Category Archives: پارسا صائبی

ما و انتخابات (۹)

(نقل از پارسانوشت)
حدس و گمانها در مورد اعداد و ارقام

گفته می شود که شيب آرای کروبی در نظرسنجی ها بالاست و احتمالاً دو کانديدای اصلاح طلب به دور دوم ميرسند! به گمانم این دیگر خیلی خوشبینی میخواهد و دست کم الان چنین خوشبینیی دیده نمیشود.

امروز نجفی مشاور کروبی در تبريز گفته بود که به مشارکت بالای بيست و هشت ميليون نياز داريم. به عبارت بهتر تخمین این است که آرای احمدی نژاد بالای چهارده ميليون خواهد بود. واقعاً آدم دوست دارد بداند که عدد چهارده ميليون از کجا آمده است. بیایید هرکدام از ما هم با همین داده های فازی و غیرعلمی و جسته گریخته يک تخمين​هايی بزنيم:

الف) به گمانم سه ميليون رای سازماندهی شده و بخشنامه​ای بسيج و سپاه و مجموعه اطلاعات در سبد احمدی نژاد است.

ب) پيش بينی ميکنم که از مردم عادی دست کم هفت – هشت ميليون نفر به احمدی نژاد رای بدهند. اين عدد را با توجه به شرايط مشابه با دوم خرداد و تبلیغات بیشتر، رشد جمعیت و محبوبیت احمدی نژاد در شهرهای کوچک تخمین میزنم. بنابراین به این تخمین احمدی نژاد ده – یازده میلیون رای قطعی در حساب خود دارد

پ) تعدادی از آرای سرگردان (کسانی که مصمم به شرکت در انتخابات هستند اما تا روزهای آخر قادر به تصمیم گیری نیستند و معیار انتخابشان این خواهد بود که کدام دزدتر و کدام دروغگوتر هستند و از بین دزد و دروغگو کدام را باید انتخاب کنند) به سبد احمدی نژاد ریخته خواهد شد و این یک فاجعه خواهد بود اگر آمار کل این آرای سرگردان بالای چهار پنج میلیون باشد. چون حدود چهل درصد از این آرا طبق احتمالات به حساب احمدی​نژاد خواهد رفت.

ت) تعدادی هم از اولترا اصلاح طلبان یا آدمهای آنارشیست و به طور کلی راه دهندگان لج​باز هستند که به هوای رای دادن به اصلاحات به پای صندوق میروند اما یواشکی به احمدی نژاد رای میدهند تا "کار رژیم تمام شود"! اینها البته گمان کنم خیلی در اقلیت باشند و گمان نکنم تعدادشان بیشتر از چند صد هزار نفر باشد البته در دور دوم تاثیر لجبازی بیشتر از دور اول خواهد بود (اگر دور دومی در کار باشد).

ث) به این آمار یکی دو میلیون هم تقلب و دستکاری در اعداد و ارقام کامپیوترهای هیاتهای نظارت در شهرهای دور و نزدیک که اضافه کنیم میبینیم که مجموعاً عدد چهارده میلیون رای سبد احمدی نژاد، اصلاً عدد پرتی نیست و به گمانم رای احمدی نژاد را بین دوازده تا پانزده میلیون میشود تخمین زد.

وقتی این عدد را در کنار نسبت مشارکت بگذاریم به نتیجه دلهره آوری میرسیم. به گمانم با توجه به شرایط موجود و محدودیتهای رسانه ای و نحوه مبارزات کاندیداها و دلسردی مردم سخت است که به نسبت مشارکت بالای ۶۵ درصد رسید (البته نشدنی نیست). با درنظر گرفتن عدد ۵/۴۸ میلیون (میانگین دو عدد ۴۶ و ۵۱ میلیون واجدین شرایط) و در نظر گرفتن نسبت مشارکت ۶۵ درصدی به عدد ۵/۳۱ میلیون شرکت کننده تخمینی در انتخابات میرسیم که میبینیم احمدی نژاد چندان هم شانس کمی برای بردن در دور اول و تمام کردن کار همه​مان ندارد! شرایط لب مرزی و بینابینی است و هرچیزی ممکن است اتفاق بیافتد. برای همین خیلی خوشبین نیستم و امیدوارم کسی نشان بدهد که این تخمین و تحلیل غیرواقعی است، ضمن اینکه معتقدم باید سخت کار کرد.

به گمانم اگر مردم بیش از این به صحنه نیایند و همچنان به اصلاح طلبان بحق یا ناحق ایراد بگیریم و از آن بدتر موافق حضور در انتخابات باشیم اما کنار بکشیم و دامن خود از فضای شبهه​ناک فعلی برچینیم و تنها بی سروصدا روز رای گیری بخواهیم شیک و اتو کشیده به یکی از اصلاح طلبان رای بدهیم و با هیچ چیز قبل و بعد از انتخابات کار نداشته باشیم، به احتمال قابل توجهی باید خودمان را آماده کنیم که چهارسال دیگر احمدی نژاد را با تمام ویرانگریهایش دوباره به عنوان رییس جمهور ببینیم (هم چوب را خورده​ایم و هم پیاز را). انتخاب با خودمان است. بحث این نیست که شمای دوست عزیز خواننده این سطور موافق حضور در انتخابات هستید یا نه، حضور شما در انتخابات فرض گرفته شده قبلاً، بحث این است که چقدر دیگران را به هرصورتی هم که شده برای آمدن به پای صندوقهای رای متقاعد کنید. موضوع خیلی جدی است و البته باید کار کرد و تلاش و نباید ناامید بود و از شکست هم هیچ هراسی نباید داشت البته.

گفتارهای انتخاباتی (۲)

(نقل از پارسانوشت)
برنامه اقتصادی میرحسین (*):

"دولت بدون مشاركت بخش خصوصي مقررات را وضع و برنامه‌هاي اقتصادي را تدوين مي‌كند و بخش خصوصي غايب بزرگ در صحنه تصميم‌گيري اقتصادي كشور است، در چنين نظامي است كه دولت و كارشناسان آن از دانش و تجارب بخش خصوصي بي بهره مي مانند، اين الگو بايد در ايران متحول شود و دولت بايد فضا را براي حضور بخش خصوصي باز نمايد."

(نظر: جهت​گیریها و دانستن ریشه​های مشکلات خوب است اما خیلی از اهداف، عینی دقیق ملموس و قابل اندازه​گیری نیستند)

* * *

تحکیمی​ها هم تحریم را شکستند و از کروبی حمایت کردند (*):

محمد هاشمی عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت: "ما پس از طرح بحث مطالبات، وارد گفتگو با ستادها و نمایندگان نامزدهای اصلاح‌طلب شدیم. گفتگوها در مورد آقای کروبی خیلی خوب پیش رفت. یکی دو بار با ایشان ملاقات کردیم و دیدار با نمایندگان‌شان هم بازخورد خوبی داشت. در مورد آقای موسوی ما با وجود تلاش زیاد، موفق به دیدار با ایشان نشدیم. برای تصمیم‌گیری نهایی، نشستی تشکیل دادیم و از هر دو نامزد دعوت کردیم که در آن حضور یابند. آقای کروبی در این جمع حاضر شد اما موسوی کماکان سکوت کرد. مصوبه‌ی بعدی نشست ما این بود که نامه به هر دو بنویسیم و بخواهیم که به پرسش‌های ما شفاف جواب دهند. آقای کروبی به ما پاسخ داد اما موسوی بازهم سکوت کرد. اینها در تصمیم نهایی ما تاثیر گذاشت. در طی این روند ما با اعضا، سایر گروه‌ها و احزاب هم مشورت و همفکری داشتیم و در مجموع به این نظر رسیدیم که آقای کروبی برنامه‌ها و تیم اجرایی‌اش با ما هماهنگ‌تر هستند می‌توانند در آینده نیز به ما نزدیک تر شوند."

* * *

میرحسین با زبان ساده و قابل فهم توسط مردم حرف زد (*):

تحلیلی از ایلنا در مورد اولین پیام تلویزیونی موسوی

(نظر: ظاهراً دوستان بالاترینی فراموش کرده اند که حریف موسوی، احمدی نژاد پوپولیست است که هنوز در نظرسنجی​ها هم اول است)

* * *

مصطفی ملکیان از میرحسین حمایت میکند (*)

"آن‌چه در جامعه‌ی ما بیداد می‌کند (به هر دو معنای تعبیر «بیداد کردن») بی‌اخلاقی است"

* * *

در "رسانه ملی"، موسوی و هیتلر با هم مقایسه شدند (*)
(نظر: زنده​یاد گوبلز (!) هم برای طرح کاد و گذراندن دوره "بی​طرفی" باید می​آمد جام​جم!)

نظر کلی درحاشیه: در مورد انتخابات بسیار مهم و حساس پیش​رو، کم کاری، سستی یا لجبازی بعضی از کسانی که رسانه​ای جمعی دستشان است یا ظاهراً ژورنالیست هستند و از این راه ارتزاق هم میکنند، جداً حیرت برانگیز است. روشنفکران غرغرو و هپروتی ما در فضای مجازی که جای خود دارند.

اين عکس زيبا هم حسن ختام نوشته امروز است! (+)

گفتارهای انتخاباتی دیگران (۱)

(نقل از پارسانوشت)

اشاره: موضوع بشدت جدی است. باید آستینها را بالا زد و فعالیت کرد. تا آنجا که توان داشته باشم و هرچقدر که وقتم در میان هزار گرفتاری زندگی اجازه بدهد، تلاش خواهم کرد و از دوستان خواهشمندم که فعالیت در این زمینه را جدی بگیرند و صد البته فعالیت خودشان را هم محدود به وبلاگ​نویسی نکنند.

فرخ نگهدار:

"…
برخی رفقای ما می‌پذیرند شکست احمدی نژاد در انتخابات آتی تحولی به سود ما و به سود کشور است؛ اما نه به قیمت حمایت ما از نامزدهای اصلاح طلب، اما نه به قیمت فراخواندن مردم به شرکت در انتخابات.

در ذات این نحوه استدلال یک نوع خود پسندی توام با ترس نهفته است. وظیفه یک نیروی سیاسی جدی قبل از همه صیانت از منافع کشور و کمک به بهبود شرایط معیشت مردم است. این رویکرد از قبول مسوولیت در قبال سرنوشت کشور و مردم تهی است. به علاوه این رویکرد فقط به درد منزوی کردن ما می‌خورد. اگر رفتن احمدی نژاد به رای مردم ممکن است، و اگر این پیروزی روحیه یاس و سرخوردگی مردم را تغییر می‌دهد و جانی تازه در رگ‌های خسته جامعه مدنی ما می‌دمد، چه وظیفه یا مسوولیتی مهم تر از آن می‌توان یافت؟

شعار "نه تحریم نه شرکت" هیچ معنایی ندارد جز ترک موضع رهبری. جنبش مدنی ایران نیاز به تجدید روحیه دارد و هیچ چیز در وضع فعلی بیش از شکست دادن احمدی نژاد این روحیه را ترمیم نمی‌کند. این تحول از هیچ راه دیگری جز از طریق ریختن میلیون[ها] رای در مخالفت با احمدی نژاد به صندوق‌ها میسر نیست…."

پیوند به نوشته (+)

* * *

رضا فانی یزدی:
(ایشان خود از قربانیان فجايع دهه شصت است و خاطرات بسیار تلخی در این باره قبلاً بیان کرده است)

"می ​گویند در کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی در سال ۱۹۵۶ در سخنرانی غیرعلنی خروشچف خطاب ‏به اعضای کنگره که عمدتا در نقد و محکومیت رفتار … و دیکتاتورمنشانه استالین انجام می شد، اتفاق جالبی افتاد. ‏پس از اینکه خروشچف به مدتی طولانی به نقد و حتی فحاشی به شخصیت استالین پرداخت، یکی از حضار ‏شرکت کننده در کنگره با صدای بلند سوال کرد که شما در آن سالها کجا بودید و چه می کردید. خروشچف با ‏شنیدن این سوال رو به جمعیت کرد و پرسید چه کسی این را پرسید. هیچ کس جواب نداد. دو باره و سه باره سوال ‏کرد که چه کسی این حرف را از من پرسید که من در آن دوران کجا بودم. باز هم پاسخی نشنید. سکوت سالن را ‏گرفته بود. خروشچف با لحنی تمسخر آمیز گفت من همان جایی بودم که تو امروز نشسته ای و همان کاری را می ‏کردم که تو امروز می کنی.‏

این داستان مرا به یاد کسانی می اندازد که از میرحسین موسوی، نامزد انتخابات ریاست جمهوری، می پرسند آقای ‏موسوی، شما در دهه اول جمهوری اسلامی و در دوران کشتار و جنایت های رژیم، بویژه در سال ۶۷، کجا بودید ‏و چه می کردید. موسوی همان جا بود که بسیاری از آقایان و خانم هایی که امروز سوال می کنند نشسته بودند. ‏موسوی درست در کنار آنها نشسته بود گرچه در مقام ریاست دولت و مدیر اجرایی پروژه های دولتی، اما ‏همانجایی نشسته بود که بقیه اعضای هیات دولت، معاونین وزرا و رهبران و بنیانگذاران سپاه پاسداران و اعضای ‏وزارت اطلاعات و دیگر وابستگان دور و نزدیک به حکومت اسلامی نشسته بودند.

