Category Archives: عبدالکریم سروش

باغبانا ز خزان بی‌‌خبرت می‌بينم

حرٌ زمانه وهنرمند دلیر و آزاده، محمد نوری‌زاد، باب نقد ناصحانه و نصح ناقدانه رهبری را گشوده است و از اصحاب قلم و اجتهاد خواسته است تا دعوت او را لبیک گویند و به نوبه خود ادای تکلیف و امر به معروف کنند و دفتر انتقاد را کلان‌تر سازند، مگر این آواهای نازک ناقدانه بدل به فریاد شود و پرده گوشی و صفحه وجدانی را بلرزاند و گره از کار فروبسته خلقی بگشاید. 
آقای سید علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی ایران،
صاحب این قلم چند بار با شما با عتاب و درشتی سخن گفته و مذمّت‌ها و ملامت‌ها بر شما باریده و قلم را بر سیاهی‌ها و تباهی‌ها گریانده است اما اینک بر آن است تا خشم خود را فرو خورد و قلم را به جانب دیگر بگرداند و از در ارشاد و نصیحت و انذار و موعظت در آید. و اگر چه به عین الیقین پایان دولت سحر مدت شما را نزدیک می‌بیند، راه نکونامی و نیک‌ سرانجامی را به شما نشان دهد، مگر به جاروب انصاف خانه قدرت را از خاشاک ستم بپیرایید و از خدا و خلق آمرزش و پوزش بطلبید و بند از پای عدالت و آزادی بردارید و زندانیا‌ن استبداد را آزاد و استبداد را (که اعظم منکرات عالم است) زندانی کنید و آب حکمت را به جوی حکومت بازگردانید و بازی سیاست را به قاعده کنید و جامه ریاست را به اندازه ببرید و بقیه دوران زعامت را به توبه و تدارک سپری کنید تا سپید روی به دیدار خدا روید. 
زین کاروان سرای بسی‌ کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی‌ شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
می‌دانم که آزموده را می‌ آزمایم و ‌ای بسا که جز ملامت و خذلان نصیب نبرم، اما با خود می‌‌گویم «نور او نوشد که باشد شعله‌خوار». در گفتن فایده‌ها هست که در نگفتن نیست: گزاردن تکلیف، آگاهانیدن خلایق، عذر تقصیر به پیشگاه خالق، جنبانیدن وجدان مخاطب، گشودن راه آزدگی و شکستن قفل غمناکی و غلامی وافسانه نیک‌ شدن در تاریخ. پس «بیم خسران و خسروانم نیست».
گر چو فرهادم به تلخی‌ جان بر آید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
آقای خامنه‌ای: 
این تجربه نخستین من در گفتگوی نرم با شما نیست. سال‌ها پیش وقتی‌ در نوشته‌یی از روحانیت انتقاد کردم که چرا سقف معیشت را بر ستون شریعت زده‌اند، با عتاب شما رو به رو شدم که در خطابه‌یی بر آن نوشته خرده گرفتید و چون پاسخ آن خرده‌گیری را با کمال ادب و فروتنی در مجله کیان دادم و از فتح باب دیالوگ با رهبری ابراز شادمانی کردم و عتاب تلخ شما را با قند تحمل فرو خوردم که «جور از حبیب خوش‌تر کز مدعی رعایت»، شما در خطابه یی دیگر چنان درشتی کردید و این باب نیم‌باز مخاطبه را چنان غضب‌ناکانه به هم کوفتید که گویی دنده‌ها و دندان‌های مرا می‌شکنید تا به من و دیگران حالی‌ کنید که «شاه با تو گر نشیند بر زمین/ خویشتن ب‌شناس و نیکو‌تر نشین».
رفتار‌های هراس‌آور وزارت اطلاعات از آن پس شروع شد و آنان به بهانه اینکه «تو صدای آقا را هم در آورده‌ای» بر من تنگ‌تر گرفتند و اشتلم‌ها کردند و دشنام‌ها دادند و محرومیت‌ها پیش آورد‌ند و «زور عریان» را که از آستین انصار حزب الله بیرون می‌‌آمد، حوالت من کردند و صریحاً گفتند که تکه‌تکه‌ات می‌کنند و آتشت می‌زنند که تا امروز هم آن گستاخی‌ها ادامه دارد. چندی پیش بود که فرزند مرا، که تنها گناهش فرزندی منست، صدا زدند و به قتل تهدیدش کردند و گفتند آماده شهادت باش چون ممکن است «اسرائیلی‌ها» کارت را بسازند و خونت را به گردن حکومت بیندازند. ممنوع‌التدریس و ممنوع‌الخطابه و ممنوع‌الخروج بودن و سپس اخراج شغلی و کتک خوردن‌ها در تهران و قم ومشهد و اصفهان و خرم آباد و… به جای خود، که از جنس «خشونت نرم»‌اند و از فرط نرمی و نعومت بی‌‌آزار می‌‌نمایند! رنج‌نامه‌های من به هاشمی رفسنجانی مطلقاً بی‌پاسخ ماند. از آن پس زبان در کام بردم و رسم مخاطبه پر مخاطره را فرو نهادم. این‌ها همه در زمستان استخوان سوز انسداد بود. 
خاتمی که آمد گفتم فاتحت است نه خاتمت. باب گفتگو باید گشوده بماند که ضمان حرّیت است و نشان مدنیت. 
او هشت سال رئیس جمهور بود و ما یکدیگر را ندیدیم. از مکر ماکران و طعن‌ طاعنان می‌‌ترسید. به قم رفت و همه‌جا رفت، اما به ملاقات اعظم و افقه فقیهان، آیت الله منتظری رحمة الله نرفت. دست و پایش چنان به زنجیر احتیاط بسته بود که پیوندش با احباب گسسته بود. با این همه من به او نامه‌های گشاده و سر گشاده نوشتم و نقد‌های چالاک کردم و او را از سرهنگی‌های فرهنگی‌ با انگیزه‌های چنگیزی بیم دادم که: «اگر ایران است، اگر ایمان است، اگر کرامت انسان است، اگر عقل و برهان است، اگر عشق و عرفان است، همه دستخوش تاراج و طوفان است. کجاست شیر دلی‌ کز بلا نپرهیزد».
پاسخی نداد، گر چه پاسخی واژگون هم نداد. حکایت حافظ بود و شاه یزد: 
شاه هرموزم ندید و بی‌ سخن صد لطف کرد
شاه یزدم دید و مدحش گفتم و هیچم نداد
به همین دلخوش بودم که اگر رهبری کلاه گوشه به آستین دلبری می‌‌شکند و بر‌تر از سلیمان می‌‌نشیند و با موران سخن نمی‌‌گوید، رئیس جمهوری هست که آشکارا نقد می‌‌شنود و بر نمی‌‌آشوبد و به «آئین گفتگو» روی خوش نشان می‌دهد و به جوانان می‌‌آموزد که نقد آشکار حاکمان هم ممکن است و هم مطلوب. دریغا که او سپر بلای رهبری بود و در نقض پیمان با مردم تا آنجا پیش رفت که «ترک کام خود گرفت تا بر آید کام دوست».
احمدی‌نژاد که به جای خاتمی نشست «ز تاب جعد مشکینش چه خون افتا د در دل‌ها». این بار حتا وسوسه‌یی خرد دل مرا نگزید که نامه یی به وی بنویسم و با او رازی‌ بگشایم. بلی، «ز منجیق فلک سنگ فتنه می‌‌بارید» و کجروی‌ها و بی‌ رسمی‌‌ها طوفان می‌کرد، اما «کی‌ شعر‌تر انگیزد خاطر که حزین باشد» چه جای مکاتبه است با دولتمردی بی‌ تدبیر و دولتی خرافه‌گستر و سفاهت‌پرور که از چاه‌های نفت بر می‌دارد و در چاه‌های جمکران می‌ریزد؟ و قایق خرد خیالات خام خود را با پاروی تائیدات رهبری در دریای مخاطرات بین المللی به یمین و یسار می‌‌راند و به توهم «ظهوری» و فتح الفتوحی قریب الوقوع، انگشت تحریک در چشم خونریز جهان خواران جنگ طلب می‌کند و باکی از ویرانی خاک ایران ندارد. 
***
ایام می‌گذشت و خود را برای نقد و نصیحت رهبری آماده می‌کردم که قصّۀ «وحی و نبوّت» پیش آمد وتهمت تکفیرو غوغای عنیفی که بر سر آن بر آورد‌ند. دست نگاه داشتم و نخواستم شهد کلام را به زهر سیاست بر آمیزم و پا از کفش فقاهت بر نیاورده در کفش ولایت کنم. انتقادات عالمانه را پاسخ گفتم و به قدر مقدور شوخ‌های شبهه را از رخسار رسالت زدودم و حقیقت کلام خدا را که‌‌ همان کلام محمد (ص) ست باز نمودم. غبار آن مناقشات که فرو نشست، برق انتخابات از افق سیاست دمید و چشم‌ها را خیره و دل‌ها را فریفته کرد. امید‌ها زنده و جان‌ها تازه شد. همه جوشیدند و گفتند نوبت آزمودن بخت است و نشاندن عدالت بر تخت. کسی‌ نمی‌دانست که درون پرده چه فتنه‌ها می‌رود و شاخ گستاخ استبداد چشم عدالت را چه زود کورخواهد کرد. نتایج که ازپرده برون افتاد، آشکار شد که دست خیانت در صندوق امانت مردم برده‌اند و دیوی را دوباره بر تخت سلیمان نشانده‌اند و دامادی دروغین را به حجله حکومت فرستاده‌اند و غنیمتی را به غارت ربوده‌اند و پای اهانت بر شرافت مردم نهاده‌اند. خوشبختانه غیرت ملت بر غارت شورید و شیرینی‌ سرقت را در کام راهزنان تلخ کرد. 
مردم «زوال استبداد دینی» را جشن می‌گرفتند و باد و آتش در کار برکندن خیمه استبداد وسوختن ریشه بیداد بودند که مزدوران و شقاوت پیشگان فرمان یافتند تا قتل و شکنجه و شرارت و تجاوز و تطاول را به اوج رسانند و عَلَم شقاوت را بر قلٌه قساوت بر افرازند. گورستان‌ها را پر کردند و زندان‌ها را پر‌تر. اما جنبش فرو ننشست.
