود. ترکیب بهینه عقلانیت٬ اخلاق و شجاعت آن چیزی است که بیانیه موسوی را تاریخ ساز می کند.

چيزی میان اتمام حجت و مانیفست

(نقل از دبش؛ وبلاگ دیگر محمود فرجامی)
بیانیه شماره ۱۷ موسوی یکی از زیرکانه ترین بیانه‌های اوست. موسوی در حالی این بیانیه را می‌نویسد که تقریبا تمام مشاوران و اطرافیان او دستگیر شده‌اند و حکومت تمام برگه‌هایش برعلیه او را رو کرده است. در تمام شبکه‌های صدا و سیما به طور شبانه‌روزی حادثه عصر عاشورا به "شکستن حرمت امام حسین" توسط طرفداران او نسبت داده شده است و بسیاری از مردم مخالف موسوی به دشمنان خشمگین او بدل شده‌اند. هرکسی از مسئولان نظام که اهل گرفتن موضع علیه او بوده به سخنرانی و مصاحبه علیه او –با سخت‌ترین و سنگین‌ترین عبارات و تهمت‌ها- واداشته شده است و علیه سایرینی که سکوت کرده‌اند شعار سر داده می‌شود. صدها هزار نفر از مخالفان به خیابان آورده شده‌اند و بعضی از آنها خواهان اعدام او شده‌اند. او به پشتیبانی از طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل متهم شده و رسانه‌های رسمی حکومت در تلاشند تا لقب "منافق" را این بار به او و هوادرانش اعطا کنند. تمام شبکه‌هایی که امکان خبررسانی بی‌طرفانه از وقایع ایران را دارند، توقیف، فیلتر یا با ارسال پارازیت‌های قوی مختل شده‌اند.

در چنین حالتی بیاینه دادن موسوی به شیوه پیشین بسیار کم‌فایده بود. چنان بیانیه‌ای اگر هم مجال انتشار می‌یافت صرفا در چند سایت فیلتر شده و سپس چند رسانه‌ی مختل و زمین‌گیر شده منتشر می‌شد و عده‌ی بسیار کمی از محتوای آن باخبر می‌شدند. عده‌ی بسیار کمی که عموما یا طرفدار موسوی‌اند و یا دشمن سرسخت او؛ و این درحالیست که در چنین موقعیتی هدف عامه مردم سردرگم، دودل و به شک افتاده هستند.

بیانیه شماره ۱۷ اما طوری نوشته شده که از آن نرمش استنباط می‌شود و طبعا در رسانه‌های حکومتی و رسمی هم به آن پرداخته می شود حتی اگر شده به ناسزا و با تمسخر (آنگونه که امروز کیهان پرداخت). نامه محسن رضایی به رهبر در خصوص این بیانیه نیز (که حتی خبرگذاری فارس هم آنرا عینا منتشر کرد) به این وجه کمک کرد هرچند که همچون بیشتر کارهای محسن پخته نبود و همچون گذشته بیشتر در راستای مطرح کردن خود به عنوان یک مصلح خیرخواه و در نهایت سهم‌خواهی بیشتر در حکومت بود. اما هرچه هست چنین واکنش‌هایی در نهایت در آن مسیری قرار می‌گیرند که کمترین اثرشان برگرداندن فضا از فضای تند و خشونت‌بار روز چهارشنبه به فضایی معقولتر و انتقادی‌تر بود. مطرح شدن نام موسوی، آنهم در حد "یک طرف ماجرا" چندین گام از آن هم جلوتر بود.

میرحسین در این بیانیه توپ رابه زمین مخالف می‌اندازد. تلویحا می‌گوید باشد ما این دولت را به رسمیت می‌شناسیم اما برای آن شرط‌هایی می‌گذارد که خودش می‌داند قبول نمی‌شوند. شرط‌هایی که معقولند و نشانه‌ای هستند از مسالمت‌جویی و خیرخواهی و بسیاری از آنها همان راهکارهای رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص "مصلحت" نظام هستند که در اولین و شاید آخرین نماز جمعه‌اش پس از انتخابات بر زبان راند.

تازه از همین فرصت هم استفاده می‌کند و بسیاری از نظرات و انتقادهای خود را دوباره و موجز تکرار می کند. ضمن آنکه شدیدا به صدا و سیمای نظام حمله می‌برد تاکید می کند که از دستگیری و مرگ نمی ترسد و خودش را از دیگران جدا و برتر نمی‌بیند. از این سو به هوادارنش که تجربه مرد سازشکار و سست عنصری چون خاتمی در دوران 8 ساله‌ی اصلاحات را دارند قوت قلب و اطمینان می‌دهد که هیچ اهل سازش نیست و از آن‌سو به مخالفان یادآوری می‌کند که این جنبش منتظر بیانیه او نمانده و نخواهد ماند. با اعتماد به نفس فراوان نه فقط به دام مجادله با حریف نمی‌افتد بلکه در کنار محکوم کردن حرمت شکنی (اگر واقعا حرمتی شکسته شده باشد)؛ مردمی که روز عاشورا به میدان آمدند و یک هفته تمام است که از سوی تمام تریبون‌های رسمی "منافق، بی دین، توهین کنندگان به مقدسات، جیره‌خواران آمریکا، اغتشاشگر..." خوانده شده‌اند را «مردم خداجو» می‌نامد.

موسوی حتی آنقدر تیزهوش است که با نگفته‌هایش هم نکته‌های زیادی را به مخاطبان زیرکترش می‌فهماند. هیچ اشاره‌ای به برخی افراد نمی‌کند و حتی از قتل خواهرزاده‌اش کلمه ای نمی نویسد. این یعنی من به خیلی‌ها کاری ندارم؛ یعنی خواهرزاده‌ی من هم مثل بقیه، یعنی کنارگذاشتن من از فرهنگستان هیچ اهمیتی برایم ندارد... .

به نظر من این بیانیه چیزی‌ست مابین اتمام حجت و مانیفیست؛ برای آنان که کار را تمام‌شده می‌پنداشتند.

آچمز

(نقل از وبلاگ مجمع دیوانگان)
زمانی که مهندس موسوی در بیانیه شماره ۱۶ خود تاکید کرد که «مسئله مردم دیگر انتخابات نیست» گویا نظام قادر به درک عمق منظور وی نبود؛ نتیجه آنکه درست در زمانی که بسیاری در انتظار یک اشتباه از سوی موسوی بودند، بیانیه ۱۷ همه را غافل گیر کرد و با تشریح جزیی تر مطالبات مردمی، توپ را بار دیگر به زمین حریف برگرداند. با برداشت من، این بیانیه تاکید می کند: «مسئله مردم انتخاب یک فرد نیست؛ مسئله حق داشتن: ۱- انتخابات آزاد، قانونی و مطمئن، ۲- مطبوعات آزاد و ۳- حق برخورداری از تجمعات و راهپیمایی های آرام (طبق اصل ۲۷) است». حتی مهندس آنجا که به آزادی زندانیان سیاسی اشاره می کند، بلافاصله «احیاء حیثیت و آبروی آنها» را نیز خواستار می شود تا بار دیگر بر بی گناهی آنان تاکید شده باشد.

در برابر چنین خواسته هایی، موسوی زیرکانه نشان می دهد که ادامه کار و یا سرنگونی دولت فعلی دیگر برای مردم اهمیتی پیدا نمی کند؛ با چنین حربه ای هم بر فراتر بودن مطالبات مردم از حد یک انتخابات و جابجایی دو دولت صحه می گذارد و هم میان جناح افراطی کودتا و راست معتدل شکاف می اندازد. حال همه می دانند که نوبت بازی به نظام و به صورت دقیق تر شخص رهبری رسیده است؛ خامنه ای اگر بار دیگر بر مواضع خشن پیشین خود تاکید کند نه تنها آتش اعتراضات را شعله ورتر خواهد ساخت، بلکه ریزش اطرافیان خود را نیز سرعت بیشتری خواهد بخشید. اگر هم که دست به نرمش در برابر بیانیه جدید موسوی بزند، بلافاصله در افکار عمومی به شکست در برابر مقاومت مردم متهم خواهد شد. من گمان می کنم بیانیه ۱۷، رهبر نظام و هسته مرکزی کودتا را در حالت آچمز قرار داده است؛ حالتی که زیاد نمی تواند ادامه پیدا کند.

در ستايش بيانيه‌ی هفدهم

(نقل از جرس)
ستايشي از بيانيه شماره ۱۷ و نقدي بر منتقدان: بيانيه موسوي شروع راه تغيير نظام از درون است
احمد راد

 بيانيه اي كه در روز گذشته توسط ميرحسين موسوي صادر گرديد چنان بود كه گروه هاي مختلفي را به واكنش واداشت، چه طرفداران جنبش به اصطلاح سبز كه اين روزها ديگر خود را مخالف احمدي نژاد نميدانند و با تمام وجود بر نوع حكومتي كه احمدي نژاد ها از آن زاده ميشوند ميتازند و چه محافظه كاراني چون سردار محسن رضايي كه با آگاهي كامل از اينكه اگر تغيير بنيادي در نظام حاكم بر كشور ايجاد شود ديگر هيچ جايي براي آنان نيز در اين ميان نخواهد بود. اما هر يك از اين دو گروه كه به نظر بنده تا روزهاي آتي تعداد موضع گيرندگان در قبال اين بيانيه افزايش نيز خواهد يافت چه مي گويند.

 از سويي مخالفين و معترضان به نتايج انتخابات كه از روز هاي اول دولت محمود احمدي نژاد را فاقد مشروعيت دانستند و از رهبران خود نيز همين انتظار را داشتند با تعجبي بجا از به كار بردن واژه دولت و نوعي مشروعيت دادن به آن توسط موسوي ابراز نارضايتي مي كنند و خواهان آنند كه همچنان بر موضع سابق پا فشاري شود و محمود احمدي نژاد به عنوان غاصب پست رياست جمهوري شناخته شود و از سوي ديگر محافظه كاران منتقد ،كه تعداد آنها با نزديك شدن به اوج اعتراضات و احتمال فروپاشي داخلي بيشتر نيز خواهد شد، با به فال نيك گرفتن اين بيانيه و پررنگ كردن به رسميت شناختن دولت توسط موسوي خواهان دادن فرصت دوباره به نامزد هاي دوره دهم رياست جمهوري و گروه متبوعشان هستند و در لفظي زيركانه كه اقاي رضايي آن را به كار برده اند اين فرصت را غنيمتي براي نظام جمهوري اسلامي و شخص اول حاكميت ايران برشمرده اند و تلويحا هشدار داده اند كه تا فرصت هست اين معركه را به نفع خود خاتمه دهيد و پيشنهاد كرده اند تا با نگاهي از بالا و از سر دلسوزي اين عمل را انجام دهيد. آقاي رضايي در اين نامه كه به آقاي خامنه اي نوشته شده است آورده است: "عقب نشینی آقای میر حسین موسوی از انکار دولت آقای احمدی نژاد و پیشنهاد سازنده ایشان به اینکه مجلس و قوه قضاییه به وظایف قانونی خود در قبال پاسخگو کردن دولت عمل کنند، هر چند دیر هنگام بود ولی می تواند سر آغاز یک حرکت وحدت بخش در جبهه معترضین با دیگران باشد. صدور پيامي از سوي حضرتعالي و يا رهنمودهايي در يك سخنراني مي تواند حركت جدیدی که برای وحدت، همدلی، برادری، گذشت و ایثار در جامعه شروع شده را تقویت و استمرار بخشد تا هم کسانی که در جناح های سیاسی اشتباهاتی داشته اند از اشتباه خود برگردند و همكاري با يكديگر را آغاز كنند و هم از شروع فعاليت افراط گرايان جلوگيري و دشمن كمين كرده را نا اميد سازند" .

 اما در بطن اين بيانيه چه ميگذرد كه اينچنين جماعتي را مشوش و عده اي را حريص كرده است. بي شك جناب آقاي موسوي با تدبيري خاص اين بيانيه را نگاشته اند و تعلل چند روز پس از وقايع روز عاشورا نيز ميتواند گواه خوبي بر اين مدعا باشد، به هر حال با نگاهي به گذشته و موضع گيري هاي آقاي خامنه اي ميتوان اينچنين تحليل كرد كه اين بيانيه آغاز حركت موسوي و جنبش تحت حمايت ايشان به سمت ايجاد تغييرات اساسي در نظام خواهد بود و همان طور كه در بيانيه نيز آمده است اين حركت نياز آنچناني به رهبري از سوي فرد مشخصي ندارد و اين كلام به نوعي تهديد واضح آقاي خامنه اي و نظام حاكم  است و به آنان هشدار ميدهد كه راه مردم راه مشخصي است و با از بين بردن عده اي تغيير نخواهد كرد: "همواره به اینجانب و دوستان گفته می شد که اگر شما اطلاعیه ندهید مردم به خیابانها نخواهند آمد و آنان از اعتراضات و مطالبات خود دست برخواهند داشت وآرامش به کشور برخواهد گشت. بنده به عنوان یک همراه جنبش عظیم سبز مردمی با این نظر موافق نبودم و می اندیشیدم که تا اصلاحات لازم با تکیه براصول روشن که می توان آنها را از قانون اساسی استخراج کرد، صورت نگیرد ، آب رفته به جوی باز نخواهد گشت.برای مراسم عاشورای حسینی علیرغم درخواستهای فراوان، نه جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی اطلاعیه دادند و نه حجت الاسلام و المسلمین خاتمی اطلاعیه صادر کردند و نه بنده و دوستانم. با این وصف یک بار دیگر مردمی خداجوی به صحنه آمدند و نشان دادند که شبکه های وسیع اجتماعی و مدنی که در طول انتخابات و بعد از آن به صورت خود جوش شکل گرفته است، منتظر اطلاعیه و بیانیه نمی مانند…بنده به صراحت و روشنی می گویم فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد."

 نكته ديگر اين سخنان عدم تقبيح حركات و جنبش خود جوش مردم در روز عاشوراست كه نه تنها اين حركت تقبيح نشده است بلكه با بياني تاسف بار آن را نتيجه عمل كودتاچيان و نظام جمهوري اسلامي و كاملا طبيعي و به حق مي داند.

 در اين بيانيه بر مخالفت علني بر نظام و نوع حكومت تاكيد شده است و پذيرفتن دولت محمود احمدي نژاد هم در اين راستا انجام گرديده است، به عبارتي بازي تكراري حكومت كه قبل از نيز در تشكل هاي دانشگاه ها همچون انجمن هاي اسلامي و ساير نهاد هاي مدني چون خانه كارگر، كمپين هاي زنان و دختران و نهاد هاي حقوق بشري انجام شده بود اين بار براي دولت تكرار شد. اگر انجمن هاي اسلامي منتخب دانشجويان با بدترين روش ها نابود شد و انجمن هاي اسلامي انتصابي جايگزين آن شد ، اگر ديده بان هاي حقوق بشر غير قانوني اعلام گرديد و حقوق بشر اسلامي جاي آن را گرفت و باز هم اگر خانه كارگر وسيله براي سركوب سنديكاهاي كارگري شد و اگر جامعه زنان زينب جايگزين نهاد هاي زنان و دختران ايران گرديد اينبار دولتي با حمايت قواي نظامي و ارتشي و با توپ و چماق جايگزين دولت برخاسته از راي مردم شد. حال در دانشگاه ها انجمن هاي اسلامي را انجمن جعلي و منتصب حكومت ناميدند و خانه كارگر را حكومتي خواندند و سازمان حقوق بشر اسلامي را ملعبه حكومتيان لقب دادند، اينبار نيز مهندس موسوي با بياني آشكار دولت احمدي نژاد را به عنوان دولت برخاسته از زور و حمايت حكومت ميپذيرد و به زيبايي همچون مردم معترض از اين سد ناقابل عبور كرده و خواهان نظامي جديد و بر آراي مردم ميشود." ما یک دولت و نظام صادق و رئوف و با شفقت و مبتنی بر آراء مردم می خواهیم که به تنوع آراء و عقاید مردم نه به شکل تهدید که بلکه بصورت یک فرصت نگاه کند"

 با اين نگاه به بيانيه شماره ۱۷ و با توجه به نكات بسيار پربار آن ميتوان اين بيانيه را شروع حركت جديد و همراه با مردم مهندس موسوي دانست. در اين بيانيه تاكيد شده است كه اگر برخورد هاي افراطي با مردم صورت گيرد آنان نيز به هر صورت جواب آن را خواهند داد." مشاهده فیلم های تکان دهنده عاشورا نشان می دهد که اگر شعارها و حرکات جاهایی به سمت افراط غیر قابل قبول کشانده می شود، ناشی از به زیر انداختن افراد بی گناه از روی پل ها و بلندی ها، تیراندازی ها و آدم زیر کردن ها و ترورهاست"

 متن تحليلي و همچنين  وقايع نگارانه آخرين بيانيه موسوي اميد هاي تازه اي از توان اين فرد براي ادامه رهبري جنبش مردمي به همگان ميدهد و با صراحت بهانه هاي حكومت از قبيل وابسته دانستن اين حركات به نيروهاي خارجي را كه اين روزها به وفور شنيده ميشود از آنها ميگيرد. ارائه ي راه حل هاي پنج گانه اي كه به هيچ عنوان از سوي حاكميت ايران پذيرفته نخواهد شد به نوعي جدا كردن مسير موسوي از مجلس، قوه قضاييه، رهبري و ساير اركان حكومت است. موسوي با تدبير خاصي خود را آماده شهادت ميخواند، مردم را از برخورد با عمال چماق به دست نمي ترساند، خواهان نظامي جديد و صادق و برخاسته از آراي مردم ميشود و در عين حال راه را براي كمتر كشته دادن و مبارزه با هزينه هر چه كمتر باز ميگذارد.

 در اين اوضاع كه در ميان تمام هواداران ولايت فقيه ( به گفته تحليلگران حكومتي از راهپيمايي عاشوراييان) اعلام ميگردد كه تمام معترضان معاند هستند و حزب الشيطان و قتل آنان واجب است، مهندس موسوي بدون در نظر گرفتن اين دام قديمي و مبتذل كه در آن از دين به عنوان كثيف ترين ابزار سركوب استفاده مي شود، با توجه به آموزه هاي ديني روشنفكران عصر ما كه نزديكترين پله براي عبور از نظام هاي مبتني بر عقايد ديني ميباشد، دين رحماني را خواستار ميشود و آن را در مقابل قرائت فاشيستي از دين قرار ميدهد." ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد."

