Category Archives: آصف نيکنام

از جنگ سخت تا جنگ نرم؛ بازخوانی رموز خدعه

(نقل از جرس)
جنگِ سخت، تعريفی روشن دارد. صفوف دشمن، مشخص و روشن است. در چنين نبردی، هر دو طرف تکليف خود را می‌دانند. طرفين نيروها و سلاح‌های تهاجمی و تدافعی‌شان را به فراخور ارزيابی از حريف تدارک می‌بينند. اين جنگ سخت است. در چنين جنگی خدعه کردن، يعنی جُستن راهی برای به زانو در آوردن حريفی که اگر قصور کنی ممکن است تو را به زانو در آورد: نيروهای حريف هر لحظه ممکن است بر نيروهای اين سو غلبه کند. نمونه‌های کلاسيک جنگ سخت را همه نيک می‌شناسند. جنگ نرم اما چنين نيست.

تعريف جنگ نرم هم البته مبهم نيست. جنگ نرم، خونريزی ندارد (بنا به تعريف). در جنگ نرم، اسير و گروگان فيزيکی نمی‌گيرند. جنگ نرم، قاعده‌اش ناگزير توسل به شيوه‌های غيرخشن و غيرخونريزانه است. جنگ نرم هم قاعدتاً برای جبهه‌‌ای معنا پيدا می‌کند که می‌داند حريف‌اش همه‌ی ابزارهای اعمال خشونت را در اختيار دارد؛ حريفی که قدرت وارد کردن همه‌ی ضربه‌های مهلک را دارد. حريفی که قوه‌ی قهريه و نيروی سرکوب دارد، حريفی که اسلحه دارد، حريف جنگ سخت نمی‌تواند باشد. توسل به جنگ نرم وقتی موضوعيت پيدا می‌کند که حريف عزم‌اش برای بر هم زدن قاعده‌های منصفانه‌ی بازی جزم باشد: یعنی شطرنج‌ بازی با گوریل!

صحنه‌گردانان وضعيت فعلی سياسی ايران، به ويژه پس از دادگاه‌های سران جبهه‌ی اصلاحات و نيروهای فعال سياسی وفادار به نظام جمهوری اسلامی ثابت کرده‌اند که آن‌ها بدون شک يکی از طرفين جنگ نرم هستند، اما طرف بازی بر هم زن. ولی چه جنگ نرمی؟ اين جنگ نرم، اسم رمزی است برای «انتخابات» و «صندوق رأی». در اين جنگ نرم، حريفِ فاقد سلاح، بی‌بهره از رسانه و معزول از هر قدرتی آرام‌آرام به سوی فتحِ نرم و بدون خون‌ريزی خاکريزهای قدرت می‌رفت (و نبايد می‌رفت). پس با اين حريف جنگ نرم چگونه بايد برخورد کرد؟ با شديدترين نيروها! با بر هم زدن قاعده‌ی «جنگ نرم». بازی‌گردانان به عيان می‌گويند نزاع فعلی و آشوب به پا خاسته، جنگ نرم است، ولی به شيوه‌ای عمل می‌کنند که گويی با «جنگ سخت» رو به رو هستند.

