Category Archives: مسعود بهنود

بیدار در بستر

(مسعود بهنود)
آن چه زیر پوست جامعه شهری ایران در این روزها می گذرد، امیدوارم دوستانی که هوای انقلاب به دماغشان افتاده دچار اشتباه محاسبه نشوند، نه انقلاب است و نه براندازی است و نه تعطیل قانون. حتی با کسانی که این را جنگ قدرت می بینند و دنبال کاسه های زیر نیم کاسه می گردند مخالفم.

واقعیت از دید من این است که اتفاقی افتاده که در بسیاری از کشورهای جهان می افتد، حتی گاه در ممالک راقیه هم رخ داده است و کم نیست. از ماه ها و بلکه دو سال قبل دولت آقای احمدی نژاد نشان داد که قصد ماندن به هر ترتیب کرده است. برای این ماندن علاوه بر این که خزانه کشور را تهی کرده، علاوه بر آن که مصحلت دولت را فوق بر مصلحت کشور و جامعه قرار داده، در نهایت و در جریان مبارزات انتخاباتی هم با احساسات مردم بازی کرده و به زرد ترین شیوه برای رای گرفتن متوسل شده است.

آن چه آقای احمدی نژاد در دقیقه نود مبارزات انتخاباتی انجام داد همان کاری بود که در حد کوچک تر و ضعیف ترش چند روزنامه را تاکنون تعطیل کرده و هم الان عباس پالیزدار را به زندان انداخته است. درست بدان می ماند که رقیب انتخاباتی ایشان در مناظره انتخاباتی این سئوال را مطرح می کرد که آقای جنتی این ثروت را از کجا آورده است، رابطه شیخ محمد یزدی با لاستیک و جنگل های مازندران چیست و شیخ جعفر شجونی پرونده اش در دادگاه انقلاب و دادگاه روحانیون چیست. یا این که مطرح می کردند آقای علی آبادی و فرزند عزیزشان در سازمان ورزش این همه پول را چطور به جیب زده اند. یا مطرح می کرد که شوهر عمه رییس جمهور میلیاردها تومان را در این سه سال از کجا آورده است.


Continue reading بیدار در بستر

در ژنو اتفاق افتاد

(نقل از وبلاگ مسعود بهنود)
آن چه در ژنو اتفاق افتاد برای مردمی که در سه ساله گذشته حرکات اینچنینی از آقای احمدی نژاد بسیار دیده اند اصلا عجیب ‏نبود دنیا هم دیگر دارد خود را عادت می دهد و چون قابل پیش بینی است منتظرش می ماند. چنان که بر اساس گفته و نوشته ‏کارشناسان بی طرف اسرائیل با همزمانی مراسم یادبود هولوکاست بهترین بهره ها را برد از فرصتی که رییس جمهور بی فکر ‏ایران برایش ایجاد کرده بود. اما آیا درست گفتم رییس جمهور ایران بی فکر است؟

به باورم باید در این اندیشه تامل کرد. آقای احمدی نژاد بی فکر نیست بلکه اگر به درست نگاه کنیم حرکاتش از قضا خیلی ‏شباهت دارد به تیپ و نمونه ای که در طبقات متراکم جامعه زیاد هم دیده می شود. مخصوص جامعه ایرانی هم نیست. در ‏جوامع راقیه هم از این تیپ فراوانند اما در جوامعی با مدنیت پیشرفته راهکار جور دیگری است. در آن جوامع با وجود صافی ‏های متعدد و مهم از همه احزابی که مدام در جست وجوی استعدادها و مغزها هستند، و با وجود مراحل مختلفی که در جوامع ‏مدنی پیش بینی شده که افراد داوطلب در مدرسه، در کلوب، در انجمن، در دانشکده و دانشگاه ، در شهر، در ایالات و استان ‏رای می گیرند احتمال این که یکی مانند آقای احمدی نژاد به خیابان پاستور برود و چهار سال بودجه و وقت و فرصت های ‏کشور صرف شود تا او تازه بیاموزد که نفت هم ارزان می شود، اوباما هم رییس جمهور می شود، هواپیمای اختصاصی برای ‏رییس دولت ناگزیرست و قانون برای اجراست.‏

