Category Archives: Uncategorized

در دفاع از «تدبيرِ اعتراضِ» موسوی

(نقل از آواره بر فراز دریای مه)

به نظرِ من ايرادِ اصلیِ نوشته‌یِ کاوه لاجوردی نه در تحليلِ او که در روی‌کردِ او به يک مسئله‌یِ سياسی ست. تبيينِ جای‌گزينِ او برایِ تبيينِ مبتنی-بر-تقلبِ رفتارهایِ حکومت البته تبييني ست (و شايد به‌راستی تبيينِ درستي هم باشد)، اما برخلافِ ادعایِ او تبيينِ «بهتر»ي نيست؛ و لاجوردی هم نمی‌گويد که چرا در نظرِ او اين تبيين تبيينِ بهتري ست. تبيينِ بهتر، قاعدتاً، بايد بتواند از عهده‌یِ توضيحِ چيزهايي برآيد که تبيينِ ديگر از توضيحِ آن‌ها عاجز است. من نه‌تنها اين توانايی را در تبيينِ او نمی‌بينم، بل‌که تبيينِ او را در توضيحِ بسياري از چيزها ـ از رأیِ کم‌تر از آرایِ باطله‌یِ کروبی تا قطعِ سامانه‌یِ پيامِ کوتاه در نيمه‌شبِ پيش از انتخابات ـ بس کم‌توان‌تر از تبيينِ سبزها می‌يابم. درباره‌یِ تبيينِ او اين را نيز در نظر بايد داشت که يک مقامِ ارشدِ سپاه، دو روز پيش از انتخابات (و طبعاً پيش از کنفرانسِ مطبوعاتیِ موسوی)، هوادارانِ موسوی را به انقلابِ مخملی متهم کرد و تهديد کرد که هر حرکتي از سویِ آنان را در نطفه خفه خواهد کرد. حکومت، به گمانِ من، اگر تنها از انقلابِ مخملی می‌هراسيد و در تدارکِ يک تقلبِ گسترده نبود هرگز پيشاپيش ذهنِ مردم را به سمت‌وسویِ آن‌چه هنوز رخ نداده نمی‌کشاند. البته می‌توان جهانِ «ممکن»اي را در نظر آورد که همه‌یِ اين‌ها ـ حتا عدمِ وجودِ حتا يک رأیِ باطله در ده ميليون رأیِ شمرده‌شده ـ رخ دهد اما تقلبي رخ نداده باشد. اما تبيينِ لاجوردی در توضيحِ اين‌که چرا جهانِ موجود احتمالاً آن جهانِ ممکن است به هيچ‌رو تبيينِ توانايي نيست.

تشکيکِ لاجوردی در ادعایِ تقلب از چشم‌اندازِ يک ذهنِ سردِ منطقی کم‌وبيش پذيرفتنی ست، اما سياست‌ورزی در بنياد با وسواسِ جزئی‌نگرانه‌یِ چنين ذهني نمی‌خواند. حکومت‌هایِ ديکتاتوری همواره راهِ اطلاعِ مردم از کارهایِ خودِشان را سد می‌کنند، و از همين‌رو، کم‌تر ممکن است که کسي بتواند درباره‌یِ رفتارهایِ آن‌ها به يک داوریِ قطعی برسد. با قاعده‌یِ اخلاقیِ تلويحیِ لاجوردی ـ که به ما می‌گويد تا از کشفِ حقيقت کاملاً مطمئن نشده ايد به خيابان نريزيد ـ هيچ کنشِ اعتراضی‌اي هرگز نمی‌تواند شکل بگيرد، زيرا همواره راه‌يابیِ درصدي از خطا در داوریِ معترضان ممکن است. اما برایِ تغيير می‌بايد کاري کرد، و هيچ کاري بدونِ آن‌که تفسيري از واقعيتِ موجود داشته باشيم ممکن نيست. تفسيرِ مبتنی-بر-تقلب بارها بهتر از تفسيرِ لاجوردی تماميتِ آن‌چه بر ما گذشته (و بخشي از آن درنوشته‌یِ آق‌بهمن منعکس شده) را تبيين می‌کند، و از اين‌رو، «دعوت به شورشِ» موسوی، در باورِ من، دقيقاً نشانِ «مسئوليت‌شناسیِ» او و از چشم‌اندازِ کنشِ سياسی يک‌سره درست بوده است. 

از سویِ ديگر، در اين‌ميان يک نکته اغلب از ياد برده می‌شود: دلايلِ سبزها حتا اگر برایِ اثباتِ وقوعِ قطعیِ کودتایِ انتخاباتی ـ يعنی تقلب در حد و اندازه‌یِ ساقط کردنِ دولتِ قانونیِ ميرحسينِ موسوی ـ کافی نباشد، زمينه‌چينیِ حاکميت برایِ يک کودتایِ انتخاباتی و فراهم آوردنِ امکانِ وقوعِ آن را به‌خوبی اثبات می‌کند؛ و همين برایِ اثباتِ مخدوش بودنِ بنيادیِ انتخابات و بنابراين قانونی نبودنِ دولتِ کنونی کافی ست. به بيانِ ديگر، جنبشِ سبز برایِ اثباتِ قانونی نبودنِ دولتِ کنونی به هيچ‌رو نيازي به اثباتِ اين‌که اکثريتِ مردم به موسوی رأی داده اند ندارد: کافی ست نشان دهد که به دليلِ نقضِ گسترده‌یِ قانونِ انتخابات اساساً انتخاباتي در کار نبوده است.

بندِ آخرِ نوشته‌یِ لاجوردی، اما، پيش‌فرضي اخلاقی را در خود پنهان کرده است که من به هيچ‌رو به آن باور ندارم: هيچ‌کس مسئولِ تمامیِ پيامدهایِ آن‌چه می‌کند نيست. دليل‌آوریِ لاجوردی به آن می‌ماند که بگوييم در تاريخِ پس از انقلاب جناياتِ گوناگون صورت گرفته است، و بنابراين، مبارزانِ پيش از انقلاب سهمِ عمده‌اي در اين جنايات دارند. طرفدارانِ تيمي اگر چنان می‌کنند، اين هرگز تقصيري را متوجهِ موسوی نمی‌کند ـ زيرا آن‌چه در انتخاباتِ ايران رخ داده و دلايلي که سبزها برایِ اثباتِ تقلب پيش کشيده اند کم‌ترين شباهتي به آن‌چه در نظرسنجیِ پيامکی رخ داده و دليل‌آوریِ هوادارانِ آن تيم ندارد. نمی‌توان پاره‌اي از تماميتِ يک ماجرا را جدا کرد و با اثباتِ همسانیِ آن پاره با پاره‌اي از يک ماجرایِ ديگر چيزي را درباره‌یِ کليتِ آن دو ماجرا اثبات کرد ـ همچنان‌که نمی‌توان با صرفِ استناد به پاره‌اي پی‌آمدهایِ ناخوش‌آيندِ يک کار «بد» بودنِ آن را نشان داد.

آن‌چه می‌ماند پرسشي ست که لاجوردی در آغازِ نوشتارش پيش می‌کشد: «موسوی بر پايه‌یِ کدام اطلاعات اين را گفت؟» من البته پاسخي برایِ اين پرسش ندارم. اما داوریِ لاجوردی درباره‌یِ «بسيار بد» بودنِ کارِ موسوی خود بر اين پيش‌فرض که موسوی اطلاعاتي نداشته است مبتنی ست، و درستیِ اين فرض نيز بر من آشکار نيست. گذشته از اين‌که چه‌بسا موسوی از راهي که هنوز نمی‌دانيم همان شب از وقوعِ يک کودتایِ انتخاباتی اطمينان يافته است، اين را از نظر دور نبايد داشت که خبرگزاری‌هایِ هوادارِ دولت نيز آن شب از پيروزیِ احمدی‌نژاد خبر داده بودند، و کنفرانسِ مطبوعاتیِ موسوی را بدونِ توجه به بسترِ آن نمی‌توان تحليل کرد.

یادداشت تحلیلی از مصطفی تاجزاده: «پدر، مادر، ما باز هم متهميم!»