اگر قرار است کسی از موسوی و کروبی سوال کند که آنها آن زمان کجا بودند و چه می کردند و چرا امروز باید ‏پاسخگوی موقعیت دیروز خود در نظام اسلامی باشند در درجه اول قربانیان و خانواده های آنها هستند، و در کنار ‏آنها مراجع ذیصلاح حقوقی و یا کسانی که هیچ نقشی در این کشتار نداشته اند. کسانی که در آن زمان شاهد کشتار ‏بوده اند، ولی به خاطر اینکه منافع شان با منافع رژیم گره خورده بود سکوت کرده اندند، اکنون حق ندارند به ‏خاطر منافع سیاسی خود از پرچم حق خواهی آن قربانیان استفاده یا سوء استفاده کنند…"‏

پیوند به نوشته (+)

* * *

اما دستورالعمل شیخ محمود فرجامي را هم برای حسن ختام داشته باشید:

"
5 درس تاریخی برای تبلیغات بدون غضنفربازی!

1- دست از غر زدن علیه کاندیدای خودتان بردارید. هرچند که این مساله بسیار واضح و بدیهی به نظر می‌رسد اما تجربه نشان داده که بسیاری از ما، به خصوص اصلاح‌طلبان، عادت داریم که بیشتر سر کاندیدای این‌طرفی غر بزنیم تا آن طرفی. به عنوان نمونه چهار سال پیش در مرحله‌ی دوم انتخابات بسیاری از جوانان نابغه‌ی حزب مشارکت و دفتر تحکیم وقتی بعد از هزار کرشمه حاضر شدند برای هاشمی تبلیغ کنند .از مردم می خواستند به هاشمی "که دستور قتل روشنفکران را می داده(!) و خانواده‌اش هم دارای فساد مالیست" رای بدهند. مردم هم گفتند چشم!

2- یادتان باشد همیشه رقابت بین کاندیدای مورد نظر شما و احمدی‌نژاد نیست. پس طوری علیه سایر رقبا موضع نگیرید که اگر روزی مجبور شدید در مقابل احمدی نژاد از یک کاندیدای دیگر حمایت کنید، رویتان نشود یا اگر رویتان شد و چنین کاری کردید با انگشت شصت کسانی که دیروز به حرف هایتان گوش می دادند مواجه شوید! در این زمینه همیشه به یاد اصلاح‌طلبانی بیفتید که وقتی پس از دو سال تخریب هاشمی رفسنجانی به عنوان دشمن درجه یک بشریت از مردم خواستند که در دور دوم انتخابات در مقابل احمدی نژاد به هاشمی رای بدهند چه آبرویی از خودشان و هاشمی بردند.

3- ولله بالله به پیر به پیغمبر، تمام ایران در اینترنت و وبلاگستان خلاصه نمی شود. اینترنت و وبلاگستان در کل و با خوشبینانه‌ترین حالت بر روی دو میلیون نفر از جمعیت هفتاد میلیونی ایران تاثیر دارد. در نتیجه همه‌ی انرژی‌تان برای کشاندن مردم به پای صندوق‌های رای را پای اینترنتی که سیمش زیر پای وزیر ارتباطات احمدی‌نژاد و چند تا آقا بالاسر دیگر است و تازگی‌ها مسیر کابلش از "گرداب" هم می‌گذرد، نگذارید. گول اینترنت را هم نخورید. اگر به اینترنت بود باید چهار سال پیش معین در دور اول رئیس جمهور ایران می‌شد.

4- انرژی‌تان را روی کل‌کل نگذارید. به جای سه ساعت بحث با کسی که با وجود دسترسی به همه طور رسانه و آمار و آگاهی از گل‌کاری ها و تپه‌نوردی های دولت محترم نهم به نظرش "همه‌ی اینها مثل همند"؛ چند تا آدم کم اطلاع‌تر اما عاقلتر پیدا کنید و برایشان یادآوری کنید که در این مدت بر مملکت چه گذشت. باز اگر به انتخابات قبلی رجوع کنیم، در همان موقعی که اصلاح طلبان با تریبون‌های اندکشان و به خصوص روزنامه‌ی شرق می خواستند برای هزارمین بار به چند هزار مخاطب سمجشان بگویند "نه بابا… اونطوری‌هام که اکبر گنجی می‌گفت هاشمی قاتل نیست" و هی از هانا آرنت و برتولت برشت و بابک احمدی و داریوش شایگان مایه می‌گذاشتند، طرفداران احمدی نژاد به صدها هزار نفر از مردم عادی، «صادقانه!» می گفتند احمدی‌نژاد آدم خوبی‌ست و نفت را سر سفره‌های مردم می‌آورد و آنها هم تصمیم می گرفتند رای خود و خانواده‌شان را به احمدی نژاد بدهند.

پس بجنبید. نه احتیاجی به دروغ هست و نه اغراق. فقط فرض کنید با افراد محترم کم‌حافظه‌ای روبرو هستید که باید برخی حقایق بدیهی و مسلم را به آنها یادآوری کنید.

5- سلیقه‌ی مخاطبانتان را بشناسید و در زدن فک ،الگوی مصرفتان را بهبود دهید. مثلا برای کسی که عشق فوتبال است نگویید احمدی نژاد 6 میلیارد تومان از بودجه‌ی ضروری ریاست جمهوری را به طور مازاد به پرسپولیس و استقلال داد. چون طرف احتمالا خواهد گفت "ئه… راست گفتی. دمش گرم… پس یادم باشه ایدفعه هم حتما بهش رای بدهم." و آنوقت مجبور خواهید بود دوساعت تمام درباره‌ی فسادی که این قبیل کارها در ورزش ایجاد می کند و سایر گل کاری‌های دولت در ورزش را برایش شرح دهید تا طرف دوباره بیاید سر جای اولش. به چنین فردی فقط کافیست ماجرای درگیری فردوسی‌پور و علی‌آبادی و داستان پیامک‌ها را یادآوری کنید. باز اگر بخواهیم از اشتباهات گذشته یاد کنیم چهار سال پیش که نوبخت از طرف هاشمی برای مناظره با نماینده‌ی احمدی‌نژاد آمده بود به تلویزیون، در آن مدت کوتاهی که وقت داشت در مقابل ژانگولربازی های حریف از هاشمی دفاع کند یا خراب‌کاری‌های احمدی نژاد در شهرداری را برملا کند، ایرادی که گرفت این بود که چرا احمدی‌نژاد از بودجه شهرداری به جوانان تهرانی وام می دهد!"

پیوند (+)

ما و انتخابات (۸)

(نقل از پارسانوشت)
الف) چهارسال پيش خود تحريمی بودم و دوستان تحريمی را درک ميکنم و میفهمم دغدغه​هايشان چيست (البته بدون اینکه اشتباه خود را در چهارسال پیش بخواهم کتمان و مانند احمد زیدآبادی جسارتاً ماله​کشی کنم، باید اضافه کنم که تحریمی بودن امروز از تحریمی بودن چهارسال پیش کمتر قابل فهم است). از ديد اين دوستان شرکت کردن در انتخاباتی که تنها نامی از انتخابات دارد وجاهت ندارد. احساسات این دوستان قابل درک است و نیز آرمانهای زیبا و ارزشمندشان مورد تایید دیگران هم هست. اما آنها از یک نکته بسیار روشن و بدیهی چشم​پوشی میکنند و آن هم این است که منطقشان منطق نفی است در ضمن راه​حلی هم ارائه نمی​دهند. هزار ایراد میگیرند که کاری را انجام ندهند، اما یک ایراد به خود نمیگیرند که چرا بی​عمل هستند. نیک می​دانند و می​دانیم که از این بی عملی چه نتیجه فاجعه​ برانگیز مسلم و صددرصد و خسارت​بار حاصل خواهد آمد. اگر آن دوستان، شرکت کردن در انتخابات را یک "صکص سیاسی" یا "خودارظایی سیاسی" می​دانند (غلط​های املایی عمدی است!) معلوم نیست که شرکت نکردن و نفی و بی​عملی که آشکارا دیدیم به تبلور جهل و تعصب و تحجر دامن زد و در روی کار آمدن احمدی​نژاد هم بسیار موثر بود (صدالبته در این روی کار آمدن جماعت اصلاح طلب هم به اندازه تحریمی ها مقصر بودند)، به چه کار خواهد انجامید جز فرورفتن کامل در باتلاق؟ کدام کار "خودارظایی" است؟ چسبيدن به روياها و آرزوها و ايده​آلهايی که همه ما دنبالش هستيم، بدون توجه به شرایط عینی و واقعی موجود و موانع جدی و مهم، آيا "خودارظايی" نيست؟

ب) دوستان ميگويند به شعورمان توهين شده، انتخابات معرکه رژيم است و بايد بهش نه گفت و از حیثیت شهروندی و انسانی خود دفاع کرد. گیرم همه حرفهای آنها دربست قبول. اما سوال از دوستان اين است که: پس به چه چيز آری ميگويند و برنامه​شان چيست؟ بالاخره چهارسال پيش​ عده​ای از کسانی که به تحريم معتقد بودند، نسبت به بديلهای ديگر خوشباورانه خوشبين بودند. طرح​ شصت ميليون امضاء و رفراندوم اينترنتی که ديديم سر از کجا درآورد تا جایی که محسن سازگارا، علی افشاری و دکتر محمد ملکی و دیگر هواداران هم يادی هم از آن نمی​کنند. شجاعت و شفافیت اخلاقی يک سياستمدار استوار ايجاب می​کرد که دوستان طرح رفراندوم اینترنتی نقد جدی عملکرد و شکست خود را می​پذیرفتند. آخر دوستان تحريمی حواسشان هست از ميان خيل کاربران ميليونی در داخل و خارج از کشور، تعداد هواداران سایت به​زور به صدهزار نفر رسید و برای یک کلیک ناقابل هم ملت ما حاضر به پرداخت هزینه نیست، دوستان از کجا میخواهند بدیلی مانند رفراندوم را پیگیری کنند؟ نافرمانی مدنی​ چه شد؟ جمهوری تمام عیار اکبر گنجی که گویا در عالم دیگری زندگی میکند و حاضر نیست نقد خود کند، به کجا رسید؟ این دوستان با منطق نفی و طرد همه چیز چطور می​خواهند طرح های خودشان را که معلوم هم نیست چه هستند و تا این لحظه چیزی را عیان نکرده​اند پیش ببرند؟ کو؟ کجاست طرحشان که "قلعه حیواناتی" نباشد و به "سکص سیاسی" هم منجر نشود؟ همه بدیلها را بیاورند دانه دانه با هم نقد کنیم و بهترین را انتخاب کنیم. اگر به حکم عقل گردن ننهیم پس چه کار باید بکنیم؟ رفراندوم هخایی و نفی طرحهای آرام و مقطعی و به سیم آخر زدن و جمهوری تمام عیار مطالبه کردن (که به قول حجاریان قصه آنور رودخانه است و ما فعلاً این ور هستیم و پلی هم نداریم که خودمان را به آنور برسانیم) و همه سیاسیون جمهوری اسلامی را به یک چوب راندن و همه را ردصلاحیت کردن و به امید ظهور هخای دیگر یا معجزه عزراییل نشستن، اینها "خودارظایی" نیستند؟

