Category Archives: انوشیروان گنجی‌پور

اسمش را نیاور

انوشيروان گنجی‌پور
حالا دوازده سال و شش ماه است كه گفتار اصلاح طلبی دارد سعی می كند طرف مقابل و به طور خاص خامنه ای را از راه حرف، نامه، نصيحت، فشار افكار عمومی و … پاسخگو كند. آخرين دستاورد اين گفتار همين چند ساعت پيش جلوی چشم ما اتفاق افتاد. می گويم گفتار برای اين كه منظورم فقط آنهايی نيستند كه اصلاح طلب اسم و رسم دار بودند بلكه آن گفتار غالبی ست كه در آن سال ها هر چه بيشتر همه گير شده و كارش به جايی رسيد كه دست كم تا حتا بعد از ۲۲ خرداد تقريباً فصل مشترك تمام جريان های مبارز و معترض سياسی بوده است. بدون اين كه هيچ وقت عدم خشونت، نافرمانی مدنی و امثال آن از مشتی حرف كه دائم تكرار می شدهاند به اصطلاحاتی با معنای مشخص و متناسب با اوضاع ما تبديل بشوند. هنوز معلوم نيست كسانی كه دم از آنها می زنند منظورشان مثلا از نفی خشونت اصلی اخلاقی و بنابراين لايتغير است يا اين كه آن را به عنوان راهبرد و يا تاكتيكی برای مبارزه پيشنهاد می كنند كه ضرورت به كار بستن اش فقط و فقط ناشی از اقتضائات شرايط فعلی ماست و يا تلفيقی از هر دو و در اين صورت به كدام دليل؟ تا بين مسيح و گاندی فرق نگذاريم، عدم خشونت معنای معينی پيدا نمی كند.

اگر قرار باشد با اقتدا به مسيح ما تجسد صلح مطلق و مهر باشيم كه خوب باكی نيست اگر خون ما ريخته شود، گرچه هيچ معلوم نيست اصلاً آيا اين اعتراض و به خيابان آمدن ما با آن جور صلح مطلق طلبی همخوان باشد. وليكن اگر منظورمان از عدم خشونت راه و روشی باشد برای پيروزی با كمترين زيان و به «بهترين» نحو ممكن، يعنی نفی خشونت به عنوان تاكتيك ما در مبارزه، آن وقت وضع فرق می كند. آن وقت مثل هر تاكتيكی بايد آن را به محك موقعيت خودمان و حريف و شرايطی كه هر دو درش هستيم بسنجيم. اگر مدام دم از گاندی و لوتركينگ می زنيم و برايش در فرهنگ خودمان شاهد مثال از سعدی عليه الرحمه دست و پا می كنيم، بايد اول ببينيم ايرانِ الان چه ربطی به هر كدام از آنها دارد.

پيش از هر چيز روشن باشد كه:
۱- سياست به طور اعم عرصهی زورآزمايی است، حالا می خواهيم آن را عرصه ی تجلی زور حاكمان، سياستمداران، صاحبان سرمايه و … بگيريم و يا مثل من عرصه ی تجلی زور مردم. اين نقطه ی شباهت سياست است با جنگ؛ با اين فرق كه اينجا ديگر زور به همان شكل و به صورت بی واسطه در كار نيست. اما بالاخره برنده آنی است كه زورش بر ديگری بچربد. اين كه بازی، بازی شطرنج باشد يا بكس به هر حال آن طرفی می برد كه زورش بيشتر است، منتها در يكی زور بازو و در ديگری زور ذهني.