چکیده: در نظام موردنظر من دروغ سكه رايج حكومت‌داري نيست! // در جريان بازجويي‌ من در مقابل اتهام «انقلاب مخملي» استدلال كردم كه اين اتهام يك تيغ دو دَم است و قبل از اين‌كه صداي مردم را ببرد // خطاي ما اين بود كه در مقابل برخي رفتارهاي دادگاه هاي انقلاب موضع نگرفتيم // سكوت تأييد‌آميز درباره نحوه محاكمات دادگاه انقلاب خطاي ما بود // اگر بايد اعتراف كرد و حلاليت طلبيد كه بايد هم طلبيد، بايد از برخوردهاي ناصوابي كه با مهندس بازرگان و دكتر سحابي صورت گرفت، عذر خواست // بزرگترين خطاي ما تعميم مناسبات سياسي در عصر "عصمت" به عصر "غيبت" بود // ‌بايد شرايط تحقق عملي كلام رهايي‌بخش نوفل لوشاتو و بهشت زهرا را فراهم كنيم // اعتراف مي‌كنم كه اگر در زمان خود در مقابل مواجهه نادرست با آيت‌الله شريعتمداري و برای حفظ حريم مرجعيت اعتراض مي‌كرديم، كار به جايي نمي‌رسيد كه امروز حرمت مراجع و عالماني همچون مرحوم آيت‌الله منتظري و حضرات آقايان وحيد خراساني، موسوي اردبيلي، صانعي، بيات زنجاني، دستغيب شيرازي، طاهري اصفهاني، جوادي آملي و… مورد تعرض قرار گيرد // من و دوستانم و كثيري از فعالان انتخاباتي كه از آن مهلكه بزرگ جان سالم به در برده‌ايم، مديون مردمي هستيم كه با تظاهرات تاريخ‌سازشان در 25 خرداد، نه فقط كودتاي انتخاباتي را افشا كردند و دستكش مخملي را از مشت آهنين كنار زدند و نه تنها من و امثال مرا نجات دادند، بلكه به ايران و اسلام جان تازه‌اي بخشيدند // حيفم مي‌آيد كه اين مرحله را «آتش زير خاكستر» بنامم. ترجيح مي‌دهم تعبير مرحوم قيصر امين‌پور را وام بگيرم و همچنان كه او پيروزي نهايي را نه در جنگ كه بر جنگ خواند، من نيز پيروزي جنبش سبز را نه در مرگ كه بر مرگ بنامم.

Continue reading یادداشت تحلیلی از مصطفی تاجزاده: «پدر، مادر، ما باز هم متهميم!»