پ) کسی نگفته که برویم رایی به صندوق بیندازیم و بیاییم بنشینیم در منزل و منتظر گلستان شدن ایران باشیم، راه دشوار است و سالها طول میکشد تا همه آنچه را که باید برای شهروندی در جامعه مدنی و استقرار واقعی قانون و حاکمیت ملی لازم است، اندک اندک بگیریم و بدست بیاوریم. در این راه طولانی و این دوی امدادی که چند دهه طول خواهد کشید، هم به روزنامه​نگاران مستقل نیاز هست هم به نهادهای مدنی هم به فعالین سیاسی، اجتماعی و مدنی و هم به بسترسازی دولتی هم به صبر و استواری و طرح​ خواسته های محدود و پایدار. دیدیم که به عقب برگشتن شدنی است، مایی که تا فرق سرمان مستبد و استبدادپذیر هستیم، با تمرین و گفتگو با همدیگر است که میتوانیم استبداد زدگی، قانون گریزی و رقابتجویی افراطی خودمان را کم​کم برطرف کنیم و رشد مدنی پایدارتری داشته باشیم. ما باید شرایطی فراهم کنیم که نسلهای بعدی یاد بگیرند، بتدریج به همدیگر احترام بگذارند. ترک و لر و کرد و گیلانی و اصفهانی و عرب و بلوچ و ترکمن و مازنی و همدانی و مشهدی و قمی و کرمانشاهی و کرمانی و یزدی همدیگر را تحقیر نکنند، شریفی و دانشگاه آزادی به ریش هم نخندند، فارغ التحصیل شیمی و مهندسی شیمی به هم احترام بگذارند. کمربند را ببندند و پشت خط عابر پیاده بایستند و تخلف در رانندگی را نافرمانی مدنی ننامند! ما در الفبای حقوق بشر مانده​ایم و برای فاشیسم نرم ایرانی​شده، سرودست میشکنیم. سروش را که قهرمان مبارزه با فاشیسم دینی بود، بینید که خود چطور بدتر از صد فاشیست عمل کرد. دولت آبادی جوزده مان را هم ببینید که چطور تریبونی گیرش آمد و بی​فکری کرد و بحث سروش را پیش کشید. ما هنوز خیلی کار داریم و سالهای سال باید سعی کنیم فضایی ایجاد کنیم تا بتوانیم به فرزندان خود آموزش بدهیم که به همدیگر احترام بگذارند. نمی​توانیم با انداختن یا نینداختن رای به صندوق منتظر معجزه باشیم. ما هنوز یاد نگرفته​ایم که در هنگامه و گیرودار انتخابات، درست و بجا، درچارچوب موضوع و به مصلحت خود انتخابات (موافق یا مخالف) حرف بزنیم. ما حرف زدن را هنوز درست یاد نگرفته​ایم و از آن بدتر شنیدن و گوش دادن بلد نیستیم که صدای تحریم​مان احیاناً معنی خاصی بدهد یا از دل صندوقها پیامی به جایی بیرون بیاید. دنبال نتایج محدود ولی عملی از رفتار انتخاباتی خود باید باشیم.

حرفها تکراری است و شعاری، چون رفتار سیاسی ما تکراری است و شعاری و نمیخواهیم قبول کنیم که باید از جایی شروع کنیم. صاف و صادقانه و آرمانخواهانه یا لجبازانه و منزه​طلبانه میگذاریم دیگران در مورد سرنوشت ما و همفکرانمان تصمیم بگیرند و ما را عملاً از کشورمان بیرون کنند یا در درون از حق تصمیم​گیری در مورد کشور محروممان کنند. ایران به حیاط خلوت سپاه تبدیل شده. ایران گیرم اسلامی، ارث پدری شیخ احمد جنتی است. آقای خامنه​ای به جای هشتاد و چند میلیون ایرانی داخل و خارج از کشور تصمیم میگیرد و ما هم بروی مبارک خود نمی آوریم، چه مشارکتی باشیم و چه تحریمی. عقب​نشینی تا کجا؟ دامن خود را به چیزی نیالودن و در هیچ خاک و گلی درنغلطیدن و نهایتاً به خاطر این آقامنشی و پاکی و صداقت در بی​عملی، زیر بار و یوغ استبداد و تباهی و بی​سرانجامی رفتن تا کجا؟​ کسی چیزی میداند؟ کسی راه حل عملی و امتحان​نشده دیگری دارد؟

ما و انتخابات (۷)

(نقل از پارسانوشت)
اشاره: بی​مقدمه بروم سر اصل مطلب که انتخابات دارد از همه​طرف و همه​جا پر از حاشیه میشود.

الف) اولويتهای کاری برای رییس جمهور اينها هستند:
۱. بهبود اقتصاد و مديريت برنامه​ريزی
۲. حل مشکل رابطه ايران و آمريکا
۳. حل بحران هسته​ای
۴. تقویت رکن چهارم دموکراسی (مطبوعات و رسانه​ها)
۵. گسترش و نهادینه کردن آزادیهای سیاسی و حقوق​بشری

میشود چیزهای دیگری را هم برجسته کرد یا به اینها افزود. مثلاً بهبود وضعیت نشر کتاب و مقابله با سانسور که در دل رکن چهارم میتواند قرار گیرد یا جداگانه مورد توجه باشد. این مجموعه حداقل اولویتها هستند و در عین حال کاملاً​ مستقل از هم نیستند و بلکه به هم وابستگی دارند. مثلاً اولویت دوم و سوم کاملاً بهم وابسته هستند. همینطور اول و دوم و نیز موارد واضح دیگر. کلید حل مشکلات به نظر می​رسد، حل مشکل رابطه ایران و آمریکاست. تا این مشکل حل نشود عملاً پیشرفت پایداری در زمینه های دیگر ممکن است اتفاق نیافتد. شرح​ و بسط و استدلال مجال زیادی میخواهد اما همینقدر به اشاره گفتنی است که حل مشکل رابطه ایران و آمریکا در درون ایران نظام را از بن بست سیاسی و انزوا خارج خواهد کرد، تفکرات ایدئولوژیک در سطح​ حاکمیت و اقلیت ملت به تدریج کم رنگ خواهند شد و فضای احساس تکلیف و شریک غم مظلومان فلسطینی بودن در سیاست خارجی جای خود را کم کم به دیدگاه حفظ منافع ملی به طور پایدار خواهد داد، احساسی گری و دست به ریسک های پرخطر زدن و معامله​ورزی مافیایی در سطح سیاست خارجی برای حفظ حکومت کم کم جای خود را به روابط پایدار و عقلانی در چارچوب منافع ملی خواهد زد. راه برای خروج از بن​بست هسته​ای هموار خواهد شد، زمینه برای سرمایه​گذاری خارجی به سرعت مهیا شده در کنار آن استفاده از تجارب بین​المللی خصوصاً در صنعت ایرانگردی و جلب جهانگردان کم​کم مورد توجه قرار خواهد گرفت. ناگفته پیداست که اقتصاد و مدیریت برنامه ریزی هم از چند طریق و به چند عامل تقویت خواهد شد (مستقل از حرکت سریع به سمت بهبود وضع نابسامان اقتصاد که حتماً در اولویت اول است). به هر حال در این زمینه حرف زیاد است. به همین رو اساس و بنیان خواسته های و مطالبات دیگر هم به اقتصاد و بازگشت ایران به جامعه بین​المللی برمیگردد. شک نیست ایرانی که مشکل خودش را با آمریکا حل کرده و از فضای خصومت دست کم به فضای برقراری رابطه عادی برگشته باشد، کمتر خود را در مخمصه و فشار مجامع بین المللی و کشورهای غربی میبیند و میتواند به تدریج آزادیهای سیاسی بیشتری در چارچوب قانون اساسی فراهم کند. این فرآیند نیازمند زمان است.

اگر قرار باشد از اولویتهای بالا دو اولویت مهمتر و پایه​ای​تر را انتخاب کرد همان دوتای اول خواهند بود به نظرم و در راس آن رسیدگی عاجل به وضعیت اقتصاد در اولویت خواهد بود تا با پیشرفت در حل مشکل رابطه ایران و آمریکا (به عنوان اولویتی کلیدی و استراتژیک) و در طول زمان مطالبات دیگر به تدریج تحقق پیدا کنند.

ب) اینکه کاندیدای ریاست جمهوری در مورد هولوکاست سیاسی جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۷ چه نظری دارد در بحث انتخابات ریاست جمهوری اهمیت زیادی ندارد، ده ها اولویت دیگر وجود دارند که باید از کاندیداها پرسید و برنامه​هایشان را نقد کرد. به ویژه معتقدم که میرحسین موسوی بیش از اینکه در مورد هولوکاست سیاسی باید نظر بدهد که ضعیف و غیرقابل قبول هم ظاهر شده، باید در مورد حل مشکل رابطه ایران و آمریکا برنامه خودش را مشخص تبیین کند که متاسفانه این کار را انجام نداده است و در این زمینه از کروبی عقبتر است. البته هنوز فرصت هست و باید منتظر بود و دید – در شرایطی که اعلام نتایج تایید صلاحیتها از سوی شورای نگهبان به تعویق افتاده و جناب رهبری هم تا کنون سه بار در انتخابات صريحاً جانبدارانه اعلام موضع کرده است – میرحسین که به طور جدی دیگر کاندیدای مورد نظر رهبری نیست، در این مورد چه راهکاری خواهد آورد و در مورد حل مشکل رابطه ایران و آمریکا چه ابتکاراتی خواهد داشت.

پ) در مورد بهبود اقتصاد و مدیریت برنامه​ریزی، هردو کاندیدای اصلاح​طلب کروبی و موسوی ادعا ميکنند که برنامه های زيادی دارند اما هنوز جزييات زيادی از اين برنامه​ها در نيامده. البته گفتگوی موسوی با اقتصاددانان اميدوارکننده بود و مديريت موسوی قابل کتمان نيست. زمينه نگرانی آنجاست که او نخواهد برنامه ها و توصيه های اقتصاددانان را بشنود که البته خودش ادعا کرده حتماً با آنها مشورت خواهد کرد. کروبی هم برنامه های اقتصادی خود را با مشورت با اين و آن گرفته است هرچند شعار سهام نفت او قدری پوپولیستی بود. در این موارد هم ما چیز زیادی متاسفانه از دو کاندیدا تا کنون نشنیده​ایم و امیدواریم در دو هفته آینده در بحثها و مناظره ها برنامه ها مشخصتر شوند.

ت) واقعیت این است که انتخابات تا کنون بيشتر جنبه نمايشی داشته و هنوز وارد بررسی جدی بحثها در مورد اولويتها نشده است. ميرحسين موسوی و کروبی هنوز درست حسابی تيم کاری خودشان را معرفی نکرده​اند و حتماً بايد چنين کاری را تا قبل از انتخابات انجام دهند. هم موسوی و هم کروبی ظاهراً​ حمایت احزاب را دارند که البته موسوی احزاب زیادتری را پشت سر خود دارد، اما معلوم نیست این احزاب چه نقشی در آینده به عهده خواهند گرفت حتی اگر به آنها نه به عنوان حزب بلکه به عنوان یک باند یا محفل نگاه کنیم. انتخابات ما هم متاثر از انتخابات آمریکا، انتخابات سلبریتی​ها شده است، البته حتی به کیفیت انتخابات آمریکا هم نرسیده است و بسیار نازل است. اهمیت انتخابات امسال و خلاصی از شر تفکر احمدی​نژادی به جای خود اما خود کمپین انتخاباتی امسال نه چندان داغ شده و نه چندان از برنامه ها خبری هست و از این نظر موجب نگرانی است.

به نظرم کسانی که روزنامه​نگار هستند و حرفشان خریدار دارد، دورهم جمع شوند و در یک نامه دسته​جمعی مثلاً ده سوال دقیق و مهم مطرح کنند و برای کاندیداها بفرستند و پیگیر جوابهای دقیق باشند. یک مصاحبه رودررو که یک فرصت عالی است و لازم است آنها بجد پیگیر مصاحبه مطبوعاتی کاندیداها با روزنامه​نگاران برجسته باشند. دنبال قتل زهرا بنی​یعقوب و اعدامها در سال ۱۳۶۷ و اعدام دل آرا و غیرذالک یا پیگیری معرکه​گیری​های عبدالکریم سروش و سوالاتی از انقلاب فرهنگی و اینها میشود بود، اما الان فرصت برای طرح سوالات مهمتر دارد از دست میرود. آن سوالات مهمتر را مرتبط با اولویتها باید پرسید و گریبان کاندیداها را بابت سوالهای مهمی مرتبط با برنامه​هایشان باید گرفت.