در اين بيانيه از سخنراني آقاي خميني در مقابل نظام شاه نقل به قول شده است آن هم نه در زمان مذاكرات كه بنانگذار انقلاب اسلامي شاه را به مسالمت با مردم دعوت ميكرد بلكه از سخنان آقاي خميني در اوج درگيري ها و در پايان حكومت پهلوي ياد شده است. اين نشان از آن دارد كه تمام اميد هاي موسوي و تيم همراهش از بازگشت مقام رهبري به مسير خواست مردم قطع اميد شده است و از همين روست كه محسن رضايي با نگاهي تيز بينانه در نامه اي به آقاي خامنه اي تلويحا به ايشان هشدار ميدهد كه اين آخرين فرصت است و بهتر است كه اشتباه يا فريب خود را در زمان انتخابات و مخصوصا بعد از آن جبران كنند تا هم خود و هم ساير پياده نظام جمهوري اسلامي محكوم به سقوط نشوند.

به هر حال با صدور بيانيه ۱۷ توسط مهندس موسوي انتظار ميرود  كه مبارزات مردمي دامنه بيشتري و ابعاد وسيعتري پيدا كند و مردم اينبار نه در صف مجاهدين و رسانه هاي بيگانه كه تحت لواي اين سخنان به صورت واضح و آشكار با نظام جمهوري اسلامي به مقابله خواهند پرداخت و موسوي خود را كاملا در اين مسير قرار داد تا ديگران كه او را نيز مخالف چنين شعارهايي ميدادند بدانند كه اينچنين نخواهد بود.

کفن‌پوش سبز

(از وبلاگ کلاغ سياه)
آهای ملت
مدتهاست که کفن پوشی در فرهنگ اسلامی به معنای کشتن دیگران تا مرز شهادت است .

در همین بحبوحه التقاط های دینی تنها میر حسین موسوی است که بدون اعلام آمادگی برای کشتار دیگران از آمادگی برای شهادت سخن میگوید.

کفن پوشی سبز نخستین باری است که تمایل به شهادت را در کنار کشتار دیگران معنی نمیکند.

بیانیه‌ی هفدهم، آغاز میزگرد سیاسی بدون میز

(نقل از وبلاگ بامدادی)

اول:

عالم سیاست پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد که عبور از چال و خم آن از عهده‌ی سیاست‌مداران زیرک بر می‌آید. چند روز پیش نماینده‌ی اصول‌گرای تهران آقای علی مطهری نکاتی را مطرح کرد و پیشنهادهایی برای حل بحران به سران معترض و حاکم داد. در آن مقطع شخصا آن گفته‌ها را جدی نگرفتم چون به نظرم رسید که از مطالبات مردم معترض بسیار دور است و در نتیجه آن را به عنوان یک تعارف سیاسی، حرفی که گفته می‌شود که گفته شده باشد، تلقی کردم و از کنارش عبور کردم.

اما بیانیه‌ی آقای موسوی و ارائه‌ی راهکار و پیشنهاد برای خروج از بحران مرا دوباره به یاد طرح آقای مطهری انداخت. آیا این نوعی مذاکره بدون میز نبود؟ آیا صحبت‌های آقای علی مطهری نوعی سیگنال به آقای موسوی (و سایر سران معترض) نبود که یعنی ما می‌خواهیم مذاکره کنیم و حاضریم امتیازهای مهمی هم بدهیم ولی به خاطر شرایط خاص حاکم بر جامعه نمی‌توانیم پشت میز بنشینیم و صحبت کنیم. شما سیگنال را بگیر و چراغ سبزی نشان بده و بگذار بحران را به شیوه‌ای که عملی باشد حل کنیم.

اگر این تحلیل درست باشد، علت گنجانیده شدن بخش دوم بیانیه‌ی آقای میرحسین موسوی مشخص می‌شود. قسمتی که در آن پنج پیشنهاد برای خروج از بحران ارائه شده است. پیشنهادهایی که البته امتیازهای بسیار مهم‌تری از آن‌چه در طرح آقای علی مطهری آمده بود را می‌طلبد اما به نظر می‌رسد این آغاز مذاکره و گفتگویی کلیدی میان سران معترض و بخش‌های عقل‌مدار در حاکمیت است.

این البته فقط یک احتمال است. اما بعضی تقارن‌ها آن‌را محتمل می‌کند.

دوم:

صرف‌نظر از این‌که نکته‌ی اول درست باشد یا نه، بیانیه‌ی آقای موسوی فوق‌العاده درخور توجه است:

  • او با این‌که خود و خانواده‌اش داغ‌دار و قربانی خشونت‌های کور (هدایت شده؟) روز عاشورا هستند، برای پیشبرد گفتمان‌اش اشاره‌ای به این موضوع نمی‌کند و از جاده‌ی عقلانیت و آرامش خارج نمی‌شود.
  • نوشته اگر چه لحن ملایم و مسالمت‌آمیزی دارد اما با تحکم‌ (assertive) و از موضع قدرت گفته شده. در هیچ‌جای نوشته نمی‌توان اثری از مخالفت با قانون یا ماهیت دستگاه‌ها و نهادهای تثبیت شده در سیستم حاکم بر کشور یافت.
  • برخلاف بیشتر بیانیه‌های اخیر که خطاب به مردم بود، طرف گفتگوی این بیانیه به خصوص در نیمه‌ی دوم به حاکمیت است که نویدبخش آغاز غیررسمی مذاکره است.
  • طرح ارائه شده بسیار ریشه‌ای است اما با ظرافت و دقت خیره‌کننده‌ای نوشته شده و تقریبا هیچ‌جایی برای نقد آن توسط مخالفان باقی نمی‌گذارد. اگر به آن پاسخ منفی داده شود یا بی‌توجهی شود، سندی تاریخی خواهد شد مبنی بر این‌که سران معترض در شدیدترین و سیاه‌ترین روزهای دستگیری و سرکوب پیشنهاد عملی خروج از بحران در چارچوب قانون ارائه‌ داده بودند. اگر به آن توجه شود، آغاز تغییرات استراتژیکی خواهد بود که با توجه به نیروی مردمی و فکری بزرگی که پشت آن قرار دارد این شانس را دارد که بسیار ریشه‌دار باشد.
  • زمان انتشار بیانیه چند روز بعد از وقایع عاشوراست که زمان بسیار مناسبی است. چرا که با توجه به حساسیت و نگرانی ویژه‌ی حاکمیت از روز عاشورا، صدور بیانیه قبل از عاشورا حرکتی شدیدا تحریک‌آمیز تلقی می‌شد و از طرفی منفعتی هم برای جنبش نمی‌داشت. اما الان وضعیت فرق می‌کند. راه‌پیمایی‌های حاکمیت انجام شده، دستگاه‌های نشر پروپاگاندا با تمام توان حرف‌هایشان را زده‌اند و از شرق تا غرب کشور شخصیت‌ها و نهادهای سیاسی و مذهبی نزدیک به حاکمیت مواضع خودشان را اعلام کرده‌اند. درست در چنین روزهایی است که بیانیه مثل آب سردی بر آتش افروخته‌ شده ریخته می‌شود.
  • بیانیه در عین حال که به نظر مسالمت‌آمیز می‌رسد عمق و کنه رادیکال دارد. انگشت گذاشتن بر قانون انتخابات بدون آن‌که ذکری از نظارت استصوابی شود یعنی مطالباتی بسیار ریشه‌ای تر از انتخابات مجدد! دقت کنید این خواسته‌ی زیربنایی و حتی رادیکال که مطالبه‌ی بخش بزرگی از معترضان هم هست به چه روش زیرکانه‌ای مطرح شده.
  • از طرف دیگر، در روزهای تیره‌ی حاکم بر جامعه‌ی معترض، روزهایی که بخش بزرگی از مردم با دلهره و اندوه در سایه‌روشن یاس زندگی می‌کنند، خوانن‌ این مقاله جوانه‌ی امید و اطمینان در دل‌ها را آب‌یاری می‌کند. ناگهان به نظر خواننده می‌رسد که بحران‌های ایجاد شده در روزهای اخیر، هرچقدر که تند و تخریبی بوده‌اند، کم‌اثر و ناچیز بوده‌اند.
  • اگر از این جمله‌ام قهرمان‌سازی یا قهرمان‌پروری برداشت نشود (قصدم این نیست) باید بگویم که روز به روز به درایت و کفایت آقای موسوی به عنوان یک سیاست‌مدار متعهد و کارآمد بیشتر اعتقاد پیدا می‌کنم. از یک طرف شاد هستم که چنین فرد باکفایت و مدبری را در میان نماینده‌‌هایم دارم و از طرف دیگر نگران این هستم که حاکمیت اقتدارگرا اجازه ندهد از وجود باارزش چنین آدمی در عرصه‌ی اداره‌ی کشور بهره‌مند شویم.

موسوی: وفادار به کوشش ما

حاشيه‌ی علی معظمی بر بیانيه‌ی ۱۷ موسوی
بيانيه موسوي در انتها حاوي ۵ پيشنهاد براي تغيير اوضاع است. پيشنهادها به نظر من بسيار عاقلانه و سياسي تنظيم شده‌اند. اين پيشنهادها را بايد در نقطه مقابل پيشنهادهاي كساني خواند كه ما مردم را "بزغاله‌ي گوساله" مي‌خوانند و در اين تقابل است كه اين پيشنهادهاي پاياني به نظر من معني مي‌يابند. پيشنهادهاي موسوي از ديد من هم كاملاً وفادار به همه آن چيزهايي است كه "مشتركاً" به خاطرش بيش از شش ماه كوشيده‌ايم، و هم كاملاً از نظر سياسي پيامدگرايانه تنظيم شده‌اند. اين پيشنهادها چيزي نيستند كه در "گفتار" طرف مقابل حرفي بتواند در ردشان بزند، و در عين حال پذيرش و تحقق احتمالي‌شان مي‌تواند در روندي بطئي به "ميانه" و نه "كف" مطالبات مشترك ما بينجامد. پيش بيني اين‌كه با اين پيشنهادها چه برخوردي خواهد شد، به نظر من جاي سخن چنداني ندارد؛ و نكته اساسي ديگر اين است كه كل بيانيه، به نظر من با پيش‌بيني احتمالات مختلف در برخورد با آن تنظيم شده است و اين را در بندهاي پيش از پيشنهادات به خوبي مي‌توان ديد.

روزنامه‌ی کیهان: این بيانيه، بيانیه‌ی عمر بن سعد است!

کيهان - شنبه ۱۲ دی ماه ۱۳۸۸
میرحسین موسوی پس از ۵ روز سکوت نسبت به حرمت شکنی بی سابقه اوباش ضدانقلاب در روز عاشورای حسینی، بیانیه ای عمر سعدی صادر کرد و هتاکان به ساحت امام حسین علیه السلام را «مردم خداجو» خواند! عمرسعد در روز عاشورا برای تحریک اوباش علیه امام حسین(ع) گفته بود «ای لشکر خداسوار شوید و حمله کنید که حمله به سوی حسین، بشارت بهشت است»!حالا یکی از سران فتنه هتاکان و حرمت شکنان روز عاشورا را که مورد انزجار ده ها میلیونی ملت ایران قرار گرفتند، مردم خداجو معرفی می کند.

موسوی در بیانیه خود می نویسد: برای مراسم عاشورای حسینی علیرغم درخواستهای فراوان، نه جناب حجت الاسلام والمسلمین کروبی اطلاعیه دادند و نه حجت الاسلام والمسلمین خاتمی اطلاعیه صادر کردند و نه بنده و دوستانم. با این وصف یک بار دیگر مردمی خداجوی به صحنه آمدند و نشان دادند که شبکه های وسیع اجتماعی و مدنی که در طول انتخابات و بعد از آن به صورت خودجوش شکل گرفته است، منتظر اطلاعیه و بیانیه نمی مانند. در میان طوفانی از تهدیدها و تبلیغات و تکفیرها و اهانتها، عزاداران حسینی در این روز مقدس حسین حسین گویان به صورت مسالمت آمیز و بدون شعارهای تند روانه میدانها و مسیرهایی شدند که خود انتخاب کرده بودند و این بار نیز چون دفعات گذشته با اعمال تحریک آمیز مواجه شدند.

وی توضیح نداد که مگر ملت ایران در طول سال ها و قرن ها با بیانیه برای سوگواری عاشورای حسینی فراخوانده شده اند که کسانی از وی و خاتمی و کروبی برای عاشورا بیانیه می خواستند؟! در عین حال او به جای آن که به اجتماع چند میلیونی عاشورائیان (فقط در تهران) اشاره کند، ترجیح داده به آشوبگری گروه های 40-30 نفره اوباش سازمان یافته و تحریک شده در روز عاشورا استناد کند و اقدامات وحشیانه و بی سابقه آنها را «مسالمت آمیز» و «بدون شعارهای تند» بخواند. برخلاف ادعای موسوی، رسانه های استکباری حامی وی در آمریکا و انگلیس، مسیرها را به اوباش دیکته کرده و در چند روز قبل از عاشورا تکرار می کردند و اصرار موسوی در خودجوش و مردمی و مسالمت آمیز توصیف کردن جنایت روز عاشورا تردیدی باقی نمی گذارد که شخص وی با اوباش فتنه گر هماهنگ بوده است.

موسوی در دفاع از اوباش پیرو یزید، پا را فراتر گذاشته و آنها را که حداکثر چند صد نفر بیشتر نمی شدند «نخبگان و روشنفکران و دانشگاهیان و فعالان سیاسی» توصیف کرده، بی آنکه اذعان کند آتش زدن بانک ها و مغازه ها و موتورسیکلت عزاداران حسینی یا حمله به مردم سوگوار و رقاصی و کف و سوت و فحاشی علیه دستاوردهای اصلی انقلاب اسلامی، فقط از اوباش اجیر شده ضد انقلاب برمی آید.

وی در حالی که مسئولیت خون ده ها شهروند بی گناه در کنار تدارک آتش فتنه به نفع دشمن بر دوشش سنگینی می کند، نوشت: بنده به صراحت و روشنی می گویم فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد... من ابایی ندارم که یکی از شهدایی باشم که مردم بعد از انتخابات در راه مطالبات به حق دینی و ملی خود تقدیم کردند و خون من رنگین تر از آن شهدا نیست.

موسوی در ادامه روند مغالطه 9 ماه گذشته، به تعبیر حضرت امام با مضمون «بکشید ما را، ما نیرومندتر می شویم» استناد کرد و افزود: تهمت همراهی با قدرت های بیگانه مستکبر و افراد بدنام و جریان های منحوسی چون منافقین به فرض آن که به حذف فیزیکی تعدادی از خدمتگزاران اسلام و مردم منتهی شود ناشی از چشم بستن به ماهیت مشکلات ملی کشور است. من به عنوان یک دلسوز می گویم منافقین با خیانت ها و جنایت های خود مرده اند، شما برای کسب امتیازهای جناحی و کینه ورزی آنها را زنده نکنید. من لازم می دانم به هویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تأکید نمایم. ما پیروان اباعبدالله الحسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود.

این فرازها از بیانیه موسوی نیز انباشته از فریب و سفسطه است. تعابیری نظیر «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می شود» از سوی بزرگانی چون حضرت امام و شهید بهشتی خطاب به رژیم آمریکا و گروهک تروریستی منافقین ابراز شد و با تأسف تمام امروز آمریکا و مزدوران منافق آنها بارها و صراحتاً از شخص آقای موسوی حمایت کرده اند که آخرین آنها پس از حوادث سیاه روز عاشورا بود. آقای موسوی هرگز جرأت ندارد توضیح دهد که چرا آقای اوباما و خانم مریم قجر عضدانلو ابریشمچی رجوی صراحتاً از فتنه سبز و شخص وی حمایت های صریح می کنند؟ و منافقین مرده را چه کسی جز همین آقای موسوی و کروبی و خاتمی با تحریک به آشوب های خیابانی احیا کردند؟! امام حسین(ع) فرمود مثل منی با مثل یزید بیعت نمی کند و دور است از ما ذلت. آیا غیر از این است که آقای موسوی و باندی که دور وی را گرفته اند با رژیم های استکباری آمریکا و انگلیس بیعت کرده و تحت الحمایگی مستکبران را جایگزین حریت و ملیت و استقلال کرده اند؟! آیا امام حسین به یزید و یزیدیان سر تسلیم و تعظیم فرود آورد یا این، شیوه سران فتنه سبز بود!؟

موسوی پس از آن که اوباش اهانت کننده به امام حسین(ع) را «مردم خداجو»! می نامد در بخش دیگری از بیانیه، باطن خود را بیشتر لو داده و نوشت: مضحک است به ما تهمت اهانت به قرآن، عاشورای امام حسین یا پاره کردن عکس حضرت امام قدس سره زده شود. مسلماً حرمت شکنی اگر در روز عاشورا صورت گرفته باشد، مورد تأیید ما نیست.

یکبار دیگر عبارات مذکور را مرور کنید «اگر حرمت شکنی صورت گرفته باشد»، «مورد تأیید ما نیست»؛ همین! به عبارت دیگر اگر حرمت شکنی - اگر هم انجام گرفته باشد که نیست و صرفاً مردم خداجوی نخبه به خیابان آمده اند!- از سوی ما محکوم نخواهد شد و فقط تأیید نمی کنیم.

این عنصر بازی خورده و آلت دست آمریکا و انگلیس و اسرائیل، در پایان بیانیه خود و در ادامه تبعیت از خط استکباری -اظهارات اخیر اوباما- مدعی شد. «تا وجود یک بحران جدی در کشور به رسمیت شناخته نشود، راهی برای خروج از مشکلات پیدا نخواهد شد». البته وجود بحران یک واقعیت است اما برای فتنه گران به بن بست رسیده نه ملت ایران و نظام جمهوری اسلامی. ۱۳ میلیون رأی در انتخابات ۲۲ خرداد کجا و باقی ماندن چند صد- یا حداکثر چند هزار- نفر ضد انقلاب و اوباش سازمان دهی شده در کنار این مهره ورشکسته آمریکا کجا؟

موسوی در حالی که در معرض محاکمه و مجازات قرار دارد و فشار توده ملت برای مأاخذه وی به خاطر خیانت ها و جنایات انجام شده رو به گسترش است، شیوه فرار به جلو را پیشه کرد و خواستار آزادی برخی عناصر اصلی و بازداشت شده فتنه گردید.

انتشار این بیانیه هر چند که ماهیت به بن بست رسیده فتنه اخیر را آشکار می کند اما از سوی محسن رضایی و برخی سایت های وابسته به وی نظیر آینده به عنوان انعطاف و خیرخواهی! معرفی شده است. گفتنی است برخی از این سایت ها طی ماه های اخیر مستند شایعه پراکنی و تحریکات رسانه های نشاندار ضد انقلاب در خارج کشور برای تداوم آشوبگری بوده اند.

بيانيه‌ی میرحسين: بازگشت عقلانیت به سياست

(نقل از وبلاگ لوياتان)
بیانیه میرحسین را می توان از هردیدگاهی دید و از آن برداشتی کرد. می توان آن را از زوایای متفاوت مورد بررسی قرار داد و یا مانند آن هایی که دنبال پیراهن عثمان هستند، بخشی از آن را سر نیزه زد و بر سر آن هوار کشید. بیرون کشیدن بخش هایی از متن، مختص جماعتی است که این روزها حتی قرآن را هم راحت نگذاشته و با یک جمله و یا یک آیه، حکم مرگ صادر می کنند و خون به پا می کنند.