حريفی که امروز در برابر عده‌ای ايستاده است که برچسب جنگاوارن جنگ نرم را خورده‌اند، حريفی است که به زبان و در توصيف رقيب‌اش را برنامه‌ريز جنگ نرم می‌خواند ولی خود به شيوه‌های خشن جنگ سخت متوسل می‌شود اما اين بار در درون مرزهای کشور خود و با پاره‌های تن خود، نه با بيگانه و نه با دشمن. اين جنگ سخت را چگونه می‌توان توضيح داد و چگونه می‌توان توجيهی برای اين بی‌آبرويی تراشيد؟ تنها راهی که وجود دارد اين است که بگويند اين پاره‌های تن، قصد خيانت داشته‌اند. خيانت‌شان چه بوده است؟ برنامه‌ريزی برای براندازی از طريق جنگ نرم. اما چرا قدرت غالب جنگ نرم را با شيوه‌های نرم پاسخ نمی‌دهد؟ چون نه توان‌اش را دارد و نه اراده‌اش را؛ به عبارت دیگر پیشاپيش شکست خورده است و از این شوکت سلیمانی تنها پادشاهی مرده باقی مانده و عصايی پوسیده و موریانه‌خورده‍! برنامه‌گردانان صحنه‌ی اين جنگ سخت و خونين، توصيف‌شان از اين نبرد، توصيف يک جنگ نابرابر و خدعه‌آميز و خيانت‌کارانه است. اما خيانت‌کار واقعی خودِ صحنه‌سازان بودند چون به خشن‌ترين و سخت‌ترين شيوه‌های نبرد متوسل شدند و نمايش «نرمی» دادند؛ چون خود خدعه می‌کردند ولی نمایش سلامت و جوانمردی می‌دادند – و هم‌چنان این نمايش ادامه دارد.

توصيف صحنه‌سازان از وضع موجود، از حريف، توصيفی است روشن (البته پس از کشف رمز از آن): مردم به جنگ نرم آمده بودند؛ مردم، نه نيروهای مرموز و دست‌های پنهان. اين جنگ نرم چيزی نبود جز اراده‌ی تغيير يک قدرت سياسی به شيوه‌ای مسالمات‌‌جويانه و غير خونريزانه. اما پاسخ قلم و کاغذ،‌ پاسخ برگ رأی، پاسخ اعتراض آرام و خاموش، پاسخ نرم‌خويی و نرمی، جنگ بود؛ جنگی درشت و سخت.
 
نيروهای جنگ نرم، بنا به تعريف در متن و بطن جامعه هستند (بر خلاف تحليل توطئه‌انديش و خيال‌باف صحنه‌گردانان دولت فاتح). اگر تحليل صحنه‌گردانان وضعيت سياسی فعلی از اوضاع درست باشد، ناگزير بايد به ستيز متن جامعه بروند و گرنه تحليل «جنگ نرم» تحليلی عبث و باطل خواهد بود. آنها ناگزير خواهند گفت که جنگ نرم را دست‌هايی مرموز اداره می‌کنند که در جامعه نفوذ و رسوخ کرده‌اند (و حتی تا زندان‌های نظام هم رخنه کرده‌اند و زندانيانی را که مبارزان جنگ سخت قدرت به اسارت گرفته بودند، مورد تجاوز و شکنجه قرار داده‌اند). و البته گفته‌اند. اما اين صورت‌بندی وارونه، واقعيت خدعه‌گری آنها را در اداره‌ی اين جنگ سخت، تمام عيار و سنگين را عليه نرم‌ترين خيزش سياسی تاريخ معاصر ايران، پنهان نمی‌کند. خون‌ريزی و خدعه، هميشه خود را رسوا می‌کنند. ستيز با متن جامعه، عاقبتی تلخ و سهمگين دارد. با تحليل نادرست و وارونه شايد بتوان افکار عمومی را فريب داد اما وقتی تحليل از اساس وارونه و مبتنی بر پيش‌فرض‌هايی غلط باشد، حاصل و نتيجه‌اش چيزی جز شکست و ناکامی نخواهد بود. به همان اندازه که پيروزی در جنگ نرم سخت‌تر است، شکست در جنگ نرم سهمگين‌تر و بنيان‌کن‌تر خواهد بود، به ويژه وقتی قاعده‌ی بازی را – قاعده‌ی نرمی، نرمش و «مردمسالاری» را – بر هم زده باشی

رمزگشایی از علوم انسانی: تفاوت خردِ مستقل و خرد مرعوب و مطیع

(نقل از موج سبز آزادی)
عالی‌ترین مقام جمهوری اسلامی یک روز دانشجویان دانشگاه را «افسران جوان» خطاب می‌کند. به فاصله‌ی چند روز، استادان دانشگاه را «فرماندهان جنگ نرم» می‌خواند. در همان جلسه، ايشان از تدریس علوم انسانی ابراز نگرانی می‌کند چون باور دارد که نظریه‌های علوم انسانی باعث رواج مادیگری و انديشه‌های غیر اسلامی می‌شود.