دانستید که کار از گلوله پیش نمی‌رود. به تحبیب پرداختید. هر روز به بهانه‌ای جمعی‌ را فرا خواندید و با آنان به سخن نشستید. حتی شاعران شعر به مزد را، مگر آب رفته را به جوی بازگردانید. اما شعار‌های ستم رسیدگان نشان داد که شعورشان بسی‌ بیشتر از این هاست و نارضائی آنان فرا‌تر از آن است که به نوازشی فرو بنشیند. شعار «مرگ بر دیکتاتور» نشان آن بود که جز زوال استبداد و مرگ دیکتاتوری راضی‌شان نخواهد کرد. 
در هنگامه این بیداد و استبداد و در یکی از مجالس لطف و عتاب رهبری بود که جوانی دلیری کرد و وام شجاعت بگزارد و شما را به شنودن انتقاد دعوت و سفارش کرد (محمود حمیدنیا). شما هم خشک و خنک پاسخ دادید که: بلی ما مخالف انتقاد نیستیم، همین و بس. پیدا بود که لغتنامه تنگ رهبری از شرح و بسط واژه انتقاد سخت تهی است و ذهن خو کرده به ستا یش‌ها و نوازش‌های مداحان، تحمل ورود این مفهوم ویرانگر را ندارد. 
آشکار بود و رفته‌رفته آشکار‌تر شد که رهبری هواهای دیگر در سر دارد. نه مشتا ق نقد است نه مشوق ناقدان و خوی نکوهیده استبداد چنان در دماغش متمکن شده است که سیاهی در حبش و سرخی درآتش. 
حدیث تلخ حوادث ایام بعد را چگونه می‌توان نوشت که قلم را نسوزاند؟ اعظم مصائب آن بود که مزرع سبز جنبش را به خون سرخ جوانان آلودید و شمس و قمرِ آن را در بند کردید وآن دوشیر بیشه شجاعت را به زنجیر ستم بستید وآن دوچراغ راه آزادی را در تاریکخانه اسارت نشاندید بدین امید که جنبش فرونشیند و بیداری فرو خسبد و اینک نیز مبتهج و مفتخرید که به عنایت ولی‌ّ عصر فتنه‌گران را محبوس کرده‌اید و بد خواهان را مأیوس و «به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد». جمعی از بهترین فرزندان این آب و خاک اکنون در سیاه چال و زندان‌اند و رنجه و شکنجه می‌‌شوند و تاوان نیک‌خواهی‌‌ها و حق طلبی‌های خود را می‌‌دهند و نجاست و خباثت سفلگان و سفّاکان را به جان می‌کشند تا ردای ریاست و هاله قداست شما آسیب نبیند. 
 بس کنم گر این سخن افزون شود
خود جگر چبود؟ که خارا خون شود 
همین قدر بگویم کاری کرده‌اید که اینک کوچک‌ترین اصلاح به یک انقلاب می‌‌ماند، آیا هنر و حسن تدبیر این نبود که هاضمه مدیریت را، چنانکه هنر همه دموکراسی‌هاست، چندان فراخ و نیرومند کنید که حرکات انقلابی بدل به اصلاح شود؟ 
آیا از ضعف بصیرت و سوء سیاست نبود که با دروغزنی کم‌خرد و فریبکار چون محمود احمدی‌نژاد ابتدا به مغازله پرداختید ودولت او را فخر امت و شرف سیاست وا نمودید وحاشیه‌نشینان درگاه رهبری هم امام زمان را دعا خوان وپشتیبان او دانستند، لکن همینکه رفتار اورا حمل به نافرمانی کردید فرمان حمله به او را صادر کردید؟ جنٌ و انس جمع شدند و به شما گفتند: 
بر تو می‌لرزد دلم زاندیشه یی‌‌
با چنین خرسی مرو در بیشه یی
وشمااز سر رعونت گوش نکردید تا آنجا که: 
سنگ روی خفته را خشخاش کرد
این مثل بر جمله عالم فاش کرد
مهر ابله مهر خرس آمد یقین
کین او مهرست و مهر اوست کین
باری از پس نامه‌نگاری‌های نورانی نوری‌زاد، بجستجو در پایگاه الکترونیکی‌ و دفتر خطابه‌های پیشین شما برآمدم و ازبخت نیک این جملات نادر را یافتم که درین فضای ملول وعبوس، مصلحت اقتضا می‌کند حقیقت انگاشته شود: «البته نباید با مسئولان مبارزه و دشمنی کرد، اما این حرف به معنای‌ انتقاد نکردن و مطالبه نکردن از مسئولان متخلف از جمله رهبری نیست، چرا که می‌‌توان در عین صفا و دوستی‌ انتقاد هم کرد.» (۱۷ مهر ماه ۱۳۸۶ – پایگاه اطلاع رسانی دفتررهبری)
آقای خامنه‌ای،
حالا من از همین سخن ساده و کم جان شما می‌خواهم قلم را جان دهم تا با شما سخنان جانانه بگوید که: 
نه هر کس حق تواند گفت گستاخ
سخن ملکی است سعدی را مسلٌم
سال‌ها پیش دیدم که بر کنگرهٔ ایوان، آنجا که مهمانان را می‌پذیرید کتیبه‌یی نهاده‌اند و این سخنان امام علی‌ را به خط خوش بر آن کنده‌اند: «من نصب نفسه للناس اماما فلیبدأ بتادیب نفسه قبل تأدیب غیره……»: «هر کس بر مسند رهبری می‌‌نشیند، نخست به تأدیب خود بپردازد و سپس به تأدیب دیگران، که معلم خویشتن احترامش بیشتر از معلم دیگران است».
من می‌خواهم شما را در این تادیب کمک کنم.
باور کنید من بر شما رقت بسیار می‌برم که چگونه می‌توانید از گرداب مداحی‌ها طاهر و سالم بیرون بجهید؟ ناز پرورده مدح نرم مداحان آیا طاقت نقد سخت نقادان را خواهد داشت؟ 
نیک‌‌خواهان دهند پند و لیک‌
نیک‌‌بختان بوند پند پذیر
پند من گر چه نیکخواه توأم
می‌‌کند در تو سنگدل تاثیر؟ 
بر رعایایی چون خود و نوری زاد و… هم رحمت می‌برم که چه مایه ناکامی کشیده‌اند و ناراستی دیده‌اند که اکنون کلماتی‌ کم جان را که با کراهت ادا شده‌اند باید به منزله کرامتی آسمانی بر گیرند و در پناه آن خطر کنند و‌ای بسا که ترک جان و سر کنند. غریبا! واعظ مسجد کرامت مشهد را چه افتاده است که خود وعظ کسی‌ را نمی‌‌شنود و قدرت مطلقه ولایت در گوش او چه خوانده است که ناشنوا مانده است؟ 
ای صاحب کرامت! شکرانه سلامت
روزی تفقّدی کن درویش بی‌نوا را
شما که کراراً در خطابه‌های خود برای اعیان حضرت و ارکان دولت به ویژه سفیران و رایزنان و مبلغّان می‌گویید «پیام اسلام را به همه جا برسانید. ما برای جهانیان حرف‌های گفتنی بسیار داریم» آیا نمی‌دانید که سخن بدون مجال نقد، نه گفتنی می‌شود و نه ماندنی. شما و همراهانتان که همیشه یک سو‌یه سخن می‌گوئید و سخن دیگران را نه از نزدیک و نه از دور نمی‌شنوید و اصلا لایق شنیدن نمی‌دانید، کدام حرف گفتنی برایتان باقی‌ مانده است؟ چهار صد سال است که جهان تئوری نقد آزاد و عمل آزادانه نقد را می‌‌آزماید و از برکاتش بهره‌مند می‌‌شود. حالا از شما چه بشنود که ز این بانگ جرس چهار صد سال است پس مانده آید و هنوز سخنان آب ندیده و نقد نشنیده خود را علاج درد‌های جهانیان می‌دانید؟ 
ای کاش نقد‌ها را فقط نشنیده می‌‌نهادید و ناقدان را این همه فرو نمی‌‌کوفتید. 
کارنامه شما در پاسخگو کردن خویش و شنیدن نقد دیگران به هیچ روی درخشان نیست. جوانان و نیکخواهان توصیه‌های شما را بکدام پیشینه و پشتوانه جدی بگیرند؟ در آغاز رهبری که دماغ مرجعیت می‌پختید، فقیهی دلیر مشفقانه و عالمانه شما را پند داد که فروتنی کنید و جامه افتاء بر تن مکنید که «من افتی بغیر علم فلیتبوّأ مقعده من النّار»، صاعقه عذاب چنان بر او نازل شد که دیگر مراجع از بیم سر‌ها در گلیم کشیدند وخائفانه در کنج خاموشی خزیدند. آنچه ولایتی‌ها با آن فقیه اهل بیت کردند ناصبی‌ها با علی واهل بیت نکردند. این پیمانه کوچک تحمل که به نیم‌قطره مخالفت پر می‌شود با سیلاب بی‌امان نقد چه خواهد کرد؟ 
البته در این میان فقیهی زیرک قد علم کرد وسر قدم کرد وجوهر در قلم کردو رساله یی در ولایت مطلقه شما فراهم کرد. مقام رهبری هم کرم کردو اورا به ریاست قوه قضاییه مفتخر ومکرّم کرد. 
از سعیدی سیرجانی نمی‌گویم که او را از جان سیر کردید و به دست «سعید» شقی اسیر کردید و یک چند او را در غل و زنجیر کردید و عاقبت او را هم سرنوشت امیرکبیر کردید، و چون او بسی بسیار، از فروهر‌ها گرفته تا پوینده و سهرابی و تفضلی و زیدآبادی و احمدقابل و… ودریغ از یک جمله توضیح یا استغفار. 
چرا با ناقدان و مخالفان چنین می‌کنید؟ از مقید شدن قدرت مطلقه می‌ترسید؟ مگر آنان جز این می‌‌گویند که بازی‌ سیاست را به قاعده کنید و جامه ریاست را به اندازه ببرید؟ می‌ترسید که دیگر نتوانید با اشاره انگشتی دفتر حیات کسی را ببندید؟ این همه که مردم را در خطابه‌ها به تقوا دعوت می‌کنید، آیا می‌‌شود به انتقاد هم دعوت کنید؟ نقد، تقوای سیاست است و بی‌ انتقاد و مطالبه، تقوا طبلی‌ تو خالی‌ است. مگر علی‌ با مردم خود نگفت: «لا تکفٌو عن مشورة بعدل او مقولة بحق فانی فی نفسی لست بفوق آن نخطی:» از مشورت دادن و حق گفتن با من دریغ نکنید که من بر‌تر از خطا نیست».