واکنش نشان دادن به شکل زور ورزی و با کنار گذاشتن هرگونه اخلاق، عملکرد مشت آهنین است. یکی از خصوصیات نظام مستبد که کارکرد آن را به واضح ترین شکل در رجا نیوز، ایرنا، واحد مرکزی خبر و صدا و سیما و کیهان و وابستگانشان می توان دید. بحث این جاست: چگونه می توان واکنش نشان داد که هم سطح آن هم قرار نگرفت؟ چگونه می توان پاسخ داد که هم قاطع باشد هم رسا و هم تابع قانون سبعانه چشم در برابر چشم، نباشد؟

این بیانیه این هوشمندی را دارد که پاسخ بدهد، اما یکی به دو نکند، که بی اخلاقی نکند. «ما به آمریکا و انگلیس کارت تبریک نداده ایم» ، جمله ای ساده است که ما به جایی وابسته نیستیم. خیلی صریح اما کنایه هم دارد. یک مقام نامشروع هست که یک بار برای بوش نامه نوشته، یک بار برای اوباما، یک بار برای شیراک، یک بار برای خانم مرکل، یک بار برای پاپ. هیچ جوابی هم نگرفته و سکه یک پول شده است. که البته بعید است این قدر شعور داشته باشد که کنایه را درک کند.

در بیانیه میرحسین، گفته شده هرگونه خشونت، رادیکالیسم به بار می آورد. خیلی ساده و کوتاه و بدون زیگزاگ و روده درازی، اقدامات نامشروع قوه قهریه حاکمیت نامشروع و صدا و سیمای پروپاگاندا مطرح شده است. هر چند میرحسین به کشته شدن خواهرزاده اش اشاره نمی کند، اما عنوان ترور را هم پیش می کشد. عنوانی که برای کشته شدن خواهرزاده اش از آن استفاده کرده اند.

میرحسین موسوی بدون این که بگوید دجال شمایید، گوساله و بزغاله شمایید، می گوید نفرت پروری نکنید. می گوید سیمای جمهوری اسلامی که باید رسانه ملی باشد، به ابزار پیراهن قهوه ای ها تبدیل شده است. در واقع خیلی خوب به مهملات رسانه های حکومتی پاسخ داده است.

اما در بخش پیشنهادها، اگر به ذات پیشنهادها نگاه کنید، همان حرفی است که موسوی همیشه گفته و بر آن اصرار داشته است، به ویژه پیشنهاد اول. پاسخگوی این شرایط بحرانی کشور مشخص شود که دولت است. چرا اما می گوید دولت؟ مگر بهتر از همه نمی داند که این دولت به غایت نامشروع است؟

حتمن می داند اما به هر حال حاکمیت نامشروع فعلی، با عنوان دولت دارد کار می کند، با عنوان دولت بودجه و پول نفت را خرج می کند و هرچند ناکارآمد محض است، اما واژه اسمی آن دولت است. میرحسین از بهتان دوری کرده و در کنار دولت چیزی نیاورده است ما توصیفی کرده که نشان می دهد این دولت نامشروع، ناپاسخگو و دیکتاتوری است. از این رو می خواهد اول، دولت پاسخگو باشد و دوم، طرفی باشد که آن را بازخواست کند. هرچند نهادهایی که از آن نام برده برای پاسخگویی، خود دست کمی از دولت ندارند، اما هم ردیف شمردن این نهادها در عرض هم، نشان از همان حرفی است که موسوی همیشه پس از انتخابات زده است.

راه حل های آزادی زندانیان سیاسی و آزادی مطبوعات، شعار همیشگی موسوی بوده و پیش از انتخابات از آن گفته بود. حق اجتماع و آزادی ها، در قانون اساسی آمده ولی کسی به آن عمل نمی کند.

شاید کمی تندروانه اگر نگاه کنیم، این راه حل ها سازشکارانه خود را نشان دهد. اما به واقع این گونه نیست. شاید کسانی بگویند این رهبران سیاسی هستند که دنباله رو مردم هستند. این گونه هم نیست. وقتی جریانی شکل می گیرد، خواسته ای و هدفی مطرح است، بعدبرای رسیدن به آن هدف، کسی دواطلب می شود، بعد افرادی به او می پیوندند و این گونه است که جریان یک خواسته ی سیاسی یا اجتماعی شکل می گیرد. این حرف که سیاسیون دنباله روی مردم هستند در این جنبش، پوپولیسم و عوامگرایی و نوع حرف های احمدی نژآد است، یعنی یک دروغ آراسته. موسوی خواست، ما خواستیم، او آمد، ما رای دادیم، رایمان را دزدیدند، از او خواستیم رای ما را پس بگیرد و او ایستاد. ما هم ایستادیم. تا این جای کار از رقبای خود پیش است که اگر شاید خاتمی می بود یا کروبی، می رفتند و برای چهارسال دیگر ساکت می ماندند. موسوی ماند، کروبی هم ماند، خاتمی هم ماند، دیگران هم پیوستند.

اگر پس از انتخابات ما دنبال رای خود بودیم، هنوز هم هستیم اما جریان وقتی پیش رفت، تغییر ماهیت هم می دهد. اگر در جامعه ای زندگی می کنیم که حرف های نگفته بسیار است و درد دل ها زیاد، پس در این مواقع سر باز می کند. شعارها و سیاست های ضد اسراییلی هیچگاه در ایران نهادینه نشد و نمی شود، که مردم ایران سمپاتی غریبی به ملی گرایی دارند و حاضر نیستند خاک خود را به ذلت بکشند برای هیچ. این همه پول خرج تروریست ها در خاورمیانه کردن، آن هم در حالی که هیچ گونه انتخاب مردمی در آن دخالت نداشت، در سینه خیلی ها نهفته شده است و از این روست که شعار «نه غزه نه لبنان» مطرح که می شود که هیچ، دل آدم هم از شنیدن آن خنک می شود که حقیقتی است محض.

هر قدر این فشارها و سرکوب های اجتماعی قدیمی تر باشد، جنبش به سمت آن سمپات نشان می دهد. از این رو در روز عاشورا دیگر نه شعاری از انتخابات بود، نه رای، نه احمدی نژآد و نه دولت نامشروع و نه شصت و سه درصد خیالی.

این ها را همه می دانید، غرض از گفتن آن این است که با پیش روی جنبش، مختصات آن هم عوض می شود. خواسته ها هم عوض می شود. نظام یک راه را انتخاب کرد، راهی که فقط در آن مانند باتلاق بیشتر فرو می رود. سرکوب. سرکوب و سرکوب. برای همین جنبش از نقطه بازگشت گذر کرده است. این همه کهریزک، کشتار، تجاوز، ندا، سهراب، شکنجه، مرگ، ترور، بازجویی، دستگیری در این چند ماه رخ داد به امید این که شاید درس عبرتی شود اما روز عاشورا شدید تر شد، گسترده تر و بزرگ تر. این جا که رسید، دیگر کار به شدت بیخ پیدا کرده است.

اما حالا، غرض از گفتن این موارد این بود: چرا میرحسین باید راه حل بدهد؟ اتفاقن این اوست که باید راه حل بدهد چرا که جنبش سبز به بحران دچار نیست، از قضا از حمایت همه جانبه مردمی در داخل و خارج از کشور و از سوی جامعه بین المللی است. این حاکمیت است که با بحران روبرو شده: بحران ناکارآمدی و بحران مشروعیت. آن طرفی که به بحران دچار شده، باید با راه حل بیاید جلو که حاکمیت غیر از زور هیچ چیز به ذهنش نمی رسد و البته تقصیری هم ندارند، در آن جناح نه روشنفکر هست نه متفکر و نه استراتژیست، نه فهیم و نه سیاستمدار. در عوض تا دلتان بخواهد، شارلاتان و خرهایی که گویا خدا از دستش در رفته و بهشان شاخ داده است.

پس این جا کیاست موسوی است که روشن می شود: پیش می آید و راه حل ارائه می دهد. یعنی می گوید: ما سرنگونی نمی خواهیم، ما تغییر رژیم نمی خواهیم، ما برانداز نیستیم، برای نجات کشور آمده بودیم و الان هم راه حل آن را داریم. به هر حال هیچ وقت موسوی نگفته بود می خواهد نظام را زیر و زبر کند. گفته بود از اهداف دور شده ایم، از عقلانیت دور شده ایم و باید به آن برگردیم. به هر حال به موسوی خوش نمی گذرد ببیند هر روز افراد را می گیرند و می زنند و می کشند به زندان می اندازند. هرچند به حاکمیت گویا بسیار خوش می گذرد. به هر حال، به عنوان یک سیاستمدار مسوول، این اوست که پا پیش می گذارد.

یک پرسش دیگر؟ آیا موسوی توانایی معامله با نظام را دارد؟ به تنهایی نه. دیگر این موسوی نیست و او یک تنه آن جا نیست. از بیت آقای خمینی گرفته تا رفسنجانی و دیگر خاکستری ها و کروبی و آقای خاتمی، همه در آن جناح هستند. اگر قرار باشد معامله ای صورت گیرد، این ها همه موظف به اجرای نقش هستند و دیگر مختصات مانند زمان پیش از انتخابات نیست، و موسوی هم این را می داند و از این رو مهره را او می اندازد و به حاکمیت ناکارآمد کمک می کند که غیر از آن یک راه بن بستی که انتخاب کرده، به راهی دیگر هم فکر کند. تاکید بار دیگر، جنبش به بحران دچار نیست، این حاکمیت است که به بحران دچار است و این رییس جمهوری واقعی و مردمی است که به دنبال راه حل است.

پیشنهادهای موسوی هم در این بیانیه بسته نیست. گفته شده که می تواند به آن اضافه هم بشود، پس این سیاستمدار، می داند چه می کند و حمایت از او لازم است. با این کار، در نظام ناکارآمد هم دنبال گوش شنوا می گردد و آن ها را به بیداری فرا می خواند.

پیش از انتخابات ریاست جمهوری اخیر آمریکا، از تیم رابینز، بازیگر و فعال دموکرات آمریکایی پرسیدند انتخاب او کیست؟ پاسخش خیلی ساده و جامع بود:

I want somesone smart to run this country

می خواهم کسی که از هوشمندی بهره مند باشد، این کشور را اداره کند.

من هم. ما هم.

Iranian elected president Mousavi

بمب خبری ميرحسين در رسانه‌های جهان

(نقل از سهرابستان)

تا قبل از روز عاشورا همه مردم دنیا می دانستند که یک جریان اعتراضی در ایران وجود دارد، ولی حوادث روز عاشورا، خشونت وحشیانه حکومت با بشهادت رسانیدن ۳۸ نفر از یک طرف، و مقابله جانانه مردم با قاتلین فرزندانشان از طرف دیگر، دنیا را با این واقعیت مواجه کرد که رژیم ایران رفتنی است و دیگر هیچ قدرتی در دنیا نمی تواند مانع و سد راه اراده مردم ایران شود.

علیرغم اینکه اروپا و آمریکا و بسیاری از دیگر کشورها سرگرم تدارک جشنهای سال نو مسیحی بودند ولی اخبار جنایات عاشورا در رأس تمام خبرها قرار گرفته و میلیونها انسان در سراسر جهان به هر وسیله ممکن اتفاقات مربوط به ایران را دنبال نمودند. ولی بیانیه میرحسین موسوی بمثابه یک بمب خبری عمل کرد. در شرایطی که اولین روز سال نوی مسیحی اختصاص به جشنها و مراسم مربوطه دارد، و هیچ خبری بجز خبرهای مربوط به کریسمس توان خودنمائی ندارد و بغیر از پیامهای تبریک، حتی اظهارات مهمترین رؤسای جمهور دنیا و افراد قدرتمند نیز نمی تواند این قاعده را برهم بزند، بیانیه میرحسین همانند یک استثناء همه قواعد خبری چنین روزی را بر هم زده و تقریباً همه روزنامه های مهم دنیا و خبرگزاریها و شبکه های خبری و رادیو تلویزیونهای دنیا این خبر را بعنوان خبر اول خود پوشش داده و به تفسیر آن پرداختند.

جهان تازه متوجه شده است که جنبش سبز نه تنها زندگی مردم ایران را متحول خواهد کرد، بلکه این جریان آزادیخواهی، تأثیر شگرفی بر صلح جهانی خواهد داشت. در حالیکه سموم ناشی از تفکرات طالبانی و تفسیرهای خونین و جنایتکارانه از اسلام در رگهای جوامع اسلامی در حال مسموم کردن مسلمانان است، طلوع یک تفسیر رحمانی و مترقی از اسلام، پدید آمدن جامعه ای اسلامی که قائل به گفتگوی تمدنها و همزیستی مسالمت آمیز همه مردم دنیا در کنار یکدیگر است، امیدی تازه در دنیا برای کشف یک پادزهر بر علیه طالبانیسم بوجود آورده است.

آنچه بیش از حد توجه دنیا را بخود جلب کرد، روح انسانی و صلح طلبانه بیانیه میرحسین بود که با توجه به خشونتهای بیسابقه در روز عاشورا و حرمت شکنی حکومت در چنین مناسبت مذهبی مهمی و ریختن خون انسانهای بیگناه، دور از انتظار بود. در کشورهای جهان سوم چنانچه هر رهبر سیاسی یک دهم چنین مردم مصمم و دلاوری پشت سر خود داشته باشد، اولین ایده اش فتح سنگرهای حریف و فرمان حمله خواهد بود، ولی میرحسین با ذکاوت و قلب پاک خود نشان داد که او را می توان در رده رهبران بزرگ و نامدار جهان جای داد که عقلانیت سیاسی و پایبندی به اصول دموکراسی را بر هر گونه خشونتی ترجیح می دهد. چنین ندائی واقعاً در منطقه خاورمیانه و کشورهای جهان سوم بی نظیر و کاملاً جدید است.

تیتر برگزیده همه رسانه ها تقریباً بنوعی تقدیر از فداکاری و آمادگی این رهبر جنبش سبز برای تقدیم جانش در راه مردم ایران است و این رسانه ها در تفسیر خبر، از راهکارهای ارائه شده توسط مهندس موسوی برای برون رفت از بحران بعنوان یک آزمون بسیار عمیق و ریشه ای برای حکومت جمهوری اسلامی نام برده و خواسته های وی را بدیهی ترین و ابتدائی ترین اصول انسانی و دموکراسی دانسته و اظهار نظر نموده اند که چنانچه جمهوری اسلامی حتی حاضر نباشد چنین اصول بدیهی را بپذیرد، ضدیت خود با آزادی و دموکراسی را اثبات نموده و خود را در برابر وجدان جامعه بشری قرار خواهد داد. آنها میرحسین موسوی را فردی بسیار با هوش و دارای مشاورانی زیرک می دانند که توانسته بر چنین اصولی پافشاری نموده و از حکومت بخواهد که حداقل به مفاد قانون اساسی مورد قبول خودش (!) عمل نموده و آزادیهای اساسی مصرح در قانون اساسی را تأمین نماید.


اهمیت فراوانی دارد که این انعکاس گسترده جنبش سبز در رسانه های دنیا را در داخل کشور و برای مردم سبزمان نیز اطلاع رسانی نمائیم تا بدانند که جامعه انسانی تا چه حدی نسبت به سرنوشت دموکراسی خواهی در ایران حساس است و چگونه آنرا پیشرفتی برای صلح جهانی می داند.

ادامه‌ی «بمب خبری ميرحسين در رسانه‌های جهان»

راه سبز: انحصارزدایی از همه‌ی عرصه‌ها

(نقل از وبلاگ زیر سقف آسمان؛ حسن محدثی)
بیانیه‌ی هفدهم میرحسین موسوی  در ۱۱ دی ۱۳۸۸ در باب روز عاشورا سخن گفتن در باب این بیانیه را ضروری می‌سازد. از این رو، ترجیح دادم نکاتی در باب این بیانیه بنویسم زیرا ارائه‌ی مقاله‌ی آقای زمانیان در نقد مقاله ام، به‌تر است در موقعیتی صورت گیرد که اذهان متمرکز به موضوعی خاص نباشد، و مقاله‌ی ایشان خوانده و به گفت‌وگو گذاشته شود. پس عجالتا چند نکته در باب بیانیه‌ی شماره‌ی ۱۷ و فکر انحصارزدایی از عرصه‌ی سیاسی و عمومی در ایران.

راه سبز: انحصارزدایی از همه‌ی عرصه‌ها

بیانیه‌ی اخیر میرحسین موسوی راه روشنی را پیش پای کسانی می‌گذارد که واقعا دل‌سوز اند و یا ادعای دل‌سوزی دارند. کسانی که تاکنون خشونت علیه مردم را توجیه می‌کردند و می‌کنند و از یک نظام سیاسی انتقادناپذیر و غیرپاسخ‌گو دفاع می‌کنند و همه‌ی مجاری مشارکت را برای نیروهای سیاسی غیرخودی بسته اند، حالا باید عملا صداقت نشان دهند و راه را برای مشارکت و حضور همه‌ی مردم بگشایند و از انحصارطلبی دست بردارند و مردم را به رسمیت بشناسند و آنان را خس و خاشاک و لجن و جلبک و بزغاله و عوضی ننامند. به یاد بیاورند که مردم آنان را بر سر کار آورده اند نه خداوند. قوه‌ی مجریه، مقننه، و قضائیه باید نظارت مردم را از طریق رسانه‌ها و احزاب و گروه‌های سیاسی و تجمعات و تشکلات مدنی بپذیرند و بدان تن دهند تا جمهوریت از دست رفته برگردد. نظام سیاسی دیگر نباید دین را به ابزار توجیه اقدامات خود بدل کند و نه بر فراز ملت که پاسخ‌گوی ملت باشد.