کسی که در این معرکه هنوز در رویاهای رمانتیک خودش غوطه​ور است یا گرفتار خودشیفتگی است و واقع​بین نیست، جداً​ هیچ کم از احمدی​نژاد ندارد.

ما و انتخابات (۶)

(نقل از پارسانوشت)
از اين به بعد در دو سه نوبت نوشته​ها را به صورت پرسش و پاسخ ارائه خواهم کرد. اینها ظاهراً سوالاتی هستند که ممکن است برای بعضیها پیش آمده باشند و به هر حال مرور آنها کمک خوبی است به روشن تر شدن دیدگاه​ها و نظرات خودم و نیز دوستان منتقد.

الف) هدف تو از نوشتن اين مجموعه نوشته​ها چيست؟ تو که خودت را شهروند جهانی میدانی و در کانادا زندگی میکنی، انگیزه​هایت چیست و چرا کاسه داغتر از آش شده​ای؟

انگيزه ام جز کمک به روشنگری نيست. شرایط را جدی و حساس می​بینم و معتقدم که اگر میخ تحجر، عوام​فریبی، جهل و "حکومت کردن آسان" به تعبیر مسعود بهنود و رفتار غیرمسوولانه ما ایرانیان (چه در میان حاکمان دولتی- حکومتی چه بین شهروندان) اینبار محکمتر شود، تبدیل به قاعده خواهد شد و این جریان شروع به ریشه زدن بیش از پیش در تاروپود فرهنگی- اجتماعی ما خواهد زد و شرایط بسیار بدتری حاکم خواهد شد که برگشت از سیر قهقرای فرهنگی و ویرانی کشور بسیار سخت​تر خواهد بود. کار عجيب و غريبی نميکنم و منفعتی مستقيم از اين کار نمي​برم و ماموریتی هم از جایی ندارم و چیزی هم گیر من نمیآید در این وبلاگ​نویسی، همچنان که رویه هفت ساله بلاگ​داری و بلاگ​نویسی بنده چنین چیزی را نشان میدهد و از جایی یک ریال و یک سنت هم گیر من نیامده و با کسی هم چه در داخل چه در خارج، هیچگونه تبانی و بده​بستانی نکرده​ام و بسیار بیشتر یار ایام افتادگی و مرارت دوستان بوده​ام تا دوست فرصت​طلب دوران دولتمندی​شان و از این بابت قدردان خدا یا طبیعت هستم. حساب دوستی​ها را هم از این بحث​ها جدا میکنم. دوستدار حقی هستم که متکثر است و با همگان است. از طرفی ایرانی بودن من هم در کنار کانادایی بودنم حقی است که کسی نمیتواند آنرا از من سلب کند. در دنیای نو، دوملیتی بودن و حتی خود را شهروند جهانی دانستن نه جرم است نه کاری نامعقول و بلکه کم​کم به رسمیت هم شناخته شده. دیگر ایرانیان و ایرانی​الاصلها را به شرکت در سرنوشت خودشان دعوت میکنم و منتقدین این کار را به ارائه بدیل. اگر کسی بدیلی ارائه نکرد و خودش را بی​دلیل و استدلال، محق دانست – ضمن اینکه معتقد نیستم تنها یک راه وجود دارد – راه بهتر و معقول​تر را برمی​گزینم و دیگران را هم دعوت میکنم به عمل بر اساس منطق. انتخاب یک رییس جمهور جدی و مسوول در ایران تنها برسرنوشت ایرانیان داخل کشور اثر ندارد بلکه بر سرنوشت ایرانیان و ایرانی الاصلهای خارج از کشور هم اثر دارد. تبعیضات و تحقیرهایی که گهگاه در گوشه و کنار شامل حال ما میشود بر دوستان مقیم خارج از کشور پوشیده نیست. البته کاسه داغتر از آش هم نیستم و دایه مهربانتر از مادر هم. مقدم​تر این مردم داخل کشور هستند که باید در مورد سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند. حق انتقاد و نقد عملکرد مردم ایران همیشه برای هرکس از جمله بنده محفوظ است و همراهی پوپولیستی با آدمهای بی​مسوولیت – ضمن اینکه درکشان میکنم – نخواهم کرد و تنها همراه و طرفدار حرفهای منطق​پذیر و مقبول هستم که میتوانند این حرفها متنوع هم باشند و حظی از حق و حقیقت داشته باشند (حق نسبی است و با کسی نیست). باید حرف زد و منطقی به عنوان پشتوانه آن حرف داشت. اما کسی که منطق ارائه نمیکند و راه​حلی بدیل نشان نمی​دهد، حرفش مسموع نیست، حتی اگر روضه قاسم داماد بخواند یا راجع به هولوکاست سیاسی جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۷ که بحق هم محکوم است اما گره​ای از کار فروبسته ما نمیگشاید، بساط زنجیرزنی راه بیندازد.

ب) از استدلالهای تو چنین برمی آید که تحت هر شرایطی باید در انتخابات امسال شرکت کرد، آیا این نگرشی غیردموکراتیک نیست که بدون اینکه شرایط مبارزات انتخاباتی و ویژگیهای کاندیداها را لحاظ کنیم تحت هر شرایطی در انتخابات شرکت کنیم؟

شرکت در هر انتخابات به هر دلیل و تحت هر شرایط​ کاری معقول نیست. اما کسی هم نميتواند ثابت کند که در شرايط استثنايی و ويژه، جدی گرفتن شرکت در انتخابات و شرکت بلاقيد و شرط در آن کاری نامعقول است، اينبار وجود کسی مانند محمود احمدی نژاد که سمبل و نماينده جريان تحجر و جهل و فقر فکری است شرايط ويژه​ای بوجود آورده که بايد از بدتر شدن اوضاع و نهادینه شدن شبه​فاشیسم دولتی (از نوع شلخته آن) بجد جلوگيری کرد. در گفتارهای قبلی مفصل در اين مورد توضيح داده​ام. شرایط جداً حساس است و باید هرطور شده جلوی انتخاب مجدد شبه​فاشیسم شلخته احمدی​نژادی که کم​کم دارد به یک فاشیسم نهادینه شده و نظام​مند و تمام​عیار تبدیل میشود جلوگیری کرد. برای رسیدن به یک بازی عادلانه دموکراتیک راه درازی در پیش​ داریم و نباید ایده​آلیست بود. باید آستینها را بالا زد و برای بهبود اندک اوضاع کاری کرد. ما ایرانیان هستیم که باید کشورمان را اندک اندک بسازیم، نه عزراییل کمکی میتواند بکند نه اوباما نه مردم دیگر دنیا نه پارلمان هلند یا اتحادیه اروپا. قرار است رایی به داخل صندوق بیندازیم که اثری اندک در زندگی همه​مان داشته باشد. مشکلات استبدادزدگی ما چند دهه طول میکشد تا کم​کم برطرف شود و باید به تدریج تعلیم و تربیت در مدارس و آموزش حقوق انسانی و تربیت در خانواده​ها و جامعه اصلاح​ شوند و این چیزها نیازمند برقراری زمینه هایی است که دولت هنوز نقشی مهم در آنها ایفا میکند. شرایط جداً استثنایی است وگرنه که قابل فهم است کسی مثل میرحسین موسوی درعین ویژگیهای مثبت فرهنگی و مدیریتی​اش و سلامت نفس و انضباطش، هنوز سیاستمداری مدرن نیست و جنگ حق و باطل (!) یا فقر و غنا دیدنهایش و امام بازیهایش جداً دل​به​هم​زن است و اساساً از مصطفی معین هم در این زمینه عقب​تر است. اما متاسفانه با عرض پوزش از دوستداران موسوی، از بی​خانمی به گربه مجبوریم بگوییم شاباجی خانم. عملاً موسوی تنها کسی است که میتواند از پس پوپولیسم احمدی​نژادی و شبه​فاشیسم او بربیاید و در عین حال انضباط مدیریتی را به دولت برگرداند. سپردن ریش​ و قیچی بدست شیخ اصلاحات که گرچه در امتیاز​گیری و چانه​زنی و تنبان​کنی الحق استاد است اما هرآن ممکن است دست به هر کاری که خود صلاح میداند بزند – هم خود معرکه ای دیگر خواهد بود. کروبی یک سیاستمدار پیگیر است اما سپردن سکان ریاست جمهوری بدست او معلوم نیست ما را لزوماً به اصلاحات برساند. قطعاً وزارت کشور یک مکان ایده​آل برای او میبود یا همین ماندن بر مقام ریش سفیدی در اصلاحات و چانه زنی و حمایتهای او از حقوق زندانیان ("ابوطالب اصلاح​طلبان" بهترین لقبی بود که در زمان اصلاحات به او دادند. میدانیم که ابوطالب اسلام نیاورد اما برای اسلام همه گونه فداکاری کرد!) به هر حال کروبی هم کاندیدای مطلوبی نیست اما از محمود احمدی نژاد با آن همه کثافت​کاری همه جانبه در تقریباً تمام زمینه​ها، قطعاً بهتر است و حتماً انتخابش منشا اثر در اصلاحات به طور محدود خواهد شد. به هرحال در دنیایی که سیاستمداران کوتوله و فرصت​طلبی چون بوش و سارکوزی و پوتین و بلر و هارپر انتخاب میشوند انتظار نداشته باشید که گاندی و ماندلای وطنی آنهم در جمهوری اسلامی پیدا کنیم. محصولات جمهوری اسلامی همین​ها هستند که می​بینیم و باید از بین صادق محصولی و محسن رضایی و حجت​الاسلام پناهیان و رحیم​پور ازغدی و … یکی را برگزید و لیاقت ما ایرانیان هم با عرض معذرت در شرایط موجود بیشتر از این نیست. یک رای میخواهیم بیندازیم به صندوق، آنهم صندوق جمهوری اسلامی، چه عشوه​ای می​ریزیم و گز قیمت را چنان بالا برده​ایم که خود ژان ژاک روسو را هم بدلیل خانم بازی و "عدم صداقت" رد صلاحیت میکنیم!! چه راه حلهایی مدرن و مدنی ارائه میدهیم در این کویر برهوت مدنیت و رفتار مسوولانه سیاسی-اجتماعی. ما کت و شلوار و کراوات را زده​ایم و حرفهای خوب و قشنگ می​زنیم و شیک و مدرن و "صادقانه" و منزه مآب، منتظر روزی هستیم که آزادی و مدنیت به ما هدیه شود و دیگران با خواهش و تمنا از ما دعوت به ورود به بازی مدنی کنند، روزی که به احتمال فراوان همانطور که زمین از حرکت باز نخواهد ایستاد، هیچگاه نخواهد آمد و آیندگان -اگر آیندگانی در این سرزمین مانده باشند – به ریش​ ما حسابی خواهند خندید.