دکتر سروش: اکنون نوبت شما خاموشان ناخرسند است

(نقل از زمانه)
دقٌ الباب
(فلاح خلق و صلاح علما)
واعظ ما بوی حق نشنید، بشنو کاین سخن
در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم
چون صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست
وز رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
به مشایخ و مراجع کرام درود می‌گویم و از آنان اذن ورود می‌طلبم.
سالروز قیامت صغرای خلق و نهضت کبرای سبز نزدیکتر می‌شود و انتظار مردم از روحانیان راستین بیشتر. زندانیان این جنبش و شهیدان این شورش پیامی برای شهسواران عرصه دین و دانش دارند:
می‌دانیم که شما اقطاب و ارکان دین خود از مظلومان مظالم جمهوری اسلامی هستید و از این که معاصی و مفاسد این حکومت جائر نام نیک شما و دامان پاک شریعت را آلوده کرده ظاهری دژم و باطنی نژند دارید و سینه پر آتش خود را به آب صبوری ساکن می‌کنید و «زبان بریده به کنجی نشسته» زیر لب لاحول می‌گویید و ربٌ یسٌر می‌خوانید و از نگاه‌ها و پرسش‌های سرزنش‌آلود مریدان و محارم می‌گریزید که چرا وعده عسل دادید و اکنون سرکه می‌فروشید و چون به خلوت می‌روید با خدا شکوه می‌کنید که خدایا مرجعیت و قطبیت دادی. صد شکر. اما چرا در این عصر و در این احوال؟ که نه مجال انتقاد هست نه نشاط اجتهاد. حتی در نوشتن رساله عملیه هم آزادی نیست و فتوا و فرمان حکومت مقدم است. نه حرمت و اعتباری برای فقه مانده، نه قداست و استقلالی برای حوزه. حجت‌ها آیت و آیت‌ها آلت قدرت گشته‌اند.
و چرا خونین دل و خسته جگر نباشید که مغلوب و مرعوب، در گذرگاه تنگ عافیت و بر مسند خطیر مسئولیت نشسته‌اید و نظاره می‌کنید که استبداد دینی چوب حراج بر اخلاق و ایمان خلایق زده است و شریعت را به خدمت سیاست گرفته است و کمر عدالت را شکسته است. شکم اقتصاد فربه از حرام است و چهره دین عبوس و جویبار فرهنگ گل‌آلود و هوای سیاست مرگ زا و آسمان آزادی تیره و چشم هنر گریان و دل دانش بریان و جان و آبرو ارزان است و ریاکاری و رشوه خواری و دروغ زنی و مداحی و دهان دوزی و قلم سوزی و آبروریزی و عالم ستیزی و جاهل پروری و خرافه گستری و قانون شکنی و وحشت افکنی و تهمت پراکنی و تملق و تزویر و تقلب و تبعیض، سکه دارالضرب ولایت و قوت غالب حکومت است.
دیگر نه در قضا انصاف و عدالتی مانده است، نه در مجلس تدبیر و شجاعتی، نه در دولت توان و لیاقتی. و به تعبیر فصیح پیشوای پارسایان: «بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرٌم: جاهلان قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند و عالمان لجام به دهن دارند» (نهج البلاغه).
جاهلان سرور شدستند و ز بیم
عاقلان سرها کشیده در گلیم
می‌دانیم که شما هم بر این مردم نیک سیرت رحمت می‌آورید که همچنان در چنگال دیو استبداد اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه شادی در دل نه نان در سفره نه دانش در دفتر نه نشاط عیشی نه درمان دلی. به جز قلبی غمناک و چشمی نمناک برایشان چه مانده است؟ محتسبان لبخندشان را ربوده‌اند و واعظان شحنه‌شناس ایمانشان را. مفسدان نانشان را بریده‌اند و جاهلان دفتر معرفتشان را دریده‌اند. نه رنگ دادگری می بینند نه چهره عدالت. گران از تکالیف و تهی از حقوق. رهبرانشان شب و روز ارجوزه عدالت می خوانند و به دنیا درس مهر و مدیریت می دهند اما خود زندانها را از شقاوت و قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته اند. قاتلان بی باک حقیقت اند و سارقان چالاک حریت. هر بانگ نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را ندای اهریمن می شمارند. گویی خود طاووسان عالم غیبند و دیگران جاسوسان عالم غرب. منکر معروفند و معروف به منکر. شما روحانیان راستین با رفتار ستم ستیزانه خود می‌توانید چهره متبسم اسلام باشید و پیام روح نواز دیانت را به خلقی خسته از خشونت برسانید تا بدانند که همواره در کنار مردمید و بنام اسلام نه چاهی برای کسی می‌کنید نه جاهی برای خود طلب می‌کنید.
رطب خوردگان ولایت و ثناگویان قدرت نه منزلتی نزد خالق دارند نه محبوبیتی نزد خلق، اما شما حاملان امانت دین و وارثان سنت سید المرسلین بر سر پیمان خود با خلق و خالق بمانید که از شما همین انتظار می رود و بس. مطمئن باشد که نه اسلامیت این سرزمین نه استقلالش، هیچکدام در گروی بقاء مشتی طراران حاکم نیست و پشتیبانی از این «طالبان نامطلوب» نه خشنودی ملت را در پی دارد نه آبروی روحانیت را.
انسداد و استبداد کم بود، سپاهیان گستاخ و دراز دست، مرجع تراشی و مرجع کوبی هم می‌کنند. «هیچ ندانی» را که رسما خبط دماغ دارد، مسند مرجعیت داده‌اند تا در ثنای رهبر مدیحه بخواند وسینه بزند و او را «کوثر» بنامد واز آن طرف در فجر تصدٌی ولایت که مقام رهبری دماغ مرجعیت می‌پخت، فقیه نزیهی را که بر او دلیری و خرده گیری کرد و او را از «افتاء بغیر علم» بر حذر داشت به عذاب الیمی دچار کردند که همه سرها در گلیم کشیدید و بر حرمت ضایع شده فقاهت و مرجعیت خون خوردید و خاموش نشستید. نگذارید بیش ازین نام و ناموستان فدای هوسهای سیاه سپاهیان شود ونا خواسته در زمره حامیان استبداد دینی به قلم روید.
دلیران عرصه جهاد اکبر، تیغ زبان آختند وبر دولت غاصب تاختند. ارادتی بخلق نمودند و سعادتی بردند. اکنون نوبت شما خاموشان ناخرسند است. توقع محرومان و مظلومان از شما بسی بیش از آن است که افسرده دل وپریشان حال بنشینید و در عیان از ملامت جباران تن زنید و در نهان شکوه به درگاه قاصم الجبارین برید، یا مخفیانه «بر در ارباب بی‌مروت دنیا» پیامی بفرستید و جوابی نشنوید. کار از اعوذ و لاحول نمی رود و خواهش و سفارش از اثر افتاده است و سکوت در مقابل جباران صدای آنها را بلندتر کرده است. و حال که نه رای موافقت دارید نه یارای مخالفت، مصلحت در مهاجرت است. جهاد اصغر کنید. «خاطر بدست تفرقه دادن نه زیرکی ست.» اگر دهانها را بسته اند پای ها را که نشکسته اند. الفرار مما لایطاق من سنن المرسلین. «باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش.»
گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
بلی کاری پرهزینه و راهی پر مخاطره است اما شما یسر پس از عسر را ببینید و به فرج بعد از حرج بیندیشید وفلاح وصلاح خلق را که نگاهش به رفتار شماست پاس دارید وعتاب فرشتگان با ستم پذیران مستضعف را دوباره در قرآن بخوانید که: «چون فرشتگان جان ظالمانی را می ستانند که بر خود ستم کرده اند، ازآنان می پرسند درچه حال بودید؟ می‌گویند مستضعف ودرمانده بودیم و در دیار خود رخصت انجام وظیفه نداشتیم. فرشتگان درپاسخ می‌گویند: زمین خدا که فراخ بودومهاجرت که ممکن بود.» (ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم….نساء ۹۷ )
و مباد که حضرت ربٌ الارباب در روز جزا با فقیهان مستضعف خطاب قهر کند و راه عذر را بر آنان ببندد و به سوء عاقبت محکوم شوند.
راهی به سوی عاقبت خیر می رود
راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیری
مهاجرت چون یک رهنمود دینی و قرآنی و یک شیوه اعتراض مدنی و انسانی و به منزله جستن راهی برای رستن از زندان و رسوا کردن زندانبانان، در سیره عالمان دین ثبت افتاده است و مهاجرت عالمان از ایران به عراق و از عراق به ایران در دوران مشروطه و معاصر سنت نیکو و آزادیخواهانه ای بوده ست. «سرهنگان شاه» که بر سر شما نشسته اند سکوت مظلومانه تان را به مسالمت و حمایت تفسیر می‌کنند. بانگ بلند مهاجرت قفل این سکوت شبهه ناک را خواهد شکست و توهٌم تسلیم ننگین را خواهد زدود.
حوزه فقهی شیعی نجف پس از رکود و توقف کوتاه، اینک به سابقه هزار ساله خود رجوع می‌کند و در اندیشه بالندگی دوباره است. نجف اکنون می‌تواند قم را آزاد کند و نفس فروبردگان و ترس خوردگان قم و مشهد را به فراخنای حوزه فقاهت خود راه دهد تا رسالت دینی و تاریخی شان را با شجاعت بگزارند و به بانگ چنگ بگویند آن حکایت‌ها که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