"ما یک دولت و نظام صادق و رئوف و با شفقت و مبتنی بر آراء مردم می خواهیم که به تنوع آراء و عقاید مردم نه به شکل تهدید که بلکه بصورت یک فرصت نگاه کند. ما سرک کشیدن به زندگی خصوصی مردم، تفتیش عقاید، تجسس، بستن روزنامه ها و محدود کردن رسانه ها را مخالف دین مترقی و رهایی بخش خود و مخالف قانون اساسی برآمده از این دین می دانیم. ما ضایع کردن یک ریال از بیت المال را در جهت اهداف باندی و جناحی حرام می دانیم و می گوئیم که سند چشم انداز ملی بیست ساله که به تایید همه ارکان نظام رسیده است امروز به یک ورق پاره بی ارزش تبدیل شده است. ما هشدار می دهیم که رقیبان بزرگی در منطقه با رشدهای اقتصادی دو رقمی در حال ظهور هستند و روز به روز قوی تر می شوند . درحالیکه ما متاسفانه از دادن یک بودجه سالانه و نگهداشتن حسابهای ذخیره ارزی و امانت در سپرده های مردم و پاسخگویی در مقابل دیوان محاسبات عمومی و مجلس شورای اسلامی عاجز هستیم ." (قسمتی از بیانیه‌ی ۱۷)

این راهی است که بیانیه‌ی موسوی پیش پای همه‌ی کسانی نهاده است که دست‌اندر کار امور اند. این فرصت مغتنمی است که باید از آن بهره گرفت. رهبر جنبش سبز متواضعانه و خردمندانه راهی عملی و هموار را مطرح کرده است تا دور خشونت‌ورزی پا نگیرد و راهی برای در کنار هم بودن و آشتی ملی فراهم گردد. جنبش سبز از آغاز به دنبال تخریب و ویرانی نبوده است بل‌که قصد آن شکوفایی زنده‌گی در کشور و بالنده‌گی کشور از طریق انحصارزدایی از دین و سیاست و ارتباطات و اقتصاد و قضا و دیگر عرصه‌ها است. این بیانیه می‌گوید که به انحصارطلبی پایان دهید و راه تداوم انحصارطلبی را با غیرخودی دانستن و متصل به دشمن کردن جنبش و بهره‌گیری از ابزار سرکوب طی نکنید. این بیانیه هم‌چنین حکایت از تلاش‌هایی برای معامله با رهبران جنبش دارد که میرحسین آشکارا آن را رد کرده است. او نشان داده است که بر سر آرمان‌های جنبش معامله نمی‌کند و برای خویش نیز مطالبه‌ای ندارد.

کسانی‌که هنوز نمی‌پذیرند که کشور با بحران رو به رو است، نخست باید به این واقعیت تن دهند که بحران پدید آورده اند و جنبش در دل چنین بحرانی زاده شده است. پس از پذیرش این وضع، اقدام به انحصارزدایی از همه‌ی عرصه‌ها راه‌حلی ضروری است. اقدام عملی در جهت انحصارزدایی تنها راه آشتی ملی است. شعار انحصارزدایی  "همه با هم" است و شعار انحصارطلبی "همه با یکی". تعظیم به ملت و دست شستن از طرح حکومت اسلامی و بازگردادن جمهوریت به معنی دقیق کلمه –یعنی پای‌بندی به همه‌ی اصول قانون اساسی-  تنها راه حل ممکن است. اکنون کسانی که جنبش سبز را به بیگانه‌گان متصل می‌دانسته اند باید میزان وطن‌دوستی و استقلال‌طلبی‌شان را نشان دهند و هم‌چنان‌که رهبر جنبش سبز نشان داده است که خیال قدرت‌طلبی را در سینه‌اش راهی نیست، در برابر قدرت مردم سر فرود آورند و سازوکار جابه‌جایی قدرت در کشور را –همان‌طور که قانون اساسی آن را تعبیه کرده است- بپذیرند و به نظارت مردم از طریق مجاری قانونی و رسانه‌ها‌ی آزاد و تجمعات و تشکلات تن دهند. اکنون وقت امتحان و آزمون است.

توپ در زمين آن طرفی‌ها

(نقل از وب)
بیانیه هفدهم موسوی نمونه کامل خیرخواهی برای مخالفان (دشمنان) است . او در این بیاینه بر خلاف برخی از دوستان که فکر می کنند ، موسوی پنج شرط برای کنار آمدن با دولت را اعلام کرده است ، پنج شرط برای رهایی مخالفان و دشمنانش از بحران و رهایی مردم از خشونت آنان ارائه کرده است . او تاکید می کند که نیازی به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی نیست .او نمی خواهد با دولت پای میز مذاکره و معامله بنشیند.

حالا بعد از این بیاینه توپ در زمین آن طرفی هاست . بگذار بگویند کوتاه آمده است . خوب به فرض که کوتاه آمده است ، شما می خواهید در مقابل این کوتاه آمدن چه کنید ؟ حتما همین توپی که در زمین آن طرفی هاست عده ای از هوادارانشان را که از خشونت می ترسند و آخر و عاقبت این خشونت را می دانند ، از آن ها جدا می کند . آن ها به جنبش سبز نخواهند پیوست ،اما در کنار آنان نیز نخواهند ماند ، هم چنان که حضور موسوی در صحنه بسیاری را از اردوی اصولگرایان به طرف مردم آورد

حالا پرسش اصلی این نیست که مجموعه نظام با این توپی که در زمینشان افتاده است چه باید بکنند؟ آن ها در بد وضعیتی قرار دارند . موسوی با این بیانیه آنان را در بد وضعیتی قرار داده است .اگر آن را نپذیرند ، باید پاسخ گوی کسانی باشند که معتقدند باید هر دو طرف برای آرامش و فضای بهتر کوتاه بیایند و اگر بپذیرند ، تازه اول راه است .آیا آنان ظرفیت اجرای چنین شرط هایی را دارند؟ آیا می توانند مطبوعات آزاد را تحمل کنند؟ آیا می توانند انتخاباتی برگزار کنند که مورد اعتماد مردم باشد و همه سلایق سیاسی در آن حضور داشته باشد ، مانند مجلس اول ؟ آیا می توانند راهپیمایی های مخالفانشان را تحمل کنند؟ آیا می توانند همه زندانیان را آزاد کنند؟

اگر حکومتی بتواند همه این ها را انجام دهد و تحمل کند ، آیا مهم است که نام رییس جمهور یا باقی مقاماتش چه باشد؟

اکنون انتخاب با رهبر است

(نقل از وبلاگ ساز مخالف؛ نيما نامداری)
 در نخستين روزهاي پس از انتخابات كه اعتراضات خياباني تازه آغاز شده بود در چند مطلب متوالي از موسوي و اصلاح‌طلبان انتقاد كردم كه چرا تلاشي براي تدوين يك دستوركار سياسي براي نحوه مديريت اعتراضات نمي‌كنند. قضاياي مربوط به شهادت دائي‌ام و سپس سير حوادثي كه رخ داد زمينه براي تداوم طرح آن انتقاد را از بين برد. اما اتفاقات عاشوراي تهران نشان داد كه فقدان دستور كار و برنامه عمل سياسي مي‌تواند چه هزينه‌هاي سنگيني به مردم تحميل كند.

قصد داشتم در ادامه پست قبلي‌ام در مورد «نقد نقد خشونت» به همين موضوع بپردازم كه عمل خياباني وقتي با سركوب روبرو مي‌شود نتيجه‌اي جز خشونت ندارد و از اين بابت مردم و معترضان حاضر در خيابان را نمي‌توان سرزنش كرد. مگر مي‌شود اعتراض و تظاهرات خياباني را به عنوان اصلي‌ترين كنش سياسي معترضان در نظر گرفت و انتظار خشونت نداشت؟ مشكل اينجا است كه اگر رهبران اعتراضات (موسوي، كروبي و خاتمي) دستور كار روشني براي آينده جريان دست‌كم در ماه‌هاي آينده نداشته باشند و تلاشي براي تعيين كف و سقف مطالبات نكنند هزينه‌هاي داده شده هدر خواهد رفت.

در ماه‌هاي گذشته موسوي تلاشي براي ارائه چنين دستور كاري از خود نشان نمي‌داد. كروبي هم جايگاه و موقعيت چنين كاري را بدون هماهنگي با موسوي نداشت. خاتمي هم تلاش‌هايي در اين زمينه كرد كه ظاهرا به دليل عدم موافقت موسوي نتيجه‌اي دربر نداشت. اما قضاياي عاشورا موسوي را مجاب كرد كه تدوين چنين برنامه سياسي‌اي كه بتواند بر سر آن وارد مذاكره با حاكميت شود ضرورت دارد. منظورم از مذاكره الزاما نشستن در يك اتاق و بده بستان نيست بلكه فرايندي سياسي است كه مي‌تواند علني و رسانه‌اي هم انجام شود.

بيانيه موسوي چند پيام روشن دارد:

1- پذيرش دولت احمدي‌نژاد به عنوان واقعيت موجود (که من شخصا آن را كاري واقع بينانه و درست مي‌دانم)

2- سلب مسئوليت از خود در خصوص آنچه در خيابان‌ها رخ مي‌دهد و مي‌تواند در آينده هم رخ دهد

3- ابراز تمايل به مشاركت در انتخابات‌هاي آينده مشروط به اصلاح قانون انتخابات

4- تقليل مجدد سطح منازعه از ضديت با حكومت اسلامي و شخص رهبري به دولت و شخص احمدي‌نژاد

5- تعيين برخي اهداف كوتاه‌مدت نظير آزادي زندان‌يان و رفع توقيف مطبوعات و اجازه برگزاري تجمع به عنوان حداقل مطالباتي كه مي‌تواند آتش‌بس كوتاه‌مدت ايجاد كند (تقريبا شبيه آنچه هاشمي و علي مطهري هم قبلا پيشنهاد كرده‌اند).

به نظر من اين بيانيه ايده‌ال نيست اما تلاش مناسب و قابل دفاعي براي احيا فرايند اصلاح‌طلبي (در مقابل شورش خياباني) است كه مي‌تواند دست‌آوردهاي سياسي مشخص و قابل اتكايي براي ملت داشته باشد. يعني هم محافظه‌كاران ميانه‌رو را قانع كند كه او به قدر لازم كوتاه‌ آمده و هم جايي ايستاده كه بخش عمده معترضان هنوز پشت سرش هستند.

موسوي به خوبي توانسته توپ را در زمين رهبري بياندازد. اكنون رهبر بايد تصميم بگيرد كه آيا مي‌خواهد خود را از دعوا كنار كشيده و بگذارد اصلاح طلبان به همين سياقي كه در اين سالها عمل مي‌كردند با دو ابزار رسانه و انتخابات و با فعاليت در حوزه جامعه مدني راه خود را ادامه دهند و در مقابل آنها هم كاري به قانون اساسي، اصل ولايت‌فقيه و مصداق حاضرش نداشته باشند و تمركزشان را بر جريان سياسي رقيب بگذارند يا اينكه كماكان مي‌خواهد هيچ گونه تغيير و اصلاحي را نپذيرفته و با موسوي هم همان معامله‌اي را كند كه هشت سال با خاتمي كرد اگرچه تجربه مي‌گويد روحيات ذهني و رواني رهبري مانع پذيرفتن حتي حداقل‌هاي موسوي خواهد شد.

به باور من نپذيرفتن پيشنهادهاي موسوي مملكت را در مسيري خواهد انداخت كه اگرچه انتهايش معلوم نيست اما سرخي رنگش از همين الان پيدا است.

بيانيه‌ای برای دفاع

(نقل از وبلاگ همين‌جوری)
بیانیه اخیر میرحسین از حیث مخاطب متفاوت از بیانیه های پیشین او بود. میرحسین که همواره عادت داشت خطاب به مردم حرف بزند این بار پس از آنکه بر خلاف انتظار حاضر نشد قبل از عاشورا و یا بلافاصله پس از حوادث این روز اعلام موضع کند، روی خود را به سمت حاکمیت گرفته و با حاکمان سخن می گوید.

او ابتدا موقعیت خود را در جنبش سبز تشریح می کند. یک نفر همچون دیگران، نه رییس نه حاکم و نه صاحب اختیار جنبش. میرحسین تلاش می کند به حاکمیت نشان دهد که اعتراض مردم واقعی است و مربوط به خودشان. آنها مطالباتشان را پیگیری می کنند و خواسته هایشان را دارند، چه با میرحسین و کروبی  و خاتمی و چه بدون آنها.
 میرحسین در بیانیه هفدهم از خود دفاع می کند نه همچون متهمی در برابر قاضی عادل و داور بی طرف که چون مظلومی پیش روی حاکم ستمگر. او مدتهاست از سوی بوقها و منبرهای دولتی متهم می شود به ضدیت با ارزشها، به وابستگی به بیگانگان، به هم سخنی با منافقین، به اغتشاش کشاندن کشور، به...
او با سرِ بلند از خودش دفاع می کند. نه تنها از خود دفاع می کند که در عین حال طرف مقابل را متهم می کند به همه آنچه ادعایش را دارد.
میرحسین وقتی از ریختن خون بیگناهان و عزاداران در عاشورا حرف می زند و داستان حکومت علوی و خلخال را یاداوری می کند، دارد شجاعانه حاکمیت را به توهین به مقدسات و عدول از ارزشهای دینی متهم می کند. وقتی می گوید که کارت تبریکی برای انگلیس و آمریکا نفرستاده، هوشمندانه عملکرد مدعیان را به رُخِشان کشیده که نامه ها و پیامهای تبریکشان سرازیر آمریکا و اروپا و حتی اسرائیل شده و حالا نعل وارونه می زنند. وقتی خودداری صدا و سیما از پخش تصاویر خودداری مردم از خشونت و دعوت به جنگ و سخنان آتشین خطیبان رسمی جمعه و چهارشنبه را به یادشان می آورد، دارد نشان طرف مقابل و هواداران بعضا منصفش می دهد که اغتشاش و آشوب و خشونت از کجا به وجود می آید.
وقتی گروه منافقین را مرده می خواند و مشفقانه می خواهد که با رفتارهایشان آن را زنده نکنند، دارد خطی را نشان می دهد که چگونه با ندانم کار یا عدم صداقت صاحب قدرتان این گروهک فراموش شده دوباره مطرح می شود.
او خواسته هایش را و مطالبات جنبش سبز را که اینک به خاطرش آماج اتهامهای بی ربط شده اند، تکرار می کند. از صداقت حرف می زند، از نگرانی برای فساد موجود در اثر سوء تدبیرها، نگرانی برای عقب افتادگی اقتصادی و از دست رفتن استقلال کشور، از لزوم حفظ حریم خصوصی مردم، از لزوم قانونگرایی و برگشتن به اسنادی همچون چشم انداز بیست ساله و...
میرحسین در بیانیه خود تاکید دارد که مطالبات مردم پس از انتخابات به حق بوده و او خود باکی ندارد از اینکه حتی یکی از شهدای ملت در راه این مطالبات باشد اما با این حال همچون شهروندی دلسوز و نگران، راه برون رفت از این آبهای تیره را به حاکمیت نشان می دهد. یاداورشان می شود که مذاکره و توافق و قراردادی در کار نیست. جنبش پایان نمی پذیرد اما امید نجات هست و حاکمیت هنوز فرصت دارد که با اصلاح رفتار ناصواب خود آب رفته را به جوی بازگرداند.
میرحسین خود را تنها یک عضو جنبش دانسته و بیانیه اش را نیز از همین موضع نوشته است اما دفاع خود را شخصی نکرده. دفاعیه او دفاع از همه جنبش است. او به جای همه ما دفاع کرده و به جای همه ما حاکمیت را متهم کرده است.

آیا موسوی مرد اين راه است؟ بلی!

(نقل از خودنويس؛ امير عيار)
تحلیلی از چرایی محافظه کارانه بودن راهکار های پیشنهادی دی بیانیه هفدهم میرحسین موسوی

 و اما بیانیه‌ای که شاید هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد؛ چرا که در زمانی به ظاهر بی ربط (چرا که قبل از عاشورا بهترین فرصت بود) و همچنین فضایی بی ربط  به شرایط کنونی جنبش و مطالبات فعلی مردم صادر شد. به نظر میرسد همین مسائل باعث ایجاد نگرانی در عده ای از ما شده باشد که ” نه, موسوی مرد این راه نیست”. اما آیا واقعا این گونه است؟

برداشتی که اینجانب دارم دقیقا عکس این مدعا را گواهی میدهد؛ نه تنها موسوی مرد این راه است بلکه احتمالا تنها موسوی مرد این راه است!

هرچند تحلیل جامع بیانیه اخیر خارج از حوصله این مقاله است اما میتوان به طور کلی و در یک کلام با بررسی راهکارهای ایشان برای خروج از بحران فعلی گفت آنچه که مهندس موسوی از انتشار این بیانیه به دنبالش بوده اند یک یارگیری نهایی سیاسی و اتمام حجت است.

ایشان در راهکارهایشان پیشنهاداتی را مطرح کرده اند که هم بسیار پایه ای و اولیه اند –و به قول دولت کنونی “حق مسلم ماست”- و هم انجام آنها برای نظام غیر قابل تصور است و درست مانند آنست که بگویید لطفا از این جعبه ی پرتقال سه کیلو انار شیرین به من بدهید! از باب مثال به بند دوم راهکارها توجه کنید:

۲- تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها به نوعی که اعتماد ملت را به یک رقابت آزاد و منصفانه و بدون خدعه و دخالت قانع سازد . این قانون باید شرکت همه ملت را علیرغم تفاوت در آراء و اندیشه ها تضمین کند و جلوی دخالت های سلیقه ای و جناحی دست اندرکاران نظام را در همه سطوح منتفی سازد . مجالس اولیه انقلاب می تواند به عنوان الگویی مورد توجه قرار گیرند.

این واقیعت بر همگان پر واضح است که با وجود شواری نگهبان زیر نظر رهبری امکان تضمین حضور همه ملت فارغ از تفاوت در آراء و اندیشه منتفیست. اما این نکته مورد توافق اکثریت مردم و هم چنین رجال سیاسی– اگر لفظ “رجال” صحیح باشد- است که باید همه افراد جدا از وابستگی حزبی و اصول گرا بودن یا اصلاح طلب بودن فرصت شرکت در انتخابات را داشته باشند.

یا مثلا در بند چهار آمده است:

۴- آزادی مطبوعات و رسانه ها و اجازه نشر مجدد روزنامه های توقیف شده جزء ضروریات روند بهبود است . ترس از آزادی مطبوعات باید از بین برود و تجربیات جهانی در این زمینه باید مورد توجه قرار گیرد .

به قولی این مسئله اظهر من الشمس است که با وجود مقامی به نام ولیه فقیه که هشتاد درصد قدرت کشور در ید اوست و هرکجا خود را در معرض نقد ببیند تیغ را از رو میبندد و به قلع و قمع نشریات میپردازد, آزادی مطبوعات آرزویی بیش نیست.

تقریبا تمام بند های راهکار اینچنین مسائلی را مطرح کرده اند.