اما به هر حال تا زمانی که ایشان در آن دفتر حضور دارد چه من و شما بپسندیم و چه نه، وی صاحب اختیاراتی است و برخی ‏امور را خیلی بطئی فرا می گیرد. چنان که استعفای آقای ثمره یک حرکت مدنی است که در سال های اول ممکن نبود وی ‏بپذیرد اما اینک پذیرفته است. اما می ماند عاداتی که ترک شدنی نیست، حتی اگر ایران مانند ونزوئلا بود و می شد از مردم ‏رای گرفت و ماند باز هم به باورم عاداتی هست که از سر به در نمی شود. از جمله این عادت ها همان است که در تدارک ‏هیات و مراسم عزاداری معمول است. حرف… حرف … حرف … پایان ناپذیر حرف. حرف هائی برای خوشایند جمع. حرف ‏های برای گرفتن صلوات، حرف هائی که کسی در جست و جوی ماخذ آن ها نیست.‏

آقای محمد صدر درست می گوید در چهار سال گذشته سیاست خارجی [آن بخش که در اختیار دولت و رییس آن بوده] غیرعلمی ‏اداره شده است. این حرکاتی که تنها و تنها مقصد و مقصودش داخلی است اگر نیک بنگریم عین فساد و به هدر دادن سرمایه ‏کشورست. دقت کنید. رییس جمهور ساده زیست نمی داند وقتی هفته گذشته به خبرنگاران صدا و سیما نفری چهارصد هزار ‏تومان پاداش یا عیدی یا هر چه نامش را بنهیم داده است، این سوء استفاده از بیت المال برای خریدن رای است. در بسیاری از ‏جوامع کافر [مانند آمریکا] عقوبتی سخت دارد.

او نمی داند گزارشی را که قانون گفته باید هر سال به مجلس داده شود، با سه ‏سال تاخیر نمی توان مهر محرمانه زد. یا نمی توان یک سخنرانی مذهبی و اخلاقی را که در مناسبتی دیگر انجام شده به حساب ‏گزارش برنامه چهارم گذاشت. نمی توان چون ایشان خوشش نمی آید مصوبات مجمع و مجلس را نادیده گرفت. یعنی می توان ‏اما هزینه اش زیادست. چنان که نمی توان قطعنامه شورای امنیت را بی ارزش و ورق پاره خواند، یعنی می توان اما هزینه اش ‏برای ملت ایران زیادست. هزینه اش همان کشته های در حوادث هوائی است .
همان تورم بنیان کنی است که بهای روزنامه ها ‏را در عرض چهار سال از پنجاه تومان به پانصد رسانده است. نمی توان از جای دیگر برداشت و بنزین خرید و در جواب گفت ‏بله مصوبه نداشت اما نمی شد مردم را در سیاه زمستان بی نفت گذاشت. نمی توان دست مهرداد را باز گذاشت که از محل ‏فروش اتومبیل به دولت پول بگیرد و با آن زندانیان بدهکار را از زندان آزاد کند و مراسم تبلیغاتی برپا دارد و شعار بدهد که ‏برای دکتر دعا کنید.

این کارها در بخش عمده ای از جهان فسادست. همان که قدر بود ایشان ریشه اش را خشک کند نتوانست ‏آبیاری کرد. او نمی داند چون در فرهنگ هیاتی چنین مراعات و حساب و کتابی معمول نیست. کسی تازه از بچه های هیات ‏نپرسیده چقدر قند و شکر خریده برای عاشورا، چون اصل بر اعتماد و پاکی است و کسی از خرجی امام حسین که برنمی دارد. ‏اما بیت المال چنین نیست. بنشینید و منتظر باشید در آینده نزدیک در همین ایران با همین قوه قضاییه دستگاه ورزش و مدیرانش ‏به اتهام سوء استفاده محاکمه شوند.

در اجتماع هیاتی با شوق برای هم تعربف می کنند همه به حاج محمود گفتند برای بستن ‏لامپ و تجیر نرو خانه مردم گوش نکرد و پرید پایش شکست و صاحبخانه هم وقتی فهمید این ها از عزاداران هستند نه که ‏حرفی نزد بلکه نذری هم کرده بود ادا کرد. آقای احمدی نژاد می داند چنین فرهنگی را نمی توان در سطح جهانی به کار ‏گذاشت، اما رادیو تلویزیون هست می توان در ژنو گفت و در تهران سودش را برد. می شود همان که دو روز پیش شد.‏

در اجلاسی که هیچ رییس دولتی در آن حاضر نبود. هر چه بود وزیر بود و حتی معاون وزیر، ناگهان ریسس جمهوری آمد. ‏سویسی ها روابطشان با لیبی به هم خورده است چرا که فرزند معمر قذافی را پلیس سویس جلب کرده چون که خدمتکاران ‏خانه مجلل وی در سویس از دستش شکایت کرده اند و به دستور قدافی مردم به خیابان ها ریخته اند و موضوع حیثیتی و ملی ‏شده است . در حالی که قسمت اصلی سوخت سویس را لیبی تامین می کند. حالا سویسی ها به دست و پا افتاده اند و وزیرخارحه ‏شان هم باکی نیست که روسری به سر کند و به تهران بیابد. پس از این موقعیت می توان استفاده کرد، وعده نفت و گازی داد … ‏از جیب ملت ایران تبلیغات ریاست جمهوری را در ژنو تدارک دید. این که در آن جا چه توهینی شده است به ایرانیان مساله او ‏نیست. ‏