 در این روزگار چه حاجت به انوری‌پروری است که چنین با شاعران شب نشینی می‌کنید؟ آیا حافظان زمانه هم راهی‌ به مجالس شما دارند؟ آیا اصلا حافظ‌صفتانی باقی‌ گذشته‌اید؟ شاعران پر گوی دم‌سرد و فصاحت‌فروشان بی‌درد کم نبوده‌اند و نیستند. حافظ را دلیری نقد فقیهان و صوفیان و ریاکاران و تزویرگران و خرقه‌پوشان و زهدفروشان و محتسبان و اوقاف‌خواران و قارونان و گران‌جانان و عبوسان و شحنه‌شناسان، یعنی نقد جامعه دینی زمان، حافظ کرد نه حدیث سرو و گل و لاله و وصف چشم و ابرو و خال و گیسوی نازک‌بدنان و سیمین‌ذقنان.
شما هم بگذارید تا جامعه، حافظان دلیر و نقاد و تزویر ستیز خود را بپرورد حتی اگر در روی شما بایستند و به درشتی بگویند: 
گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
گویید مجلس خبرگان و خبرگان مجلس هستند و «عرایض لازم را به استحضار می‌رسانند». آنان مفلسان منقادند نه مخلصان نقّاد:
 از دلق پوش صومعه نقد طلب مجو
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
دیانت را چرا بهانه خشونت کرده‌اید؟ گفته‌اید «اسلام تازیانه هم دارد» ولی آیا فقط تازیانه دارد؟ عسل‌فروشی چه عیب داشت که سرکه‌فروشی اسلامی دائر کرده‌اید؟ می‌دانم به حافظ ارادتی دارید. پس «ارادتی بنما تا سعادتی ببری». جامعه حافظی به پا کنید: بی‌ریا و پر لبخند. هم کسوتان حلوا خوردۀ خود را بنگرید که کشوری را در ماتم وخرافه و ریا و گزافه غرق کرده‌اند، لبخند را از لب‌ها، معرفت را از مغز‌ها ودلیری را از دل‌ها ربوده‌اند، جلوه می‌فروشند و عشوه می‌خرند، آب می‌دهند و گلاب می‌گیرند، درس غلامی و غمناکی به مردم می‌دهند و تخم تقلید و تزویر می‌پراکنند. 
بنگاه بانگ و رنگ هم اینک خادم طنازی‌ها و گزافه‌پردازی‌ها و شعبده بازی‌های آنان شده است: مدرسه‌ای برای نادانی و مصطبه‌ای برای ثناخوانی و قهوه‌خانه‌ای برای نقّالی و سخنرانی و دغل‌سرائی برای آبروسوزی و حیثیّت‌ستانی. صندوق صوت و صورت را بنگرید که سرای زاغ و زغن و خانۀ تزویر و دغل شده است و از آن جز بانگ تملّق و رنگ تزویر به چشم و گوش نمی‌رسد. نه صدائی از مدارا درآن هست نه سیمائی از مروّت، نه نقدی نه مطالبه‌ای، نه سؤالی نه محاسبه‌ای. درس غلامی می‌دهند و نقد دلیری می‌ستانند. آبرو‌ها می‌برند و دروغ‌ها می‌پراکنند. نیم‌خرده بر خشونت نمی‌گیرند ولی صد آفت در آزادی می‌بینند. از ریختن آبروئی چندان بیم ندارند که نمودن تار موئی. 
 تا بداند مؤمن و گبر و یهود
کاندراین صندوق جز لعنت نبود
خدا را بر رعیّت رحمت آورید و جای این نرم‌تنان گزافه‌گوی را به سخت‌رویان بدهید که با شما درشتی کنند و با خلایق نرمی. با شما سردی کنند و با خلایق گرمی.
آن قدر ارتفاع بگیرید که تیغ تصرف‌تان جامۀ قوای سه‌گانه را چاک نکند اما آن قدر ارتفاع نگیرید که گوش‌تان فریاد مظلومان و صدای ناقدان را ادراک نکند. به شما زبانی توانا داده‌اند تا حق را بگویید و دستی نا‌توان یعنی که دراز دستی نکنید. 
مجلس و دستگاه قضا را به خدمت نگیرید واز آن‌ها رأی و حکم بر وفق مزاج خود طلب نکنید. دستگاه قضا باید پنجه در پنجه رهبری بیفکند و او را در سوء معاملاتش مؤاخذه کند. با این مجلس ذلیل و قضای زبون کدام دادگری و کدام مردم‌سالاری ممکن است؟ و انتخابات چه گرهی از کار ملت خواهد گشود؟ مثلث زر و زور و تزویر یعنی سه برادران لاریجانی را گماشته‌اید تا شما را از شر قضا و قانون وحقوق بشر برهانند؟ خلایق رااز نحوست این تثلیث برهانید وبی‌خطر بر خط راست برانید. چهره قضا وقانون را به آب عزت از غبار ذلت بشویید و از اسب انتخابات فرود آیید و زمامش را بدست مردم بسپارید. 
آقای خامنه‌ای،
ولایت فقیه البته نه شرعاً اعتبار دارد نه عقلاً و کثیری از فقها وعقلا با آن مخالفند اما هرچه هست به معنای ولایت سیاسی ست نه ولایت معنوی، و مفهومی جز ریاست و زعامت فقیه ندارد. امتحان کنید و همین را آشکارا بیان کنید «کافرم گر جوی زیان بینی». تا نا‌آشنایان، «ولایت فقیه» را دیگر عین ولایت باطنی و قداست معنوی نشمارند. دکان این مغالطه را خودتان ببندید. ریاست و سیاست را رنگ قدسی و آسمانی نزنید. صادقانه و آمرانه به صدا و سیما بگوئید تا ازین پس از زعامت فقیه سخن بگوید نه از ولایت او. تا هیچ مؤمنی به هوس ذوب شدن سر در تنور ولایت نکند و در آرزوی شفا یافتن، نیم خورده «ولیّ خدا» را نخورد و «بر زمینی که نشان کف پای توبود» بوسه نزند و برای انتقاد کردن وجدان و ایمانش نلرزد. 
این مغالطۀ کلان را خود از اذهان پاک کنید تا آنچه را به جبر تاریخ یا به سوء اختیار یا از بلندی بخت در دامن ایرانیان افتاده نیکو‌تر بشناسند. 
سخنان شما اگر حجت باشد در عرصه سیاست ست نه در عرصه معرفت، ودیگرچه معنا دارد درباره همه چیز سخن راندن و فقیهان و فیلسوفان و عالمان و مدیران و اقتصاددانان و هنرمندان و دانشجویان و روحانیان و شاعران و فیلمسازان و… را مخاطب قرار دادن و بهمه درس دادن؟» خویش را کامل ندیدن خود کمال دیگر است «مگر نه؟ از همه شگفت‌تر حدیث علوم انسانی و رهنمودهای ناروای شماست که عین نارسایی آگاهی و نا‌پارسایی اندیشه ست. تقوای سیاست که نقد است وتقوای اندیشه که سکوت است وتقوای عمل که مدارا و مروت است از گفتار و کردار و پندار شما غایب است. در سیاست فرا‌تر از نقد می‌نشینید و در خطابه فزون‌تر از دانشتان سخن می‌گویید و در عمل از حریفان ذلت و تسلیم می‌طلبید. 
چه شب‌ها نشستم درین سیر، گم
که دهشت گرفت آستینم که قم
 آقای خامنه‌ای،
با خود می‌اندیشیدم که تفاوت من با شما در کجاست. هر دو ایرانی و مسلمانیم و در دعوی متابعت از پیامبر عزیز اسلام همداستانیم و خیانت به وطن و هلاک حرث و نسل را اعظم گناهان می‌دانیم. فراستِ چندان نمی‌خواست که ببینم اختلاف عمیق در آنجاست که من به قبح ذاتی استبداد معتقد و ملتزمم اما شما استبداد را اگر به خاطر دین و در خدمت نشرو بسط آن باشد، می‌پسندید و می‌پرورید وبا دینداری قابل جمع می‌دانید. بلی نقطه افتراق همین‌جاست و همه رفتار حاکمانه شما بر آن گواست (سخن از وسوسه ثروت و قدرت نمی‌گویم و انگیزه‌های شما را به پرسش نمی‌کشم و بینش سید قطبی شما از دین را هم در شمار نمی‌آورم). بی‌جهت نیست که‌ گاه با یک سخنرانی جان و مال و آبروی کسی را به خطر می‌افکنید (و من خود از قربانیان این صلاح‌اندیشی مستبدانه‌ام و چون من بسی بسیار)، در انتخابات دخالت وتقلب می‌کنید، مجلس را در رایزنی‌های مهم سر جای خود می‌نشانید، اجازۀ تظاهرات آزاد به هیچ گروهی و حزبی نمی‌دهید، به نام دفع تهاجم فرهنگی به روزنامه‌ها تهاجم می‌کنید، قوّۀ قضائیه را معلّق می‌گذارید و بی‌التفات به آن، مخالفان را مجازات و در حصر و حبس می‌کنید، حتی با درویشان که «وفا کنند و ملامت کشند و خوش باشند» وفا نمی‌کنید، به احدی اجازه نقد رهبری را نمی‌دهید، سپاهیان را به عرصه سیاست و اقتصاد می‌کشید، صدا و سیما را مهار می‌زنید، فرهنگ و دانشگاه را امنیتی نظامی می‌کنید، حوزه‌های علمیه دینی و مساجد ومنابر را حکومتی می‌کنید، ناقدان را حتی اگر از مراجع باشند فرو می‌کوبید، زور عریان را به خانه‌ها و خیابان‌ها می‌برید و انصار حزب‌الها را بر‌تر از قانون می‌نشانید و مصونیت قضائی می‌بخشید و…