و بی واهمه از جنود حرامیان و آدمی خواران و تبه کاران و ظلمه و قتله و عمله استبداد دینی و «سربازان بد نام امام زمان»، داستان یوسفان افتاده در چنگال گرگان را باز گویند. هم از قبح استبداد بگویند هم از حسن آزادی؛ و دین ورزی را در هوایی آزاد و پر رقیب تجربه کنند و اجتهادات نوین خود را با تشنگان معنویت در میان بگذارند. والبته «عراق ونجف» نام هرجاست که آزادگان در آن امن و آزاد وگشاده دست و گشاده زبان باشند که «این وطن مصروعراق و شام نیست.»
لیمیز الله الخبیث من الطیٌب و یجعل الخبیث بعضه علی بعض … (انفال 37): "اینگونه خداوند پاک را از ناپاک جدا می‌کند و ناپاکی ها را بر هم می نهد و یکجا به آتش جهنم می سپارد."
آنگاه رطب خوردگان ولایت می مانند و وعٌاظ السلاطین و خدٌام الشیاطین و «مشایخ بی نشان از عشق» و سفلگانی که هرصبح و شام بر در سرای سلطنت سجده می برند و پشت بر قبله نماز می‌کنند و با غاصبان می‌نشینند و دست در خون مغصوبان می برند و عهد خالق را می‌شکنند که «بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم آرام ننشینند.» (نهج البلاغه خطبه شقشقیه: و ما اخذ الله علی العلماء الا یقارٌوا علی کظٌة ظالم و لا سغب مظلوم)
مردم هم، غربال بصیرت بدست، می مانند تا خادمان را از خائنان باز شناسند و نگین سلیمان را از دست اهریمنان بیرون کنند و دیوان را از مسند خدیوان فرو کشند.
«آنروز ستم گران انگشت ندامت به دندان می گزند که چرا با رسول همراهمی نکردند و چرا فلان کس را به دوستی بر گرفتند.» (و یوم یعضٌ الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا … فرقان: 27 و 28 ).
می‌دانیم که مشاطگان قدرت و فراشان ولایت و پندارپروران بنگاه بانگ و رنگ و عمله استبداد دینی، گوشها را پر و دلها را خالی کرده اند که اگر خیمه خواجگی خودکامکان فرود آید معاصی و مفاسد از یک سو و اعادی و اجانب از سوی دیگر خاک ایران را فتح خواهند کرد و تنها دولت شیعی جهان را بر خواهند افکند. اما این فریبی فرسوده و دروغی کهنه بیش نیست. نظام شقاوت بنیاد استبداد خود بدترین مفسدت و معصیت است و شجره خبیثه ای است که بر آن اصناف حشرات رذائل جمع می آیند و فقط بهار فرخنده مردم سالاریست که بر خزان خشک خشونت و رذیلت مهر خاتمت خواهد زد.
بلی مزاج دهر تبه شده است و راهزنان و حرامیان در کمینند اما علمای اسلام دل قوی دارند و آسوده خاطر باشند که عرق ملی و غیرت دینی و همت مصلحانه و تعهد وطن دوستانه زنان و مردان و دانایان و روشنفکران این دیار هرگز این عزیز نگین را به دست اهریمنان نخواهند سپرد وایران را برای ایرانیان نگاه خواهد داشت.
حدیث حکومت شیعی و خطر زوال آن هم بهانه ای و افسانه ای بیش نیست. این حکومت چه شباهتی به سیره و سنت و شیوه و شریعت سردار عدالت ،علی(ع) دارد تا لاف از شیعی و علوی بودن زند؟ علی کجا و اکرام جاهلان و الجام عالمان کجا؟ علی خود از پیامبر اکرم می‌آورد که بارها فرمود «جامعه ای که در آن ضعیفان نتوانند حق خود را بی لکنت زبان از قدرتمندان بگیرند جامعه ای ناپاک است» (نهج البلاغه، نامه به مالک اشتر) و حقا که نظام ولایت مطلقه جز این جامعه ناپاک دست پختی نداشته است که در آن قوه قضائیه پاک هیچ کاره است و قصابان همه کاره. امروز جانی تاوان انتقادی است. نقادان غدر می بینند و مداحان قدر. و
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر او رنگی نيست
و باری مگر مشروعیت حکومت وابسته به عنوان شیعی و سنی است؟ مشروعیت یک قائمه بیشتر ندارد و آن عدالت است و بقیه هر چه هست فرع آن است. جمهوری اسلامی ایران به گفته آن فقیه فقید(آیت الله منتظری رضوان الله علیه) اینک نه جمهوری است نه اسلامی. دینی و شیعی انگاشتنش عین قلب حقیقت و جفا بر طریقت است.
و اگر چه نظام ولایت مطلقه واسلام عبوسش، قاطبه دینداران را شرمنده از مسلمانی کرده است، چهره متبسم و انسان نواز و حق مدار و خرافه گریز و خرد پذیر روشنفکری دیندار وعالمان پارسا چندان دلرباست که کسی از آن نگریزد و کفر را بر ایمان نگزیند. و «برغم مدعیانی که منع عشق کنند» اینجا هم سخن آن فقیه فقید حجت موجه ماست که در غیبت استبداد دینی، ایران از آن همه ایرانیان و شهروندان متساوی الحقوق خواهد بود و هر کس و هر قوم به اندازه قدر خود بر صدر می نشیند و اقبال می بیند.
از "هجمه کفر" هم باک ندارید. دینداران برهانهای قاطع دارند. فطرت و تاریخ با آنهاست. دلیل و علت در خدمت آنان است. چهار قرن است که در مغرب زمین گزنده ترین و کوبنده ترین حمله ها را به دین کرده و می‌کنند اما چراغ کلیسا هنوز روشن است و «رونق این کارخانه کم نشده است» و دینداری معرفت اندیش در بالندگی است و کتابهای محققانه در تاریخ و فلسفه و تفسیر دین بسی بهتر و بیشتر از کشورما به بازار می آیند. بلی روحانیان دیگر سروری نمی‌کنند و سقف حکومت را بر ستون شریعت نمی زنند. دین در جای خود نشسته است. نه در راس امور است نه در ذیل امور. و مردم به قدری که علم و هنر و فلسفه و نقد جدید رخصت می دهد پای اعتقاد را در گلیم دیانت دراز می‌کنند. کافران کفر می ورزند و مومنان ایمان. «مومنان ز اقرار مست و منکران ز انکار مست» و نهایتا ماندنی ها می مانند و رفتنی ها چون کفی بر آب می روند.
دشمنان با انبیا بر می تنند
پس ملائک ربٌ سلٌم می زنند
کاین چراغی را که هست او نور دار
از دم و پف های دزدان دوردار
بهار مردم سالاری و خزان خودکامگی حوالت تاریخی ماست و فردا که قیامت صغرای خلق قائم شود و فرٌ دولت فرادینی فرا رسد و آفتاب مردم سالاری طلوع کند وافسر فرومایگان فروافتد و جشن زوال استبداد دینی برپا شود و داغ دیدگان انسداد و استبداد، زنجیر بر پای زنجیربافان نهند و تبانی نهانی خرقه پوشان و ولایت فروشان و مثلث تیغ و طلا و تسبیح را آشکار کنند، روز شرمساری خودکامگان و دریوزگان آنها خواهد بود.
سخنی هم با عابدان و صالحان:
غاصبان حاکم، خود آب و خاک میهن را از عفونت استبداد (که اکبر گناهان کبیره است) انباشته‌اند و سلسله جور بر دست و پای خلایق نهاده‌اند، آنگاه خطیبان خناس، وسوسه و غلغله در افکنده اند که زلزله در پیش است و "پیراهن چاک ماهرویان" دامن زمین را چاک خواهد کرد. خرقه پوشان هم دام تزویر نهاده اند و سر حقه باز کرده اند و خواب و خرافه می پراکنند و دعا و تعویذ تعلیم می‌کنند و بر رونق بازار شیادی می افزایند. زلزله ای را که در ارکان ولایت افتاده می بینند و می پوشند و در عوض برای زلزله طبیعت و گناهان موهوم مردم می جوشند و می‌خروشند.
تاریخ اما نشان نمی دهد که پیامبر علیه السلام مردم را از زلزله ترسانده باشد یا دعای ویژه زمین لرزه به آنان آموزانده باشد! در عوض به گواهی روایات و ماثورات، آنچه پیامبر از آن می هراسید و پیروان خود را از آن می هراساند "چیرگی حاکمان بی رحم" بود و کمتر می شد که از مجلسی برخیزد و این دعا را نخواند: اللهم اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک … ولا تسلط علینا من لا یرحمنا :«خدایا از خشیتت چندان نصیب ما کن که گناه نکنیم … و کسانی را که به ما رحم نمی‌کنند بر ما چیره مکن»( جامع الاحادیث، جلا ل الدین سیوطی).یعنی از نگاه باطن بین آن آموزگار بزرگ تقوا و توحید، سلطه ظالمین صد بار از لرزیدن زمین هراس آورتر بود. و به حقیقت اگر به دعا از خدا چیزی را باید خواست همانا برافتادن حاکمان بی رحم است، حاکمانی که از قتل و غصب و نهب و تجاوز و تطاول و چپاول و تقلب و تزویر و افترا و شکنجه و اعدام، مغولان و طالبان را شرمنده كرده‌اند.
نیکوست که همه نمازگزاران و خداخوانان از هر کرانه تیر دعا روان کنند و به پیروی افتخار آمیز از رسول اکرم این کلمات را بر لوح جان و صفحه زبان نقش کنند و در عیان و نهان، در شب و روز، در خانه و خیابان، در صلوات و مناجات و در سجده و قنوت، به هر لهجه و هر زبان، از صمیم جان بخوانند و از خدای رحیم رحمان بخواهند تا سایه سلطه سفلگان بی رحم را از سر امت مرحومه کم کند و چشم نمناک و دل غمناکشان را روشن و خرم کند.
شاعران و هنرمندان و خوش نویسان نیز وام هنرمندی را بگزارند و این کلمات پر برکات را بر الواح و صحائف، بر دیوان و ایوان و بر رسانه ها و رایانه ها رقم زنند و به شهد عبارت و سحر بلاغت بیامیزند و دل مظلومان را مسرور و چشم ظالمان را کور کنند.
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش

نامه‌ای به آیت‌الله مکارم: محارب دانستن معترضان سیاسی در روز تغابن مایه‌ی افتخار نخواهد بود

نامه زیر به صورت استفتا از طریق سایت آیت الله مکارم شیرازی به ایشان ارسال شده است. نویسنده پیشنهاد داده است که با توجه به صدور حکم اعدام محمد امین ولیان به جرم سنگ پرانی و شعار دادن در روز عاشورا با استناد به فتوای آقای مکارم، دیگران نیز برای جلوگیری از اجرای این حکم نامه های مشابه به دفتر ایشان ارسال کنند.
باسمه تعالی
حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
سلام علیکم
اخیراً دادگاهی حکم به اعدام جوان دانشجویی به نام محمد امین ولیان داده است. این فرد در روز عاشورا دستگیر شده و گویا به جرم سنگ پرانی به محاربه محکوم شده است. نکته آن جاست که استناد دادگاه برای صدور حکم محاربه و اعدام به فتوای شما بوده است.
ناگفته پیداست که اعدام این فرد به جرم سنگ پرانی در تاریخ با نام حضرت عالی پیوند خواهد خورد و در روز تغابن مایه ی افتخار نخواهد بود.
شما را دعوت می کنیم که روایت آقای دکتر خزعلی فرزند حضرت آیت الله خزعلی را که خود در روز عاشورا در خیابانها حضور داشته مطالعه بفرمایید تا از هر دو طرف ماجرا قضیه را شنیده باشید. سپس پرسش ما این است که آیا استناد آن دادگاه به فتوای شما درست است؟ آیا یک مرجع تقلید در مورد استعمال فتوای خود در موارد خطیری چون دماء و جان مردم مسئول است؟
والسلام
روایت جناب آقای دکتر خزعلی از حوادث روز عاشورای سال ١٤٣١
در عاشورا چه گذشت؟
چهارشنبه, 12 اسفند 1388
تایید حکم اعدام جوان دانشجوی مسلمان محمد امین ولیان – عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه – سومین شوک خبری از این دست بود، دو تای قبل را گفتند ربطی به اعتراضات انتخاباتی نداشته است ( هر چند ابتدا قاطی این پرونده ها کردند!) اما بقول معروف :" تا سه نشه بازی نشه!" ممکن است این بازی سوم برایتان گران تمام شود، یا ضرب المثل معروف که می گوید: " یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، بار سوم توی دستی ملخک! " آنچه نگران کننده است، مبنای گل و گشاد این حکم است، استناد به کلام یکی از مراجع که حرمت شکنان عاشورا محاربند و حکم به محاربه یک جوان دانشجوی مذهبی 20 ساله داده شود و برایش مجازات اعدام صادر شود!
نمی دانم معانی قلب شده است! محارب کسی است که سلاح برگیرد برای جنگ با خدا و رسول و ایجاد رعب و وحشت در جامعه کرده و امنیت جامعه را سلب نماید. صاحب جواهر در تعریف محارب می فرماید:" المحارب کل من جرد السلاح اخافه الناس…" یعنی دو رکن اساسی دارد 1 – سلاح از نیام کشد و حمله کند 2- در جامعه ایجاد خوف نماید. یعنی اگر سلاح بکشد اما آنقدر ضعیف باشد که ایجاد خوف نکند، حاکم اسلامی او را سر جایش می نشاند و حکم محارب ندارد، یعنی اگر حاکم بدون ایجاد خوف یا قبل از آن او را دستگیر نماید حکم او محاربه نیست. و باز می فرماید: " من جرد السیف" که بایستی شمشیر بکشد به قصد زدن، اگر شمشیر در غلاف باشد و یا در دست باشد و برای زدن و ایجاد خوف نباشد محاربه نیست.
در واقع حکم محاربه در اسلام، یک حکم خشن و غیر منطقی نیست، یک حکم جنگی است برای اذن قتال به مسلمین در برابر کسانی که به جنگ آمده اند، اگر همان ها تسلیم شوند دیگر اسیرند و حق نداریم آنها را بکشیم، این یک حکم عقلی و منطقی از اسلام است و برای جنگ و حرب است و اجازه کشتن کسی را می دهد که به جنگ شما آمده است و اگر او را نکشید، شما را می کشد.این در همه جوامع پذیرفته شده است.
اما تعمیم این حکم شرعی به دانشجویی که دست خالی برای عزای حسین(ع) به خیابان آمده و مورد حمله ددمنشانه لباس شخصیها قرار گرفته و شاهد بوده که با اتومبیل بر پیکر رنجور عزادار حسینی می تازند و ایجاد رعب و وحشت می کنند، نارواست، مردمی که مورد دشنام و ضرب و جرح قرار گرفته اند و بسویشان تیر اندازی شده است و از بلندی پل به پایین پرتاب شده اند، محاربند یا ضاربان؟!
از نظر من محارب کسی است بسوی عزادار حسینی اسلحه می کشد و تیر اندازی می کند، محارب کسی است که عصر عاشورا چون سپاه عمر سعد که اسبها را نعل تازه زدند و بر اجساد شهدا تاختند، با اتومبیل بر پیکر عزادار حسینی می تازد! محارب کسی است که با لباس شخصی، باتوم و کابل به دست ، با فحش ناموسی دختران جوان ما را کتک می زند.
من نیز روز عاشورا با همسر و فرزندان در خیابان بودم، من شاهد جنایتهایی بودم که هرگز از یاد نخواهم برد. از ساعات اولیه صبح نیروهای امنیتی ، لباس شخصی ها ، یگان ویژه و نیروی انتظامی خیابان انقلاب را تحت کنترل خود درآورده بودند و اجازه تجمع به عزاداران حسینی نمی دادند، هر تجمع کوچکی را با عربده و حمله وحشیانه متفرق می کردند، مردم کتک می خوردند و دم بر نمی آوردند، انقلاب بسته بود، از فرعی های کارگر وارد 16 آذر شدیم، باز بسوی انقلاب بسته بود، بسیجی ها از درب کوچکی وارد دانشگاه می شدند، ما هم شکل خودشان بودیم، ما هم زمان جنگ بسیجی بودیم، وارد دانشگاه شدیم، حاج سعید حدادیان می خواند، یک میزسی دی پناهیان می فروخت و یک میز کتابچه و سی دی مصباح در مورد فتنه! از هردو خریدیم (مفت بود، از قدیم گفته اند:" مفت باشه، کوفت باشه) از درب شرقی دانشگاه خارج شدیم، خیابان قدس به سمت انقلاب را بسته بودند، در وصال تظاهرات جریان داشت،
ناگهان عربده لباس شخصی ها و حمله موتورسواران یگان ویژه ما را غافلگیر کرد، آمدند و از ما عبور کردند،مردم مثل گله بی چوپان از مقابل گرگان درنده می گریختند، هر کس عقب می ماند طعمه گرگ بود. یکی از یگان ویژه ها به من رسید و گفت: " حاجی نری بالا می زنن" گفتم: " تو نزنی اونا نمی زنن!" از فرصت استفاده کرده وارد خیابان انقلاب شدیم، سر وصال فیلمبردار نیروی انتظامی رو در رو از ما فیلم گرفت، من و یکی از دوستان (البته ریشو!) مثل بچه های مثبت و مظلوم از پیاده روی مقابل دانشگاه عبور می کردیم، به شوخی به او گفتم من جواز عبور دارم و اشاره به سی دی مصباح کردم، تو چی؟ در پیاده رو چهار نفر دیگر هم در حرکت بودند، نه شعاری و نه تظاهراتی، شاید اصلاً رهگذر عادی بودند، یکباره لباس شخصی ها و یگان مستقر در مقابل درب اصلی دانشگاه با عربده حمله کردند، ما آرام وارد خیابان شدیم، لباس شخصی فریاد زد: " بزن ناقصش کن " و دومی با باتوم بر فرق جوانی کوبید که نقش زمین شد، نمیدانم زنده یا مرده، او را کشان کشان به ون ضد شورش بردند، یک زن و شوهر هم بودند، می خواستند شوهر را بگیرند و زن داد و بیداد می کرد، در صورت هردو اسپری فلفل زدند و داخل ون انداختند. نفر چهارم پیرمردی بود که به این رفتار اعتراض می کرد، او را مفصل نواختند و دو بار اسپری فلفل در چشمش زدند، دیگر تحمل نکردم به آرامی نزدیک شدم و پیرمرد را در بغل گرفتم ، در گوشش گفتم: اینها یزیدند بیا، پیرمرد که فکر می کرد من هم از آنها هستم، آرام شد و با من از مهلکه خارج شد.
تا اذان ظهر اوضاع به همین منوال بود، مردم یکطرفه کتک می خوردند، جلسه سعید حدادیان تمام شد، جمعیت مردان و زنان بسیجی وارد وصال شدند، شعار می دادند: " علمدار ولایت بسیجیان فدایت" و خطاب به مردمی که در دو سوی خیابان انگشتها را به علامت پیروزی نشانشان می دادند فریاد سر می دادند: " مرگ بر منافق" کمی هم من با آن ها صفا کردم، می خواستم عکس العمل آنها را ببینم، علامت پیروزی که نشانشان می دادم ، می گفتند : حاجی از ریشت خجالت بکش!" عبور خانواده بسیجی سپاهی ها به خیر گذشت، کسی متعرض کسی نشد، کمی بعد گنده لات ها از دانشگاه خارج شدند، جلوی آن ها حاج سعید حدادیان حرکت می کرد و جلو تر از او شکمش! این ها خشونت را دامن زدند، این ها همان گروهی بودند که تلویزیون تحت عنوان هیئت های عزاداری پخش کرد، آمده بودند برای جنگ! فضا مستعد درگیری بود، از خانواده بی خبر بودم و موبایل ها خوب آنتن نمی داد، به هر زحمت بود تماسی حاصل شد، در خیابان کارگر بودند، خود را به آنها رساندم، در تقاطع کارگر و بلوار جوانی سطل زباله را واژگون کرده بود و طبل جنگ می نواخت ، حال و هوای عاشورای 61 هجری را تداعی می کرد، بیاد شهید گلی افتادم، در کربلای یک ، فتح مهران، ارتفاعات قلاویزان، همین حاج علی فضلی فرمانده ما بود – که امروز مقابل ما قرار گرفته بود- گلی با تیر بار ضرب می گرفت و در پس هر رگبار مصرعی می خواند:
" ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم ت ت ت ت ت ت
گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم ت ت ت ت ت ت 
دنیا اگر از یزید لبریز شود ت ت ت ت ت ت
ما پشت به سالار شهیدان نکنیم ت ت ت ت ت ت
خبررسید که پل کالج تیر اندازی شده است، از این لحظه به بعدجنگ مغلوبه شد و مردم که خون دیده بودند حملات را بدون پاسخ نمی گذاشتند، با ماشین به سمت امام حسین حرکت کردیم، تمام کوچه ها پر از سطل زباله سوخته و نسوخته بود، ماشین ون نیروی انتظامی را به پهلو خوابانده بودند، یک ساختمان را آتش زده بودند، در مسیر چند موتور سوخته هم دیدیم، حملات خشن تر شده بود.
من در هیچ خیابانی اثری از حرمت شکنی اباعبدالله الحسین علیه السلام و قرآن ندیدم، البته صرفنظر از حرمت شکنی لباس شخصی ها که با فحش ناموسی عزاداران حسینی را می زدند. آن فیلم چند ثانیه ای که صدا و سیما از پخش قبل و بعد آن می هراسد، علت دارد و هتک حرمت عاشورا نیست، مردم از سقوط هتک حرمت کنندگان شادی می کنند، در ظهر عاشورای 61 هجری هم علی رغم شهیدانی که در میان خیمه ها بودند، وقتی یکی از سواران عمر سعد سقوط می کند اصحاب شاد می شوند، این طبیعت دعواست، در دعوا حلوا خیر نمی کنند، در برابر زدن و کشتن و زیر گرفتن این عکس العمل طبیعی است، این شادی در عزای حسین (ع) نیست، این شادی از سقوط فردی است که به مردم حمله کرده است!
بیایید منصف باشیم، برای حکومت خود پیراهن عثمان را بیرق و قرآن بر نیزه نکنیم، شما حرمت قرآن واباعبدالله را می شکنید تا رقیب را محکوم کنید، مردم حرمت قرآن و حسین(ع) را نشکستند، مردم در عزای حسین شرکت کردند، در برابر سرکوب و ضرب و جرح این عکس العمل طبیعی است.ما قبل از انقلاب هم همین عکس العمل را داشتیم، اگر اتومبیلی به دست انقلابیون می افتاد سوت و هلهله بپا می شد، اگر یک کماندو هنگام فرار زمین می خورد ما هلهله می زدیم و شادی می کردیم، فقط آن روز شاه بلد نبود تصویر ما را تکثیر کند و بگوید این ها بی دین هستند! و کف و سوت می زنند! یادتان باشد در بهشت زهرا مردم بالای سر شهدا و در محضر امام ابتدا کف زدند و سپس وزیر شعار فریاد زد " تکبیر " . آیا آن کف زدن هتک حرمت شهدا بود؟!
بیایید با مردم بازی نکنیم، محمد امین ولیان یک دانشجوی ساده مسلمان از جنس همین مردم است، اعتراضی دارد، بگذارید طبق اصل 27 قانون اساسی آرام اعتراض خود را بیان کند، اینقدر چنگ و دندان به مردم نشان ندهید، بیایید به جای جنگ و دعوا، فضای گفتگو و تفاهم ایجاد کنیم، باور کنید این به نفع همه است و با هزینه کمتر نتایج بیشتری عاید می شود، دشمن در صدد است تا منابع ما را مثل عراق نابود کند، نگذارید با ماجراجویی دستاورد های بزرگ علمی و نظامی نابود شود.این انقلاب جز با ندانم کاری ما ضربه نخواهد خورد.
1388/12/12 دکتر مهدی خزعلی