و این جاست که زیرکی موسوی بیش از پیش مشخص میشود. در حقیقت میرحسین موسوی به جای اینکه بگوید کار ما از اعتراض به انتخابات گذشته و مشکل به قول خودش از”کانون” است؛ با مطرح کردن این مطالبات بنیادی خواسته است خواننده را که احتمالا تمام سیاست مداران نیز جزء آنها هستند متوجه جائرانه بودن مدل حکومتی فعلی کند و در صورت سر باز زدن حکومت از تن دادن به این مطالبات بنیادین –که صد در صد به وقوع خواهد پیوست- آنها را که هم اکنون هنوز در صف منتقدانش هستند را نیز با خود همراه خواهد کرد. البته این قابل پیش بینی است که پس خواندن این بیانیه تمام مدافعان وضعیت فعلی در صف موسوی و یا حتی در صف منتقدان نرم حکومت قرار نمیگیرند اما آنها که توانایی بودن در صف مردم را دارند بیشک راهشان به سمت توده های ملت کج شده و ریزش تاثیرگذاری در طرفداران و جان بر کفان آقای خامنه ای شاهد خواهیم بود؛ همان طور که دیده شد محسن رضایی هم اینچنین کرد و در نامه ای که به رهبری نوشت تا حدودی از میرحسین دفاع کرد.

همین امر میتواند روی دیگری نیز داشته باشد. به این معنی که با این درخواست حداقلی میرحسین به تمام سران استبداد این هشدار را میدهد که گام بعدی هدف قرار دادن شماییست که حتی زیر بار پرداخت این جزیی ترین حقوق نیز به ملت خود نمیروید و این خود دنباله ای از همان یار گیری نهایی سیاسیت که که مسلما به اتمام حجت نهایی هم تبدیل خواهد شد.

والعاقبه للمتقین

*******

توضیح: شما میتوانید اول و آخر تمام جمله های که از قول اینجانب بالا نقل شده یک “من فکر میکنم” اضافه کنید.

بیانیه شماره ۱۷ و عبور از فضای مه آلود آینده

image

(نقل از خودنویس؛ فرديد جهانی)
جنبش سبز ایران با همه‌ی تلاطم و التهابی که در این چند ماه داشته است‌، هنوز به مراحل تاریک و بغرنج خود نرسیده است.

 هنوز مبارزه  در مرحله ی "اعتراض به ظلم موجود" و در فضای "حسینی-یزیدی" است. در این فضا ، که حق و باطل آنقدر روشن است که می توان با وجدان راحت به خیابان آمد و فریاد کشید ، جنبش سبز دارای یک جبهه ی متشکل از اقشار و اصناف گوناگون و طرز فکرهای مختلف است. امروز ، روز شعارها و فریادهاست.

 

اما شک نکنیم که کار برایمان به جاهای باریک تر نیز خواهد کشید. زمانی خواهد شد که با موقعیتهایی روبرو می شویم که چند دستگیهای شدیدی در درون رهروان این جنبش ایجاد می گردد.چند دستگیهایی که کاملا طبیعی است و اجتناب ناپذیر. یک مثال می زنم:

فرض می کنیم آقای خامنه ای در خلال جنبش فوت کنند و فرد دیگری ( مثلا آقای مجتبی خامنه ای) جانشین ایشان شود. آقا مجتبی هم بیاید و اصول زیر را برای شرایط جدید بپذیرد :  آزادی زندانیان سیاسی ، آزادی احزاب و تجمعات ، عزل احمدی نژاد و برگزاری انتخابات جدید ، تغییر در اعضای شورای نگهبان و حتی برداشتن حجاب اجباری.

 

موقعیت بالا دور از ذهن نیست. گرچه زمان مرگ افراد را نمی شود مشخص کرد اما نظام اگر از نابودی خود اطمینان حاصل کند دیر یا زود به نفع مردم منعطف خواهد شد.  در این موقعیت کسانی در جنبش هستند که هنوز و همچنان به اعتراض خود ادامه می دهند و کسانی هستند که شرایط را می پذیرند. اختلاف های ریشه ای خود را نمایان می سازد. دو دستگی ها تشدید می شود و افراد عادی جنبش به دلیل این تنشها از بدنه ی جنبش ریزش می کنند. در این اوضاع کدر و پیچیده است که لزوم یک رهبر بیش از پیش احساس می گردد.

 

آقای میر حسین موسوی کاملا بر این نکات واقف است ( چراکه انقلاب ۵۷ به مشابه همین سرنوشت مبتلا شد) بیانیه ی آخر وی نیز گواه این مدعاست. در شرایط احساسی این روزهای پس از عاشورا نیاز بود تا دوباره اهداف کوتاه مدت جنبش مدنی سبز ایران به صورت منطقی تبیین شوند و موسوی در بیانیه آخر خود هوشمندانه همین کار را انجام داد. آفرین بر او.

جمعه ۱۱ دی ۸۸

به مرد نقاش اعتماد کنیم

(نقل از تلخ مثل عسل)
جنبش سبز، یک جبهه است. ویژگی جبهه تنوع و گوناگونی دیدگاه های افراد تشکیل دهنده ی آن است که عاملی مشترک آنها را گرد هم آورده است. هر کس یکبار تجربه ی راهپیمایی در خیابان های تهران را داشته باشد این تنوع را میان پوشش یا سلوک تظاهر کنندگان سبز به وضح خواهد دید. بارها دیده شده همه ی راهپیمایان بر سر یک شعار مشخص تفاهم ندارند و تکرارش نمی کنند. برخلاف جبهه ی مقابل که از لباس و ظاهر و شعار و غیره و غیره انگار تابع قالب های پیش ساخته ی مشخصی هستند؛ در راه سبز امید این تفاوت و رنگارنگی غیر قابل انکار است.

حالا به نظرم اتفاقی که افتاده این است که با تند شدن وقایع ظرف ده روز اخیر فاصله ی میان این بخش های تشکیل دهنده ی جنبش سبز زیاد شده، نیروهای ابتدای صف فاصله ای خطرناک با نیروهای انتهای صف یافته اند فاصله ای که ممکن است باعث شود سرکوب پیشروان به آسانی انجام شده و نیرو های انتهایی هم تمایل یا فرصتی برای مددرسانی نداشته باشند. هر رهبر هوشمندی در چنین شرایطی یا بر سرعت نیروهای انتهایی اش می افزاید و یا مانع پیش رفتن خطوط مقدمش می شود. به دلایل آشکاری افزودن سرعت جنبش سبز را بر سر میز قماری خونین می نشاند که میرحسین موسوی خواهان آن نیست پس چاره ای جز کاستن سرعت جنبش سبز وجود ندارد تا دوباره ظرف مدتی کوتاه صف های جبهه ی سبز امید باز متراکم گردد. تا همه باز ما باشیم!

بیانیه ی هفدهم میرحسین از موضع قدرت صادر شده است و حداقل هایی هوشمندانه را بیان کرده تا فرصت اجماع بر سر آنان برای همه ی سبز ها فراهم شود. این حداقل ها ممکن است برای پیشروان جنبش کم یا برای آن دوستان انتهای صف زیاد باشد اما در نهایت نقطه ی اپتیموم امکانات و خواسته هاست. مهندس موسوی تا بحال ثابت کرده که خرد و دلاوری را با هم دارد. از یاد ها نرفته لطیفه ای که با حسرت دهان به دهان می شد و رییس جمهور ایده آل را کسی می دانست که شعور سید محمد خاتمی و شجاعت محمود احمدی نژاد را توامان داشته باشد، حالا به نظر جنبش سبز چنین نمادی را در کنار خود می بیند. سبز ها برخلاف نسل مسحور۵٧، رابطه ی مرید و مرادی با کسی ندارند. ذوب در کسی یا چیزی نیستند اما به نظر می رسد آنکه به جنبش سبز وعده ی ایستادگی داده بود همچنان بر سر پیمان خویش هست. مرد نقاش، که رنگ سبز امید پاشیده به آینده ی ایران، به گمانم می داند دارد چه می کند، به او اعتماد کنیم!

بيانيه‌ی ۱۷، هوا می‌ره!

(نقل از وبلاگ حسن درويش‌پور)
در دهه‌های بيست و سی که هنوز شيوه‌های آموزش سنتی در جامعه عالب بود و کودکستانی وجود نداشت، خانواده‌های باسواد مجبور بودند کودکان پيشا دبستانی [و حتا دبستانی] را در خانه آموزش بدهند. بعضی از خانواده‌ها بنا به توان ابتکاری خود متُدهای آموزشی خاصی را ابداع می‌کردند که آن روش‌ها در زمان بسيار کوتاهی، مورد استقبال ديگران نيز قرار می‌گرفت و به روشی عمومی در جامعه مبدل می‌گرديد. مثلاً يکی از روش‌های جالب در آموزش و شناسايی اعداد چنين بود که خانواده‌ها برای هر يک از اعداد صفت‌هايی را تعيين می‌کردند و در قالب يک ترانه‌ی وزين، آن‌ها را برای کودکان می‌خواندند. مثلاً می‌گفتند: ١٢ دارو ميده؛ ١٣ سينه‌زنه؛ ١٤ چاروق‌دوره؛ ١٥ پينه‌دوره و الی آخر.
حالا بعد از گذشت نيم قرن از آن دوران، بيانيه شمارۀ ١٧ آقای ميرحسين موسوی [به ويژه در مقايسه با بيانيه شمارۀ ١١ او] تداعی‌گر همان دورانی هستند که اعداد هرکدام صفت‌ها و بارمعنايی خاصی داشتند. يعنی: بيانيه شمارۀ ١١ اگر تا حدودی ياری می‌داد؛ بيانيه شمارۀ ١٧ گفته‌های پيشين را هوا می‌دهد!

بديهی است که افراد مختلفی از همين امروز، توجيهات متفاوتی را در بارۀ بيانيه شمارۀ ١٧ ارائه خواهند داد ولی، بنا به شناختی که تاکنون از روند رو به پيش جنبش سبز کسب کرده‌ام، استنباط‌ام چنين است که بيانيه شمارۀ ١٧، باد هوا خواهد شد. البته نه از طرف بدنه‌ی متين، صبور و با فراست جنبش سبز، بل‌که از جانب جبهه مقابل و به‌ويژه از طرف شخص رهبری. زيرا بيانيه اخير برخلاف بيانيه شمارۀ ١١ که خواهان «تقويت وحدت ملی» و «پذيرش حق حاکميت مردم و کسب رضايت آن‌ها» توسط حاکميت بود؛ نشانه‌ای است از يک عقب‌نشينی استراتژيک در جهت تأييد دولت متقلب، غيرقانونی و تحميلی. دولتی که از فردا و با استناد به بند يک بيانيه شماره ١٧ مدعی خواهد شد که همآهنگی سه قوه در قبال سران فتنه و متهم کردن آن‌ها به دروغ‌گويی، نشانه‌ای است از «مسئوليت‌پذيری دولت در قبال مردم، مجلس و قوه قضاييه». و مهم‌تر، حالا دست احمدی‌نژاد کاملا باز است که با استناد به خطبهِ نمازِ عيد فطر رهبری که گفته بود: «اقرار متهم؛ مسموع و حجت است!»؛ نه تنها بيانيه را به‌معنای اقرار شرمگينانه موسوی تعريف و ترجمه خواهد کرد، بل‌که از همين فردا موسوی متهم خواهد شد که با فتنه‌گری خود موجب ناکارآمدی دولت گرديد.

وانگهی، حتا اگر فرض کنيم که اميد به محدود کردن خشونت در جامعه، انگيزه و نيّت اصلی صدور چنين بيانيه‌ای را تشکيل می‌دادند؛ باز ناچاريم به‌اطلاع آقای موسوی برسانيم که اين تاکتيک با توجه به کارنامه شش ماهه اخير حاکميت، نه تنها موجبی برای عقب‌نشينی خشونت‌طلبان نخواهد شد بل‌که، جنايت‌کاران و لومپن‌هايی مانند روح‌الله حسينيان را که خواهان برائت از موسوی هستند، تقويت خواهد نمود. آن‌ها بيانيه شمارۀ ١٧ را نشانه‌ای از ضعف جنبش سبز ارزيابی خواهند کرد و بيش از پيش، بر طبل خشونت خواهند کوبيد.

حال پرسش کليدی اين است که هدف از صدور اين بيانيه چه بود؟ پيشنهاد «خروج از بحران»، يا فاصله‌گرفتن از مواضع و خواست‌های اکثريت قريب به اتفاق بدنه جنبش سبز؟ پاسخ به اين پرسش مستلزم آن است که نوع رابطه موسوی را با بخشی از نيروهايی که بدنه‌ی اصلی جنبش سبز را تشکيل می‌دهند، کمی بررسيم. تا پيش از اعتراض روز عاشورا، فضای حاکم بر جنبش سبز و نقش موسوی در ميانه‌ی آن‌ها تا حدودی شبيه و يادآور ميدان «بندبازی» سنتی بود.

در بندبازی سنتی، هم قاعده بازی، هم نقش بازی‌گر و هم نوع داد و سُتدی که ميان تماشاگران و بازی‌گر وجود دارد بسيار ساده و روشن است. برخلاف بندبازی در سيرک، که گروهی از بازی‌گران هم‌زمان و هم‌آهنگ بر روی تعدادی از طناب‌ها و تاب‌ها مشغول هنرنمايی می‌گردند؛ در بندبازی سنتی تنها يک بازی‌گر را با يک چوب تعادل می‌بينيم که يک هدف مشخصی دارد و آن عبور از يک خط مستقيم يا طناب ضخيم و طويلی است که از روی دو داربست چوبی عبور می‌دهند.

تماشاگران سيرک، عموماً فاقد نقش و رابطه‌ای نزديک با بازی‌گران هستند. به معنای واقعی تماشاگرند و به‌همين دليل، خودشان را دربست در اختيار بازيگران می‌گذارند. يعنی شيرين‌کاری‌های بازی‌گران است که تماشاگران را به هيجان و تشويق وادار می‌سازد. ولی در بندبازی سنتی قضيه کاملاً برعکس است. تشويق تماشاگران از همان آغاز خود علتی است برای تحريک و هيجان بازی‌گر. آن‌ها هستند که بازی‌گر را به هنرنمايی بيش‌تر وامی‌دارند و بديهی‌ست، اگر ناراضی باشند تکّه می‌پرانند و نيش‌خندزنان می‌گويند: «پهلوان! کمی هم کون‌ات را تکان بده».
اما در ميدان تجمع جنبش سبز ايران که آن‌را تا حدودی به ميدان بندبازی سنتی تشبيه کرده‌ام، تغيير و تفاوت‌هايی نيز به چشم می‌آيند. در دو سوی ميدان، دو نيروی مختلفی ايستاده‌اند با گرايش‌ها و طرزتلقی‌های کاملاً متفاوت از زندگی و روابط سياسی و اجتماعی: نيروهای جامعه‌محور و حاميان ولايت‌محور. هر دو گروه، چشم دوخته‌اند به تنها بازی‌گر يا بنا به اصطلاح رايج، تنها پهلوان ميدان ميرحسين موسوی. مردی که هنوز نمی‌داند «چوب تعادل» را چگونه در دستان خود بگيرد. ترس واهی پهلوان ميدان از آينده که اگر سکندری خورد و فرولغزيد، در آغوش کداميک از دو گروه امت و ملتی که در دو سوی ميدان ايستاده‌اند خواهد افتاد؛ يکی از مهم‌ترين موانع و شايد هم علت اصلی و واقعی عدم تحرک او در صحنه نُخست سياست ايران هست. به‌همين دليل او به‌جای بازی‌گری و هنرنمايی، گاه‌گاهی به موعظه‌گری متوسل می‌گردد و سخن از آرمانی می‌گويد که انگاری پيش از اين پياده و تجربه نشده بودند. می‌دانيد که موعظه‌گری هم در الفبای سياست، آن هم از طرف فردی که خود را برای احراز پُست رياست جمهوری نامزد کرده بود، بدين معناست که ميان منبر و کرسی رياست جمهوری، تفاوتی قائل نيست. تجربه سی سال گذشته نيز نشان می‌دهند که غرض از اين اختلاط قاعده‌گريزی است، هرچند در ظاهر و در بيان، مدافع نظم‌پذيری و قاعده بازی باشند.

واکنش نيروهای سبز در روز عاشورا و در تقابل با نيروهای خشونت‌طلب دولتی، جدا از اين‌که موجب شوک‌زدگی ولی فقيه و حواشی گرديد، بل‌که سبب دست‌پاچگی پهلون بازی و سقوط او در آغوش نيروهای ولايت‌محوری که در زير طناب بازی ايستاده بودند، نيز شد. بيانيه شمارۀ ١٧ محصول چنين سقوطی هست! اما بيان چنين سخنی نه به‌معنای نااميدی‌ست و نه نشانه‌ی خلوص‌نگری. بازی سياسی اُفت و خيز دارد و پيش از اين ماجرا نيز شاهد سقوط بسياری از بندبازان سنتی در نيمه‌های راه بوده‌ايم. منتها موضوعی که تا کنون در جامعه ما سابقه نداشت و انتظار داريم از اين پس اتفاق بيفتد، بايد بکمک پهلوان ما بشتابيم، دست او را بگيريم و تشويق‌اش کنيم تا بازی را منطقی‌تر ادامه دهد. بايد يادآوری کنيم که شمارش آموزش اعداد به شيوه سنتی _‌براساس آن‌چه که در مقدمه‌ی اين نوشته آمده است‌_ به عدد ١٧ منتهی نمی‌شود، عدد ٢٠ هم وجود دارد که روزی همه با هم عليه ولی فقيه دَم بگيريم: خانه «ولی» کسی نيست، خانه ما عروسی است!

کلام آخر را با تأکيدی ويژه بگويم که اميدواری من بی‌دليل نيست! زيرا که آقای موسوی هم منطق بازی را خوب می‌فهمد، و هم خواست جنبش سبز در کل، در سطحی نيست که خارج از طرفيت آقای موسوی باشد. جدا از اين، تلاش و مراجعه او به جامعه‌شناسان آن هم بعد از گذشت دو‌ـ‌سه روز از اعلام نتايج انتخابات در جهت شناخت واقعی هواداران جنبش سبز، دست‌کم بدين معناست که او قاعده بازی را ميان خود و بدنه جنبش در درون جنبش سبز پذيرفته است. متوجه سيگنال‌هايی است که بطور پی‌درپی از جانب قريب به اتفاق نيروهای هوادار جنبش سبز فرستاده می‌شوند:

از زلف برون کنی اگر تاب شوم
بر لب ننهی اگر می ناب شوم
در چشم نياوری اگر خواب شوم
اما...
از دست فروريزی اگر آب شوم!

آشتی ملی یعنی بازی خارج از خیابان ولی مقابل دیدگان مردم!

(نقل از بر ساحل سلامت)
تمام خشونت ها و انچه که دلسوزان را در این روزها مجبور کرده بود که موضع گیری هایی مبنی بر جلوگیری از خشونت و ظلم به مردم داشته باشند، ماحصلش شد بیانیه هفدهم مهندس موسوی. بیانیه ای که  بهانه را از دست آنهایی که دنبال موضع او نسبت به بیگانگان و منافقین می گشتند، خارج می کند و هم حاوی پیشنهاداتی است که جای تامل زیادی دارد. چند وقتی است که موضوع آشتی ملی در صدر و ذیل خبرها موجود است و خبر از تحرکی پشت پرده در این راستا وجود دارد. فعل و انفعالاتی نیز از سوی مخالفین با آشتی ملی و یا کسانی که فعلا ماهیتشان و بقایشان بر خشونت و هرج و مرج در کشور است نیز دیده می شود، که خود گویای اتفاقاتی است که در پس پرده می رود. اتفاقاتی که در چند جمله آخر بیانیه میر حسین نیز وجود دارد.