آخر اگر روزی این آب و خاک به مخمصه‌یی و مهلکه‌یی بیفتد و بیگانگان دست طمع در آن دراز کنند از مجلسیان ذلیل، از دانشگاهیان مظلوم، از نویسندگان شکسته‌دل وشکسته‌قلم، از عالمان بسته‌دهان، از احزاب اخته و مرعوب، از سیاست‌پیشگان بله‌قربان‌گو، از مدیران ناکارآمد، از صدا و سیمای دروغگو، از روحانیان خونین‌دل، از کارگران فقیر، از نوکیسه‌گان فاسد انتظار چه معجزه‌ای می‌توان داشت؟ 
می‌گویید سپاه پاسداران هست، بلی «هیچ شهی چون تو این سپاه ندارد»  ولی کشور پادگان نیست، و همه کارش به قوای قهریه بر نمی‌آید. چه حسنی وهنری دارد تابع الگوی سوریه و لیبی شدن و کشور را به نیروهای نظامی و امنیتی و فراقانونی و… سپردن و در حصاری از عسکریان و لشکریان نشستن و به «نصر بالرعب» دل خوش داشتن؟ 
باور کنید که استبداد ذاتا قبیح است و با دینداری غیر قابل جمع ست و شرّش از هر شرّ دیگری فزون‌تر است. این رذیلت را با فضیلت دفع کنید نه با رذیلت دیگر. «ادفع بالّتی هی احسن السیئة».
به نقد تن دهید. «بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد». استبداد را بکشید و خلقی را زنده کنید. نقد رهبری مقدمه آشتی ملی و نشانه نیرومندی و فروتنی است. آغاز ورود به عرصه مدنیّت و مدرنیّت، و تمرین دلیری و حریّت و نفی غلام‌پروری و عبودیّت است. چیزی را که چندین برکت در آن است چرا از رعیّت دریغ می‌دارید؟
زیرکان اطلاع و اطمینان دارند که همه زجر‌ها و زنجیر‌ها و تجاوز‌ها و تطاول‌ها به علم و رضا و اذن و اشراف شما و لذا گناهش به گردن شماست و به قول سعدی: 
 که گفت ار نه سلطان اشارت کند
که را زهره باشد که غارت کند؟ 
خبر خباثت‌ها و قساوت‌های قصابان شما به توا‌تر رسیده است. آیا تاوان این همه جنایت را می‌توانید بپردازید؟ اگر همه خوبی‌های مملکت محصول رهبری‌های داهیانه و پیامبرگونه شماست چرا زشتی‌های‌اش نباشد؟ قدرت مطلقه مسؤولیت مطلقه می‌آورد. 
مورٌخان آورده‌اند که آغا محمد خان قاجار هم موسیقی می‌نواخت هم زیارت عاشورای‌اش ترک نمی‌شد هم به دستان نامبارک خود سر می‌برید و چشم در می‌آورد. چرا رفتار و کردار شما باید یادآور احوال وی باشد؟ از فقه صفوی آموخته‌اید که با «باغیان ویاغیان» چنین قساوت‌مندانه عمل کنید؟ بد نیست آن فقه را کمی هم به اخلاق بیامیزید و جان و مال و آبروی آدمیان را حرمت بگذارید. زندان‌های شما خبر از خدایی خونخوار می‌دهند که از قتل و تجاوز باکی ندارد و پرده ناموس بندگان را می‌درد. از چنین خدایی به خدای عادل رحیم پناه برید و بر این بی‌رحمی‌ها و جنایات نقطه پایان بگذارید.
 ***
می‌بینم که وام از غزالی و سعدی می‌گیرم و نصیحة الملوک دیگر می‌نویسم و از سلطان تقاضای عدل ورحمت برای رعیت می‌کنم و چه جای شگفتی است؟ نه نظام ما نظامی مردم سالار است نه مردم ما شهروندان حقّ‌مدار. بل همچنان سلطانی داریم و رعیتی. «اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی».
سعدی گفت: «دو چیز حاصل عمر است: نام نیک و ثواب». شما هم برای نام نیک این جهان و پاداش کلان آن جهان، در این «نصیحةالملوک» به عین عنایت بنگرید. ابراهیم نبی از خدا نام نیک می‌خواست: «و اجعل لی لسان صدقٍ فی الآخرین» شما هم که از نام نیک نمی‌گریزید. از صحبت دوستی برنجید که بد را حَسَن و خار را سمن و عیب را کمال و زشتی را جمال می‌نماید.
 کو دشمن شوخ چشم چالاک
تا عیب مرا به من نماید؟ 
من دشمن چالاک شما نیستم اما ناقد بی‌باک شما هستم و در کار شما عیوب بسیار می‌بینم که اگر بنویسم مثنوی هفتاد بل هفتصد من کاغذ می‌شود. من در این مخاطبۀ پر مخاطره آبروی فقر و قناعت را می‌خرم و نام نیک و ثواب می‌طلبم. پروای حقیقت و مصلحت مرا به این خطر می‌خواند که به جای شربت شیرین مدح، داروی تلخ نقد را در کام شما بچشانم. 
 زان حدیث تلخ می‌گویم ترا
تا ز تلخی‌ها فروشویم ترا
بر این رعیّت فرشته‌فطرت رحمت آورید که در چنگال دیو استبداد همچنان اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه ایمان در دل نه نان در سفره، نه دانش در دفتر، نه نشاط عیشی نه درمان دلی. محتسبان لبخندشان را ربوده‌اند و واعظان شحنه‌شناس ایمان‌شان را. مفسدان نان‌شان را بریده‌اند و جاهلان دفتر معرفت‌شان را دریده‌اند. نه رنگ دادگری را می‌بینند نه چهره آزادی را. گران از تکالیف و تهی ازحقوق. 
رهبران‌شان شب و روز ارجوزۀ عدالت می‌خوانند و به دنیا درس مهر و کرامت می‌دهند. اما خود زندان‌ها را از قساوت انباشته‌اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته‌اند. درس غلامی به مردم می‌آموزند و رشته بندگی بر آنان می‌آویزند و در «رسم ناقدکشی و شیوه شهر آشوبی» استادند. صد خرده بر دیگران می‌گیرند و اما خرده‌ای انتقاد بر خود را نمی‌پذیرند. خدا و دیانت را سپر بی‌کفایتی‌های خود نموده‌اند و خود راقوم برگزیده و ولیّ مقرب خدا وانموده‌اند. یحسبون کل صیحة علیهم. هر نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را نوای اهریمن می‌دانند. کار‌شناسان مقدس تراشی‌اند و مهندسان خبره زنجیربافی. قاتلان بی‌باک مروت و سارقان چالاک حریّت. 
بر این بندگان بندی رحمت آورید که چون غلامان غمگین در اسارت ولایت شمایند تا زنجیر غلامی و قفل غمناکیشان بشکند و برق دلیری و شادمانی در چشمان نمناکشان بشکفد.
«یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم»، قومی جامه و نان و جان و جوان‌شان را دادند اما به آنان اجازه یک انتقاد و اعتراض ساده ندادند و جواب مطالبات‌شان را با داغ و درفش آبداده دادند؟ 
«با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل» جواب مراجع را هم با سنگ داد؟ و به همه ناقدان اعلام جنگ داد؟ 
آن کو تو را به سنگدلی گشت رهنمون
‌ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
آقای خامنه‌ای،