ششم بهمن و ۲۲ بهمن

بهمن ماه بود، در همین میدان آزادی، که نامش آن زمان شهیاد بود. در همین جا که آقای احمدی نژاد پریروز سخن راند سکوئی زده بودند.برف می بارید و گاه هم آفتاب طلائی می نشست. مطابق رسمی که از اول تولد این میدان گذاشته شده بود، هر سال روز ششم بهمن همین بود. روی سکو تصویر بزرگی از شاه گذاشته بودند و هویدا رییس دولت و وزیرانش در اطراف عکس با لباس های خوش دوخت و کلاه و شال گردن همرنگ از تظاهرکنندگان سان می دیدند.
اینک سی و سه سال از آن روز می گذرد. اما انگار همین دیروز بود. تظاهرات ششم بهمن به مناسبت "سالگرد انقلاب شاه و ملت" بود، به ادعای گویندگان خوش صدای رادیو و تلویزیون که متونی که از پیش نوشته شده را می خواندند هزاران نفر از مردم شاهدوست و میهن پرست برای قدردانی از "رهبری داهیانه شاهنشاه آریا مهر" گرد می آمدند. در طول روز صدها بار این وعده شنیده می شد که دروازه تمدن بزرگ گشوده شده و دیری نیست که ایران جزء پنج قدرت بزرگ جهان خواهد بود. مردم هلهله می کردند.
دسته دسته کارگران، دانشجویان، کشاورزان و دسته های مختلف مردم با پلاکاردهائی که نشان تحسین و تجلیل آن ها از فرمان های انقلابی شاه داشت دور میدان می گشتند و چون جلو جایگاه می رسیدند که در دیدرس دوربین های تلویزیونی بود، شوری نشان می دادند و هویدا نخست وزیر و وزیرانش که زمانی خانم فرخ رو پارسا و همیشه خانم مهناز افخمی به عنوان اولین زنان عضو کابینه در میانشان بودند به آن ها پاسخ می دادند. در هر زمان وزیری که رژه دستگاه تحت سرپرستی او نزدیک بود از جایگاه پائین می رفت و با معاونان و مدیران کل در جلو صف قرار می گرفتند. دست تکان می دادند و از بلندگوها شعارهای میهنی پخش می شد. این مراسم از ساعت ده صبح شروع می شد و بدون توقف تا دو بعد از ظهر ادامه داشت و تنها شبکه سراسری تلویزیونی کشور آن را پخش می کرد و مردم هم جز دیدن آن چاره ای نداشتند. بعد از پایان پخش مستقیم مراسم بود که یک فیلم سینمائی چقدر می چسبید. شبکه دوم تلویزیون که در آن زمان فقط در تعدادی از مراکز استان ها قابل رویت بود، همواره می کوشید تا همزمان با آن پخش مستقیم برنامه ای نداشته باشد که تماشگران بتوانند به آن پناه ببرند و از دیدن تظاهرات ششم بهمن محروم شوند.
چادر پذیرائی
پشت جایگاه رسمی یک چادر زده بودند که هم بخاری باغی بزرگی در آن بود که محیط را گرم می کرد هم میزی میانش بود و رویش چای و قهوه و شیرینی، غذاهای سبک و کوکا و پپسی و فانتا و دوغ ابعلی چیده شده. دولتمردان داخل جایگاه هر چند وقتی می رفتند به چادر که هم گرم شوند و هم قهوه و چای یا غذائی بخورند. هویدا چون در دیدرس دوربین ها بود کمتر مجال می یافت اما هر ساعت چند دقیقه ای برای کشیدن پیپ سری به چادر می زد. خبرنگاران که در همان اختناق مطلق و سانسور منظم هم دنبال سوژه می گشتند، در چادر یقه بزرگان را می گرفتند و سئوال می کردند.
سال 54 خبرنگار جوانی در همان جا و در فرصتی که پیش آمد از امیرعباس هویدا که به حسن خلق مشهور بود و خبرنگاران می توانستند با وی چک و چانه بزنند سئوالی پرسید. هویدا که ارکیده اش بر یقه پالتو بود و بوی توتون کاوندیش پیپش در چادر پیچیده بود،سری تکان داد و خبرنگار آهسته و به طریقی درگوشش گفت: "دو دور دور میدان گشتم امروز، یک گروه ثابت هستند که می آیند و به جای کارگران و کشاورزان و دسته های مختلف جلو دوربین تلویزیون در میدان رژه می روند". هویدا مانند همیشه انداخت به شوخی و با نقل یک مثل فرانسه به این معنا که این حرف را به من گفتی اما به همسرت نگو، گفت خب خواسته اند عده کمتری را در این سرما به زحمت اندازند، برای دولت آوردن ده برابر این هم کاری ندارد. خبرنگار جوان تصدیق کرد اما ادامه داد: "پس این ها که می گذرند حقیقت را می دانند، وزیران هم که می روند سر صف و رژه می روند آن ها هم می دانند. ما هم می دانیم، شما هم می دانید، آن ها هم که پای تلویزیون نشسته اند خوب می دانند، می ماند فقط یک نفر که …" پیدا بود اشاره خبرنگار جوان به شاه است که از صبح می نشست پای تلویزیون و این گونه برنامه ها را با عشق و دقت نگاه می کرد و گاه با تلفن دستوراتی ابلاغ می کرد و فردایش هم پیام تشکر و قدردانی می داد.
هویدا در آن زمان دوازده سال بود که ریاست دولت را به عهده داشت و این طولانی ترین رییس دولت همه تاریخ ایران بود و هست، در حقیقت او یک سیاستمدار اروپائی بود، ادبیات و تاریخ فرانسه را بیشتر از ادبیات و تاریخ ایران می شناخت و به گفته خودش در اثر یک تصادف در هجده نوزده سالگی و برای فرار از گیرافتادن در دست نازی های آلمانی و در حالی که خیلی هم فارسی نمی دانست [اما عربی، فرانسه، آلمانی و انگلیسی را مانند زبان مادری تکلم می کرد] ایرانی شده و به تهران آمده و زمان جنگ در تهران به سربازی رفته بود. پیش از آن فقط یکی دو سال در تهران مانده بود. او با تمام روشنفکران زمان از سارتر و کامو تا آیزا برلین آشنائی در حد رد و بدل کردن نامه های خصوصی داشت، اندی وارهول و فرانسیس بیکن را می شناخت و با فیلمسازان معتبری مانند ژان لوک گودار و بونوئل و فلینی آشنا بود. آخرین رمان ها و کتاب های پرفروش جهان را می خواند و به روز بود. این خصلت ها وی را از بقیه متملقان درباری متمایز می کرد گرچه که از خوشامدگوئی شاه و اطاعت محض از او چیزی کم نمی گذاشت. 
با این خصوصیات بود که در جواب سئوال نامعمول خبرنگار جوان، عصا را برداشت یعنی می خواهد بر سرش بزند که نزد. در همان حال گفت سرت بوی قرمه سبزی گرفته، گفته بودی می خواهی برای تحصیل بروی آمریکا، خب برو. و نگاهی هم به اطراف انداخت که یعنی مراقب حرف زدنت باش.
یک ماه بعد، از تصادف روزگار خبرنگار جوان همراه هویدا به سفری به بلژیک رفت. در بروکسل، شهری که هویدا آن جا درس خوانده بود و از همه بخش هایش خاطره داشت، روزی که در محل اقامتش یک میهمانی عصرانه داده بود که هم کلاس های سابق خود را بببند، خبرنگار جوان را به گوشه ای فراخواند، بیرون از سالن، زیر آلاچیقی. و بی مقدمه گفت بله درست گفتی فقط یکی این بازی را باور کرده است ولی مگر همین کافی نیست؟ مگر همه چیز بنا به خواست او نیست. مگر او نیست که برای همه تصمیم نمی گیرد. مگر همه این وضعیت را نپذیرفته اند پس چه عجب اگر سعی می کنیم که او راضی باشد.
خبرنگار که بیست و چند سالی بیشتر نداشت،متاثر شده بود که گفت: "ولی آخه این وضعیت قابل دوام نیست. قرن بیستم است مردم دیگر خیلی چیزها می فهمند با این همه رفت و آمد که با دنیا دارند".
هویدا پکی به پیپش زد و گفت: "همیشه تاریخ ایران همین طور بوده و تازه مگر در بقیه جهان سوم و مشرق زمین چه خبراست. آن جاها هم همین اوضاع است باز خوب است مال ما [یعنی شاه] با سواد و سیاستمدار و دنیا شناس است و علاقه زیادی هم به پیشرفت و ترقی کشور دارد."
خبرنگار فقط پرسید: "تا کی این طور خواهد بود یعنی؟"
هویدا با خنده گفت:"به عمر من نمی رسد اما حتما شما در کشور بهتری زندگی می کنید. اگر قابلش باشید البته" و این آخری را با جمله ای عربی، شاید آیه ای از قرآن همراه کرد، شاید به این مضمون که سرنوشت جوامع همان است که مردمش سزاوارند.
آن ها که آن زمان را به یاد دارند می دانند که هویدا بارها و بارها نقل کرده بود که وقتی به کشور برگشته [سال 1320] در هر قسمت کشور باید به یک پست از کشورهای خارجی برگ عبور یعنی ویزا نشان می داده، به دلیل آنکه کشور تحت اشغال خارجیان بوده . این را همیشه به عنوان وهن می گفت. در دلش بود که این تجزیه کشور و افتادنش به دست شوروی و انگلیس و آمریکا بابت سقوط رضاشاه بوده و نتیجه می گرفت که شاه وجودش مغتنم است چون امنیت آورده و پای خارجی ها را قطع کرده است. و بعد با افتخار می گفت: "حالا این ایران است که برای مستشاران خارجی ویزا صادر می کند و بر خلیج فارس حکومت و تسلط دارد". این نشان می داد که در ذهن وی اطاعت از شاه لازم بود چون که بی او استقلال کشور از دست می رفت. از سوی دیگر نشان می داد که از نظر وی آزادی و حقوق شهروندی هم تا زمانی که مردم خود بدین حق واقف نشده اند و آن را طلب نمی کنند بالاخره توسط یکی مورد تجاوزقرار می گیرد و غضب می شود.
سی و سه سال بعد