6a00d8341bf7f753ef00e54f2b3da38833-800wi

نکته ای که هست این بیانیه از معدود نوشته هایی است که به محض انتشار مخالفینی هم پیدا کرد، مخالفینی از دل جنبش سبز که برخی از ایشان در تلاش برای توجیه این سطور نیز بوده اند. راهکارهای پنج گانه این بیانیه که از آن به عنوان رودهای کوچک آب زلال برای پاکسازی رودخانه گل آلودِ فعلی  یاد می شود وراه های احتمالی دیگری که میر حسین ابراز تمایل به  مطرح شدنشان و عملی شدنشان کرده است، جای صحبت و تامل زیادی دارد.

نکته اول اینکه به وضوح خواسته ی -به قول خودشان - ناموسی ِ  آن طرف را پذیرفته تا بتواند از ایشان پاسخگویی و نظارت را طلب کند. پذیرش و به رسمیت شناختن دولت فعلی چیزی است که شاید پیشتر ها در ادبیات های سبز کمتر دیده می شد. این یعنی مادرانه، از ادعای مادری ِ خویش پا پس کشیدن، تا اصل و تمامیت آنچه به آن باور داشته ایم، زیر سوال نرود. این یعنی همان پشت پا زدن به قدرتی که این روزها کم صاحبانش را با فساد همراه نکرده است. این یعنی زبان برنده تری که طلب پاسخگویی و نظارت می کند و از این پس می تواند راحت تر درباره مسائل روز نظر دهد. طبیعی است که اگر وضعیت اینگونه ادامه پیدا می کرد و رییس دولت خود را موظف به پاسخگویی نمی دید، چرا که منتقدانش مشغول بازی در حوزه دیگری بودند، اوضاع اساسی جامعه و کشور به مراتب وخیم تر می شد. وضعیتی که حتی در این بیانیه بارها و بارها بدان اشاره شده و خطر آن هم اینجا و هم نزد دلسوزان دیگری که حتی در این جناح و در این جنبش نیز خلاصه نمی شوند، گفته شده است. این واقعیتی بود که پذیرش این نکته از سوی مهندس موسوی حداقل عقلای آن گروه و منتقدانی  مثل دکتر توکلی، محسن رضایی و … را  آنقدر آزاد می کند که به روال قبلی باز گردند و منتقد اعمال و برنامه ها شوند. اتفاقی که در این هفته های اخیر کمتر در سایت هایی مثل الف و تابناک رخ می داد، و حتی این سایت ها هم توپخانه شان سویش نه همان سوی قبلی، که سوی دیگر را که بخشی از مردم بود، نشانه گرفته بود.

معنای این بخش از بیانیه خط بطلان بر شعار “رای من کو؟”ی جنبش نیست. معنای آن طلب کردن خواسته های اساسی و تاریخی مردمی است که حقشان توسعه و آبادانی است. اگر استفاده از این شعار ره آوردش جز خشونت نیست، پس باید آنقدر منعطف بود که بشود چونان رود که در مسیر خود سرش به سنگ می خورد، راهش را از میان دیگر شعارها و دیگر نظرها باز کند، راهی که بتواند تعدادی بیشتر را با خود همراه سازد. این همان معنای تصمیم در لحظه و زنده بودن را دارد که :

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

نکته دیگر اینکه تا همین جا و تا همین لحظه آنقدر این جنبش دستاورد داشته است، که هر آشتی ملی ای نه به معنای حذف آن که به معنای تطمیع آن است. در واقع طرح آشتی ملی، یعنی پذیرش این واقعیت که گروهی منتقد در داخل کشور هستند که نمی توان آنها را خس و خاشاک خواند و یا با عباراتی سخیف تر و زننده تر چون بزغاله و گوساله طردشان کرد  و این یعنی پذیرش این واقعیت که حاکمیت منتقدان فعال و آگاهی دارند. منتقدانی که راه برون رفت از مسائل را نیز نه در خارج از کشور، نه در انقلاب و نه در خشونت می بینند. منتقدانی که معنای اصلاح را می فهمند. هرگونه آشتی ملی در شرایط فعلی یعنی یک حرکت اصلاحی و رو به جلو. فراموش نمی کنیم که این آشتی بین حاکمیت و بدنه ای از دلسوزان جنش اتفاق می افتد، ان که باید مدارای بیشتری کند نظام است و آنکه فضا را برای گستراندن امید و افزودن بصیرت بازتر خواهد یافت همین گروهی هستند که می خواهند سبز زندگی کنند. اینجاست که پیشنهادات مشترک بین طرح مهندس موسوی و طرح آقای مطهری و دیگر زمزمه های شنیده شده کاملا در راستای مصالح یک جنبش و نیز در راستای مصالح نظام و مردم خواهد بود. آزادی زندانیان سیاسی، ایجاد فضای بازتر رسانه ای و … اتفاقی خجسته و میمون برای این روزهاست که می تواند تا حدودی سطح بازی را از خیابان ها و از خشونت و مقابله رودررو بین مردم فراتر ببرد. اتفاقی که این روزها به شدت بدنه بزرگی از جامعه را با هر طرز فکر و تفکری نگران کرده است.

جملات پایانی بیانیه نیز میثاقی دوباره است با کسانی که ماه هاست با میرحسین موسوی همراه شده اند. طبیعی است اگر قرار باشد آشتی ای صورت بگیرد، میرحسین موسوی در دل مردم است و پای ِ این اشتی نیست. هاشمی، خاتمی و حتی سید حسن خمینی کسانی هستند که باید فضای چانه زنی را باز نمایند. مردم، میر حسین موسوی و اعضای این جنبش راه خویش را از طریق امید و سبز زیستن پیدا کرده اند. آشتی ملی یعنی مدارا و همراهی با مردمانی سبز اندیش. حتی اگر در روی ماجرا هزار و یک قلدر مآبی و گردن کشی را شاهد باشیم.

پی نوشت: بعد از انتشار بیانیه دوستی درباره این بیانیه در گودر اینچنین نوشته بود که: (با کمی حک و اصلاح )

بچه بودین «گرگم به هوا» بازی نمی‌کردید !؟
به این می‌گن «جاده خدا»

یعنی می‌دونیم و می‌دونی وضع خرابه، راه می‌دیم که راحت بیای بیرون!

دوم اینکه با گفتگو و بحث شاید بیشتر بتوان در این باره نوشت. این ماحصل برآورد اولیه ای بود که از خواندن بیانیه و نوشته های سایت های مختلف از وقایع این روزها داشتم. بدون شک جای بحث و نقد و نظر باز است.

درست انتخاب کردند مردم

(نقل از مسعود بهنود)
بیانیه مهندس موسوی را خوانده اید، این یعنی کسی که خشونت در آئین او نیست، انسان صلح است نه عربده جویی در کمین فرصت برای قدرت نمائی کور. این یعنی انسانی که برای دست یافتن به قدرت [حتی به قصد قربت به خدمت] حاضر نیست حقی ناحق شود. این یعنی انسانی که حضور در قدرت و خبر داشتن از پستوهای آن فاسدش نکرده است، و لقلقه زبانش حقوق حاکم و حکومت نیست. مردم برایش اصل است، حقوق مردم. و وقتی از این حقوق می گوید مقصودش حفظ منصب و موقع خود نیست.

بیانیه مهندس موسوی جواب آن هاست که گمان کردند خرخره طرف را زیر دندان دارند به یک فشار کار تمام است. پیام می فرستد که صدای هر دو سو را شنیدم: هم آنان که با رفتاری که با سبعی که در برابر چشم ها آفریدند و رفتاری که با گرفتارشدگان کردند منتهای رحمت خود و عطششان را به قدرت نشان دادند، و هم بلاکشانی که ملامت شنیدند، خون دیدند و خون خوردند، و پایدار ماندند. این پیام در عین حال قوت قلبی است برای همه استواران در صلح و مسالمت.

به گمانم در حقیقت مهندس حرمت همه کسانی را نگاه می دارد که نام وی را بر زبان داشتند وقتی جان دادند. پس در این پیام از خود و از حق خود می گذرد، اما بر سر حقوق آن جان باختگان می ایستد. مهندس می گوید آن ها گرچه فریاد می زدند یا حسین میرحسین، مرا در نظر نداشتند بلکه سرزمین امن و آزاد می خواستند، زندگی انسانوار می خواستند، دوستی طلب می کردند، مهربانی منظورشان بود. در یک کلام همه آن می خواستند که همین قانون بدانان داده است.

گرچه تاکنون هم هر چه توپخانه خشونت طلبان و قدرت پرستان به سوی مهندس پرتاب کرده، جز دروغ و بهتان نبوده است، اما بیانیه امروز نشان داد آن کس که مردم رنج دیده ایران برگزیدند، همه ظرفیت های یک رهنما را دارد. خیراندیش است و دردآشناست. غرور و بدخواهی و کینه در او راه نمی جوید. هدف را گم نمی کند. فرزند زمانه خویش است. آن چهره ای از مسلمانی است که سی سال پیش هم تمامی جامعه را قدرت چندان بخشید که از گردنه های سخت بگذرد. ورنه دجالان و چال دهانان اند آنان که هر شب در آرزوی جنگی می خسبد تا مگر نیاز به رجزخوان و توپچی داشته باشد، شمران تعزیه اند که منفعت خود در اشک و آه درآوردن می بینند بی آن که در زیر جلد اندک ارادتی به کسی داشته باشند،حتی به شمر، تنها در اندیشه وظیفه و دستمزد اند که به هر طریق برسد غنیمت است برایشان.

بیانیه مهندس انسانی تر و بلند مقام تر از هر سخن دیگر در عین صلح اندیشی و خیرخواهی قدرت سبز را نشانه می زند. این قدرت برگرفته از خواست مردم است که به میرحسین امکان می دهد که شرایط بازی را تعیین کند و خطی بکشد که از این پس هر کس آن سوی خط بماند، حجت بر وی تمام است.

وارونه شعاری است که گفته بود اگر موئی از سر محبوب من کم گردد "ما می دانیم و تیغ و رگ های شما". اینک بیانه می گوید وقتی توپخانه هایتان متوقف شود، دست از خشونت طلبی بردارید، بگذارید مردم بر گشته های خود زاری کنند، تیر و توپتان را به انبار برگردانید ما می مانیم و بهار خرم سرزمین مان، با قانون و صلح، بی کینه و بی خشم.

نرمش بدون سازش میرحسین: پایان جنبش سبز در برابر کنار رفتن دولت احمدی نژاد!

(نقل از کلاشينکف ديجيتال)
بیانیه اخیر میرحسین موسوی ، نامزد معترض انتخابات دهم ریاست جمهوری را که به مناسبت حوادث عاشورای تهران صادر شد را می توان در یک کلمه"نرمش بدون سازش" از سوی میرحسین توصیف کرد. 

موسوی سعی می کند با به رخ کشیدن این نکته که "بدون اطلاعیه وبیانیه" هم "مردمی خداجوی به صحنه آمدند و نشان دادند که شبکه های وسیع اجتماعی و مدنی که در طول انتخابات و بعد از آن به صورت خود جوش شکل گرفته است"، به "هواداران نظریه دستگیری فوری موسوی-کروبی" بگوید دستگیری او، کروبی و حتی خاتمی فایده ای برای برای فرونشاندن فتنه بعد از انتخابات خرداد ۱۳۸۸ ندارد.


برخلاف بیانیه های سابق، میرحسین از موضوع "تقلب در انتخابات ریاست جمهوری" سخن نمی گوید، بلکه آشفتگی ها و بحران های امشکلات بر زمین مانده اقتصادی و معیشتی کشور که به دلیل ضعف مفرط دولت روزبروز وخیم‌تر می شود را به رخ مخاطبان خود در نظام می کشد.

موسوی در این بیانیه، نوک حمله خود را متوجه "صداوسیما" کرده است، میرحسین در این بیانیه، دو بار به صراحت، صدا و سیما را با صفت "بی عقل" معرفی می کند، صداوسیمایی که از نظر موسوی مهمترین عامل "به رسمیت نشناختن بحران جدی در کشور است" و تا وجود یک بحران جدی در کشور به رسمیت شناخته نشود، راهی برای خروج از مشکلات و مسائل پیدا نخواهد شد.

 
موسوی برای اولین بار پیشنهاد "آشتی ملی" را می دهد اما بسیار دقت می کند این پیشنهاد آشتی جویانه از نظر هوادارانش، "سازش" تلقی نشود.

موسوی در این باره تصریح می کند:"راه آرام کردن این رودخانه بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان پذیر نیست. اندیشیدن باین گونه راه حلها که عده‌ای توبه کنند و عده‌ای معامله کنند و بده و بستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود عملا به بیراهه رفتن است"

 به نظر می رسد اصلی ترین فراز بیانیه موسوی در اولین گزینه پیشنهادی اش برای رفع بحران موجود نهفته باشد، میرحسین موسوی تلویحا ایده "عدم کفایت سیاسی دولت احمدی نژاد" را به عنوان اولین و مهمترین گزینه پیشنهادی خود برای حل بحران فعلی پیشنهاد می کند.

آن جایی که می نویسد : "اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت‌های غیرمعمول در مقابل کاستی‌ها و ضعف‌هایش نشود و دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است،به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد." معنی این "مسئولیت پذیری و پاسخگویی در برابر مشکلات ایجاد شده" در مقابل مجلس و قوه قضاییه،بعید است مصداقی جز "تصویب عدم کفایت سیاسی در مجلس شورای اسلامی" باشد.

جالب این است که موسوی برای ترغیب تصمیم گیران نظام به عملی شدن این ایده، صرفا این پیشنهاد را "دلسوزانه و حکیمانه" مطرح می کند و برای آسان شدن تحقق ایده عدم کفایت سیاسی دولت احمدی نژاد، اجرای آن را بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و دادوستد سیاسی و ..می داند.
 
 موسوی در این باره نوشته است:همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می‌تواند اجرایی شود.
 
سایر پیشنهادات موسوی همچون آزادی زندانیان سیاسی و اصلاح سازوکارها و قوانین انتخاباتی و رفع محدودیت رسانه ها و...عملا تکرار راه حل های هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸ است و چیزی افزون بر آنها ندارد، نکته دیگر این است که میرحسین بعد از هفت ماه به این نتیجه رسید که "فهرست پیشنهادات خود برای آشتی ملی" را عرضه کند، ولی هاشمی رفسنجانی در اولین تریبون عمومی که بعد از انتخابات پرچالش ریاست جمهوری یافت، پیشنهادات خود را مطرح کرد.
 
به بیان دیگر ، میرحسین پایان "آبرومندانه" جنبش سبز و پایان مسائل بعد از انتخابات را  در گروی کنار زدن دولت محمود احمدی نژاد توسط نهادهای قانونی نظام معرفی می کند.

بیانيه‌ی تازه؛ سؤالات تازه

(نقل از آلترناتیو کيوان حسينی)
یک روز بعد از عاشورا دوستی متحیر بود که چرا حاکمیت و در واقع شخص خامنه ای یک قدم عقب نشینی نمی کند و روز به روز بر شدت برخورد با مخالفان و منتقدانش می افزاید.

پرسیدم کجا عقب نشینی کند؟ بگوید احمدی نژاد رییس جمهور نباشد؟ خودش از قدرت کناره بگیرد؟ از قدرت کناره بگیرد به کجا برود؟ برود توی زندان؟ برود قم؟ برود سوریه یا عراق؟ چکار بکند که مردم دست از اعتراض بردارند؟ و در عین حال احساس نکند که دو روز بعدش کشته می شود؟ کدام آدم عاقلی در موقعیت مشابه دستور می دهد که با تظاهرات مخالفانی که فریاد می زنند مرگ بر تو برخورد نشود؟ کجای دنیا مردم فریاد زده اند مرگ بر تو و طرف به این راحتی کوتاه آمده؟

خوشبختانه حالا جایی برای عقب نشینی پیدا شده. بیانیه موسوی فارغ از کلی گویی ها و مقدمه طولانی و حاشیه های غریبش حداقل چهار خواسته روشن دارد. و یک خواسته قابل تفسیر: خواسته اول در لفافه از خامنه ای می خواهد که حمایت بی چون و چرا از دولت احمدی نژاد را کنار بگذارد. (که البته منطقی این بود که با صراحت بگوید. نه اینکه باز بگذارد هوادارنش تفیسر کنند.)

اما سوال نیمه شب ذهن من باز از شرایطی خیالی اما محتمل ریشه می گیرد. گیرم احتمالش کم باشد اما غیرمنطقی نیست که خامنه ای با هدف بازگرداندن ثبات به جامعه و پایان دادن به زنجیره اعتراض ها قدمی به عقب بردارد و به بخشی از خواسته های موسوی تن بدهد. اینجاست که سوال های تازه خلق می شوند چرا که آن وقت نوبت به موسوی و کروبی و مردم خواهد رسید که عقب نشینی کنند.

از بدبینی شخصی خودم به نتیجه بخش بودن این درخواست های مسالمت جویانه که بگذرم از این سوال نمی توانم بگذرم: اگر موسوی و کروبی عقب نشینی کنند مردم هم عقب نشینی می کنند؟ حداقل گروهی که به صراحت با شعارهایشان نشان داده اند که با بخش هایی جدی از همین بیانیه موسوی هم موافق نیستند، گروهی که به قانون اساسی جمهوری اسلامی و اساس جمهوری اسلامی اعتقادی ندارند، کجای این معادله ایستاده اند؟

بیانيه‌ی موسوی را درست بخوانيم

(نقل از ايمايان)
۱-  بیانیّه‌ی موسوی تمام آن چیزهایی را داشت که برای حفظ نظام، تمام شدن بحران و بازگشت آرامش لازم است به جز یک مورد. و این یک مورد است که کمتر می‌بینم کسی به آن اشاره کند، چه دوستان سبز که بخشهای ملایم این بیانیّه آنها را به واکنشهای منفی یا مثبت انداخته و چه طرفداران حاکمیّت که جرأت اشاره به آن یک مورد را ندارند. این مورد چشم اسفندیار نظام اسلامی و بر هم زننده‌ی آرامش پیش از طوفان در کشور است.