پ) چرا با کاندیداتوری محمد خاتمی مخالفت کردی؟

خاتمی آدمی بامطالعه است که هم پایه های فلسفه سیاسی مدرن را میداند و هم سنت ما را خوب میشناسد، هم آموزه​های دینی را و هم ایرانی​گری ما را (اشارات بی​نظیر او به "استبدادزدگی تاریخی ما" و مبارزه​اش با "قهرمان​پروری" تیرهایی است که درست و دقیق به هدف نشسته). اما خاتمی صدبار نشان داد که مرد عمل نیست و تردیدهای فراوان دارد (مگر نگفت که درهرحال در مبارزات انتخاباتی درکنار موسوی هست و بجد فعالیت خواهد کرد،غیر از یکی دو سخنرانی کم رمق، کجاست عمل به وعده دو ماه پیش​ خود او؟!) او هم میخواست آخوند باشد، هم روشنفکر، هم خط​ امامی، هم مدرن و هم مصلح و هم اندیشمندی سیاستمدار و هم شخصیتی جهانی و هم ترکیب کننده معجون مردمسالاری دینی. چنین "خواجه خنده​رویی" تنها بدرد یک کار اجرایی میخورد و آن هم وزارت ارشاد بود بدلیل لیبرال مسلکی نسبی​اش در میان کارگزاران جمهوری اسلامی! بازگشت دوباره او به عنوان رییس​جمهور با آن همه سابقه در فرصت​سوزی یک کمدی-تراژدی واقعی بود و موجب ناامیدی فراوان. به عینه دیدیم که نحوه آمدنش و رفتنش در همین ماجرای کاندیداتوریش چه طنز تلخ و مضحکی شده بود و چند ماه همه را دوباره (و با مراجعه به حافظه تاریخی نداشته​مان صدباره) سرکار گذاشت. آری رفتنش به دموکراسی کمک کرد و کاری درست انجام داد، و چه خوب شد که رفت چون با این تعلل و سستی در تصمیم​گیری چه پدری دوباره میخواست از همه دربیاورد، معلوم نبود! او قرار بود کاری بکند که در هشت سال گذشته با بهترین امکانات و فرصتها انجام نداده بود و عملاً آمدنش در این اوضاع کم رمق بدرد کاری نمیخورد، جز اینکه "چو فردا شود، فکر فردا کند". خاتمی در دور جدید هم با حجم عظیمی از مخالفتها و چوب-لای-چرخ گذاشتن​های اقتدارگرایان (ورژن مودبانه جناح استبداد!) مواجه میشد و او با لبخند و حسن خلق خودش فقط بلد بود، دیگران را گرفتار کند و خود عقب بنشیند و زمینه برای روی کار آمدن یک دوران دیگر از جهل و تحجر فراهم کند. خاتمی در میان کارگزاران نظام شخصیتی خردمند و دوست​داشتنی است، اما سیاستمداری و دولت​مندی او در کنار خوش​باوری و آقامنشی​اش جداً یک فاجعه ملی است! خاتمی یک چهره محک​خورده و امتحان پس داده بود و امیدی اگر زنده میکرد، کاذب بود و برآمده از مسوولیت​ناپذیری و فرارمان از هزینه دادن و قهرمان​پروری​مان، زود آن امید به واسطه کوتاه آمدن​های خاتمی و نیز کنارکشیدنهای ما مردم راحت​طلب و آسانگیر و مسوولیت​گریز به بدترین ناامیدی​ها بدل میشد و خوب شد که خودش زود متوجه شد و کنار کشید. اینکارش یک کار خردمندانه و درخور ستایش بود.

درحاشیه: خوشبختانه اتفاقات خوبی دارند کم​کم می​افتند، در سطح وبلاگ​نویسی تعداد بیشتری از دوستان، راجع به انتخابات دارند مینویسند، رضا شکراللهی که اصلاً سیاسی​نویس نبود، به طور کامل وارد معرکه شده، همینطور داریوش ملکوت که فعلاً شجریان و سراج و عرفانیات و شطحیات را گذاشته کنار و جانانه مشغول استدلال کردن است و وبلاگی هم در مورد انتخابات راه انداخته. دیگران هم از پرستو دوکوهکی گرفته تا کورش علیانی و آرش سیگارچی و روزبه میرابراهیمی و دیگران مشغول هستند (البته در این میان حامد قدوسی شاید مشغول شش و بش کردن مواضع اقتصادی کاندیداها است و راز سکوت او غیر از این حدس، زیاد معلوم نیست)، در یک تحول دیگر هم استدلالهای خواندنی گوشزد برای شرکت در انتخابات کاری مسوولانه و شجاعانه بود. همه با دیدگاههای مختلف داریم به این نتیجه میرسیم که باید در انتخابات جدی شرکت کنیم. بلاگ​های مشارکتی و اصلاح طلب هم که کم نیستند. بالاخره خوش​بین هستیم و امیدواریم احمدی​نژاد این​بار رای نیاورد و این یکی جداً حق مسلم ماست! برای اينکار بايد تلاش کرد.

ما و انتخابات (۵)

(نقل از پارسانوشت)

الف) دوباره قصه طولانی خواهد شد اگر بخواهم دلایل بیاورم اما به طور خیلی چکیده کاندیدای مطلوب و نه لزوماً ایده آل من کسی است که شعارها و وعده​های بی​اساس ندهد، اهل برنامه​ریزی و مدیریت باشد، خود ترجیحاً​ تکنوکرات باشد و در عین حال تکنوکراسی و تخصص گرایی را پیش ببرد، اقتصاد را سروسامان دهد، حساسیتهای تند سیاسی و دینی بین نهادهای انتصابی نظام و نهادهای وابسته به رهبر و خود رهبری (که مجموعاً بسیار نیرومند هستند و بیش از نیمی از قدرت را به راحتی در چنگ دارند) درست نکند، به جنگ و جدال با دنیا خاتمه دهد، در عین حال از خط​ امام و به صحنه آوردن ارزشهای شعاری انقلاب اسلامی -خصوصاً شعارهایی که به راحتی میتواند ملعبه دست پوپولیستهایی بدتر از احمدی نژاد قرار گیرد – فاصله داشته باشد و چهره های جوان و کارآمد به صحنه بیاورد. دوست داشتم یکی مثل خود کرباسچی یا محمد علی نجفی کاندیدا میشد و این را در نوشته خود شب اعلام کاندیداتوری خاتمی نوشته بودم. آیا در بین کاندیداها کسی که جمیع این شرایط مطلوب را داشته باشد هست؟ مسلماً نه، چاره چیست؟ آیا باید کنار نشست؟

ب) چهره های تکنوکرات مقبول در جمهوری اسلامی کسانی هستند که بتوانند از همه جای ایران رای جمع کنند، مشکل معین نیز در دور قبل همین بود. کلاه بسرهای جمهوری اسلامی (کاندیداهای لباس شخصی) باید به رقابت انتخاباتی آخوندهایی بروند که از دید میلیونها نفر از مردم شهرهای کوچک و روستاها جانشینان پیغمبر یا اولاد او هستند. مداحان اگر پول نفت هم دستشان بوده باشد و یک میلیارد دلار هم در روز روشن و به چراغ سبز رهبری، گم کرده باشند معلوم است که از فرزندان و جانشینان پیغمبر هم خطرناکتر هستند! میدانیم که احمدی​نژاد با سفرهای سه سال گذشته خودش چه تبلیغاتی به راه انداخته و امسال با​ پول پخش کردنهای خود و بدست داشتن نهاد اجرای انتخابات، تبلیغات صدا و سیما و حمایتهای پیدا و پنهان حاکمیت از او چه رقیب خطرناکی است! حاکمیت بازی را طوری چیده است که در صورت مشارکت پایین مردم در انتخابات، به راحتی کار خود را پیش خواهد برد.

پ) شاید کرباسچی، عارف یا نجفی امکان عبور از فیلتر شورای نگهبان را به راحتی نداشتند (همین ماجرا در مورد عبدالله نوری هم صادق بود و به میدان آمدن او به احتمال زیاد به رد صلاحیت منجر میشد و نوری هم آدمی نبود که به حکم حکومتی به آسانی تن در دهد با وجود اینکه کاندیدایی قوی، جدی و سالم بود) چرا که هزینه های رد صلاحیت شدنشان برای نظام و شورای نگهبان کم بود. این کاندیداها درهرحال در صورت تایید صلاحیت نیز به احتمال زیاد نمیتوانستند آرای مناسبی در سطح​ کشور جمع کنند. در شرایط فعلی به یک کاندیدای دست کم ده میلیونی در دور اول نیاز است نه کاندیدای دوسه میلیونی. فراموش نکنیم چهارسال پیش هواداران مصطفی معین بسیار بسیار بیش از الان تلاش کردند و نتیجه نگرفتند. ضمن اینکه مصطفی معین چهره بدنامی هم در جمهوری اسلامی نبود و استعفایش بعد از کوی دانشگاه در خاطره​ها مانده بود، اما نتیجه نگرفت. البته روی این مطلب خیلی میشود بحث کرد. آنچه که هست اینکه نظام چهره های مقبول و نسبتاً کاردانی نتوانسته پرورش دهد و جداً​ قحط الرجال درست کرده است.

ت) تحریم​چی بودن با تخریب​چی بودن هم فرق دارد. به عنوان کسی که در دور قبل منفعل سیاسی و تحریم​چی بودم، اما در عین اعتقاد به عدم شرکت در انتخابات – که اشتباه بود و قبلاً هم اشاره کردم – راه حل ارائه کرده بودم و آن را مجدداً در پایین می​آورم. دوستانی که به تخریب میرحسین و کروبی مشغول هستند و شرکت در انتخابات را پوچ و بی​ثمر و بلکه کمک به استبداد و تلاش برای مشروعیت دادن به نظام میدانند (که در نادرست بودن این ادعاها در عین اینکه قابل درک و فهم هم هستند، دلایل زیادی هم میتوان آورد و بحث کرد که تا این لحظه کسی حاضر به بحث با اینجانب نشده)، حتماً لازم است راه حل ارائه دهند، بدون ارائه بدیل و راه حل، نشستن و تخریب کاندیداهای اصلاح​طلب کردن کاری است کاملاً اشتباه و غیراخلاقی و بلکه کمکی است به استیلای بیشتر استبداد. خیر بودن نیت کنش​گر، در عملی که تاثیرات اجتماعی منفی و ویرانگر دارد، کافی نیست. به هر رو چهارسال پیش در چنین روزهایی در عین اشتباه در برگزیدن خط انفعال و تحریم راه حل ارائه داده بودم و چنین نوشته بودم:
"راه حل بنده چيست؟ (‌بارها گفته‌ام و باز تکرار مى‌کنم) پيش به سوى تشکيل حرکتهاى مستقل با گام هاى کوچک و کوتاه و عملى و ترجيحاً غير سياسى: ترافيک تهران، آلودگى هوا، تمرکززدايى از پايتخت، شفاف‌سازى ماليات، حرکت‌هاى فمينيستى، جنبش کاهش تصادفات بين جاده‌اى، چالش با نيروى انتظامى، پيگيرى بزهکاريها و احکام ناعادلانه قضايى و اقداماتى از اين دست که در وبلاگستان به خوبى نمود دارد و در دنياى واقعى مى تواند در قالب گروه‌هاى اجتماعى حضورى پررنگ تر از پيش داشته باشد. متاسفانه تجربه نشان داده که بدلايل مختلف بازى انتخابات مانع و ترمز اين فعاليتها بوده است و جامعه جوان ما وقت و انرژى خود را صرف «معجزه صندوق» – که همان زاييدن موش از کوه باشد – چه در جهت حمايت چه در جهت تحريم کرده است و بعد در نيم پريود نااميدى افتاده است. هرچند خود «تحريم‌چى» هستم ولى از انتخابات اين چنينى دستاورد زيادى نصيب حاميان و تحريم کنندگان نخواهد شد. (فرداى انتخابات يک اتفاق عجيب خواهد افتاد، خورشيد از شرق طلوع خواهد کرد!) بايد به اين بازى پايان داده شود. چه اين نظام ضعيف باشد چه مقتدر چه باشد چه نباشد. بياييد چيزى بسازيم که در اين سرزمين طوفان و بلا و آب و هواى سياسى متغير و منطقه پر از بحران و آشوب و اين جامعه احساساتى و متغير الاحوال پايدارتر و ماندنى‌تر باشد. بياييد يک ده را فعلاً آباد کنيم و ضد زلزله هم بسازيمش."

البته امروز ضمن اینکه مخالف فعالیتهای مدنی – که رشد خوب اما غیرارگانیک و بی​سروسامانی در این سه سال کرده است – نیستم، اعتقاد دارم که باید در اصلاح​طلبی انتخاباتی هم فعال بود و تلاش​ کرد تا مشکلات فراروی اصلاحات برطرف شده و در عین حال دولتی کارآمد و زمینه​ساز رشد بیشتر نهادهای مدنی ایجاد شود. در عین اینکه انتخابات هیچگاه معجزه​گر نخواهد بود و فعالیتهای مدنی باید به موازات این کارها و کاملاً مستقل پیش برود، قصه انتخابات امسال بسیار حساستر است چون زمینه های رشد و توسعه، اصلاحات و تحول، مدنیت و قانونمندی و نیز امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور به طور کامل در معرض خطر جدی است. برای دیدن این خطر نیاز به داشتن بصیرتی ویژه نیست. کافی است آدم با خودش و دیگران صادق باشد.