۲- از اولين سال های اصلاحات يكی از مضمون های ثابت كاريكاتورهای روزنامه های دوم خردادی بازی شطرنجی بود كه يك طرفش شطرنج بازی معمولی بود ولی در طرف ديگر كسی كه هر چه بود، شطرنج بازی نمی كرد. يعنی می خواست با قدرتی غير از قدرت شطرنج بازی كردن و با زوری غير از زور ذهنی اش در بازی، از حريف ببرد. به نظرم جدی گرفتن همين تصوير و فكر كردن به جنبه های آن می تواند تكليف نسبت سياست و خشونت را حداقل به صورت كلی روشن كند. از اين نظر كه، اگر به فرض يك طرف مصّر باشد با طرف مقابل شطرنج بازی كند ولی طرف مقابل به جای هر حركت با مشت به دهان او بكوبد، آيا همچنان نشستن در برابر او و فكر كردن به آرايش مهره ها فايده ای می تواند داشته باشد؟ در اين وضع يا بايد كلاً قيد بازی با چنين موجودی را زد و يا كاری كرد كه او مجبور شود به جای مشت، از راه حركت دادن مهره های شطرنج با شما زورآزمايی كند.

اين كه مردم از فردای انتخابات به خيابان آمده اند يعنی آمده اند تا حريف با ديدن آنها، با لمس زور آنها به شكلی غير از شكل صندوق رای، حساب كار خودش را بكند و مجبور شود به بازی سياست بازگردد و به رای آنها، به عنوان حركتی بقاعده در آن بازی، احترام بگذارد. پس تا همين جای كار نفس اعمال زور خارج از صفحه ی شطرنج خودش خشونت است. برای اين كه در نهايت منظور اين است كه حريف از روی ترس به بازی برگردد. به همين دليل است كه به نظرم سهگانه ی «زور، خشونت و ترس» را نمی توان از هم جدا كرد و مثلا از زور مردم دم زد و باز از نفی مطلق خشونت دفاع كرد. كمی دقت در خود مورد گاندی نشان خواهد داد نفی خشونت او در واقع نامی است برای نوعی خاص از خشونت كه با خونريزی و ضرب و جرح همراه نيست. والا به خيابان آمدن ميليون ها نفر و بالاتر از آن، اعتصاب فراگير و فلج كننده چيزی نمی تواند باشد جز اعمال زور عريان مردم به قصد غلبه بر حريف.

منتها اگر بخواهم خشونت را كلی تر والبته تقليل يافته تر تعريف كنم، می گويم اعمال زوری خارج از چارچوب قواعد عرصه ی زورآزمايي. اگر در شطرنج مشت زدن به حريف توسل به خشونت محسوب می شود و خارج از قاعده، بديهی است كه در بكس همين مشت را دو طرف می زنند و كسی هم از خشونت شان شكايت نمی كند. درست مثل جنگ.

عدم خشونت، به اين دليل سلاح بی همتايی در مبارزه عليه استعمار هند شد كه شالوده ی امپراتوری بريتانيا بر مبنای حكومت قانون استوار بود و اعتصاب و تظاهرات چنين حكومتی را با چنان تناقضاتی مواجه می كرد كه در نهايت مجبور به قبول شكست می شد. هيچ بی دليل نيست اگر رهبر اين مبارزه، گاندی، در انگلستان درس حقوق خوانده بوده. اين كه او بعداً سعی كرد هر چه بيشتر عدم خشونت را به سنت و فرهنگ هند گره بزند از جمله به اين سبب بود كه اين راهبرد را مناسب ترين راهبرد سياسی برای وضعيت خاصی به نام هند، حتا فردای استقلال ، می دانست. 