حرف جدّی من با شما این است که حرف خود را جدّی بگیرید. حالا که صحبت از نقد می‌کنید، نسیه‌اش نگذارید، آنرا نقد کنید «چون‌که آن را کاشتی آبش بده». تا رعیّت به صداقت شما شهاد ت دهند و از برکات‌اش فایدت برند. از چه می‌ترسید؟ مبادا حشمت و جلالت شما بشکند؟ مگر دل است که شکستنش گناه باشد؟ تازه «از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟» درآن شکستن صد برکت هست: سلامت میهن، سعادت رعیّت، پالایش فرهنگ، نام نیک، شکستن طلسم غلامی و دمیدن روح دلیری، تعدیل انحرافات و تقویم اعوجاجات و تصحیح اشتباهات… از این بیشتر چه می‌خواهید؟ 
 من و دل گرفدا شویم چه باک؟
غرض اندر میان سلامت اوست
از مولوی بیاموزید و چهره متبسّم اسلام باشید، نگذارید نام‌تان در زمرۀ بانیان و حامیان قراءت فاشیستی از اسلام رقم بخورد. «ذاک دعوای و‌ها انت وتلک الایام».
من از نوشتن این نامۀ مشفقانه تنها فتح باب نقد را امید می‌برم و بس و گرنه آنچه باید بر سبیل نقد گفته شود چندان است «که گرصد نامه بنویسم حکایت همچنان آید». دیگران باید از راه برسند و از شما بپرسند دیوار وطن چرا خم شده است و جویبار فرهنگ چرا آلوده است و آسمان آزادی چرا ابری ست و چهرۀ دین چرا عبوس است و کمر عدالت چرا شکسته است وچشم هنر چرا گریان است و دل دانش چرا پریشان است و جان و آبرو چرا این‌همه ارزان است و داعیان شعار نه شرقی و نه غربی چرا در هوس پی افکندن یک «شوروی» دیگرند و هوای سیاست چرا مرگ‌زاست و شکم اقتصاد چرا فربه از اختلاس وحرام است؟ کشتی انقلاب چرا کژ مژ می‌رود و ترکیۀ سکولار چرا از ایران دین‌دار بیشتر دل می‌برد؟ 
و چرا
 جاهلان سرور شدستند و ز بیم
اقلان سر‌ها کشیده درگلیم
می‌توانستم این نامه را نهانی روانه کنم تا «به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد» به دست شما برسد اما روا‌تر دیدم که طبل زیر گلیم نکوبم و صفا را به خفا نپوشم بل بلاغ مبین کنم و بر سر مناره فغان برآورم و «به پیش شحنه بگویم که صوفیان مستند».
به قدر طاقت خشم خود را فرو می‌خورم و با دلواپسی عمیق از آینده کشور و بی‌کفایتی‌های ویرانگر و ایران سوز، صبورانه سرکشی‌های قلم را مهار می‌کنم و درست‌گویی را به درشت‌گویی نمی‌آمیزم و خطاب بی‌عتاب می‌کنم، و سخن به نرمی و آزرم می‌گویم تا دلی را به نصیحت گرم کنم و سلطانی را از سوء سیاست برهانم. 
 پست می‌گویم به اندازۀ عقول
عیب نبود، این بود کار رسول
 نرم گو لیکن مگو غیر صواب
وسوسه مفروش در لین الخطاب
رهبری حق شما باشد یا نباشد، نقد رهبری بی‌شبهه حق مردم است و گوش کردن به نقد آنان تکلیف شما. آنهم در علن نه در خفا. صد محفل و مجلس برای تائید ولایت فقیه بر پا می‌کنید یکی‌ هم برای نقد و آسیب شناسی‌اش بر پا کنید. صد مداح و ثناخوان در روزنامه و صدا و سیما دارید، یک نقاد را هم تحمل کنید. نه فقط تحمل که تشویق کنید تا عیب شما را آشکارا بگویند. زیان نمی‌کنید. خشونت نقد را بچشید، خاصیت‌ها دارد. دانشگاه‌ها را بگذارید حقیقتاً دانش‌گاه و دارالعلم باشند. راضی‌ مشوید که حرامیان و راهزنان دهان و استخوان دانشجویان را بشکنند و چشم‌شان را در آورند. دشنه را به مصاف دلیل نفرستید. بگذارید افکار شاخ یکدیگر را بشکنند. از زوال ایمان جوانان نهراسید. دشمن‌ترین دشمنان ایمان، مستبدان‌اند نه نقادان. به مغرب زمین نگاه کنید. سه‌ قرن است گزنده‌ترین و کوبنده‌ترین مخالفت‌ها و دشمنی‌ها را با دین کرده و می‌کنند، اما دین‌داری معرفت‌اندیش همچنان بالنده و باقی‌مانده است. کلیسا‌ها چراغ‌شان روشن است. کتاب‌های محققانه در تاریخ و فلسفه و علم و دین، بهتر و بیشتر از کشور ما به بازار می‌آیند. عاقبت ماندنی‌ها می‌‌مانند و رفتنی‌ها چون کفی بر آب می‌‌روند. 
دشمنان با انبیا بر می‌‌تنند
پس ملایک رب سلٌم می‌‌زنند
کاین چراغی را که هست او نوردار
از دم و پف‌های دزدان دوردار
آنقدر جامعه را چون کودکی‌تر و خشک نکنید و پستانک ولایت به دهان‌اش نگذارید. خدایی نکنید بل خدا را در میان آورید! هر جا عدالت و خلاقیت و رحمت و حرّیت هست، خدا هم هست. خدایی که ما می‌شناسیم و می‌‌پرستیم موصوف به این او صاف است. جامعه را لبریز از عدالت و رحمت و خلاقیت کنید، خدایی می‌‌شود. به قشور و ظواهر دل شاد مکنید و حقیقت را به مجاز نفروشید. 
«غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد».
آقای خامنه‌ای،
من و شما افسانه می‌‌شویم، اما این نامه‌ها جاودان می‌‌ماند، چون پنجره‌ای به روی آینده و چون آینهِ یی برای آینده گان که چهره ریاست شما را می‌‌نماید و قصه زعامت شما را می‌‌خواند. 
 باری چو فسانه می‌شوی ‌ای بخرد
افسانه نیک‌ شو نه افسانه بد
به منزل نخستین قدم بگذارید و به منزله‌ نخستین قدم، بگذارید این نامه را همگان بخوانند، آن هم به فراغت نه به تشویش، در روزنامه‌ها نه در شب نامه‌ها، در علن نه در خفا. با رعیت فتح باب گفتگو کنید و به آنان جواب علنی بدهید و از «استبداد دینی‌تان» دفاع کنید. این نامه را خود بر مردم بخوانید وگر نه مردم بر شما خواهند خواند که: «من نام لم ینم عنه». از کثرت این گونه نقد‌ها و نامه‌ها نترسید. اگر رشته عدالت محکم شود، عده این نامه‌ها هم کم می‌شود. اگر هم نشد، آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟ کمترین حرمت به حقوق رعیت آن است که سخن‌اش شنیده و سنجیده شود. این باب را گشاده نگاه دارید که صد گشایش در آن است. قدر این قلم‌های بی‌ طمع را بدانید و تا سیلی روزگار در نرسیده حلوای نقد رایگان را نوش جان کنید. 
نه فخری است برای جمهوری اسلامی و نه نام نیکی‌ برای شما که ناصحان نا‌امن باشند. اما اگر باری به صاعقه غیرت یا به سائقه مصلحت، کارگردانان دیوان قضا فرمان یافتند تا صاحبان این قلم‌ها را در بند کنند، بسپارید تا جرم دیگری برای‌شان نتراشند و بر گناه ناکرده‌شان نام گناه دیگر ننهند و برای‌شان جامه تنگ جاسوسی ندوزند و نامه ننگ ناموسی ننویسند. خویشاوندان‌شان را نیز آزار مکنید و همسران و فرزندان‌شان را به سیاه‌چال‌ها مبرید ودر سردخانه‌ها منشانید و دست تجاوز و تطاول در شرافت‌شان دراز مکنید. جوانمردی را به جوانمرگی می‌فکنید. آیا می‌پسندید با فرزندان‌تان چنین کنند؟ 
در پایان، باز هم وامدار گفتمان مهربان سعدی هستم که رعیت‌وار باب نصیحت را با سلطان می‌‌گشود: 
شهی که پاس رعیت نگاه می‌‌دارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانی است 
وگر، نه راعی خلق است زهر مارش باد
که هر چه می‌‌خورد او جزیت مسلمانی ست 
قل اطیعوالله واطیعوا الرٌسول. فان تولٌوا فانما علیه ما حمٌل وعلیکم ما حمٌلتم. وان تطیعوه تهتدوا و ما علی الرٌسول الا البلاغ المبین. هذا بلاغ للنٌاس ولینذروا به ولیعلموا انما هو اله واحد. ولیذٌکٌر اولواالالباب. 
 