مدتی قبل، در متن اعتراف‌نامه‌ای که نوشته‌ی سعيد حجاریان بود، آمده بود که: «امروزه در هر شهری دانشگاه دولتی و آزاد و پیام نور وخصوصی تا مدارج بالا به  تربیت دانشجو مشغولند بدون آنکه به محتوای نادرست عرضه شده توجهّی کنند». و در همين اعتراف‌نامه، تمام آن‌چه که آقای خامنه‌ای به صریح‌ترین وجهی، شاید برای اولین بار، بیان کرد آمده است. معلوم نيست سعید حجاریان اين‌ها را به آقای خامنه‌ای منتقل کرده بود يا آقای خامنه‌ای بوده است که از سعید حجاریان خواسته این نکات را در اعتراف‌نامه‌اش بگنجاند. هر چه باشد، يک چیز محرز است: اراده‌ی عالی‌ترين مقام سياسی جمهوری اسلامی بر برگزاری آن دادگاه‌ها و محتوای‌اش تعلق داشته است. از همه مهم‌تر، مضمون کیفرخواست‌هاست که گويی برآمده از ما فی الضمیر رهبر بوده است. اما مکنونات قلبی ايشان چیست؟ چه چیز است که علوم انسانی را – و نظريه‌های علوم انسانی غربی را – اين اندازه منفور و خطرناک می‌کند؟

برای یافتن پاسخ اين سؤال و یافتن پاسخ درست این سؤال، باید کمی به عقب بازگشت و اجزای مختلف این پازل را با صبر و حوصله کنار هم چيد. اولین پرسش این است: آيا نظريه‌های علوم انسانی اسباب ترويج مادی‌گری می‌شود؟ آری، بعضی از نظريه‌های علوم انسانی اسباب ترویج مادی‌گری می‌شود. به عبارت دیگر، قلب بعضی از نظریه‌های علوم انسانی، پیام‌آور عبور از دیانت است. اما مگر ترویج شکاکيت و تردید در دیانت در تاریخ اسلام اتفاق تازه‌ای بوده است؟ چرا حالا باید اين اندازه از آن وحشت کرد؟ دوره‌های درخشانی از تاریخ اسلام، دوره‌هایی بوده است که سخنانی از جنس همين سخنانی که اسباب شکاکیت و تردید در اسلام می‌شده، سخت پر رونق بوده است. اما واکنش چه بود؟ در آن دوره‌ها، عمدتاً به جای «مهندسی کردن علوم و دانشگاه‌ها» عده‌ای انديشمند و محقق می‌نشستند و به آن شکاکیت‌ها پاسخ می‌دادند. در فضايی آرام مجادله و مناظره می‌کردند. چرا؟ چون طرفِ مسلمان و مؤمن، خود را ملتزم خرد و عقلانيت می‌ديد و ملازمه‌ای میان عقل و شرع می‌ديد. اين البته سنتی شيعی و متعزلی بود و گرنه سنت‌های اشعری و سنی‌گرايانه‌ی افراطی، روی خودش به خرد و مناظره نشان نمی‌دادند و اساساً بحث‌ها به جدل و گاه تکفیر و تفسیق ختم می‌شد (که همان چيزی است که امروز از زبان رهبر کشور می‌شنویم).