برگرديم به وضعيت خودمان. مردمی كه به خيابان آمده اند، آمده اند تا با «زورِ» حضورشان حاكميت را مجبور به تن دادن به بازی سياست كنند. اين حكومت مثل بريتانيای اوايل قرن بيستم حكومت قانون نيست كه به زبان حقوقی و از موضع حقوق مردم بتوان با آن زورآزمايی كرد. حتا حكومت شاه هم نيست كه از ترس اربابان خارجی و برای حفظ ظاهر هم كه شده اندكی كوتاه بيايد. اين است كه اگر تا به حال مشت می زده حالا ديگر اصلا به جای بازی شطرنج، شمشير می كشد. در چنين شرايطی عدم خشونت از نوع گاندی چگونه می تواند آن را مجبور به قبول شكست و يا دست كم به بازگشت به بازی شطرنج بكند؟ برای اين كه، نه تنها نفی خشونت از جانب ما او را دچار هيچ محدوديتی در به كارگيری خشونت نكرده بلكه در عمل باعث شده وی ميدان را مناسب تر ببيند و بی هيچ دغدغه ای دستش برای هر جولانی باز باشد. با اين روشی كه در پيش گرفته ايم باعث شده ايم كه همان محدوديت هايی را كه او پيشتر برای خود قائل بوده، ديگر سر راه خود نبيند و با فراغ بال دست به هر كاری بزند. به فرض، او كه تا پيش از اين رويدادها اصرار فوقالعاده ای داشته ظاهری موجه از وضعيت داخلی ايران به نمايش بگذارد اكنون باكيش نيست كه تصاوير قلع و قمع مردم در خيابان ها در سرتاسر عالم پخش شود، من بعد خياليش نيست كه داستان تجاوز در زندان به گوش همه برسد و كم كم همه ی اين كارها را روزانه و به طور عادی انجام می دهد. خلاصه اين كه انگار عدم خشونت ما نه تنها حاكيمت را وادار به دست كشيدن از خشونت نكرده بلكه در عمل اجبارهايی را هم كه تا پيش از اين بر سر راه خود احساس می كرده كم اثرتر كرده است.

اگر بپذيريم كه هم الان كار ما اعمال زور و بنابراين به هر حال اعمال نوعی خشونت است و در نهايت مسئله نه بر سر خشونت يا نفی آن، بلكه بر سر انتخاب در طيفی از انواع خشونت و بسته به شرايط مان است، در چنين شرايطی تن زدن از فكر كردن به و سخن گفتن از خشونتی كه فضا را اشباع كرده، به نام عدم خشونت، نه تنها باعث ادامه ی اين وضع می شود بلكه اين طور ناديده گرفتن آن سبب می گردد دقيقاً آن چيزی كه همه از آن می هراسيم، يعنی خشونت كور ناشی از كينه و نفرت روزی سر باز كند. عاشورا شمه ای از آن خشونت كور و دهشتناك را پيش چشم مان آورد. لحاظ كردن خشونت دستكم در محاسبه هايمان نيست كه ما را در دام حريف وحشی می اندازد، بلكه انفعال كاذب به نام نفی خشونت و، از پس استيصال، دست زدن به اين نوع خشونت كور و ناشی از نفرت همان دامی است كه او برای ما گسترده؛ آنجايی كه به جای نشانه رفتن دشمنان اصلی مردم و مزدوران شان، مردم نادانسته بخشهايی از بدنهی خويش را قربانی كينه ی انباشته در سينه شان می كنند و به عوض همه ی آن مسببان مستقيم و غير مستقيم، به جان سربازان وظيفه ای می افتند كه از محروم ترين قشرهای همان مردم اند و باجبار به خيابان ها آورده شده اند تا سپر انسانی مزدوران حرفه ای باشند.

با اين اوصاف، به گمانم دست كم در نظر گرفتن انواع ديگر خشونت و اعمال حساب شده و محدود آن، تنها راهی است كه می تواند از فوران لجام گسيختهی خشم مردم در هيئت خشونت كور جلوگيری كند. حرف اين است كه عدم خشونتی كه بيشتر به پز فرهنگی نزديك باشد تا به واقعيت مبتلا به ما، يا استفاده از نام آن به منظور سرپوش گذاشتن بر دلايل يا معذوراتی كه در حقيقت اسم ديگری دارند، و به هر حال تلاش برای ناديده گرفتن اين بخش اساسی واقعيت امروز ما در محاسبه هايمان، به گونه ای معكوس خود منجر به تشديد خشونت می شود. تابو ساختن از كلمه ی خشونت بدترين روش برای جلوگيری از خشونت است