ما و انتخابات (۴)

(نقل از پارسانوشت)
اشاره: به گمانم خط انتخاباتی​ام را که نسبت به دوره قبل تغییر کرده است، روشن کرده باشم و از این به بعد نیازی به تکرار ضرورت شرکت در انتخابات به تفصیل نمی​بینم. بدلیل نزدیکی به زمان انتخابات سعی می​کنم نظرات را گزیده​تر و خلاصه​تر و تیتروار و شاید هم کشکولی بیان کنم.

الف) ترس از شکست در مقابل استراتژی ترس

دوستان تحریم​گر یا غیرعلاقمند به مشارکت در انتخابات، مدام بر طبل استراتژی ترس می​کوبند بدین معنی که معتقدند انتخابات یک معرکه سازماندهی شده توسط استراتژیستهای جناحهای مختلف جمهوری اسلامی است که بر مبنای ترس از احمدی​نژاد و ویرانگریهای او، مردم را می​خواهند به صحنه بیاورند. در نوبتهای قبل در مورد این تفکر مسبوق به انفعال، جسته و گریخته از زاویه سیاسی جواب​هایی داده شد. اگر چنین استراتژیهایی هم به فرض وجود داشته باشد ما باید منافع خودمان را ببینیم و بسنجیم. واقعیات موجود این است که جمهوری اسلامی هست و مستقر هم هست و باید فکری در آن چارچوب برای پروژه تحول​خواهی اجتماعی و اصلاح نظام قدرت در درازمدت کرد.

ترس از احمدی​نژاد، ترسی واقعی و جدی است، حتی اگر فرض را هم بر این بگذاریم که کسانی هم در درون اقتدارگرایان یا اصلاح​طلبان منافعشان در این باشد که سناریوهای عجیبی بچینند و همه را از احمدی​نژاد بترسانند. اگر قرار است موضوع را به روانشناسی بکشانیم نکته​های دیگری هم در مقابل می​شود مطرح​ کرد. اگر آن استراتژی ترس وجود داشته باشد (که به نظرم حتی اگر واقعی هم باشد جریان اصلی نیست)، اما ترس از شکست هم در مقابلش هست. ترس از شکست یک درایو جدی و واقعی در روانشناسی شخصیت است و علمی و مسلم هم هست. مثالش این میشود که دانش آموزان و دانشجویان، شب امتحان مشغول بازی و سرگرمی می​شوند چون ترس از شکست دارند و در صورت شکست در قبولی یا هر هدف دیگر تحصیلی توجیهی برای کار خود پیدا خواهند کرد و اثرات تخریبی روی شخصیت را بسیار کم خواهند کرد. این تنها یک مثال بود و ترس از شکست یک سوژه مورد مطالعه در زمینه​های گوناگون روانشناسی رفتاری است. همین ماجرا برای دوستان منفعل انتخاباتی هم هست. آنها به دلیل ترس از شکست یا انتخابات را انکار میکنند، یا آن را بازی اهالی درون نظام میدانند یا تصمیم گیری در مورد رای دادن یا ندادن یا انتخاب کاندیدای مطلوب خود را به خواهش و تمنای شب انتخاباتی دیگران و اجبار در لحظه آخر موکول میکنند. ترس از شکست، انکار واقعيات عرصه سیاسی و نیز فرار از مسووليت​پذيری سه ضلع يک مثلث هستند.

ب) دشمن​شناسی به جای منفعت​شناسی جمعی!

ما ایرانیان معمولاً هرچقدر که در دوست​بازی و دشمن​شناسی و شورمندی​های عاطفی شهره هستیم، در شناخت منفعت واقع​بینانه فردی، طبقاتی، گروهی یا اجتماعی خود کم​توان یا عجول هستیم. ما هنوز کمابیش به این سخن ناصواب سعدی معتقدیم که: "نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا برخلاف آن کار کنی که عیب صواب است"! ما نه تنها مفاهیم کهنه​ و مبتنی بر منطق غیرمنعطف و بسیط صفر و یکی، یعنی منطق دوست و دشمن​شناسی را بازنگری نمیکنیم و عناصر مهم سیالیت و نسبیت و تغییرپذیری با زمان و نقش منافع و علاقمندی​های مشترک بر اساس منفعت فرد و طبقه و جمع را وارد آن منطق نمیکنیم، بلکه اساساً منفعت را بر مبنای حرفهای دوست و دشمن با همه پیشداوریهای نادرست، تشخیص میدهیم (حال اینکه در دنیای مدرن کمابیش باید برعکس باشد!). ما منفعت را چیزی میبینیم که دوست بگوید و ضرر را در چیزی میبینیم که دشمن برایمان بپسندد. حال اینکه دشمن (که عملاً دشمن خالص و دائمی هم وجود ندارد) ممکن است بنا به منفعت خود، منفعت ما را هم بخواهد و بطلبد و این ایرادی ندارد. منافع کسانی دیگر (که دشمن هم نباید بنامیم​شان) گاه میتوانند موقتی هم که شده با منافع ما همسو باشند. ما این را به راحتی نمی​پذیریم البته ادعای مدرن بودن هم داریم!

بر همین اساس طبقه متوسط ما هم اغلب بر اساس بغض معاویه یا حب علی یا ترکیبی از ایندو تصمیم​گیری میکند و منافع فردی، گروهی، طبقاتی یا ملی خود را درست تشخیص نمیدهد. خصوصاً که منافع گروهی و جمعی برای ما چندان درجه و اعتباری هم ندارند و ما امکان تشخیص منفعت جمعی را باز بدلیل روحیه رقابتجویانه​مان زیاد نداریم، چون تمرین نکرده​ایم.

پ) معیارهای اخلاقی و پرنسیپ​های سفت و سخت

ما اسیر پرنسیپها هم هستیم و در عین آسانگیری برخود نه تنها رفتارهای دیگران، بلکه شخصیت آنها را هم مورد قضاوتهای حداکثری قرار می​دهیم. معیارهای اخلاقی ما بسیار سفت و سخت هستند. از دید ما هیچ روشنفکر، سیاستمدار یا هنرمندی حق اشتباه کردن یا دروغ گفتن ندارد وگرنه از چشم ما می​افتد و تبدیل به عنصری پلید، خائن یا دست کم فرصت​طلب میشود. ما در مورد دیگران به شیوه عالم صناعت و مهندسی، استانداردهای بالا طلب می​کنیم و در مورد خودمان به استانداردهای راحت و حداقلی قانع هستیم. کسی حق خیانت ورزیدن ندارد حال اینکه همه انسانها می​توانند اشتباه یا حتی خیانت کنند. عاشق از دید ما باید از جان مایه بگذارد حال اینکه عاشق هم میتواند منفعت​نگر باشد. مثلاً اگر بهمن قبادی چیزی بنویسد که مربوط به زندگی خصوصی خود اوست و به مذاق ما خوش نیاید، از چشممان می​افتد و از او دیگر چیزی نمی​پذیریم. حتی همانطور که سعدی گفته، ممکن است برخلاف نصیحت او هم عمل کنیم! ( در حاشیه: ما در عرصه هنر هم مرتب از این و آن بدمان می​آید! هیچگاه به ما یاد نداده​اند بگوییم علاقمند و هوادار کارهای این هنرمند نیستیم. به جایش میگوییم فلان کار هنری مزخرف است، از بهمانی بدم می​آید!) ما به اکبر گنجی به خاطر یک کلام بودنش و خشونتش برای حفظ استانداردهای بالا در مبارزه سیاسی، بیشتر احترام گذاشتیم تا به عمادالدین باقی و عزت​الله سحابی و شمس​الواعظین. حال اینکه این​سه نفر آخر در منفعت​سنجی و ​انجام فعالیتهای مفید روشنگرانه اجتماعی و پراگماتیسم سیاسی بسیار سودمندتر بوده​اند تا اکبر گنجی با چریک​بازی​های سرسام​آورش! ما میخواهیم دیگران منزه باشند و دروغ نگویند و صحنه سیاسی ایران همینطوری خودبخود یا با خودویرانگری و ایثار مسیحایی چند نفر چریک فرهنگی مانند گنجی در عین مسوولیت​نشناسی و ایرانی​گری خوش​باشانه و کناره​گیری و نق​زدن و جدی​نگرفتن​های ما یکباره گلستان شود! چنین چیزی تحت هیچ شرایطی و در هیچ جایی محقق نخواهد شد.

به گمانم ادامه دادن این بحث هرچند حرفهای دیگری هم هست، کسالت بار باشد و در نوبتهای بعدی باید فرض را بر این بگذاریم که بر مبنای نظرات متعدد، شرکت در انتخابات کار معقولتر و شایسته​تری است حتی اگر مجبور به انتخاب بین گزینه بد و بدتر باشیم (مگر اینکه کسانی معتقد به عمل بر اساس حساب و کتاب منطقی نباشند و این چیزها را جادو جنبل یا یک توطئه دیگر(!) بدانند و بر اساس حس شهودی و شورمندی سیاسی خود حکم به عدم شرکت در انتخابات بدهند که با این دوستان بحثی نمیشود کرد!). در شرایط موجود سوال این است که آیا در میان کاندیداهای موجود کسی که بتواند اوضاع اقتصادی و برنامه ریزی کشور، آزادیهای سیاسی و اجتماعی، رسیدگی به وضع عدالت اجتماعی و کم کردن فاصله فقیر و غنی، عدالت سیاسی و رفع تبعیض در گزینش و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن و آزادی بیان و رکن چهارم را قدری بهتر کند هست یا خیر؟

مرتبط: ما و انتخابات (۳)

ما و انتخابات (۳)

(نقل از پارسانوشت)
ظاهراً کسی تا اینجای کار، مایل به بحث و گفتگوی صریح و مستقیم نیست. امیدوارم این سردی و بی​تفاوتی قدری شکسته شود به هرحال. بر همین اساس بحث های "ما و انتخابات" خودم را حتی الامکان خلاصه و مختصر و البته جسته گریخته پیش می​برم و نهایی می کنم برای رسیدن بیشتر به ماجرای خود کمپین انتخابات که زمان هم دارد به تندی سپری میشود. اما مطمئن باشید، در و باب بحث و گفتگو و مناظره به همه طریق باز است و بنده شخصاً​ از هر گونه کار نوشتاری در این زمینه بشدت استقبال می​کنم و بسیار خوشحال میشوم که با دوستان به بحث بنشینیم و نظرات از همه طرف مورد نقد قرار گیرد.