اما، تمام مشکل در علوم انسانی است؟ چه چيزی در علوم انسانی است که مشکل‌ساز می‌شود؟ بنای علوم – مطلق علوم – بر به کار بستن خرد آدمی و ارج نهادن بر اختیار و آزادی اوست. نظریه‌های علوم انسانی قابل سنجش و ارزیابی هستند. هر نظریه‌ای در علوم انسانی – هر اندازه هم که دلربا باشد – در بازاری خريداری خواهد داشت که متاعی دیگر و دلرباتر در آن بازار نباشد. سخنان آقای خامنه‌ای مضمونِ صریح‌اش این است: متاعی که ما تولید می‌کنيم تاب مقاومت در برابر آن متاع را ندارد. آن کالا، بازار کالاهای بی‌کیفیتِ ما را کساد می‌کند. پس بايد آن متاع را از این بازار جمع کرد. بهانه‌اش چیست؟ «ترویج شکاکيت و تردید در مبانی دینی». دقت کنیم که وقتی از ترویج شکاکيت و تردید در مبانی سخن می‌گويیم و مقصر را علوم انسانی قلمداد می‌کنيم، از علم و دانش برای عوام سخن نمی‌گوييم. کسی نظريه‌های علوم انسانی را نه از رسانه‌های رسمی تدريس و القاء می‌کند و نه برای بقال و سبزی‌فروش و نانوا – يا حتی فرماندهان نظامی – جلسه‌های بحث و بررسی علوم انسانی برگزار می‌کند. اين مباحث، خاص دانشگاه و مجلس بحث علمايی است نه کوچه و بازار. مرحله‌ی بعدی اين است که آن‌ها که به آموزش و فراگیری اين نظریه‌های می‌پردازند لابد از لحاظ سنی و عقلی آن مايه از پختگی و بلوغ دارند که بتوانند سره را از ناسره تشخيص بدهند و از آن گذشته، نظریه‌ی مطلوب خود را «اختيار» و «انتخاب» کنند. اين دانشوران و دانشجويان رشيد، نیازی به قیم و بزرگ‌تر ندارند که کسی برای‌اش تشخیص بدهد چه معرفتی برای آن‌ها خوب است و چه معرفتی مضر.

اگر قرار بود پيامبر اسلام هم با همين منطق به علم نگاه می‌کرد، هرگز نباید می‌گفت: «اطلبوا العلم ولو بالصين». و پیشوایان دينی و امامان شیعه نباید می‌گفتند که معرفت و حکمت را حتی در سینه‌ی کافران و منافقان بجوييد. اين عقب‌گرد آشکار از سنت دینی و سنت علمی چه معنايی دارد و از کجا بر می‌خیزد؟

نگارنده بر این باور است که ریشه‌ی این خردستیزی و گلاویز شدن با دانش و دانشگاهيان يک ريشه بيشتر ندارد و آن ستیز به آزادی و انتخاب انسان‌هاست. چه کسی با آزادی و انتخاب آدميان می‌ستيزد؟ کسی که از آن‌ها اطاعت و انقیاد محض می‌طلبد! چه کسی از تشخیص اهل علم هراس دارد؟ کسی که می‌خواهد تشخيص و نظر خود را بر همگان تحمیل کند! و گرنه نظریه‌های علوم انسانی جا را بر کدام معرفت در جهان تنگ کرده‌اند؟ اختیار داشتن، آزادی داشتن، تشخيص مستقل و اثر نگرفته از سياست، قدرت و تبلیغات حکومتی است که اسباب بيم و هراس قدرت سياسی می‌شود و يا از دل اعترافات زندانيان بیرون می‌آيد و يا از سخنرانی‌های مقامات سياسی.

میان آنچه در زندان بر محبوسان فتنه‌های اخیر رفته است و آنچه بر زبان مقامات رسمی کشور جاری می‌شود، پيوند تنگاتنگی هست. یک نمونه‌اش همین سخنانی بود که رهبر کشور در دو مناسبت – یک بار در حضور دانشجویان و یک بار در حضور استادان دانشگاه – بیان کرده است. نمونه‌ی دیگرش، سخنان محمود احمدی‌نژاد در مجلس هنگام پاسخ دادن به اعتراض به وزیر علوم بود. او در دفاع از کامران دانشجو گفت: «پس کسی که با رمز تقلب تهران را به آشوب کشید وزیر شود؟». این تعبیر را تنها یک نفر به کار برده بود: محمد علی ابطحی در اعترافات دادگاه‌اش: «تقلب یک اسم رمز برای آشوب شده بود»!