اوّل دیماه۱۳۹۰ 
عبدالکریم سروش

نامه‌ی سروش درباره‌ی «جمهوری کافرپرور اسلامی ايران»

خدا نیست، به خدا قسم خدا نیست، نیست
اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می‌آمد و آب در چشم من می‌نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه ای از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن، خشم و درد خود را پیش من بیرون می‌ریخت.
حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر به راه، قانع و متواضع، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده می‌رفت و زیاده نمی‌خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی‌کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار.
ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت، طعمه می‌خواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت‌ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه ای پیش پای او نهادند که: یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما می‌خواهیم بگوی. از او دو چیز ناقابل (!) می‌خواستند: یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش (عبدالکریم سروش) «مردکی» است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی‌ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و…
وحوش ولایت گمان می‌بردند که «حلقه ضعیف زنجیر» را یافته‌اند و آن را زود می‌شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان می‌دهند و پاداش فراوان می‌برند، و چون مناعت و مقاومت حامد، پنجه قساوتشان را شکست، برای شکستن کامل او دست به کار شدند، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند (کمترینش آنکه یک شب تا صبح، برهنه در سردخانه ای، او را لرزاندند و ترساندند و…)
و عاقبت با حالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه، ‌گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی‌تابانه سر را به دیوار می‌کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که به گوشه ای در خارج خزیده است، هنوز کابوس داغ و درفش می‌بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می‌پندارد.
قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم: «خدا از آنان نگذرد.» سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که «آقای دکتر اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست… خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی‌گناه و بی‌پناه زجر می‌بردم و ضجه می‌زدم و از او پناه می‌جستم و آن درندگان بی‌شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می‌گزیدند و می‌دریدند؟ خدای واحد قهار چه می‌کرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار، به نام خدا، در من افتادند و مرا بی‌جان کردند؟…»
می‌گفت و می‌گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی‌کرد. از خدا هم شکوه نمی‌کرد، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.
گویی مرا به چالش می‌کشید، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده‌اند، وجدان و ایمانش را هم لرزانده‌اند، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود: خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را، مرگ را، بی‌پناهی را، شکنجه را، تزویر دینی را، قساوت بی‌امان را، شر عریان را، سبعیت بی‌مرز انسان را، همه را یک جا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.
او به دریا رفت و مرغابی نبود
گشت غرقه، دستگیرش‌ای ودود
من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمی‌رود. دلیری و دلداری دادمش که «بسا کسا که به روز تو آرزومند است». خرم باش که از دست ظالمان رهیده ای. «نجوت من القوم الظالمین». از جهنم گذشته به در آی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. «جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش». از بی‌ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده ای بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی به دست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی‌پناهی و بی‌خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد.
گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان‌تر می‌کند. حیوان‌ها را حیوان‌تر و انسان‌ها را انسان‌تر می‌کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری، درندگیشان را افزون‌تر کرده بود. چون به نام خدا می‌دریدند. چون دریدن را نه بازیچه، نه حق بلکه تکلیف خود می‌دانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین‌اند. آنها هم قتل و غصب و تجاوز را تکلیف خود می‌دانند و برای آن «حجت شرعی» دارند و همین آنان را خطرناک‌تر می‌کند.
گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد، شهید پرور نباشد، نفاق پرور نباشد، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.
گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی‌شرمی‌ها را با خلق می‌گویم. بی‌هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگیتان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبتتان نشاندند. به غربتتان کشاندند و به سوی آینده ای تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگر است:
صدهزاران کیمیا حق آفرید
کیمیایی همچو صبر آدم ندید
فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو «چو خشخاشی بود بر روی دریا»:
سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست
چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل و تجاوز و تطاول و چپاول و غارت و جنایت و مصادره و اعدام و رای دزدی و شهید دزدی و.. کرده‌اند؟
مگر مادران داغدار و پدران سوگوار و فرزندان یتیم و همسران بی‌جفت و زندانیان زخم دیده و خاندان های فروپاشیده کم بوده‌اند؟ به آنان بیندیش وبر آنان رحمت آور. و با رسول علیه السلام بخوان که: خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحّان باش..
از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم:
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
بارخدایا! عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسا و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. «منت پذیر غمزه خنجر گذار» تو اند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می‌کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده ای؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت می‌خواهند. می دانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند «که بلای دوست تطهیر شماست». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خردسوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. می دانم که
گر جمله کائنات کافر گردند
بر دامن کبریات ننشیند گرد
چون
کفر و دین هر دو در رهت پویان
وحده لاشریک له گویان
و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که بر‌تر از شادی و غمی.
حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته ای و «دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی» که عارفان هم از جدائیت شکوه می‌کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته ای که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی‌کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمی‌ریزی… و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده ای و آنان را به سر تازیانه ای نمی‌نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده ای که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی‌ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی‌گیری، مظلومان بی‌خدا را هم مگیر.
می‌بینی که از «منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد» و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو «بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران» کفرپروری و ایمان سوزی می‌کنند و یوسفان را به گرگان می‌دهند و خلقی را به اسارت گرفته‌اند و شرارت می‌ورزند، انصاف ده که «حافظ» قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می‌کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی‌آمیخت. بی‌چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس می‌زند، چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟
بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی‌بینیم و از غایت امور بی‌خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو می‌زنیم و وام خرد می‌گزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمی‌رویم.
بار خدایا! از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین بفرستم.
خداوندا به احسانت به حق نور تابانت مگیر. آشفته می‌گویم که جان بی‌تو پریشان است:
تو مستان را نمی‌گیری پریشان را نمی‌گیری
خنک آن را که می‌گیری که جانم مست ایشان است
وگر گیری ور اندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟
که عاشق هر طرف اینجا بیابان در بیابان است
اسفند ۱۳۸۹
ربیع الاول ۱۴۳۳