چکیده:
الف) از دموکراسی انتخاباتی می​توان به اندازه خودش انتظار داشت. اين جمله نخ​نماشده خود بنده است که: صندوق معجزه نميکند. اما اين به اين معنی نيست که صندوق رای رها و سرنوشت کشوری به بخت و اقبال و بی​برنامگی سپرده شود. انتخابات خود موید و مقوم دموکراسی است حتی انتخابات نیم بند در جمهوری اسلامی. از مصطفی تاج​زاده به خاطر نگه داشتن اسناد و ناگفته​های انتخابات مجلس ششم نزد خودش و گروکشی برای جلوگیری از پرونده سازی علیه خودش خوشم نمی​آید هرچند ایستادگی نسبی او را در زمان ستاد انتخابات می​ستایم (چه برگزاری دادگاه جنتی یک رویا بیشتر نیست و تاجزاده باید می​آمد از حق ملت دفاع میکرد و ناگفته ها را میگفت، چه بسا جلوی خیلی از حق کشی​های بعدی گرفته میشد)، اما او یک جمله درست و بسیار منطقی گفته است که روشنفکران و فعالان قهر کرده ما نمیخواهند آن را بشنوند: "اگر انتخاب نکنید، برایتان انتخاب خواهند کرد". به این جمله خوب فکر کنیم. اگر دموکراسی خواه هستیم باید ازش دفاع کنیم وگرنه که مش تقی و کل نجاتعلی راه نجات را در رایگان شدن سیب زمینی و انتخاب مجدد احمدی​نژاد می​بینند، اگر کسی می​خواهد به مش تقی و کل نجاتعلی حالی کند که دارند اشتباه میکنند و انتخابهای بهتری هم هست، لازم است رسانه داشته باشد و با زبان خودشان با آنها حرف بزند، لازم است کسانی دیگر از جنس مردم اما با فکر و برنامه ریزی و مدرنیت پا پیش​ بگذارند و لازم است به با زبان رای و دموکراسی انتخاباتی از آنها حمایت کرد. بله میتوان در خارج از کشور نشست و گفت گور پدر پوپولیستها! می​شود در ایران ماند و گفت به من چه، من بیزینس خودم را می ورزم و از سادگی این مردم استفاده خودم را می​برم (یا پوست از سر این مردم می کنم به خاطر فقر فرهنگی​شان!!) و مدرنیت خودم را هم در زیر سقف خانه خود حفظ میکنم! هرچه کنیم یادمان باشد، انتخاب نکنیم برایمان انتخاب میکنند و این انتخاب می تواند بسیار ناگوار باشد. نمی شود دو دستی همه چیز را سپرد دست مش​تقی و کل نجاتعلی، چون مردم چنین می​خواهند و سلیقه شان اینطور شده و کاری نمی شود کرد جز تخمه شکستن و گفتن جمله: خلایق هرچه لایق. پس مسوولیت ما در این میان چیست؟ پس اساساً ما کسانی که چارکلمه بیشتر بلدیم نباید از خودمان حرکتی نشان بدهیم که دنیا را دانش و علم رو به جلو می برد نه صفا و صمیمیت مش تقی و خوش​باشی کل نجاتعلی؟ آیآ ایران کشور ما نیست و ما از زیر بته یا در ناف پاریس و لندن و نیویورک عمل آمده​ایم؟ آیا کسی که زور دارد حرفش برو است و ما باید برویم خودمان یک گوشه بمیریم؟ آیا دوست نداریم کشور بهتری داشته باشیم؟ آیا دوست نداریم وقتی اسم ایران در جایی می​آید دیگران بهمان نخندند؟ آیا دوست نداریم به عنوان مزخرف ترین و نادان ترین ملیت در طول تاریخ بهمان نخندند و مضحکه کتابها و اسناد تاریخی نباشیم؟ پس این همه درسی که خواندیم و دانشی که اندوختیم و این فرهنگ کهن دیرینه و این تمدن آنچنانی به چه دردی خورد؟ این لجبازی ما تنها به درد باکره نگه داشتن شناسنامه هایمان و اینکه من رای خودم را آسان نمی فروشم، زیر بار حرف زور نمی روم و به رخ کشیدن این تیپ قمپزهای بی​فایده رمانتیک می​خورد. ما زیر بار حرف زور نمی رویم و از بین بد و بدتر انتخاب نمیکنیم و قهرمان ملی هستیم اما نهایتاً زیر بار همه حرفهای زور حکومت و پوپولیستها می رویم و شیک و اتوکشیده به خفتهای بدتری هم راضی می​شویم اما به روی خودمان هم نمی​آوریم. ما فقط می خواهیم پوز بزنیم، حتی اگر شده پوز خودمان را. ما لجبازیم و به قول آن ضرب المثل مبتذل چون به باسن​مان لج کرده​ایم، حاضریم در تنبانمان دستشویی بزرگ کنیم. ما با نفی، هویت پیدا کرده​ایم و جز زبان نفی نمی​دانیم.

ب) پیروزی مجدد احمدی​نژاد و عطر آگین شدن مجدد کشور با رایحه خوش خدمت، اینبار یک افتضاح نکبت​بار و پرهزینه برای همه ما خواهد بود. امیدوارم چنین اتفاقی نیافتد اما اگر بیافتد همه به چشم خودمان خواهیم دید که بسیار بدتر از این هم میتواند که بشود. خواهیم دید که پوپولیسم، فقر فرهنگی و اقتصادی، ورشکستی و بیکاری، جهل و تعصب و بیفکری از این هم سیاهتر می​توانند باشند. کتابهای درسی هم می​توانند به سمت ارتجاع و قشری​گری عوض شوند. پیاده​رو ها هم می​توانند زنانه و مردانه شوند. مداحان می​توانند کارگردانهای سریالهای صدا و سیما شوند، ده نمکی می​تواند چند بنگاه و رسانه و موسسه فیلم​سازی و تربیت کارگردان بزند و فروشی در فیلم دو سه برابر بیشتر داشته باشد. جوانان هیجان زده ما می​توانند بیش از پیش درگیر ابتذال، بی​فکری و احساسی گری باشند، حاجی بخشی میتواند دکترای افتخاری بگیرد، دکتر حسن رحیم​پور ازغدی می​تواند تمام کتابهای علوم انسانی دانشگاهی را بنویسد. سرداران سپاه می توانند به تدریج تمام هیاتهای علمی دانشگاهها را بگیرند. بنگاههای اقتصادی رانت​خوار می​توانند بیش از پیش کشور را به یغما برند، دعای قبولی در کنکور فوق لیسانس در مسجد جمکران توزیع شود و هزاران تن سرودست بشکنند. می​شود سلیقه مردم از این هم بیشتر تنزل کند و میشود دوران فقر فرهنگی بدتر از این هم در بیاید. می​شود احمق​تر از این هم بود و گرد حماقت و بی​فکری در همه جا بیشتر پراکنده شود. میشود کار به جایی برسد که حاشیه​نشینانی بدتر از اینها که بازی پوپولیسم را بهتر بلد هستند قدرت را در دست اینها بگیرند و ما با خواندن روسو و مونتسکیو و فوکو و دریدا و نیچه به این نتیجه برسیم که انشاالله گربه است! طوریکه دیگر درآوردن کشور از حضیض قهقرا بسیار سخت​تر از الان باشد (ایران را جردن به بالا فرض نکنید!). عرصه سیاست عرصه امکان​سنجی و مصلحت​اندیشی است، مانند شطرنج. کسی که یک یا دو پیاده عقب است نباید از حمله حریفش و اجبار بین واریاسیون بد و بدتر دلگیر شود و بگوید این استراتژی ترس است و نامردی و نامردمی است و انتخاب بین بد و بدتر کار ناصوابی است. بله کار ناصوابی هست اما گریزی از ادامه بازی نیست. بازی را که نمیشود بهم زد. ما مال به هم زدن بازی شطرنج و شروع کشتی​ نیستیم که شکستمان در بازی دوم حتمی است و بارها خاک شده​ایم. باید به همان شطرنج چسبید و تا جای ممکن چانه زنی هم کرد و در بازی حریف حمله کننده را با قواعد مورد توافق آزار داد و جلوی حمله بیشتر را گرفت. غیر از این چاره​ای نیست. از دموکراسی انتخاباتی باید در حد آماده شدن شرایط​ و باز شدن نسبتی وضعیت رسانه ها و درآمدن نمایندگان خوش فکر تر و شایسته تر به وزارت و وکالت توقع داشت. همینقدر که کسی معتقد باشد کشور نیازمند برنامه ریزی است خیلی بهتر از کسی است که معتقد است کشور را با جانم بسیج و تصمیم​گیری شکمی و هیاتی وسط​ جاده و درون هواپیما و بخشنامه های غیرقانونی می شود اداره کرد. هوش زیادی نمی خواهد که ببینیم زیربنای کشور رو به نابودی است و حکومت کردن آسان و اپوزیسیون بودن ساده​نگر هردو دوروی یک سکه بی​فکری و آسان​گیری است. نمی شود کشور را با دینامیت نابود کرد تا دوباره بسازیمش، این یک اشتباه بزرگ و بسیار هزینه​بردار است. از نابودی چیزی ساخته نمی​شود و دیدیم که در انقلاب اسلامی کشور عملاً پس​رفت داشت. این یک تناقض نما (پارادوکس) است که برای اصلاحات تدریجی لازم است از خود نیروهای وفادار درون نظام استفاده کرد و آرام آرام تحول تدریجی را در کنار اصلاحات اجتماعی به کار گرفت و در یک بازه ده بیست ساله به ماجرا نگاه کرد و لزوماً دنبال کله پا کردن کسی از آخوندها هم نبود. غیر از این چاره​ای نیست.

پ) آلترناتیو دیگری عملاً وجود ندارد و آمدن احمدی نژاد هزار بدی داشت حداقل این نتیجه پرهزینه را به وضوح نشان داد. نظام جمهوری اسلامی قوی و مستحکم است و اگر از ظلم و استبداد حکومت در سرکوب آزادی بیان و مخالفین به حق ناراحت و ناخرسند هستیم، نباید فکر کنیم که حکومت با ظلم نمی​ماند. این یک قانون کلی نیست. نخیر حکومت اگر ظلمش سیستماتیک باشد و دز سرکوب را در حد مناسبی نگه دارد و مهندسی کند، (کاری که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی با هوشیاری از خود نشان داده، کاری به غیر اخلاقی بودنش ندارم،) می​تواند با ظلم در سرزمین و جامعه استبداد زده و اقتدارخواه ایران ماندگار باشد برای چند دهه. چه کسی حاضر است هزینه بدهد؟ بنده که اهلش نیستم. کسی را هم که بخواهد جلوی حکومت بایستد و منطقی و اصولی از حق دفاع کند از بیش از انگشتان دو دست بالاتر نمی رود، گیرم صدنفر. با این صد نفر قرار است چه کار بشود؟ همه آنها را با بلدوزر صاف خواهند کرد و از بقیه ملت از جمله بنده هم صدایی برنخواهد خواست. گیرم چندی هم ناله کنیم و فحش و فضیحت بدهیم. ما تا زمانی که بلد نیستم پنج نفر بیشتر دور هم جمع بشویم و دعوایمان نشود، کاری جدی نمیتوانیم بکنیم. مشکل از جای دیگری است و به ما کار جمعی را یاد نداده اند و تمرین هم نداریم و تنها بلدیم همدیگر را خراب کنیم. اینکه اپوزیسیون در شرایط سخت خودبخود متحد و منظم میشود هم یک افسانه دیگری بود که در این چهارسال ناکارآمدیش نشان داده شد. اپوزیسیون ما بدلیل ضعف فرهنگ ایرانی در کارهای جمعی تا چند دهه دیگر هم هیچ کاری از پیش نخواهد برد. آدم عاقل کافی است کمی به دوروبر خود نگاه کند و دنبال برهان و دلیل نگردد. ​

ت) بله، به هرحال شرايط​ ايده آل نيست. همه از دست ردصلاحيتها و نظارت استصوابی شورای نگهبان و تنگ نظريهای اين​ شورا که حمايت قدرتمداران جناح اقتدارگرا را هم به دنبال دارد به ستوه آمده​ايم. از ظلم به ستوه آمده​ايم. آزادی بيان نيست، به رهبری از گل خوشتر نمی​شود گفت. اما دغدغه ما فعلاً اینها نیست. ممکن است دغدغه شخصی من بلاگ دار و فلان نویسنده و دیگر فعال اجتماعی، آزادی بیان باشد. اما ورشکستگی اقتصاد کشور و بیکاری چند میلیونی جوانان در ایران و پسرفت فرهنگی و گسترش جهل و خرافه​پرستی و بی قانونی و بی مسوولیتی، اینها دغدغه​های ملی است. آیا به انقلاب دیگری امید بسته​اید دوستان روشنفکر؟ نکند شوخی میفرمایید؟ انقلاب بعدی انفجار زور هم نخواهد بود،بدتر از آن است، یک شورش کور و آنارشیسم بی​سابقه​ای خواهد بود که ممکن است فلان جوان دانشجوی صادق امیرکبیری را به ریاست حکومت هم برساند. اما این یک جوک است. از این شوخی ها نکنیم. ده هزار مدیر برای این کشور از کجا می خواهید بیاورید؟​ با کدام سابقه کار؟ نکند میخواهید انوشه انصاری را که هیچ​ از تهران هم نمیداند چه برسد به شهرهای دورافتاده، به عنوان وزیر آموزش عالی معرفی کنید؟​ فرماندار میرجاوه را چه کسی می خواهید بگذارید؟ سیاستگزاران حکومت جدید چه کسانی هستند؟ با کدام نیرو با کدام مدیر با کدام برنامه و کدام سابقه در کار تیمی؟ اینها همه شوخی های خطرناکی هستند. شخصاً از کسانی که با شرکت در انتخابات مخالفند میپرسم راه حل و آلترناتیوشان چیست؟​ چه کار میشود کرد جز رای دادن و به امید باز شدن فضا نشستن و اطمینان دادن به حکومت که قصدی بر براندازی نیست و حرکتهای پایه​ای برای حل مشکل فقر وگرانی و کارهای آرام آرام فرهنگی؟ کدام بدیل دیگر غیر از این میتواند کمک کند به بهبود اوضاع؟ راه حلتان را بیاورید دیگر و با این راه حل که مشکلات و ایرادهایی هم ممکن است داشته باشد مقایسه کنیم.