برای این‌که تصویر کامل شود، خوب است نگاهی بيندازیم به اعتراف‌ها و زندان رفتن فعالان سياسی. شرح اعتراف‌ها و تفسيرهايی را که حاکمیت سياسی از آن‌ها می‌کند، همه شنيده‌ايم. بعضی از کسانی هم که آزاد شده‌اند گفته‌اند که با آن‌ها بدرفتاری نشده است و هیچ شکنجه‌ای نديده‌اند. تنها چیزی که می‌ماند این نکته است که بيرون زندان چه اتفاقی می‌افتد یا می‌افتاد که این زندانيان نمی‌توانستند بیرون زندان به اين جمع‌بندی‌های تازه برسند و حتماً باید به حبس می‌رفتند؟ چه نکته‌ای در این میان هست که حتماً باید این افراد به حبس می‌رفتند؟ کلید این موضوع، باز هم اختيار است و آزادی. در زندان، آزادی و اختيار از زندانی سلب می‌شود. اخبار ناگزیر از صافی دلخواه زندان‌بان و بازجو رد می‌شود (هر اندازه هم که زندان‌بان و بازجو به قول بعضی «دانشگاهی» باشند، باز هم این اتفاق می‌افتد).

زندان، يعنی سلب آزادی و اختيار. زندان، یعنی محدود شدنِ بی‌اندازه‌ی گزينه‌های زندانی، به ويژه وقتی به فکر و تحلیل سیاسی و اجتماعی برسد. اگر قرار بود مردم و به ویژه انديشمندان با حبس – و از دست دادن آزادی و اختيارشان – به این جمع‌بندی‌های عظیم برسند، چرا پیامبر اسلام، هنگام دعوت به دین مردم به حبس و زنجير نمی‌کشید تا خوب به آن‌ها بفهماند که عبودیت خدای احد و واحد و رو گرداندن از عبادت بت‌ها چقدر خوب است؟ دليلی که مسلمانان می‌شنوند این است که مسلمانی به اختیار و آزادی است نه در شرایط بسته و محدود.

در زندان، هر اندازه هم کسی خوش‌رفتاری ببيند – که خروارها شاهد و قرينه بر خلاف‌اش در زندان‌های جمهوری اسلامی به دست آمده است به ويژه اکنون که دستِ «دشمن» هم در کار بوده است – باز هم زندان يعنی سلب اختیار و آزادی. و اين همان چيزی است که هم خلاف شریعت است و هم خلاف عقل. کسی که به زندان برود، بعد از هر جمع‌بندی که داخل زندان به دست آورده است، تازه باید بیايد بیرون و یافته‌های‌اش را بر خردهای مستقل، آزاد و محدويت نديده عرضه کند و حاصل تجربه‌اش را کنار معرفت‌ها و اطلاعاتی بنشاند که گرد رعب و وحشت بر سيما نداشته باشند. از این روست که معرفت زندانی وقتی در ظل قدرت بازجو باشد،‌ معرفتی است ناقص. آزادی، اختیار و استقلال نهیب سر فرود نياوردن به آدمی می‌زند و درس آزادگی می‌دهد.