اینک سی و سه سال از آن بهمن گذشته است. همه آن قدرتی که شاه مطابق قانون مشروطه فاقدش بود ولی خلاف قانون اعمال می کرد اینک آیت الله خامنه ای مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی دارای آن است. و اگر اعمال می کند بر او حرجی نیست و راست می گویند کسانی که معتقدند تمامی این قدرت قانونی را آقای خامنه ای به کار نمی گیرد. پس طبیعی است اگر کسانی او [یعنی ولایت فقیه ] را ضامن حاکمیت ملی می گیرند. و مانند هویدا باور دارند که اگر ایشان نباشد حاکمیت ملی از دست می رود، دوباره خارجی ها برای هر بخش کشور ویزا صادر می کنند. از قضا همین کسان استدلال دوم هویدا را هم باور دارند در مورد آزادی و حقوق شهروندی.
در این تشابه و بازسازی انگار سی و سه سال به هیچ گرفته می شود، فریادهای انقلاب، خواست هائی که تا مجال یافت در دوم خرداد خود را نشان داد همه به هیچ گرفته می شود. 
یک شباهت دیگر هم در دو وضعیتی هست که ذکرش آمد. تز "تهاجم از طریق رسانه های تحت تسلط یهودی ها" که شاه معتقد بود کمونیست ها و غربی ها با هم از آن استفاده می کنند [نگاه کنید به آخرین مصاحبه شاه با دیوید فراست، حتی احتیاط روحانیون سیاست پیشه در کلامش نیست و به صراحت می گوید یهودی ها بر جهان مسلط شده اند، در حالی که احمدی نژاد هم از صهیونیست ها می گوید و ادعا دارد که ما با مردم یهودی کاری نداریم] خوب می دانم که این ادعا با تبلیغاتی که در این سی سال گوش همه را پر کرده نمی خواند اما ارجاعتان می دهم به مدارک و اسناد و از جمله فیلم مصاحبه های شاه، و توجه کنید به خاطرات علم که نشان دهنده وسعت بیگانه ستیزی شاه است. و از آن مهم تر گستردگی تز "دشمنان دشمنان" و تئوری توطئه های جدی که هر چه بهای نفت بالا رفت اوج گرفت، به طوری که شاه در گفتگوهای خصوصی با وزیر دربار و مشاور خود همه رجال دوران را وابسته به یک قدرت خارجی می خواند و در موقعیت های دیگر اسدالله علم را هم انگلیسی می خواند.
سخن آخر اینکه به گمانم در تحلیلی که امثال آقای جنتی از حکومت موجود دارند و اطاعتی که از مردم می طلبند فقط یک استدلال دارند که سابقه پیشینی ندارد و قابل درک و فهم هم هست، بقیه استدلال هایشان را حتی روحانیون با تجربه هم قبول ندارند. آن یک استدلال عبارت است از اینکه: اسلام برای ایرانیان ظرفیت بزرگی از تحمل ساخته است. به زبان دیگر به تولای اسلام بسیار کارها می توان با ایرانیان کرد که بی آن نمی توان. چون نام امام زمان پیش آید اکثر مردم ایران گوینده را باور می کنند. تحملش می کنند. این امری است که در این سی و یک سال اثبات شد و آخر بار احمدی نژاد هم از همین حس مردم استفاده کرد و هنوز هم بر همین ساز می زد. بعضی معتقدند قبول این امر بدان معنا نیست که تا ابد می توان هر بلائی بر سر ایرانیان آورد و هر فرمانی اگر به نام محمد پیامبر ابتدا شود و با یاد امام زمان متبرک گردد همه چیز تمام است. شاهد هم اینکه در تجربه احمدی نژاد که از صندوق پاندورای [قوطی لوطی غلامحسین] آقای جنتی به در آورده بود و دستگاه آقای خامنه ای هم به استقبالش رفت، مشاهده می شود که بیشتر دینداران و هواداران جمهوری اسلامی نگران شده اند، از قضا با روشی که دستگاه تبلیغاتی مورد تائید رهبری برگزید، نگرانان مطمئن تر شدند که جای نگرانی دارد.
22 بهمن امسال 
با این مقدمه طولانی اگر تنها گریزی بزنیم به روز، باید گفت دولت و دستگاه برنامه ریز و اجرائی امنیتی و انتظامی و اطلاعاتی [که بیشتر تحت نظر رهبر است] در 22 بهمن شیرینکاری کرد که اگر یک دهم این کار و این هماهنگی را دولت می توانست در خدمات و اقتصاد و فرهنگ به اجرا گذارد بسیاری از مشکلات حل شده بود. این مجموعه با یک برنامه ریزی هماهنگ توانست آرایش صحنه را چنان کند که در مجموع سبزها دیده نشوند در حالی که چهارصد خبرنگار و عکاس خارجی بودند. این به معجزه می ماند که جز با محصور کردن خبرنگاران، بستن اینترنت، گرفتن امکان کار از موبایل ها، از شهر راندن سر شاخه ها، با ممانعت از حضور موسوی و کروبی و پرکردن زندان ها و خشونت بخشیدن به تهدیدها میسر نمی شد. نزدیک هزار اتوبوس هم چنان که عکس های آسمانی گوگل نشان می دهد در کار بوده و از صبح علی الطلوع انسان هائی را رسانده اند.
در ساده ترین صورت مساله، با این پیروزی که آقای خامنه ای هم چند ساعت بعد با تبریک خود در حقیقت پاداش مجریانش را مسلم کردند، اینک چه باید کرد. سئوال این است. 
یک نهایت همان است که مضمون سرمقاله روز سه شنبه کیهان خواهد بود برای صدمین بار اعلام مرگ سبز، دفن سبز. و افزودن یک کیلومتر دیگر بر تومار درخواست محاکمه سران فتنه. اصلا بگذار تعارف را تمام کنیم . دستگیری مهندس موسوی و مهدی کروبی. در روزهای بعدی نشاندن مصباح یزدی بر راس مجمع تشخیص مصلحت و گماردن محمد یزدی به ریاست مجلس خبرگان. ارتقا مقام مرتضوی به وزارت دادگستری و دادن اختیارات وسیع تر از این به آقای جنتی برای انتخابات آینده. کیش دادن برای مهاجرت بقیه روزنامه نگاران جوان و در زندان نگاه داشتن زندانیان پیر. قدرت نمائی تمام، چنان که آن سردار در تلویزیون گفت به ترتیبی که برای دو دهه خیال جمهوری اسلامی راحت باشد.
راه دوم همان است که برخی معتقدند عقلا از ان راه می روند. با این پیروزی، طلب خشونت طلبان [که علمدارشان نوعا کیهان است] پرداخت شده به حساب می آید. سازمان صدا و سیما شروع کند به میدان دادن به دارندگان تفکرهای مختلف، نه الزاما کسانی که قبلا دارای شغل بوده اند بلکه دگراندیشان از هر نحله ، همین ها که شعر های به طنز می گویند، مقالات استدلالی در باطل بودن نظرات دولت دارند، اقتصاددانان، کارشناسان مسائل سیاست خارجی و فرهنگی. همزمان فضای کمی و کیفی فعالیت روزنامه ها آزاد شود، و پایان دادن به ماموریت محمد علی رامین [به گمانم همین وزیر ارشاد خوب می داند چه کند گرچه در این اواخر مجبور شد در ماجراهائی که به رامین مربوط است سخن ها بگوید که کاش نمی گفت]. فضا دادن به احزاب سیاسی که از خمودی به در آیند. احزابی که بتوانند تظاهراتی در جاهای هر چند بزرگ [ولی نه خیابان] برپا دارند و خود مسوولیتش را به عهده گیرند. کمی راه گشودن به انتشار کتاب ها و دادن مجوز های بیشتر به فیلم ها و تئاترها. نمایشگاه ها و کنسرت ها.
در این راه رهبر جمهوری اسلامی، به آرامی هزینه کسانی مانند آقای جنتی و سعید مرتضوی را از دوش بر می دارد. امکان می دهد که از اختیارات بی قاعده استصوابی کاسته شود و امکان انتخاباتی واقعی تر فراهم آید. آنان که می گویند مجلس ششم تکرار می شود یادشان باشد مجلس ششم برای دفاع از نظام مقاوم تر از مجلس قبلی و فعلی بود گرچه برای دفاع از آقای خامنه ای نیامده بود. دیگر اینکه اعضای مجلس ششم از غربال آقای جنتی گذشته بودند. 
دیرنیست و بزودی زود متوجه خواهیم شد که کدام یک از این دو راه در حوصله دستگاه حکومتی فعلی به ریاست و حاکمیت آقای خامنه ای می گنجد. همین جا میزان کارآمدی و عمر ولایت فقیه هم تعیین می شود. ثابت خواهد شد که ظرفیت و توان جمهوری اسلامی به تیم ویژه تفنگداران است و به بسیج اتوبوس ها و بسیجیان یا به میزان اقناع و ظرفیت تغییر. همین جا آشکار می شود که آیا باید همچنان به هزینه کردن سرمایه از اسلام ادامه داد. همان کاری که احمدی نژاد با صندوق ذخیره ارزی کرد.
فقط یک فرض 
اهمیت نتیجه گیری از روز 22 بهمن امسال چندان است که می توان به بازی خطرناکی دست زد و فرض کرد سی و سه سال قبل، هویدا خطر کرده و همان نکته را که به مغز کوچک خبرنگار جوان رسیده بود برای شاه باز می گفت و شاه هم دستور می داد این بازی و بازی های مشابه تعطیل شود. می گفت به گونه بهتر و طبیعی تر نظرسنجی کنیم تا معلوم شود اصلاحات [معروف به انقلاب شاه و مردم] چقدر مطلوب مردم است. کدام کار حکومت را مردم خوش ندارند. می گذاشت کمی روزنامه ها آزاد شوند و به این ترتیب معلومش می شد مردم از چه در عذابند و در صدد چاره بر می آمد. و در یک شرایط فوق العاده چه خواهند کرد.
آیا آن بهتر بود یا همان که رخ داد. نه اقتصاد ایران بهره دید، نه عدل، نه مسلمانی، نه اعتبار ملی، نه هزاران که کشته شدند، نه فرصت های بزرگ که از دست رفت و نه شش میلیون آواره و مهاجر. اما فقط یک اتفاق افتاد. انقلاب تجربه بزرگی بود. تجربه ای به عظمت هزینه هائی که برایش داده شد. انقلاب ایران تاریخ و حافظه تاریخی ایران را تکان داد. چه تکانی، چه خوابی، گاه به کابوس ره می برد و گاه به رویا می ماند. اما در یک حاصلش نمی توان تردید کرد، هیچ حادثه ای چون انقلاب ما را به هم نشان نداد و عادت نداد که از رویا به در آئیم و پا بر زمین بگذاریم در واقعیت ها زندگی کنیم. گرچه هنوز هم بسیاری از ما بر همان قرارند اما هیچ گاه به اندازه امروز آماده معالجه نبوده ایم. مهیای بهبود نبوده ایم.