۲- این موارد، مواردی هستند که قضایا را به نفع ادامه‌ی حکومت ولایی و بقای شخص ولیّ فقیه پایان می‌دهند: 

الف: او خواهان آرامش است، پس برای عاشورا اطّلاعیّه نداد.
ب: تبرّی جستن از قدرتهای خارجی و گروهکهای ایرانی خارج از کشور.
ج: تأکید بر هویّت اسلامی.
د: هر گونه حرمت شکنی در روز عاشورا مورد تأیید او نیست.
هـ: دست برداشتن از انکار دولت و پذیرفتن آن.
و: آزادی زندانیان سیاسی نشانه‌ی درایت نظام است.
ز: آزادی مطبوعات، احزاب، تجمّعات و ... نشانه‌ی اقتدار نظام است.

۳- اگر خوب دقّت کنید، موارد بالا را من پیشتر در ضمن ده توصیه به رهبر گفته بودم. امّا با این قید که «اگر طرفدار رهبر» بودم، یعنی تمام ناراستی‌ها را نادیده می‌گرفتم و می‌خواستم «او» به عنوان رهبر و ولیّ فقیه باقی بماند، پس بسیاری مسائل را نگفتم. اصلی‌ترین چالش نظام با منتقدان و چشم اسنفدیار آن «آزادی انتخابات» در ایران است. دولت خاتمی بر سر لایحه‌ی انتخابات بود که به بن بست محض رسید و اعتراض به ردّ همین لوایح در شورای نگهبان از مقدّمات تحصّن و استعفای مجلسیان بود. اینجا خطّ قرمز اوّل و آخر نظام است. نظام موجود بر اساس غربالگری افراد در مرحله‌ی نام‌نویسی و نظارت دقیق استصوابی شکل گرفته است. استصواب یعنی طلب صواب، یعنی ما آنچه صواب و لازم و درست است برای مردم برمی‌گزینیم ولی جوری وانمود می‌کنیم که خودشان برگزیده‌اند تا پز مردم‌سالاری و دموکراسی هم بدهیم. راه‌حلّ دوّم موسوی دقیقاً این است: 

« تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها به نوعی که اعتماد ملت را به یک رقابت آزاد و منصفانه و بدون خدعه و دخالت قانع سازد. این قانون باید شرکت همه ملت را علیرغم تفاوت در آراء و اندیشه‌ها تضمین کند و جلوی دخالت‌های سلیقه‌ای و جناحی دست‌اندرکاران نظام را در همه سطوح منتفی سازد. مجالس اوّلیه انقلاب می‌تواند به عنوان الگویی مورد توجه قرار گیرند.»

اجرای این راه‌حل به معنای این است که تمام افراد با هر اندیشه‌ای بتوانند نامزد شوند و رأی آزادانه‌ی مردم به آنها تعلّق بگیرد. در صورت اجرای چنین قانونی، از افراد حاضر در ساختار سیاسی به نظر من، ده درصد هم باقی نخواهند ماند. مجلس سراپا دگرگونه می‌شود، رئیس‌جمهور عوض می‌شود و مجلس خبرگانی روی کار می‌آید که جایگزین مناسبتری برای سیّدعلی خامنه‌ای خواهد داشت.

۴- داوود میرباقری پی‌داری ساخته بود به نام «گرگها» که در آن حاکم( داوود رشیدی) بیمار شده بود و رو به مرگ می‌رفت و هیچ علاجی هم کارساز نبود، حکیمی حاذق( علی نصیریان) به مداوای او پرداخت و مداوایش نتیجه داد. حاکم هم روز به روز بهتر شد، هم از رفنار ظالمانه‌ی گذشته‌اش فاصله گرفت امّا آخرین توصیه‌ی حکیم این بود که حاکم صندلی قدرت را رها کند ولی او برافروخته شد و نپذیرفت. او به اعمال گذشته‌اش بازگشت و قربانی بیماری عود کرده و دسیسه‌ی اطرافیانش شد. حالا موسوی در هیئت یک سیاستمدار تمام عیار به حاکمیّت می‌گوید خودت را در معرض رأی مردم قرار بده، یعنی به زبان بی‌زبانی:«برو کنار». چون خودشان هم می‌دانند که بدون نظارت استصوابی و دخالت در روند انتخابات، بختی برای ماندن ندارند و گرنه چرا باید چنین کنند؟ اگر آنها می‌پندارند که اکثریّت مردم با آنهاست، استصواب را کنار بگذارند تا هم مهمترین بهانه‌ی مخالفان را از دستشان بگیرند و هم با اکثریّتی حقیقی- و نه رسانه‌ای و حاصل جمع‌آوری مردم در خیابانها-، بر سریر قدرت باقی بمانند. این اتّفاقی است که هیچگاه نخواهد افتاد و این بیانیّه نه راه آخر پیش از فروپاشی بلکه اعلام آغاز فروپاشی نظام تمامت‌خواه است.

بیانیه عاشورای موسوی؛ راه آخر پیش از فروپاشی

(نقل از سيبستان)
بی تردید بیانیه عاشورای موسوی را باید صدای عقلانیت در آشوب بی خردی و جهالت ارزیابی کرد همان آشوبی که طالبان داخلی با اعوان و انصارشان دارند به آن دامن می زنند. طالبان داخلی وسوسه ایستادن تا حذف اخرین مخالف را دارد و از اینکه خود را در موضع قدرت مخرب می بیند حسی شهوتناک دارد. می داند که پایان راه می تواند شکست کامل و نابودی اش باشد اما می خواهد به قیمت نابودی خودش هم که شده شما را نابود کند.

موسوی در برابر گروهی که از هر ادب و اخلاق و فضیلت و انصافی عبور کرده و در نمایشی کامل از لمپنیسم سیاسی فقط ریختن خون مخالف را فریاد می زند یکبار دیگر آرام و متین همه فضایل خویش و جنبش سبز را بر می شمارد و آنها را به بازی منصفانه دعوت می کند. او هم بهانه را از دست مردمخواران می گیرد و از همدستی با بیگانه و گروههای رسوا برائت می جوید و هم در برابر ایشان آینه ای می گذارد تا بدانند با کوفتن مردم و زیرکردن ایشان و بستن راه گفتگو راهی جز تند شدن حرکتها و شورش داخلی باقی نمی گذارند.
 
از گوشه و کنار می شنوم که این بیانیه نشانه خستگی موسوی یا سازش او با حاکمیت است. محسن رضایی هم با اعلامیه ای که داده است در همین خیال است. می گویند همین که رضایی به میدان آمده لابد نشانه این است که هاشمی هم پشت ماجرا ست. پس صحنه گردانی سازش کامل است. من ماجرا را طور دیگری می بینم.

اول باید گفت که سازش اسم اعظم سیاست ورزی است. سازش صدای عقلانیت است. آنهم وقتی شفاف صورت گیرد و با شرایطی مردم مدار. این در بیانیه موسوی هست و اصلا بد نیست. خود او گفته بود که اصل مبارزه نیست زندگی ست. این زندگی است که ادامه دارد. مبارزه برای بازکردن بند از دست و پای زندگی ست. نمی توان برای ابد جنگید. یکبار هشت سال بر این گمان بودیم و آخر هم ناچار شدیم سازش کنیم. این خطا را نباید تکرار کرد. باید راهی برای گفتگو باز گذاشت. پیش از آنکه دیر شود.

دوم اینکه اگر مقصود از سازش بند و بست با سران حاکم است این خطا و بی انصافی بزرگی است. کسی که در بیانیه اش آمادگی خود را برای شهادت اعلام می کند بر سر چه چیزی می خواهد سازش کرده باشد؟ کسی که حاضر است از حق خود بگذرد و بر حق مردم تکیه می کند چه سازشی می تواند کرده باشد؟ کسی که تمام خطاهای درشت طرف مقابل را رو در رو به او می گوید و پیامد روش جاهلانه و متفرعنانه اش را به او گوشزد می کند چه اعتباری در حریف می بیند که بخواهد چیزی از او بگیرد؟ کسی که یک جمله اش می تواند میلیونها نفر را به خیابان بریزد چه چیزی بالاتر از آن می خواهد تا سازش کند و این قدرت را وانهد؟ و کسی که در هفت ماه گذشته هر بار که سخن گفته است خردمندی و آهستگی و سنجیدگی خود را نشان داده است چرا باید یکباره خسته شده باشد و از پیگیری آنچه می خواهد دست بردارد؟

سازشکاری به معنای منفی آن نسبتی است که رقبا و حریفان موسوی می خواهند به او ببندند. آنها کافرانی اند که همه را به کیش خود می پندارند. می خواهند صورت موسوی را بیالایند و آبروی او بریزند تا سیرت او را پنهان کنند و تفاوت او را از حقارتی که خودشان هستند بپوشانند. یا دوستان تندروی هستند که جلوتر از رهبری جنبش می روند و ساده دلانه می خواهند تا آخر بایستند و دنبال انقلاب دیگری هستند.

من فکر می کنم باید به موسوی اعتماد داشت. هیچ دلیلی ندارد که رای اعتمادمان را از او پس بگیریم. او در این هفت ماهه ما را در رای اعتمادی که به او دادیم راسخ تر کرده است. اکنون باید به او اجازه دهیم بر اساس بهترین خرد ممکن موضوعات مذاکره ای را پیشنهاد کند.

همه 5 موضوعی که او برای خروج از بحران پیش می نهد ارزشمند است. او می خواهد حریف در برابر قدرت سبزها تن به اصلاح قانون انتخابات بدهد. همه زندانیان را آزاد کند و از ایشان اعاده حیثیت کند. آزادی نشر و رسانه را گردن نهد و مهمتر از همه قانونی بودن حق تجمع و اعتراض و تشکیل حزب و گروه را به رسمیت بشناسد. اینها بسیار مهم اند. او هوشیارانه تمام ایده های یک دولت مطلوب مردمی را در برابر حریف می گذارد. اگر او تن بدهد که چه بهتر و اگر نه حجت تمام است. او هنوز دارد در چارچوب اصلاح قدم بر می دارد.

ظاهرا بند اول راه حلی که او پیشنهاد می کند است که دوستانی را به گمان انداخته است یا کسانی را مثل محسن رضایی به هوس انداخته تا بیانیه را به نفع آنچه خود می خواهند مصادره کند. اما مفهوم بند اول دقیقا چیست؟

- میرحسین می گوید دولت به خودی خود اعتباری ندارد و حمایتهای رهبری است که آن را سرپا نگه داشته است. می گوید رهبر باید به عزیزکردگی دولت خاتمه دهد و اجازه دهد ساز و کار سیاسی تکلیف او را معین کند. موسوی می داند که به دلیل حمایت آشکار رهبر از دولت است که مجلس در مقابل دولت عاجز شده است و دستگاههای بازرسی و محاسباتی هم نمی توانند کار خود را پیش ببرند. او می خواهد این دولت در قد و قواره خودش در مقابل مجلس و دستگاه قضایی قرار گیرد. می خواهد رهبر کنار بنشیند و بگذارد دولت به محاسبه کشیده شود.

- میرحسین می خواهد چتر قدرت داشتن و پاسخگو نبودن رهبر شامل احمدی نژاد و آخرالزمانی ها نشود. میرحسین مشکل اصلی را در این می بیند که دولت کارگزار رهبر است و از مصونیت سیاسی برخوردار شده است. میرحسین می خواهد این مصونیت برداشته شود. معنای دیگر این حرکت این است که موسوی به رهبر می گوید باید دست از دخالت در امور اجرا بردارد و برود سلطنت اش را بکند. او به رهبر می گوید اگر می خواهد رهبری کند باید از زیر بال و پر در آوردن یک جناح خاص خودداری کند.

- موسوی بروشنی معتقد است، مثل همه ما، که این دولت دولتی بی کفایت است. او با درخواست پاسخگو شدن دولت و برداشته شدن حمایت رهبر از آن راه  . را باز می کند که اهرم های قانونی برکناری دولت فعال شود. او در واقع می خواهد مساله را به جای خیابان در پارلمان حل و فصل کند. نتیجه یکی ست. اینکه او می گوید: «اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و و مجلس را بدهد و اگر بی کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد»، معنای روشنی دارد. هم او و هم ما و هم هاشمی و لاریجانی و رضایی و دیگران می دانیم که دولت کارآمد و باکفایت نیست. او بسادگی می گوید رهبر دست از حمایت غیرمعمول از دولت بی کفایت بردارد تا تکلیف رئیس جمهوری انتصابی را مجلس مشخص کند. او برکناری احمدی نژاد را به دلیل عدم کفایت سیاسی پیشنهاد و پیش بینی می کند. امری که می تواند به یک انتخابات مجدد منتهی شود.
 
برای کسی چون موسوی که به قانون اساسی و ظرفیتهای معطل مانده آن متعهد است و قصد انقلاب ندارد این پیشنهادی هوشمندانه است. اگر این پیشنهاد در کنار چهار پیشنهاد دیگر او پذیرفته نشد آنگاه از برانداختن این نظام سیاسی چاره ای نخواهد بود. راه حل او مثل هر راه حل خوبی برنده-برنده است. مگر اینکه طرف مقابل بازی برد و باخت را انتخاب کند. ممکن است فکر کنید پذیرش این راه حل ها از طرف کسانی که سالهاست عامدانه بر طبل انحصارطلبی می کوبند غیرممکن است. اما به عنوان آخرین راه برای پرهیز از سنگین کردن هزینه ها بی گمان ارزش آزمون دارد.

دروغ‌ها و راست‌هاي بيانيه شماره ۱۷ ميرحسين موسوي

(نقل از  «تردید راهی به دانایی»؛ وبلاگ محمد سرشار)

ميرحسين موسوي با تاخيري 5 روزه نسبت به آشوب روز عاشورا و يک روزه نسبت به راه‌پيمايي اعجاب‌آور و تحسين برانگيز مردم، بيانيه شماره 17 (هفدهم) خود را صادر کرده است. خود اين تاخير در ابتداي امر نشانه اين است که موسوي شخصاً نتوانسته زودتر از 5 روز آشوب‌هاي عاشورا را تجزيه و تحليل و جمع‌بندي کند. بنابرين کاملاً آشکار است که بازداشت‌هاي هفته اخير، هدفمند و دقيق بوده و بال و پرهاي فکري چشم فتنه، به‌درستي چيده شده است. اين گمانه‌زني را، خبر سفر مخفيانه موسوي به شمال کشور و خاموش کردن تلفن همراه و ... نيز تقويت مي‌کند. چرا که او نيازمند محيطي آرام و ايزوله براي فکر کردن بوده است.

همچنين اين تاخير 5 روزه نشان مي‌دهد که بيانيه‌هاي موسوي کاملاً به نرخ روز صادر مي‌شود و اگر راه‌پيمايي ميليوني و کم‌سابقه مردم تهران نبود؛ او به فکر گفتن شهادتين و تولي نسبت به معصومان (ع) و تبري از کفار و مشرکان و اعلام وفاداري به قانون اساسي نمي‌افتاد. به بيان ديگر، موسوي نشان داده تا از خشم مردم نترسد، به فکر ماست‌مالي کژروي‌ها نمي‌افتد.

موسوي در بيانيه شماره 17 خود، دروغ‌ها و راست‌هايي را به هم آميخته است که در پس خود، حقايقي را آشکار مي‌کند:
1ـ موسوي به‌شدت از اجراي قانون درباره خود و کروبي و ديگر سران فتنه مي‌ترسد. اشاره سه باره او به اعدام خودش، ارايه 5 پيشنهاد نرمش‌جويانه براي برون‌رفت از وضع فعلي، اعلام صريح مواضع نسبت به اصول و فروع دين و حکومت، همه و همه، شيوه‌هاي مختلف نمايش اين ترس عميق دروني است.

2ـ موسوي از ادامه روند فعلي نااميد و خسته شده است. او بيانيه خود را با اين جملات به پايان برده است: «به نظر بنده حتی یک جوی کوچک زلال در این بین می تواند مغتنم باشد . ضرورتی ندارد همه بندها با هم شروع شود . مشاهده عزم در این راه بروشنی افق کمک خواهد کرد . و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می تواند اجرایی شود.» اين نخستين‌بار است که موسوي، در واقع عاجزانه از مردم و نظام خواسته است که به جاي برخورد با سران آشوب، فضاي برون‌رفت از وضع موجود آغاز شود. او حتي اين‌بار جرات نکرده مناسبت ديگري را براي فتنه‌گري هواداران خود اعلام کند.

3ـ موسوي از نابودي هراس‌آور وجهه خود در بدنه جامعه عميقاً باخبر شده است و حالا به خوبي مي‌داند که راه‌انداختن راه‌پيمايي‌هايي نظير 25 خرداد، اصلاً در مخيله او و ديگر آشوبگران، محلي از اعراب ندارد. اين ريزش عبرت‌آموز طرف‌داران موسوي در عرض شش ماه، پيش از هر چيز، نمايانگر بي‌عرضگي او در مديريت جنبش‌هاي اجتماعي است. چرا که صرف پياده‌سازي يک الگوي غربي انقلاب رنگي ـ آن هم بدون توجه به اقتضائات بومي ـ هنر چنداني نمي‌طلبد. بي‌تجربگي موسوي در کسب آراي مردم و نخستين تجربه او در شرکت در انتخابات به عنوان نامزد انتخاباتي، يکي از دلايل اصلي ناکارآمدي رهبري آشوب‌هاي سبز بوده است.

4ـ از اين پس، شاهد مظلوم‌نمايي‌ها و پاچه‌خواري‌هاي سران فتنه خواهيم بود. (البته حساب آقاي کروبي جداست!) نامه محرمانه سيد محمد خاتمي به رهبر معظم انقلاب و اعلام پاي‌بندي به اصل ولايت فقيه و قانون اساسي، از نشانه‌هاي اين تغيير رويکرد اساسي است. موسوي در بيانيه 17 خود، اين نرمش يکباره و 180 درجه‌اي را به نمايش گذاشته است. او حتي با فرار به جلو، در اقدامي کاملاً پوزش‌خواهانه، پيش‌نهادهايي را هم براي برون‌رفت از فضاي فعلي ارايه کرده است. اين تاکتيک جديد، تنها و تنها با سرعت عمل قوه قضاييه در برخورد کيفري با موسوي، کروبي، خاتمي، مهدي و فائزه هاشمي و بسياري ديگر از سران فتنه، خنثي خواهد شد. چرا که:
«نفس اژدرهاست؛ او کی مرده است / از غم بی‌آلتی افسرده است» (مولوي)

نامه‌ی محسن رضايی پس از بيانيه‌ی ۱۷ موسوی

محضر مبارك رهبر عظيم الشان انقلاب اسلامي
با سلام وعرض ادب؛
حضور باشكوه و ميليوني و يكپارچه ملت ايران در روز چهارشنبه درخيابان‌هاي تهران و شهرستان‌هاي سراسر كشور، نه تنها شرمندگي ناشي از اهانت به مراسم عاشورا را جبران كرد كه در خنثي نمودن برنامه‌هاي دشمن نيز نقش بي‌بديلي خواهد داشت. يكبار ديگر ثابت شد كه توسل به امام حسين (ع) و ادامه پيروي از مرام و مكتب حياتبخش او، وسيله نجات ملت ايران است.