علم‌آموزی و معرفت‌اندوزی از هر جنس، آدمی را به سوی آزادی و اختيار می‌برد. گويا علوم انسانی در سال‌های اخیر این خاصیت را داشته‌اند که اسباب سر تافتن از عبودیت و اطاعت قدرت مطلقه‌ی سياسی در کشور شده‌اند. برای این‌که بفهميم کنه موضوع چيست، باید التفات داشته باشيم که تنها نظريه‌های علوم انسانی غربی نيستند که مظنون هستند. همين فقه و اصول، همين «قال الباقر و قال الصادق» هم مدت‌هاست که مظنون بوده‌اند. چرا؟ چون اگر علم فقه و دانش شريعت، منجر به اطاعت از قدرت سياسی غالب و ترک اختیار و تشخيص مستقل انسان صاحب خرد شود، باز هم به حصر و سرکوب بايد تن بدهد. کم نبوده‌اند عالمان دینی که (در همین سال‌های اخیر) همین ماجرا بر آن‌ها رفته است. پس مسأله – اصل مسأله – علوم انسانی غربی یا غیر غربی نیست. اصل مسأله، نابود کردن اختيار، آزادی و دانش مستقل از قدرت سياسی است. اصل مسأله، «استخفاف قوم» است و «اطاعت» آن‌ها. و گرنه هر دانشی که منجر به اطاعت شود، ولی رمالی، خرافه‌پردازی و کف‌بینی باشد، مطلوب می‌شود و کسی مروجان این گونه دانش‌ها را به زندان و اعتراف نخواهد کشاند.

فلک به مردم نادان دهد زمام امور
تو اهل فضلی و دانش، همين گناه‌ات بس!

اعترافی رسوا و عبرت‌آموز

(نقل از موج سبز آزادی)
آنچه که در کیفرخواست امروز، آن هم با امضای سعید مرتضوی قرائت شد، نشانه‌ی صریحِ عریان شدن بغض و کينه‌ی دستگاه سیاسی از دانش و دانشگاهیان بود. این‌که ذیل متن کیفرخواست چهارم نام سعید مرتضوی می‌آید، معنای ضمنی‌اش این است که کسی منتظر عزل سعید مرتضوی نباشد: او همچنان می‌ماند! اما کیفرخواست چه؟ و اعترافات چه؟

کلید فهم تمام بازی امروز در سخنانی است که اعتراف سعید حجاریان علیه خود خوانده شده است. سعید حجاریان جدای سوابق سياسی و تشکيلاتی بلند و درخشان‌اش در نظام جمهوری اسلامی، فردی است دانشگاهی و تحصیل‌کرده که درخشش‌های نظری و فکری‌اش بدون شک می‌توانست اسباب افتخار نظام جمهوری اسلامی باشد. این جنس سخنان وقتی منتسب به چنان کسی شود، يک معنا بیشتر ندارد: سعيد حجاریان تبدیل به بلندگویی شده است برای کسی دیگر اما در میان انتقال صدای سخن‌گو، یکی دو کلمه يا جمله هم می‌گوید به اين مضمون: «سخنان این دروغ‌گو را باور نکنید؛ فریب این دشمنان خرد و انسانیت را نخوريد! ما زنده هستیم و معتقدم و ملتزم به آنچه که باور داریم! ما می‌مانیم و اين‌ها می‌روند!»

اين اعتراف‌ها معنايی جز همین‌ها نداشت که نوشتم. چرا؟ چون در متن اعترافات‌اش، سعید حجاریان «اظهار تبرئه» می‌کند! این ادبيات و انشای مغلوط و ضعیف که کاریکاتوری است از ادبیات فخیم و استخوان‌دار سعید حجاریان، نشان می‌دهد که نه نويسنده‌ی متن کیفرخواست، نه عمله‌ی برگزاری دادگاه، نه بازجویان و نه کسانی که بی‌درنگ همه‌ی این متون را در یک خبرگزاری خوش‌نام (!)، منتشر می‌کنند، بهره‌ی چندانی از دانش و سواد ادبی ندارند. اگر داشتند ناگزیر متوجه تفاوت «تبرئه» و «تبری» می‌شدند!

می‌نویسند که: «سعید حجاریان تدریس علوم انحرافی در دانشگاه ها، دسترسی دانشگاهیان به کتب و منابع علمی متنوع، استخدام اساتید تحصیل کرده به خصوص تحصیلکردگان در دانشگاه های خارج را از جمله دلایل آشنایی ایرانیان با دستاوردهای جدید در علوم انسانی می داند و آن را عامل رواج دیدگاه هایی توصیف می کند که با شرایط ایران سازگاری ندارد».