فایل صوتی سخنرانی نیمه‌تمام محمد خاتمی در حسينيه‌ی جماران

نامه‌ی میرحسین موسوی به شورای نگهبان

عدم صحت انتخابات محرز است و رسیدگی و ابطال ان درخواست می گردد

بسمه تعالی

شورای محترم نگهبان

سلام علیکم

پیرو ده ها مکاتبه ستاد انتخاباتی اینجانب با آن شورا دایر بر تخلفات صریح انتخاباتی عوامل اجرایی وزارت کشور و نیز یکی از نامزدها که قطعا در نتیجه انتخابات 22 خرداد ماه موثر بوده است و ذیلا به مواردی از آنها اشاره می شود، عدم صحت انتخابات محرز است و رسیدگی و ابطال ان درخواست می گردد:

1- در ایام تبلیغات، خصوصا در مناظره آقای احمدی نژاد، اتهامات بزرگی علیه بعضی از شخصیت های حقیقی از جمله آیت الله هاشمی رفسنجانی، ریاست محترم مجلس خبرگان و رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام و نیز آقای ناطق نوری عضو محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام و رییس بازرسی ویژه مقام معظم رهبری، در رسانه ملی مطرح شد که بنا به اظهار صریح ریاست محترم قوه قضاییه و دادستان محترم کل کشور مصادیق روشن عمل مجرمانه بوده است. این اتهامات خوراک اصلی تبلیغات انتخاباتی آقای احمدی نژاد علیه سایر نامزد ها، خصوصا اینجانب قرار گرفت.

2- ایشان در مناظره های انتخاباتی اقدام به بیان مطالب خلاف امنیت ملی نمود که نتیجه آن زیر سوال بردن بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی سلام الله علیه بود. به علاوه، عمل ایشان در افشای بعضی از موضوعات محرمانه و سری با تلفیق موارد نادرست، از جمله متهم کردن دولت جمهوری اسلامی و وزارت کشور به سازماندهی اوباش برای حمله به جوانان و مردم و بریدن کراوات ها و تراشیدن موی سر جوانان اتهاماتی واهی است که در هیچ مرجع قضایی مورد رسیدگی قرار نگرفته و بدیهی است که عملی مجرمانه محسوب می شود.

3- کارشکنی های عدیده مسؤلان وزارت کشور و بسیاری از فرمانداری ها، از جمله فرمانداری های تهران در ارایه کارت های نمایندگان جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی و اینجانب منجر به عدم امکان حضور تعداد قابل توجهی از نمایندگان ما دو نفر در محل شعب اخذ رای و محل های شمارش و تجمیع آراء گردید و نمایندگان نامزدها هیچگونه نظارتی بر انتخابات نداشته اند.

4- بر خلاف اعلام کتبی قبلی مبنی بر این که شمارش آراء و تجمیع آن دستی خواهد بود، ستاد انتخابات کشور در حالی که هنوز تعدادی از شعب در حال شمارش آرای مردم بودند اقدام به اعلام نتایج در حجم انبوه نمود. این در حالی بود که هنوز صورت جلسه های موسوم به فرم های 22 و 28 از هیات های اجرایی دریافت نشده وتنها ملاک ارایه آمار ارقام موجود در سیستم های رایانه ای بود که هیچ گونه وجاهت قانونی ندارد و موجب التهاب اجتماعی و نگرانی در جامعه بر اساس امارهای فاقد مبنای قانونی می شود.

5- صدها شعبه اخذ رای در مناطق مختلف کشور از جمله شیراز، تبریز،تهران و … در ساعات قبل و بعد از ظهر دچار کمبود تعرفه اخذ رای شدند و این امر موجب توقف چند ساعته رای گیری در آنها گردید . با توجه به این که تعداد تعرفه های چاپ شده با فرض بالاترین تعداد متصوره شرکت کنندگان به گونه ای بوده است که بیش از 17میلیون تعرفه اضافی می توانست در اختیار وزارت کشور باشد تعلل شدیدی که در جریان توزیع تعرفه های انتخاباتی به چشم می خورد کاملاً ابهام برانگیز بود و نشان می داد که این تعلل و نیز اعلام توقف زمان رای گیری، درحالی که هنوز تعداد قابل توجهی از مردم خواستارشرکت درانتخابات بودنداز سرنگرانی نسبت به افزایش تعداد آرای ماخوذه از مرز100%افراد واجد شرایط بوده است. طبیعی است که چنین اموری شائبه وقوع اقدامات غیرقانونی گسترده و وجود تعداد بی شمار آرای تقلبی در صندوق ها را تحکیم می کند.

6- علاوه بر موارد فوق تخلفات فراوانی صورت گرفته در روز و زمان اخذ رای طی بیش از 80 مورد نامه خطاب به آقای کدخدایی سخنگوی محترم شورای نگهبان توسط رابط اینجانب به آن شورا تقدیم شده است.

7- آقای احمدی نژاد در وقت تبلیغات اضافی که سازمان صدا و سیما به صورت غیرقانونی به ایشان اهدا کرد وقوع اقدامات ضدامنیتی را پیش بینی کرد و به طور ضمنی موفقیت خود را مسلم دانست و رقبا را متهم به توطئه چینی نمود،که تمامی اینها حاکی از برنامه ریزی های پشت پرده برای دستکاری نتایج انتخابات است.به همین ترتیب تیتر خبر پیروزی آقای احمدی نژاد در سایت رجانیوز، فارس و ایرنا که چند ساعت قبل از پایان اخذ رای رویداد و نیز تعیین تیتر روزنامه کیهان با همین عنوان،طراحی قبلی اعلام چنین نتیجه رای را مشخص سازد.

8- نقص ماده 40 قانون جرائم نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و مداخله نظامیان و بسیج در انتخابات و شرکت در میتینگ های تبلیغاتی آقای احمدی نژاد و استفاده گسترده از امکانات دولتی و نقض ماده 68 قانون انتخابات،از جمله تورگردی وزراء در استان ها و شهرستان ها(تاجایی که پس از سخنرانی معاون اول ریاست جمهوری در گیلان به ستاد اینجانب حمله گردید)و حضور آقای وزیرخارجه در شهرهای مختلف ایلام،کرمانشاه،سمنان و گیلان و …. در جلسات تبلیغاتی و استفاده آقای احمدی نژاد از هواپیمای اختصاصی دولت برای حضور در میتینگ های تبریز و ارومیه و اصفهان و …. نمونه هایی دیگر از تخلفات از فصول مختلف قانون مذکور،به ویژه فصل هفتم آن بوده است.

9- نظر به موارد فوق انتظار دارم درخواست اینجانب درمورد ابطال انتخابات 22خردادماه مورد رسیدگی و اقدام قرارگیرد.

میرحسین موسوی