ث) اوباما هم متوجه شد و دوبار در پیامش به جمهوری اسلامی ایران اشاره کرد. فضا برای تغییر و آرام شدن اوضاع آماده است. هیچ چیز جز پذیرش آبرومند ایران در جامعه جهانی به رشد دموکراسی در ایران کمک نمیکند. شیمون پرز بر شکست راه حل نظامی در ایران معترف است. دیگر معدود کسی در دنیا از غیر ایرانیها، دنبال تغییر رژیم در ایران است. اما جالب اینجاست هنوز کسانی در ایران و خارج از ایران هستند و نشسته اند که آمریکا یا اسراییل بیاید بزند یا تحریمها را شدید کند و عرصه را تنگ بگیرد تا زمینه برای آزادی و دموکراسی و نافرمانی مدنی و رفراندوم و گلستان شدن ایران آماده شود!!! کسانی هنوز برایشان این مهم است که چه کسی باید حکومت کند نه اینکه چطور باید حکومت کند!!

این همان منطق کلنگی است. باید به کل کوبید و خراب کرد و کلنگ را زد و گیر داد و ریخت تا دوباره بنای دیگری عمارت نمود! مردمی که محتاج نان شب خود هستند و گرد بی تفاوتی همه جا را گرفته، مردمی که کار گروهی را در جامعه تمرین نمیکنند، مثلاً راه پله​های آپارتمان خودشان را هم تمیز نمیکنند یا ماهانه نمی​دهند یا هزار جور دعوا با همسایگان دارند اگر تصادف کنند اول با قفل فرمان و زنجیر بیرون می​آیند، در یک جمع شش نفره سی و شش جور دعوا و دلخوری پیش​می​آید، این مردم کدام نافرمانی مدنی انجام خواهند داد؟ (عملاً تنها نافرمانی مدنی خود تحریم انتخابات است که شخصی است، نفی کننده است (ما مردم نفی هستیم نه اثبات، تنها میدانیم چه نمی​خواهیم!)، هزینه​ای هم ندارد و نتیجه اش​ هم نشئه آور است چون رای های کسانی را که اساساً​ در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند هم به حساب تحریم ریخته میشود) با کی؟ کدام نیرو؟ کی حاضر است همین الان برود شجاعانه جلوی بیت رهبری بایستد و بگوید مقام محترم رهبری ما با شما مشکل نداریم، اما نمیخواهیم آقای جنتی دیگر دبیر شورای نگهبان باشد ما چند روز همینجا به بست مینشینیم و هیچ​ مشکلی هم نداریم. چه کسی حاضر است حتی در همین حد هم هزینه بدهد؟ آیا ما خوابیم یا بیداریم؟​ چند سال دیگر باید خودمان را به خواب بزنیم تا متوجه شویم مشکل از کجاست؟​

دوستان ما در عرصه سیاست ایران دنبال چه هستیم؟ هدفمان تا پایان امسال چیست؟ هدفمان در پنج سال آینده چیست؟ هدفمان در بیست و پنج سال آینده چیست؟ چه کار می​خواهیم بکنیم به عنوان یک ایرانی؟

پیش از فحش دادن کمی فکر کنیم.

ما و انتخابات (۲)

(نقل از پارسانوشت)
نگاهی به انتخابات قبلی

خوب! شروع میکنیم. موضوعات همه به هم مرتبط هستند اما باید از جایی شروع کرد نهایتاً.

قبل از هرچیز بیاییم رفتار انتخاباتی خودمان را در دور پیشین انتخابات ریاست جمهوری بررسی کنیم. نظرات زیادی به انگیزه​های مختلف مطرح​ شد در دور پیشین. به نظر می​رسد کسانی که معتقد به تحریم انتخابات به عنوان یک کنش سیاسی بودند و از این زاویه، تحریم را یک اقدام هماهنگ (یا حتی غیر سازماندهی شده اما موثر) برای تحت فشار گذاشتن جمهوری اسلامی و باز شدن فضا در اثر فشارهای بین​المللی و ایجاد بحران مشروعیت برای به میدان آوردن بدیلهای دیگر مانند طرح​ رفراندوم می​دیدند، کسانی که معتقد بودند اصلاح​طلبان کوتاهی کرده​اند و باید با رای ندادن به آنها فیدبک رساند که خود را اصلاح، بازسازی، سازماندهی و تقویت​ کنند و ضعفهای خود را برطرف کنند (یا از دلشان اصلاح​طلبهای واقعی بدر آید)، کسانی که معتقد بودند با یکدست شدن حاکمیت و عدم درگیری جناحهای درون حاکمیت امکان فعالیت فعالان سیاسی یا اجتماعی بهتر خواهد بود و جامعه مدنی قویتر خواهد شد، کسانی که معتقد بودند بدیلهای دیگری مانند نافرمانی مدنی در یکدست شدن حاکمیت بهتر سازماندهی و تقویت خواهد شد، در کنار کسانی که از هرگونه امکان تغییر و تحول یا اثرگذاری آرای خود ناامید شده بودند و از همه بدتر کسانی که معتقد بودند و هستند که باید کمک کرد نظام جمهوری اسلامی خود خودش را نابود کند (منطق کلنگی به هزینه نابودی کشور و برباد رفتن کلی منافع ملی)، یا کسانی که متاسفانه معتقد بودند بوش ​بیاید بزند (مرگ یکبار و شیون هم یکبار!) یا کسانی با ایده​های دیگر مانند اصلاح​طلبی از بیرون و طرحهای تئوریک و غیرعملی این چنین، همه در مجموع اشتباه کردند و اشتباه کردیم و خود من هم اشتباه کردم و به آن اذعان دارم. باید واقع​بین بود و عرصه سیاست عرصه واقع​بینی با تمام توان است. شرایطی بوجود آمد که دولت احمدی​نژاد که عملاً دولتی بسیار ناکارآمدتر، سرکوبگرتر و بی​انضباط​تر از همه دولتهای پیشین بوده، استقرار پیدا کند و زمینه برای گسترش و اندک اندک نهادینه شدن بی​برنامگی، ندانم کاری و حیف و میل، عوام​فریبی و پوپولیسم، سرکوب نیروهای اجتماعی و سیاسی، قشری​گری دینی رواج خرافات و تعطیل کردن عقلانیت، سانسور و تحت فشار قرار دادن نیروهای آزاداندیش و مدرن و ضعف مفرط اقتصاد و برنامه​ریزی کشور فراهم شود و در مقابل تحولی ملموس و پیشرفتی در بدیلهای دیگر اصلاحات انتخاباتی بوجود نیامده است که در بحثی جداگانه به آنها خواهم پرداخت.

البته در مقابل این هزینه ها عملاً فایده​های اندکی مانند مستقل شدن جنبش دانشجویی از جریانات سیاسی (نقد جنبش دانشجویی هم خودش موضوعی جداگانه و مرتبط است)، تعدیل در رفتارهای سیاسی تند و احساسی، شکسته شدن تابوی بحث در مورد رابطه ایران و آمریکا، تحت فشار قرار گرفتن جمهوری اسلامی در پرونده هسته​ای (از زاویه تلاشهای بین المللی برای دادن امتیازاتی به جمهوری اسلامی و برقراری نوعی مصالحه) و کمک به حل مشکل ایران و آمریکا (که هنوز به نتیجه ملموسی نرسیده) انجامیده است. به هر حال در مورد همه اینها میتوان بحث کرد اما هیچ به نظر نمی​رسد که استقرار دولت احمدی​نژاد در مجموع به نفع منافع ملی و مصالح​ مردم ایران بوده است. مگر اینکه کسانی معتقد باشند: "جمهوری اسلامی خوب خودش را نشان داد و کار رژیم به زودی تمام است" (!) که عملاً میدانیم اینگونه تحلیل کردنها کاری بوده که در سی سال گذشته کماکان ادامه داشته است و این منطق کلنگی که باید به​کل نابود کرد تا دوباره بنای دیگری ساخت با عمر بیست -سی ساله(!) عملاً چه منطق هولناک و ویرانگری در مقاطع زیادی از تاریخ معاصر ایران بوده. میتوان از تاریخ​ معاصر و حتی تاریخ بعد از انقلاب نمونه آورد که دولتها حتی اگر تشریفاتی و تدارکچی هم بوده​اند در رفتار حکومت با مردم و منافع ملی اثرگذار بوده​اند. رهبری جمهوری اسلامی و نهادهای اسلامی و انتصابی نظام عملاً در ابتدای کار، دوم خرداد را پذیرفتند و به دنبال همکاری با ایده​های اصلاح (و صد البته تعدیل و انحراف آن) بودند، خوب یادمان هست که شبی که خاتمی قرار بود با کریستین امانپور صحبت کند و برای مردم آمریکا پیام بفرستد، اقتدارگرایان خواب و خوراک نداشتند و سخت نگران بودند که خاتمی چه میخواهد بگوید اما توان ایستادن جلوی او و جلوگیری از پیام فرستادن او را نداشتند. کم​کم مشکلات زیادی بوجود آمد و یکیش هم (و به گمانم مهمترینش) کوتاه آمدنهای خود خاتمی بود. باز کردن این بحث خودش بماند برای زمان دیگری. به هر حال ما دور اول هاشمی با دور دوم هاشمی، دوران خاتمی و دوران احمدی نژاد را دیده ایم و می توانیم مقایسه کنیم. انصاف حکم میکند که در عین این که معتقدیم ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی بسیار کمتر از نیمی از قدرت را در دست دارد، اما حضور هر رییس جمهور به هرگونه قدرت و کیفیت متفاوت، مناظر متفاوتی در عرصه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران ایجاد کرده است.

تحريم و رای ندادن در انتخابات قبل خصوصاً​ در دور دوم اشتباه بود. کسانی گمان کرده بودند که با رای ندادن، جمهوری اسلامی دچار بحران مشروعیت میشود. افسانه​ای که هیچ گاه به تحقق نپیوست و نخواهد هم پیوست. هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی هیچ یک از سردمداران کشورهای غربی، وزرای خارجه، حتی در حد معاونین منطقه​ای یا سخنگویان وزارتهای خارجه آن کشورها بحثی در مورد مشروعیت نداشتن انتخابات شوراها، مجلس و ریاست جمهوری در ایران حتی با وجود آمار مشارکت پایین در شهر تهران که حدود بیست درصد باشد مطرح​ نکرده​اند و اساساً​ زمینه ای برای بحث بحران مشروعیت نیست چه در خود این کشورها آمار مشارکت بیست تا بیست و پنج درصدی همواره موید دموکراسی است و اساساً آمار مشارکت، معیار اصلی دموکراتیک بودن یک نظام نیست. هرگونه سرمایه​گذاری روی این موضوع خصوصاً در انتخابات ریاست جمهوری ایران که تحت بدترین شرایط، آمار مشارکت کشور همیشه بالای سی و پنج درصد خواهد بود کاری اشتباه و خطاست. ضمن اینکه به هرحال نظام جمهوری اسلامی صاحب پشتوانه جدی و بلاقیدوشرط ده درصدی یا حتی بیشتر است که ​بخش قابل توجهی از آنها هرآن با یک اشاره به خیابانها میریزند و حاضر به پرداخت هزینه هم هستند. این اشتباه است که گمان کنیم تمام مردمی را که برای دیدن احمدی​نژاد به اصفهان میروند، مزدبگیر هستند و آنها را با اتوبوس می​آورند. عده قابل توجهی از مردم در سراسر کشور شاید به تخمین حدود پنج تا ده میلیون نفر احمدی​نژاد را دوست دارند و اشتباه است که فکر کنیم همه آنها مزدبگیر بسیج هستند. علاوه بر آن درصد قابل توجهی از مردم ما (شاید بیست تا سی درصد) موضع سياسی مشخصی ندارند و هرآن ممکن است با هر گروهی همراهی کنند.