کسی می‌پرسد که «علوم انحرافی در دانشگاه‌ها» چه نوع علومی هستند؟ علوم سياسی؟ علوم اجتماعی؟ تدریس فلسفه‌ی غرب؟ کسی می‌پرسد که وقتی «دسترسی دانشگاهیان به کتب و منابع علمی متنوع» جرم باشد و دانشگاهيان به «کتب و منابع علمی متنوع» دسترسی نداشته باشند، خاصيت آن دانشگاه چیست؟ کسی می‌پرسد که وقتی «استخدام اساتید تحصیل کرده» جرم باشد و ناگزیر اساتید بی‌سواد را استخدام کنند، چه به روز آن مراکز علمی و دانشگاهی می‌آيد؟ به عبارت ديگر، وقتی اين جملات را از حجاریان می‌خوانیم گويی در روز روشن دادگاهی کودکانه‌ای را به تمسخر گرفته است!

در اعتراف‌نامه‌ی حجاریان « از شورای انقلاب فرهنگی و مسئولان آموزش عالی جمهوری اسلامی نیز به دلیل جلوگیری نکردن از دسترسی دانشگاهیان به متون علمی خارجی و تدریس آنها انتقاد» شده است! دقت کنید! «به دلیل جلوگیری نکردن از دسترسی دانشگاهیان به متون علمی خارجی و تدریس آنها»! این از حد باور کردن یا نکردن عبور کرده است: این مسخرگی تمام‌عيار است. دانشگاهی که دسترسی به متون علمی خارجی نداشته باشد و حق تدریس‌شان را هم نداشته باشد، البته که دانشگاه نیست؛ ویرانه‌ای است غم‌زده که باید به جای دانش در آن پيروزی جهالت و نادانی را جشن گرفت. و بازجو، دادگاه‌، دستگاه‌های امنیتی نظام نفهمیدند که با این تعابیر چه حيثیتی از نظام جمهوری اسلامی به باد رفت. افسوس بر آقايان علی لاریجانی و حداد عادل که کارشان تدريس همین متون علمی خارجی بوده است! وای بر سران نظامی که با همین دانشگاه‌ها برکشیده شدند و امروز به علم‌شان می‌نازند!

و اما شاهکار اعتراف حجاریان اين‌جاست: «تدریس نظریه های علوم انسانی در دانشگاه های ایران یکی از عوامل ضایعات و صدمات به اموال عمومی در جریان انتخابات اخیر بوده است»! تدریس نظریه‌های علوم انسانی باعث «ضایعات و صدمات به اموال عمومی» می‌شود! به قدری این جمله شگفت‌آور و عجیب است که حتی نمی‌توان آن را به یک طفل دبستانی نسبت داد. چطور ممکن است تدریس علوم انسانی، باعث تخریب اموال عمومی شود؟ لابد آن مأمور امنیتی نظام که با عصبانیت و خشونت روی سقف خودروی متوقفی می‌پرد یا با باتوم شيشه‌های خودروهای پارک‌شده در کوچه‌ها را نابود می‌کند – و فيلم‌اش هم به وفور از شبکه‌های خبری مختلف دنیا پخش شده است – نظریه‌های علوم انسانی را تدریس کرده است (يا آموخته است)! این اعتراف‌ها – که سندی بی‌آبرويی دادگاه و تنظيم‌کننده‌ی متن کیفرخواست است – بلیغ‌ترين حجت ناکامی بازجویان و برگزار کنندگان دادگاه است. باورتان می‌شود در چهار جلسه دادگاه، اين اندازه تناقض، این اندازه لطیفه‌گویی، اين اندازه وقاحت در این حجم انبوه (کیفرخواست طولانی چهارم را ببينيد) تولید شده باشد؟ شده است! ببینید و باور کنید و از همين امروز عاقبت دانشگاه‌های ایران را به عيان ببینيد!