نطق جناب رییس جمهور که با آیه قرآن و دعای فرج آغاز شد، اگر دوربین صدا و سیما نبود شکل نمی گرفت. در حقیقت برای ‏ایرانیان بود که قرارست پنچاه و پنج روز دیگر پای صندوق بروند و از قدرتمندان و روحانیون و تکنوکرات ها و قلمی مردمان ‏هیچ کس در هیچ زمینه ای از دولت راضی نیست. پس ستاد انتخاباتی که نام خود را مردمی گذاشته به مصداق برعکس نهند نام ‏زنگی [چرا که واضح تر از آن است که بودجه اش از کجا می آید که لقب مردمی دادن چیزی را عوض کند] چیزی ندارد جز ‏آن که باز غرورفروشی کاذب کند. چه باک اگر اسرائیلی ها پیش بینی کار را کرده و مراسم یادبود هولوکاست را گذاشته باشند ‏در همین روز. پس چنین می شود که شد. گرم تر و جذاب تر و کوبنده تر از همیشه مراسمشان برگزار می شود و اشاره شان ‏پی در پی به خطری است که از جانب ایران تهدیدشان می کند. ‏

نطق جناب احمدی نژاد برای اجلاس ژنو نبود، برای مردم ایران بود، برای اولین بار در پایان دعای فرج هشت نفری دست ‏زدند به جای صلوات که وزیر خارجه و معاون رییس جمهور و وزیر دادگستری و اعضای هیات ایرانی بودند. اما حتی همان ‏رییس جمهور گرفتار سویس که در فکر سوخت زمستان است، نتوانست محکوم نکند. دیگران که وضعشان معلوم است. اگر این ‏بگوئی در پاسخ می فرمایند برای ما خشم آمریکا چه اهمیت دارد پاسخشان این است که تیتر روزنامه دولت "پیشنهاد ‏خودروسازان آمریکا" چیست و تیتر روزنامه جام جم چهار بانک آمریکائی در راه تهران برای چیست اگر از شدت ذوق نیست.‏

آقای احمدی نژاد بزرگ ترین تیشه را به اعتبار ایران و هم اعتبار جمهوری اسلامی وارد آورد، نه چون از اسرائیل بدگفت و ‏نشریات راستی علیه او می نویسند، بلکه مصالح مردم ایران را به عکس و تفصیلات خود در رسانه ها فروخت. ‏

ژنو هم به کلمبیا اضافه شد. اگر واقعا ملت ایران بدان سادگی باشد که طراحان ستاد انتخاباتی احمدی نژاد فکر می کنند باید ‏منتظر بود که در چهار سال آینده باز از این گونه حرکات تکرار شود. باز هرج و مرج و گرانی و بی اعتباری هر چه بیش تر ‏ایرانی.

داريم می‌آييم

(نقل از وبلاگ مسعود بهنود)
این مقاله امروز اعتمادست

پنجاه و چند روز مانده به انتخابات به عنوان صاحب يک راي که براي همين يک راي ارزش و اهميت قائل است و حاضر نيست از آن دست بردارد و به کسش وانهد، از روندي که اوضاع انتخابات به خود گرفته خشنودم. و در اين وضعيت برايم خيلي فرق ندارد که چه کسي انتخاب شود، نه که به راستي فرقي نکند بلکه همان طور که عباس عبدي نوشت، و درست نوشت، مهم اين است و بايد اين باشد که در هر حرکتي شبيه به اين جامعه براي رسيدن به مردمسالاري چه مي آموزد و براي نهادينه کردن دموکراسي چه گامي برداشته مي شود.

اولين موجب شادماني آني است که در رفتار آقاي موسوي و آقاي کروبي مي گذرد. همان ايجاب و قبول که دارد فضا را بر غوغائيان تنگ مي کند. فحش ندادن، فرياد نکشيدن، نفي نکردن. مردم را عاقل پنداشتن و به آرامي به آنها گفتن که چه در سر دارند.

اينها ثمر داده است. گوش کنيد صدايشان دارد مي گيرد، جوهر فحش و کينه در قلم بلاگر معجزه نويس دارد خشک مي شود، و دنبال بهانه مي گردد براي قهر کردن. ادبيات حذف و تهديد و فرمان بريدگي دارد بي مشتري مي شود. عربده جويي از رونق مي افتد، متانت و خردمندي در همين مدت کوتاه مردم ايران را محک زده است. در همين يکي دو هفته آشکارشده خطا مي کردند آنها که مي پنداشتند اکثريت مردم خامند و به قول شاعر به هزار وعده مي مانند و به يک فريب مي خسبند و راي خود را به شعار و سيب زميني مي فروشند.

آنان حتي تحليل شان از انتخابات گذشته هم نادرست بود هرچند عمليات پيچيده شان حاصل داد اما نه چنان بود که مردم همان ها هستند که عرايض خود را در چاه مي اندازند. اين ساده لوحي مي پنداشتند مشخصه اکثريت جامعه است و خطا مي کردند. تا همين جا حاصل فوق العاده است و برنده از پيش تعيين شده. اگر پدران مان و مادران مان، و پدران و مادران آنها در اين صد و اندي سال در هر انتخابات همين اندازه به جامعه آموخته و جامعه را به چالش انديشه و ورزش سياسي کشانده بودند، کارمان صدها بار بهتر از اين بود که هست. اما آنها خيلي زود هدف را تامين شده ديدند و در بازي سياه و سفيد هر بار فقط هدف شان اين بود که سفيد پيروز شود و سياه حذف شود. همين.

بي گمان به سرعت در اردوي همين دولت اتفاق هايي مي افتد و از جمله اينکه ديگر نخواهيم ديد در يک روز واحد رئيس دولت به ديدن چند هزار مردم کرمان که براي استقبال وي آمده اند، به شوق آيد و سخن از اداره جهان بگويد. در همان روز روزنامه رسمي دولت با شادماني تيتر اصلي خود را به اين خبر اختصاص دهد؛ «پيشنهاد خودروسازان امريکا به ايران».

خبري خالي از اعتماد به نفس و پر از تمنا. حتي در کوچک ترين و بي غرور ترين جوامع جهان هم پيشنهاد چند شرکت خودروسازي امريکا چنين بزرگ نمي شود و چنين شادماني نمي آورد که تيتر اول روزنامه دولت شود چه رسد به کشوري که 30 سال است با امريکا درگير بوده است. چه رسد که خبر هم خالي باشد و در آن از قول مديرعامل يک شرکت خودروسازي داخلي نوشته شده؛ «با توجه به فشاري که احتمال مي دهيم دولت امريکا به اين شرکت ها وارد کند، تا زمان قطعي شدن توافقات از اعلام رسمي نام دو شرکت پيشنهاد دهنده همکاري خود داري مي کنيم.»

يعني هيچ. چنان که دنباله خبر هم قرعه پوچ است وقتي مي گويد «برخي از خودروسازان اروپايي که پيش از اين اصلاً حاضر به همکاري با ما نبودند، در دو ماه اخير پيشنهاد مستقيم خريد سهام و کار مشترک به سايپا داده اند که پيام خوبي براي کشور ماست.» يکي بپرسد کدام شرکت اروپايي تا به حال حاضر به همکاري با ايران نبود، در دو ماه اخير چه ديده اند اروپايي ها که کار نکرده مي کنند جز برپايي جشن براي خريد زندان بدهکاران از کيسه دولت [بگو منت گذاشتن و دعا گو درست کردن]. اما واقعيت اين است که خودروسازان اروپايي همواره آماده همکاري بودند از قضا دولت هاي قبلي مقررات سختي تدوين کرده بودند که آنها نتوانند بدون انتقال تکنولوژي وارد بازار حمايت شده و آماده داخلي شوند. تازه يکي نيست بپرسد چرا پيشنهادهايي که هنوز نه بررسي شده و نه به تصويب مراجع صاحب صلاحيت رسيده، پيام خوبي براي کشور ماست. اين چه بي غروري است، در همان حالي که رئيس دولت خبر مي دهد که دنيا از ما براي مديريت کمک مي خواهد.

انتخابات و صندوق راي برکت است. جوامع مردمسالار در فرصت انتخابات شادماني مي يابند و احساس مالکيت و تعلق کشور به خود در وجودشان مي جوشد. در جوامعي که مردمسالاري در آنها نهادينه نشده، نه صندوقي هست نه انتخابي، و گاه نه که لبخندي نيست، تازه گلوله و بمب و خون هم هست که بر سنگفرش خيابان ها جاري مي شود.

و انتخابات روان بهترين مجال است براي گريز از سرنوشت دوم. و ما داريم مي آييم.