نامه‌ی دوم دکتر سروش به رهبر جمهوری اسلامی

فتور در قوه ناطقه (و عاقله؟)
‎ آن قوّت جوانی وان صورت بهشتی‌‌ / ای بی‌خرد تر از من، از دست چون بهشتی‌؟
‎تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی / پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی
 
آقای خامنه‌ای!
‎نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابه‌ای پر خطا بود. لغزش‌های ذهنی‌ و زبانی در آن موج می‌زد. نشان از فتور در قوه‌ی ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سی‌ساله پس از انقلاب به چالاکی از همه‌ی سخنوران پیشی‌ گرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان می‌نمود. در سخن‌اش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته‌اش شلاق می‌زد مرکب سخن رام نمی‌شد. کلمات سرکش و بی‌وقار از قفس مغز بیرون می‌جستند و بر شاخ زبان می‌نشستند. داوری‌های باژگونه تاریخی‌ حفره‌های کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکی‌ بر نیامده در حفره دیگر می‌افتاد. با طلحه و زبیر در می‌پیچید و به جای علی‌ با آنان می‌جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علی‌ در محاصره دشمنان می‌دید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضان عهد ولایت پنداشت.
‎معرکه و مهلکه‌ی غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن می‌گفت نه سخن خوب می‌گفت.نه به نقل وفا می‌کرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده‌ی تاریخ کند و شخصیت‌های خفته را بر انگیزد و بیازارد و به آنان نقش‌های مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه‌ی خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام، حق و باطل را در نزدیکی‌ و دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته‌ی مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.
‎آقای خامنه‌ای!
‎وقتی‌ بر سر کار آمدید، در خیال، شریعتی‌ غرب‌ندیده‌ای را می‌دیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمی‌داند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. می‌گفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالباً تاریخ نمی‌دانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهل‌ترین کسان برای ریاست‌اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی، شما را به سوء تدبیر و ستمگری کشاند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیر و زندان افتادند و نظم ملک پریشان شد و بانگ بینوایان بر آمد و دست تطاول حرامیان در اموال و نفوس بی‌گناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه‌ی ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده‌اند و روح خسته و خواب آلوده‌ی تاریخ در نیمه‌شبی‌ تاریک، کلید این ملک را ناسنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجره‌ی خبیثه‌ی استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامی‌ را تلخ نکند. به دعا با خدا می‌گفتم ایرانی‌ را از هلاکت و سلطانی را از سوء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت‌تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمی‌رود. سال‌ها نیک‌خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تأثیر بستم، اما «از قضا سرکنگبین صفرا فزود» و بیمار رنجورتر شد. بیمار ما خیال‌اندیش شده بود. نصیحت‌ها را دروغ و دغل‌بازی و نقدها را توطئه و براندازی می‌دید وجرم‌های جاسوسی و ناموسی برای ناقدان می‌تراشید و آنان را به زجر و زنجیر می‌کشید. مداحان را می‌خرید و نقادان را می‌درید و رقیبان را سر می‌برید. و چندان که نقد و نصیحت‌ها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه این‌که:
‎هر درونی که خیال اندیش شد / چون دلیل آری خیالش بیش شد؟
‎پس در وعظ و نصیحت بسته شد / امر «اعرض عنهم» پیوسته شد
‎پس به حکم خدا و خرد، اعراض کردیم و اعتراض کردیم.
‎سوء تدبیر و طغیان ستم و زوال عدالت و بحران مدیریت و تراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد. ولایت معنوی که از ابتدا نداشت، ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم می‌داند، تاریخ را هم کج می‌خواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمی‌راند. از میوه‌ی ممنوعه‌ی ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بی‌پناه، ایستاده است تا کی‌فرمان «هبوط» در رسد و راهی زمین شود.
‎و اینک ای «رهبر معظم» ! من به شما می‌گویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمی‌شنوید؟
‎خوش‌تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای ناباندام ریاست را از تن بیرون کند‌ و چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگی‌ کند و برادرکشی‌ هابیل و قابیل را ببیند‌ و رازدان تاریخ شود. بدین سان، دست کم، خطیبی باقی‌ می‌ماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند، مگر دیگر بار با کرامت و رخصت مردم در «مسجد کرامت» تردد کند و به شکرانه‌ی سلامت «درویشان بی‌نوا را تفقّد کند».

‎یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه‌ی خبرگان، که مشاطگان قدرت‌اند و رطب‌خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟
 ——————————————————————– 
‎اما آن جریده‌ی دریده‌ی نگون‌بخت که گوش‌به‌فرمان بیت رهبری است وقتی‌ جعل خبر کرد و مرا «مرتد» شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش درازتر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان «استرداد ارتداد» صادر شود. چون می‌دانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شؤون ولایت می‌داند و بولفضولی دیگران را در این امر ولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند، نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت، تحمل نمی‌کند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت‌صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند. با خود «حافظانه» می‌خواندم:
‎به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست / بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی
‎جفا نه شیوه دین پروری بود، حاشا / همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
‎من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفته‌ام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعی‌ بی‌فضیلت و بی‌ایمان چنین ریشخند فقاهت می‌کنند و سرمایه‌شان را بر سر بازار سیاست آتش می‌زنند. «ولیّ امر مسلمین» باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بز‌های لنگ پیشاپیش گله می‌روند و برتر از سلطان، فرس می‌رانند و خادم‌اند و مخدومی می‌کنند. و بداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت راهم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند.هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده‌اند گریبان خود را از دستشان بیرون آورد و ایرانی را از هلاکت و سلطانی را از سوء سیاست برهاند. «صبا گر چاره داری وقت وقت است».
‎قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند / بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
‎فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز / تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
‎ربنا لا تسلط علینا من لا یرحمنا : خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.
‎عبدالکریم سروش
خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی

عبدالکریم سروش: حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود

 عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد. صندوق‌ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند. قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند وجهانيان يک چشم خشم و يک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت. شيطان خنديد و آنگاه ستاره‌ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه‌ای،
که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی‌اند و من از شما متشکرم. «زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.» نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده‌ام. گوش‌های شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که «حرمت نظام هتک شد» و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دل‌های سوخته و لب‌های دوخته و خون‌های ريخته و دست‌های بريده و دامان‌ها ی دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم‌کشيدگان و ستم‌ستيزان نگذاشتند.

«پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،» قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده‌ی عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی‌اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه‌ای،
 می‌دانم که روزهای تلخ و سختی را می‌گذارنيد. خطا کرده‌ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می‌خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می‌زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می‌گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن‌ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را … آزاد بگذاريد، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می‌رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می‌کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می‌آوريد. اما هم انتخاب خات می‌هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می‌زنيد. و خون را به خون می‌شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

 خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت‌های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی‌نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش‌تراشی را به سرقت برده است!

 از صبر خدا در شگفت بودم. می‌دانستم که
 لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می‌دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می‌سوزند و می‌گريند و به زبان حال و قال با خدا می‌گويند:
 ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا (خداوندا ما را از اين محيط پر ستم نجات بخش و برای ما ياوری بفرست).
 می‌دانستم که «چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است.» زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می‌خواستند (و می‌خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی‌شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که «خدايا چرا ما را رها کرده اي»، مگر سياهکاران را نمی‌بينی که سبزها را سرخ کرده‌اند، مگر عبوسان و ترش‌رويان را نمی‌نگری که شيرينی‌ها را تلخ کرده‌اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می‌نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می‌بينی و بازهم استغنا می‌ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: «هتک حرمت نظام»، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده‌ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرين‌ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه‌ای،

 می‌خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوايیش از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری‌ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می‌کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

 سال‌ها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قو‌می ‌اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه‌ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی‌ و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه‌ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله‌های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه‌ای و معرکه‌ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان. عمله‌ی استبداد نظامی ‌و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی‌های واژگونه و زيرکی‌های ابلهانه، و ستم‌های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی‌ها و آدم کشی‌ها و تقلب‌ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه «رزمايش» بود، نه «فتنه» و نه «مسجد ضرار» (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می‌زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدان‌های بيدار، بر رأی خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رأی و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند، ولی ما صدای خنده‌ی خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه‌ای،
بارها حافظان، حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:
با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی
و گفتند:
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند
نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره‌ی طيبه‌ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می‌کوشيد با نظامی‌‌گری و انوری‌پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.
 اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه‌ی قهر او ايمان بری

 فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستين ژنده‌ی قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته‌ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين‌تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می‌خنداند اينک می‌گرياند و می‌لرزاند. دانشگاهی که می‌خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم، حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده‌اند و به زيان شما روان می‌شوند. ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه‌ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه‌اش را می‌بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می‌گرديد (که در آن هم عزمی ‌و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می‌گذاشتيد، فسادها را رو می‌کردند و مفسدان جرات فساد نمی‌کردند. می‌گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه‌ی استبداد رأی و نخوتِ شوکت و فساد قدرت در نمی‌افتاديد. می‌گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه “پايگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

 ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی ‌و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می‌ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می‌سازد. حکومت بر مردمی ‌شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.
 *************

 با خود می‌گويم برای که اينها را می‌نويسم؟ برای نظامی ‌که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده وخيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسواييش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می‌آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذرة الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می‌کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته‌ام و درس دين داده‌ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می‌جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده‌ام از تو پوزش و آمرزش می‌طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه‌ی مردان راستگو و به آب ديده‌‌ی پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه‌داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه‌ی دردمندانه ما را بشنو و بر سينه‌های بريان و چشم‌های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر!

باد را بگو تا خيمه‌ی ‌‌استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه‌ی بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون‌ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون‌ها را در خود کشد. ابرها وباران‌ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.
آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور
 
رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

نامه‌ی دکتر عبدالکریم سروش درباره‌ی نتيجه‌ی انتخابات

بنام خدا
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
یکدم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی
چندین هزار امید بنی آدم‌ است این

عکس از داریوش محمدپورچندین هزار امید بنی آدم را برباد دادند و قومی را داغدیده و دردمند کردند و پای اهانت بر شعور و غرورشان نهادند و دست خیانت درصندوق امانت شان بردند و با نیرنگ و فریب، باطلی را به جای حق نشاندند تا دوباره عزت و کرامت را پای‌مال جهالت کند و نام را به ننگ بفروشد و فرومایگان را بر کرسی ریاست بنشاند و دروغ و دغل در کار مدیریت کند و خرافه بگسترد و سفاهت بپرورد و از چاه‌های نفت بردارد و در چاه‌های جمکران بریزد و آزادی را خفه کند و آگاهی را بکشد و استبداد دینی و قراءت فاشیستی از دین را قوام بخشد و دیانت را ملعبه‌ی ‌‌دست سیاست کند و سرهنگان را بر فرهنگ بگمارد و فرهنگیان را به دست سرهنگان بسپارد و دست تطاول در حقوق مردم دراز کند و پشت به قبله حقیقت، به سوی خدای خدیعت نماز کند.

هیچ چیز مهیب‌تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست. سرمایه اعتمادشان را ستاندن و آب دهان به رویشان افکندن. پلیدی و بی‌شرمی ازین بیشتر نمی‌شود. آدمیان دزدی و دغلی را تحمل می‌کنند اما اهانت مکرر به عزت و کرامت‌شان‌ را هرگز.

اینک روح مجروح و غرور رنجور ایرانیان به جوش آمده است و تا ننگ آن خیانت زدوده نشود و تا غاصبان به دست عدالت سپرده نشوند التهاب‌شان فرو نمی‌نشیند.

و البته جای هیچ نومیدی نیست، «که بد بخاطر امیدوار ما نرسد». اجتماع هزار در هزار زنان ومردان حق جو و مطالبه‌گر پنجره‌های امید را بر تاریخ آینده ما گشوده است و نوید گشایش به کار فروبسته ما می‌دهد.

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

به حقیقت اسم اعظم، شما حق جویانید که دیو تیره‌بختی را از تخت سلیمان به زیر می‌کشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دونیم می‌زنید و حکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکافتان درهم می‌شکنید.

استبداد دینی غرور و شعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و خشم مقدس شما خاموش نمی‌نشیند تا امانت حق و رای را از غاصبان خاین بستاند و به کاردانان امین بسپارد. نقد، تقوای سیاست است و حق‌جویی فضیلتِ دوران ماست و شما این فضیلت را فرو نمی‌نهید.

همت پاکان دوعالم و بخشایش ارواح مکرم با شماست، «با همه کروبیان عالم بالا».

درین معرکه حق و باطل، و جنایت و شهادت، آیا مشایخ و مراجع عظام احساس تکلیف نمی‌کنند که با قلمی و قدمی «بازار ساحری و ناموس سامری و قلب ستمگری» را بشکنند؟

شمس و قمرِ این حرکت یعنی آقایان موسوی و کروبی نیز نیک می‌دانند که «صحبت حکام ظلمت شب یلداست» و بردر ارباب بی مروت دنیا نشستن که «خواجه کی به در آید» شرط خردورزی و سیاست‌ورزی نیست. به سواد اعظم رو آورند که اسم اعظم در آنجاست. «نور ز خورشید خواه بو که برآید».

اینک که فساد و خیانت، ظاهر و عریان از پرده به در افتاده است من هم در پایان نصیحتی از زبان باباطاهر عریان برای حاکمان دارم:
مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چوفردا نومه خونون نومه خونند
تو نومه خود ببینی ننگت آیو
در توبه هنوز بازست. آب رفته را به جوی باز گردانید. قرعه‌‌ی فال به نام شما زده‌اند و امانتی را که آسمان نتوانست کشید بر شانه‌های شما نهاده‌اند. به عهد امانت وفا کنید و در زمره‌ی جهولان و ظلومان منشینید.
حقا کزین غمان برسد مژده‌ی امان
گرسالکی به عهد امانت وفا کند

عبدالکریم سروش
خرداد ۱۳۸۸