اينجانب كه از ميدان فردوسي تا دانشگاه تهران در جمع راهپيمايان حضور داشتم شور و احساس خالصانه و عاشقانه مردم نسبت به امام حسين(ع)، ولايت و نظام مقدس جمهوري اسلامي را مشاهده كردم. از همه اقشار و گروه‌هاي سياسي در ميان جمعيت ديده مي‌شد.

بعد از انتخابات، اين اولين بار بود كه ملت ايران يكپارچه و يك صدا ديده مي‌شدند. زنان و مردان و جوانان بسياري را از نزديك مي‌ديدم كه ضمن آنكه از حوادث روز عاشوراي تهران متاثر بودند ولي اشك شوق هم در چشمانشان حلقه زده بود و از اينكه دوباره خود را در پرتو امام حسين(ع) و ولايت يافته‌اند شاد بودند. صحنه تظاهرات ديروز، مصداق بارز پيام وحي بود كه " واعتصموا بحبل الله جميعا و لاتفرقوا ".

اين حادثه مي‌تواند سر آغاز يك تحرك جدي در پيشرفت امور كشور و پايان بخشيدن به نگراني‌ها و ابهامات ماه‌هاي اخير در سرمايه گذاريهاي اقتصادي و ساير فعاليتهاي كشور گردد ولي شك ندارم كه افراط گرايان هر دو طرف، با رفتارهاي نادرست از يك سو و دشمنان كمين كرده ملت ايران با بغض و عصبانيت از سوي ديگر، تلاش خواهند كرد آثار و دستاوردهاي اين حركت عظيم را خنثي كنند.

اينجانب به عنوان سرباز رهبري و ملت ايران ضمن تشكر از مردم و تبريك به جنابعالي، تقاضا مي‌كنم كه تمام فعالان سياسي و بزرگان انقلاب به پيروي از ملت ايران به صورت دسته جمعي در سپاسگذاري از حركت مردم به يك حركت نمادين دست بزنند.

عقب نشيني آقاي ميرحسين موسوي از انكار دولت آقاي احمدي‌نژاد و پيشنهاد سازنده ايشان به اينكه مجلس و قوه قضاييه به وظايف قانوني خود در قبال پاسخگو كردن دولت عمل كنند، هر چند دير هنگام بود ولي مي‌تواند سر آغاز يك حركت وحدت بخش در جبهه معترضين با ديگران باشد.

صدور پيامي از سوي حضرتعالي و يا رهنمودهايي در يك سخنراني مي‌تواند حركت جديدي كه براي وحدت، همدلي، برادري، گذشت و ايثار در جامعه شروع شده را تقويت و استمرار بخشد تا هم كساني كه در جناح‌هاي سياسي اشتباهاتي داشته‌اند از اشتباه خود برگردند و همكاري با يكديگر را آغاز كنند و هم از شروع فعاليت افراط گرايان جلوگيري و دشمن كمين كرده را نا اميد سازند.

از طرف ديگر، نشاط سياسي جديدي همراه با تقويت اعتماد عمومي براي سرعت بخشيدن به فعاليت‌ها و پيشرفت كشور و رسيدن به اهداف چشم انداز ايران ۱۴۰۴ بوجود آيد و در ماه محرم امسال نيز، ديگر بار، مشابه محرم‌هاي دوران انقلاب و دفاع مقدس، فرهنگ عاشورايي در ميان مردم و بزرگان كشور گسترش يابد.

سرباز ملت ايران و جنابعالي
محسن رضايي

بيانيه‌ی میرحسين موسوی به مناسبت وقايع عاشورای تهران

بسم الرحمن الرحیم
السلام علیک یا ابا عبدالله. انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و وال لمن والاکم و عاد لمن عاداکم. فیالیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما

همواره به اینجانب و دوستان گفته می‌شد که اگر شما اطلاعیه ندهید مردم به خیابانها نخواهند آمد و آنان از اعتراضات و مطالبات خود دست برخواهند داشت وآرامش به کشور برخواهد گشت. بنده به عنوان یک همراه جنبش عظیم سبز مردمی با این نظر موافق نبودم و می‌اندیشیدم که تا اصلاحات لازم با تکیه براصول روشن که می توان آنها را از قانون اساسی استخراج کرد، صورت نگیرد‌، آب رفته به جوی باز نخواهد گشت.

برای مراسم عاشورای حسینی علیرغم درخواستهای فراوان، نه جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی اطلاعیه دادند و نه حجت الاسلام و المسلمین خاتمی اطلاعیه صادر کردند و نه بنده و دوستانم. با این وصف یک بار دیگر مردمی خداجوی به صحنه آمدند و نشان دادند که شبکه های وسیع اجتماعی و مدنی که در طول انتخابات و بعد از آن به صورت خود جوش شکل گرفته است، منتظر اطلاعیه و بیانیه نمی مانند. در حالی که مردم نه روزنامه همراه و مشوقی در کنار خود داشتند و نه از صدا و سیما، به عنوان رسانه ای ملی و بی طرف و منصف و عاقل بهره می بردند. باز همه ملت ها و جهانیان شاهد بودند که در میان طوفانی از تهدیدها و تبلیغات و تکفیرها و اهانتها، عزاداران حسینی در این روز مقدس حسین حسین گویان به صورت مسالمت آمیز و بدون شعارهای تند روانه میدانها و مسیرهایی شدند که خود انتخاب کرده بودند و این بار نیز چون دفعات گذشته با اعمال تحریک آمیز مواجه شدند، خشونت های غیرقابل باور چون زیر کردن راهپیمايان، تیراندازی نیروهای لباس شخصی که امروز هویت آنها بر کسی پوشیده نیست و روز بروز پرده از چهره آنان و سرانشان کنار زده می شود، فاجعه ای را آفرید که اثرات آن به این زودی از صحنه سیاسی کشورمان رخت برنخواهد بست.

مشاهده فیلم‌های تکان دهنده عاشورا نشان می‌دهد که اگر شعارها و حرکات جاهایی به سمت افراط غیر قابل قبول کشانده می‌شود، ناشی از به زیر انداختن افراد بی‌گناه از روی پل‌ها و بلندی‌ها، تیراندازی ها و آدم زیر کردن ها و ترورهاست‌. جالب آنکه در بعضی از این فیلم ها دیده شده است که مردم در پشت چهره نیروهای انتظامی و بسیجی مهاجم برادران خود را می‌بینند و در شرایط بحرانی و پر از خشم و هیاهوی آنروز سعی می‌کنند بدانها آسیبی نرسد. اگر صدا و سیما یک جو انصاف و عقل داشت می توانست برای تلطیف فضا و نزدیک کردن مردم به همدیگر گوشه ای از این صحنه ها را نشان دهد. ولی هیهات! جریان روزهای بعد از عاشورا و گسترش دستگیری‌ها و دیگر تمهیدات دولتی نشان می دهد که مسئولان اشتباهات گذشته را این بار در وسعت بیشتر تکرار می‌کنند و آنها می‌اندیشند سیاست ارعاب تنها راه حل است.

گیرم که چند روز با دستگیری‌ها‌، خشونت‌ها، تهدیدها و بستن دهان روزنامه‌ها و رسانه‌ها سکوت برقرار گردید، تغییر قضاوت مردم را نسبت به نظام چگونه حل می‌کنید؟ تخریب مشروعیت را چگونه جبران می‌نمائید؟ نگاه ملامت آمیز و متعجب همه جهانیان از این همه خشونت یک دولت به ملت خود را چگونه تغییر می‌دهید؟ با مشکلات بر زمین مانده اقتصادی و معیشتی کشور که به دلیل ضعف مفرط دولت روزبروز وخیم‌تر می شود چه می‌کنید؟ با چه پشتوانه‌ای از کارآمدی و انسجام ملی و سیاست خارجی موثر، سایه قطعنامه‌ها و امتیازخواهی‌های بیشتر را در سطح بین الملل از سر کشور و ملتمان دور می کنید؟

اینان می اندیشند با عقب راندن نخبگان و روشنفکران و دانشگاهیان و فعالان از صحنه سیاسی خواهند توانست بدون پرداختن ریشه ای به مسائل امروز کشور به دیروز قبل از انتخابات برگردند؟ اما کسانی که تاریخ را خوانده اند و کمی با ماهیت پیچیده جوامع آشنایی دارند می دانند که این تفکر ناشی از یک توهم واقع گریز و پناه بردن به رویکردهای کم عمق و گول زننده است.

بنده به صراحت و روشنی می‌گویم فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد. سخنان روز چهارشنبه میدان انقلاب و قبل از آن نماز جمعه هفته پیش دانشگاه که توسط چهره‌های منتسب به نظام ایراد گردید، نتایج هر نوع اقدام تروریستی را مستقیما به سمت کانون نشانه خواهد رفت و گره مشکل بحران کنونی را نا گشودنی خواهد ساخت. گوساله و بزغاله خواندن بخش عظیمی از جامعه و خس و خاشاک نامیدن آنان و مباح کردن خون عزاداران حسینی فاجعه ای است که هم اکنون توسط افرادی مشخص و صدا و سیما در جامعه رخ داده است. این چه سخنرانی است که از تریبون دولتی مردم را به جنگ با یکدیگر دعوت می کند و یک عده را حزب الله می نامد و عده ای دیگر را حزب الشیطان؟ بارها در یک سخنرانی کوتاه اعلام می‌کند مردم توجه کنید جنگ است! آیا این سخنان دعوت به جنگ و شورش داخلی نیست؟ با توجه به استفاده از اصطلاحات مذهبی و اشاره به آیات و روایات، این مراجع عظام و روحانیون فاضل هستند که می‌توانند بگویند با این گونه اشخاص چه می‌توان کرد؟

آنچه به بنده به عنوان یک فرد کوچک این جامعه مربوط می شود استقبال از هر هجمه‌ای در راه اسلام و کشور عزیزمان است و سخنان چند روز اخیر بنده را به یاد کلام امام رحمه الله علیه می اندازد که «بکشید ما را، ما نیرومندتر می شویم». بنده ابایی ندارم که یکی از شهدایی باشم که مردم بعد از انتخابات در راه مطالبات به حق دینی و ملی خود تقدیم کردند و خون من رنگین تر از آن شهدا نیست.

بنده به صراحت می‌گویم تا وجود یک بحران جدی در کشور به رسمیت شناخته نشود، راهی برای خروج از مشکلات و مسائل پیدا نخواهد شد. عدم اذعان به بحران، توجیه گر ادامه راه حل های سرکوبگرانه خواهد شد. اذعان به وضعیت بحرانی می تواند راه حل را نه در سرکوب که بر سر آشتی ملی قرار دهد. تهمت بی دینی و همراهی با قدرتهای بیگانه مستکبر و افراد بدنام و جریانهای منحوسی چون منافقین به فرض آنکه به حذف فیزیکی تعدادی از خدمتگزاران اسلام و مردم منتهی شود ناشی از چشم بستن به ماهیت مشکلات ملی کشور است. من به عنوان یک دلسوز می گویم منافقین با خیانت ها و جنایت های خود مرده اند، شما برای کسب امتیازهای جناحی و کینه ورزی آنها را زنده نکنید.

من لازم می‌دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم، برهویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تاکید نمایم. ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود . ما پیرو کسی هستیم که در قلمرو وسیع اسلامی ربودن خلخالی از پای یک زن را برنمی‌تابید. ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می‌دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد.

بنده و دوستان عزیزم که امروز بسیاری از آنها در زندانها محبوس هستند پای بندان سرسخت استقلال کشور هستیم و از اینکه بازار اسلامی ما تبدیل به یک بازار مکاره برای کالاهای بیگانه شده است رنج می بریم. ما به شدت با فساد موجود که ناشی از سیاستهای سوء و عدم تدبیر است مخالفیم. ما می‌گوئیم نهاد بزرگ و تاثیر گذاری چون سپاه اگر هر روز چرتکه بیاندازد که قیمت سهام چقدر بالا و پائین رفته نمی‌تواند از کشور و منافع ملی آن دفاع نماید؛ هم خود به فساد کشیده می‌شود و هم کشور را به فساد می‌کشاند. ما می‌گوئیم و حاضریم در مباحثات نشان دهیم که امروز منافع و حقوق مستضعفان و کارگران و کارمندان و سایر اقشار ملت در یک فساد بزرگ در حال غرق شدن است . جنبش سبز مخالف دروغ است و آنرا آفتی خانمان برانداز برای کشور می‌داند و از اینرو دروغ های سیاسی و امنیتی و اقتصادی و فرهنگی و امثال آنرا خطری بزرگ برای کشور می‌دانیم.

ما یک دولت و نظام صادق و رئوف و با شفقت و مبتنی بر آراء مردم می‌خواهیم که به تنوع آراء و عقاید مردم نه به شکل تهدید که بلکه بصورت یک فرصت نگاه کند. ما سرک کشیدن به زندگی خصوصی مردم، تفتیش عقاید، تجسس، بستن روزنامه ها و محدود کردن رسانه ها را مخالف دین مترقی و رهایی بخش خود و مخالف قانون اساسی برآمده از این دین می‌دانیم. ما ضایع کردن یک ریال از بیت المال را در جهت اهداف باندی و جناحی حرام می دانیم و می گوئیم که سند چشم انداز ملی بیست ساله که به تایید همه ارکان نظام رسیده است امروز به یک ورق پاره بی ارزش تبدیل شده است. ما هشدار می دهیم که رقیبان بزرگی در منطقه با رشدهای اقتصادی دو رقمی در حال ظهور هستند و روز به روز قوی تر می شوند . درحالیکه ما متاسفانه از دادن یک بودجه سالانه و نگهداشتن حسابهای ذخیره ارزی و امانت در سپرده‌های مردم و پاسخگویی در مقابل دیوان محاسبات عمومی و مجلس شورای اسلامی عاجز هستیم.

ما نه آمریکایی هستیم و نه انگلیسی‌. تا حال نه کارت تبریکی برای روسای کشورهای بزرگ فرستاده ایم و نه امید یاری آنها را داریم و می‌دانیم با اصالت قدرت در روابط بین اللمل هر کشور به دنبال منافع ملی خود است و ما بیزار از کسانی هستیم که بر عرف و اعتقادات دینی و ملی ملت خود احترام نمی گذارند. و مضحک است که بما تهمت اهانت به قرآن، عاشورای امام حسین یا پاره کردن عکس حضرت امام قدس سره زده شود. مسلما حرمت شکنی اگر در روز عاشورا صورت گرفته باشد مورد تایید ما نیست، اما بدترین نوع حرمت شکنی را کشتن بندگان بیگناه و عزادار در روز عاشورا و در ماههای حرام می دانیم.


اما من برآنم که راه حل مشکلات پیش آمده و بحران موجود چنین است؛ وضعیت کشور امروز چون رودخانه خروشان و عظیمی است که سیلابهای تند و حوادث گوناگون باعث طغیان و گل آلود شدن آن شده است. راه آرام کردن این رودخانه بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان پذیر نیست. اندیشیدن باین گونه راه حلها که عده‌ای توبه کنند و عده‌ای معامله کنند و بده و بستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود عملا به بیراهه رفتن است.

بنده راه حل را در روانه ساختن نهرها و چشمه‌هایی از آب روشن و شیرین به بستر این رودخانه می‌دانم که بتدریج و طی یک فرآیند تدریجی کیفیت آب و وضع رودخانه را تغییر دهد. و نیز اعتقاد دارم که هنوز دیر نشده است و نظام ما آن قدرت را دارد که در صورت تدبیر و در صورت داشتن یک نگاه احترام آمیز و توام با ملاطفت به همه ملت و اقشار آن این مهم را بانجام برساند.  بنده تعدادی از این راه حلها را که چون نهرها و چشمه هایی از آب روشن می‌تواند فضای ملی را تحت تأثیر قرار دهد و اوضاع را به سمت بهبود ببرد، بیان می‌کنم:

۱- اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت‌های غیرمعمول در مقابل کاستی‌ها و ضعف‌هایش نشود و دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است. به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد.

۲- تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها به نوعی که اعتماد ملت را به یک رقابت آزاد و منصفانه و بدون خدعه و دخالت قانع سازد‌. این قانون باید شرکت همه ملت را علیرغم تفاوت در آراء و اندیشه‌ها تضمین کند و جلوی دخالت‌های سلیقه‌ای و جناحی دست اندرکاران نظام را در همه سطوح منتفی سازد . مجالس اولیه انقلاب می‌تواند به عنوان الگویی مورد توجه قرار گیرند.

۳- آزادی زندانیان سیاسی و احیاء حیثیت و آبروی آنها. بنده یقین دارم که این اقدام نه به ضعف که به درایت نظام تعبیر خواهد گشت.  و نیز آگاهیم که جریان‌های سیاسی منحطی با این راه حل مخالف هستند.

۴- آزادی مطبوعات و رسانه ها و اجازه نشر مجدد روزنامه‌های توقیف شده جزء ضروریات روند بهبود است‌. ترس از آزادی مطبوعات باید از بین برود و تجربیات جهانی در این زمینه باید مورد توجه قرار گیرد‌. گسترش کانال‌های ماهواره‌ای و اهمیت یافتن آنها و تاثیرگذاری قاطع این رسانه که بخوبی ناکافی بودن روش‌های قدیمی و محدودیت صدا و سیما را می‌رساند . پارازیت‌ها و محدودیت‌های اینترنتی می‌تواند برای مدت کوتاهی اثرگذار باشد . تنها راه چاره داشتن رسانه هایی متنوع و آگاه و آزاد در داخل کشور است. آیا زمان آن نرسیده است که با اقدامی شجاعانه و ناشی از اعتماد به متفکران و نیروهای خلاق جامعه،  نگاه‌ها را از آنسوی مرزها به شکوفایی خلاقیت سیاسی و فرهنگی و اجتماعی داخلی برگردانیم؟

۵- برسمیت شناختن حقوق مردم برای اجتماعات قانونی و تشکیل احزاب و تشکل ها و پایبندی به اصل ۲۷ قانون اساسی. اقدام در این زمینه که می‌تواند با درایت و همکاری همه علاقمندان به کشور صورت گیرد در طول چند ماه می‌تواند فضایی توام با دوستی و محبت ملی را جایگزین در گیری سازمان بسیج و نیروهای امنیتی با مردم و یا درگیری مردم با مردم نماید.

به بندهای فوق پیشنهادات دیگری نیز می‌توان اضافه کرد. به نظر بنده حتی یک جوی کوچک زلال در این بین می تواند مغتنم باشد. ضرورتی ندارد همه بندها با هم شروع شود. مشاهده عزم در این راه بروشنی افق کمک خواهد کرد. و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می‌تواند اجرایی شود .
Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats